برای هستی نازم..
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: خرداد ۱۳, ۱۳۹۷بدون دیدگاه
برچسب‌ها: ,

آمده ام بگویم دلم برایت تنگِ تنگ شده است دوست همانند خواهر کوچک ِ نداشته ام.

هستی ناز ِ عزیزم. ببخش که اسم دقیق ات را به زبان نمی آورم، می دانم دوست نداری اسمت را دقیق و شفاف بگویم، چون از آن آدمهایی نیستی که بخواهی کسی تو را بشناسد و بداند که من و تو سالهاست که هم را ندیده ایم. نمی خواهی کسی بداند که چگونه از تو جدا افتادم “هستی نازِ” عزیز تر از جان.

آن روزی که از تو جدا افتادم، بدان که تو را به دست آوردم. می خواستم تو خودت تصمیم بگیری، آن روز از پریشانی‌ات و این حس که به من القا می شد که خیلی به من که سراسر کاستی بودم تکیه کرده ای! آن روز دلم می خواست تو پرواز کنی؛ می دانم عزیزم که آن روز و در آن ساعات چه تنها بودی و چه می کشیدی در غربت، و من ناجوانمردانه جدا شدم از تو… آآآخ.

آن روزها برای من هم سخت بود، نمی دانستم آمدی اصفهان یا نه! آآآخ نمیدانی…نمی دانی چقدر هوای اصفهان را عمیــق نفس می کشیدم تا شاید باد هوای تو را به من برساند. فکرش را بکن، نمی دانستم اصفهان هستی یا هنوز در دیار غربتی. مثل همین الان که نمی دانم کجایی و چه می کنی. من هنوز گاهی به بوستان سعدی می روم و آنقدر عمیق نفس می کشم تا نسیم از تو خبری بیاورد.

“هستی نازِ” عزیز دلم؛ می دانم چه رنجی کشیدی وقتی گفتم برو، وقتی گفتم برو و خود تصمیم بگیر. باور کن می دانم؛ و تنها چیزی که مرا از رود اشک هایم برای این سنگ دلی نجات می داد، ایمان به قدرتِ تو بود. می دانستم تو قدرتمندی و بهترین ها را برای خود رقم می زنی. “هستی نازِ من” نمی دانی چقدر دلم برای آغوش ت تنگ شده، برای صدای خنده های شیرینت.

نمی دانی هر روز بارها به یاد می آورم اولین روزی که آمدی و گفتی من “هستی ناز” هستم و گفتی: ای ول خانم موحد که چقدر محکم از “زن” دفاع کردی. آن روز بهترین روز زندگی من در آن آشفته بازار بود. نمی دانی آن روزها با آنکه از دور دختری قدرتمند و محکم می نمودم، چقدر آشفته و مضطرب بودم؛ ولی تو با این آمدنت مرا به سمت حقیقتی بزرگ کشاندی؛ که سراسر ایمان به قدمهایم باشم، که پشیمان نباشم از این که محکم ایستاده بودم و از “زن” بودنم دفاع کرده بودم و تنهای تنها مانده بودم، در میان نگاه های پر از خشم… راستی “هستی ناز” آن روز من ۲۲ سال بیشتر نداشتم؛ روزگار را ببین؛ الان ۱۰ سال از آن سال می گذرد و فراز و نشیب هایی مرا بوده است و تو را.

“هستی ناز” دوست زیبا روی و خوش سخن و خوش قلب من؛ مرا سنگدل نخوان، مرا عصبانی و یا رنجور از خود نخوان و نران، من خود نیز بارها و بارها ترک شده ام و هر بار محکم تر از قبل بازگشته ام. می دانی؛ آن روز می خواستم بروی و پرواز کنی؛ و همیشه در قلب و وجودم تمام و کمال حس و حواسم به تو بود. با آنکه هیچ گاه ندانستم کجایی و چه می کنی ولی همیشه با من بودی و هستی و خواهی بود… آنقدر دوستت دارم که شماره ندارد… دلتنگ تو ام ولی می دانم بهترین ها را برای خودت رقم میزنی؛ دلشادم از اینکه هستی و آن روز پیش ام آمدی و دست در دستم گذاشتی و سالها دوستم بودی و روزی پریدی و رفتی بالا بالا بالاتر….

وه! که چه خوشحالم وبلاگم به عطر و بوی تو معطر شده است…

هستی ِ نازِ دلم
هر کجا هستی بهترین بهترین بهترین ها از آن تو باشد…
دستانم را به هم گره کرده ام و از عمق وجود دعا می کنم روزی قدم به اینجا بگذاری و این سمفونی واژه ها که با یاد زیبای تو زیباتر شده است بخوانی…
آمین.

دوست همیشگی تو..
محبوبه

پی نوشت:
در بهار بارانی اصفهان، این آهنگ رو به یاد تو گوش می دادم. کاش یه روزی بیایی اینجا و تو هم گوش بدی.
شهر بارونی- سیامک عباسی

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

باعث افتخار ماست تا اولین نفری باشید که پیام/ نظر می گذارید!

avatar
wpDiscuz