اژدهای خفته و نرگس ِ بیدار..
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: فروردین ۱۹, ۱۳۹۸| ۲ دیدگاه
برچسب‌ها:

دیشب در گزارش خبری، خبرنگار در میان خانواده ی سیل زده ای در پل دختر رفته بود و با آنها به گفتگو می پرداخت؛ آنها در دامنه ی کوه، میان خاک و گل نشسته بودند، زن گفت: به خدا ما همه چیز داشتیم، بهترین تلویزیون، یخچال فریزر. دختر کوچک خانواده گفت: لباس هام رو آب برد، کتاب و دفترم رو آب برد. خواهر و برادرهاش گفتند این خیلی درسخونه و معدلش بیسته! و همگی زدن زیر خنده.. مرد گفت کل زندگیمون رفته.. و پسر بچه ی خانواده، فارغ از همه ی اینها خوشحال بود که بعد از عید مدرسه نمیره.
گزارش دردناکی بود. دردناک ترین گزارشی بود که در چند سال اخیر دیده بودم.
وقتی زن گفت به خدا ما بهترین تلویزیون رو داشتیم، حسرتی در صداش بود… وقتی گفت همه چیز داشتیم و آب همه ش رو برد…
تا حالا به این قسمت زندگی فکر نکرده بودم!
آن هم در لحظه ای که در حالتی بودم که احساس باخت سراسر من رو فراگرفته بود و واقعن دلم میخواست به جای مردم سیل زده باشم….

چند وقت پیش کتاب “آخرین سخنرانی از رندی پاش” رو ورق میزدم. استاد دانشگاهی با مدارج علمی و پر افتخار، که سرطان گرفت و پزشکان گفتند که فقط تا چند وقت دیگه زنده است و او چند ماه بعد هم مُرد!

خیلی وقت ها که حالمان ابری است، و در حال تلاش به رسیدن به دلخواسته ای؛ زندگینامه افراد موفق را می خوانیم که در حال رسیدن به خواسته هایشان از جان مایه می گذراند و تمام تلاششان را در فقر و بی عدالتی به کار می گیرند و آنقدر در سختی می کوشند که به خواسته شان می رسند و موفق می شوند؛ انرژی می گیریم و دلمان می خواهد باز به تلاشمان ادامه بدهیم.

ولی آیا از این دید به زندگی آنها نگاه کرده ایم که چه چیزهایی را داشته اند و از دستش داده اند؟ نمیگویم رهایش کرده اند، بلکه میگویم از دست داده اند!

دوستی در راه رسیدن به دلخواسته اش، همسرش را از دست داد. او آن را رها نکرد که به خواسته اش برسد، بلکه همسرش بدون مقدمه، از دست سبک زندگی او خسته شد و تنهایش گذاشت.

همین چند وقت پیش صدیق عزیز، همسر عزیزش شیما را بر حسب اتفاق در یک سانحه اتفاقی خفگی در استخر از دست داد. صدیق از شریف ترین انسانهایی است که تا به حال دیده ام. صدیق، در بهت و ناباوری شیما را از دست داد. بدون مقدمه! بدون خداحافظی. این روزها صدیق تماما عشق است و قلم. او را تحسین می کنیم که در غم شیما کمر خم نکرده است و دخترش تبسم را بزرگ میکند؛ ولی کدام یک از ما می دانیم که صدیق چه می کشد؟!

همان طور که ما کتاب آخرین سخنرانی رندی پاش را می خوانیم و لذت می بریم و با ذوق به همدیگر معرفی می کنیم، اما کدامیک از ما از حالی که رندی پاش داشت خبرداریم؟ از ترس هایش، از خواب هایش، از این وحشت که دارد می میرد و دیگر نیست؟!!!

ما فلان دوستمان را به خاطر تمام موفقیت های حرفه ای اش تشویق میکنیم و اسمش را با سربلندی و غرور می بریم، اما روزی که همسرش او را با تحقیر رها کرد و اطرافیانش با تحقیر به او نگریستند و او را یک ورشکسته ی احساسی خواندند، از این شکستن چه خبر داریم!!

آری؛ ما هیچ خبر نداریم از آن همه شکستن ها و تنهایی ها و تحقیرها و از دست دادن ها… ما از گریه ها و دلهره ها بی خبریم؛ ما بی خبریم از سالهای سیاهی که افراد موفق اطرافمان در هوای دم کرده و گرفته و سنگین تنفس کرده اند؛ ما از آرزوی ای کاش من هم میمردم شب های صدیق بی خبریم و از گریه های رندی پاش که ای کاش نمی مردم هیچ خبر نداریم.
ما بی خبریم از ای وای.. ای وای های آن مردمی که حسرت تلویزیون های آب برده شان را می خورند و آرزو می کنند که فقط یک ثانیه جای ما باشند، مایی که شاید خودمان همین الان در حال گریه ی از دست دادن چیزی باشیم؛
انگار که همیشه آخر شاهنامه ی دیگران رسیده ایم که خوش است.. و چه بسا در میانه ی شاهنامه ی زندگی همان ها، یک زخمی هم زده باشیم!!

روزی حس شکست و باختی را بر دوش می کشیدم، ولی مثل همیشه بشاش به درخواست دوستم برای دیدار بله گفتم و با او قرار گذاشتم؛ دوستم فارغ از همه چیز، در کافه به من گفت من آرزو دارم جای تو بودم، من دلم میخواهد مثل تو چون کوه بودم، پابرجا. او میخواست جای من باشد، و من در همان لحظه دلم میخواست جای او می بودم و فقط لحظه ای در آرامشِ خیالِ زندگیِ او میخوابیدم…

لحظه ی سال تحویل در رختخواب بودم و کابوسی عظیم مرا فراگرفته بود! با اینکه آدم خوشخوابی هستم و خوابهایم خرس گونه است، آن شب، سال ۹۸ مثل اژدهای خفته مرا در خود پیچیده بود؛ من مضطرب و نگران به استقبال سال ۹۸ رفتم، و او مثل یک اژدها در برابرم خفته بود و گاهی تکانی می خورد و مرا می ترساند…
روزهای بعد (دقیقا یادم نیست کدام روز) خواب دیگری دیدم، نرگس مرا در آغوش کشیده بود و ساعت ها می بوسید و می بوسید… خوابم سراسر مهر بود و آرامش، زلال بود و مثل اقیانوس آرام. عجیب بود! خیلی عجیب بود. خیلی خیلی عجیب بود… نرگس در خواب، به خانه ی من آمد، اول نشناختمش، نزدیک تر که شد دیدم آره، خودِ خودِ نرگس است… او سال ۹۸ را برایم با عشق آورد… و ساعت ها مرا بوسید…
نرگس، همیشه برای من نماد عشق است و ایستادگی و در عین حال درد و رنج!
تقارن این دو خواب در روزهای آغازین سالی که هییییچ چشم اندازی به آن نداشتم، پیامی ارزشمند برایم به ارمغان آورد؛ رنج و عشق، ترس و قوت قلب، اضطراب و آرامش…

و من سال ۹۸ را جور دیگر دوست دارم… سالی که شاید پر باشد از از دست دادن ها، تحقیرها، نگاه های کج… و سالی که می دانم و مطمئنم پر است از لبخند و عشق و قوت قلب…

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

2 پیام/ نظر فعال برای مطلب: "اژدهای خفته و نرگس ِ بیدار.."

avatar
ترتیب بر اساس::   جدیدترین | قدیمی ترین | بالاترین آمار رای
علی
مهمان

سلام
متن شما رو با یه آهنگ دلچسب به اسم مرگ ستاره ها از فیلم خیلی دور خیلی نزدیک خوندم لینکش رو اینجا براتون میذارم، بنظرم همخوانی عجیبی بین نوشته شما با این آهنگ بود.
دمتون گرم وادارم کردید به چیزی فکر کنم که زیاد باهاش غریب نیستم
نوشتنتان مستدام
https://soundcloud.com/user804378197/death-of-stars

wpDiscuz