دلم تنگ شد..
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: مرداد ۲۷, ۱۳۹۷| ۲ دیدگاه
برچسب‌ها: ,

کلاس اول دبیرستان بودم؛ آن روزها، شبکه چهار سیما، شب ها ساعت ۱۰، الهی قمشه ای می گذاشت، همگی می نشستیم پای سخنان الهی قمشه ای.
آن روزها هیچ کدام موبایل در دست نداشتیم، لپتاپ روی پا نداشتیم، و حتی کامپیوتر پنتیوم دو مان، اینترنت پرسرعت و فیس بوک نداشت تا دلمان قنج بزند سری به صفحه مان بزنیم. آن روزها حتی جیمیل هم نیامده بود!

آن روزها، ما هنوز شام می خوردیم و همه دور یک سفره می نشستیم،
آن روزها، هنوز مد نشده بود برای سلامتی، شب ها مامانی شام نپزد!
آن روزها، شب ها هر کسی برای خودش یک حاضری بر نمی داشت پای موبایل یا لپتاپش بنشیند و بدون اینکه بفهمد چه می خورد، حاضری اش را بخورد!
آن روزها، حتی هنوز تلویزیون هایمان به ریسیورهای ماهواره ای متصل نبود. ما بودیم و شام پختنیه تازه و شبکه های ۱ تا ۴ و ساعت ۱۰ های الهی قمشه ای.

آن روزها، ما گذرا چیزی را نمی دیدیم و نمی شنیدیم (تا بیاییم توی وبلاگمان بنویسیم بر حسب اتفاق و داشتم میرفتم چای بریزیم، این را دیدم یا آن را شنیدم)، قشنگ می نشستیم، با شش دانگ حواس برنامه ای را می دیدیم.

آن شب هم مثل هر شب با حواس کامل پای صحبت های الهی قمشه ای نشسته بودیم. آن شب الهی قمشه ای حرفی زد که هضم اش نمی کردم و در مخیه ام نمی گنجید، اما برای همیشه در خاطر و تخیلاتم ماند.
آن شب الهی قمشه ای گفت یک مردی بوده همیشه در کثافت می زیسته و بوی بد استشمام می کرده است، روزی عطری خوش بو را بو می کند و از بوی آن عطر حالش به هم می خورد و می گوید اه اه چه بوی بدی می دهد.

این بیان الهی قمشه ای را هیچگاه در واقعیات درک نکردم اما همیشه در خیالم نگهش داشتم به عنوان یک حکایت عجیب.
در این روزها اما، بعد از سالها در واقعیات نیز این سخن الهی قمشه ای را می فهمم.
گاهی آنقدر در کثافت زیسته ایم که با بوی خوش، حالمان به هم می خورد.

استعاری اش را نمی گویم، دقیقا منظورم از کثافت، کثافت است، بوی گنداب است. چند وقت پیش، شخصی را دیدم که بوی گند می داد، بوی عرق شدید ِ مانده شده، مام درون کیف ام را برای معرفی به او نشان دادم، البته نه از روی ترحم و یا تذکر و یا تحقیر؛ باب سخن باز کردم و مام را به او معرفی کردم، مام بوی لطیف و گل می داد، وقتی بو کرد حالش بد شد. و برایش عجیب بود که بتواند زیر بغل هایش را مام بزند، گفت حالم بد میشه از بوی گند این چیزها!
………

پی نوشت یک:
آن روزها، وقتی کتاب می خواندیم، هیچ چیزی دم دستمان نبود برای چک کردن!!
آن روزها، وقتی در کنار کسی بودیم و با او گرم گفتگو، منتظر خبری از کسی دیگر نبودیم و یا در حال سلفی گرفتن!

پی نوشت دو: چند روز پیش با دیانا در کافه نشسته بودم، دیانا در حال گفتگو با من بود، و من در لحظه هم به صحبت های او گوش می دادم هم از خودم سلفی می گرفتم. الان هر چه فکر می کنم نه صحبت هایش را به یاد می آورم نه آن حس شیرین با او بودن در آن لحظه را.
و الان، حسرت آن لحظه را می خورم که کاش چیزی در دستم نبود و در آن دقایق فقط به حرف هایش گوش می دادم. به قول دکتر شیری، گوش نیوش.
کاش آن لحظه نیوشیدن پیشه می کردم نه سلفیدن.

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

2 پیام/ نظر فعال برای مطلب: "دلم تنگ شد.."

avatar
ترتیب بر اساس::   جدیدترین | قدیمی ترین | بالاترین آمار رای
ریم
مهمان
چند ستاره به این مطلب می دهید؟! :
     

خیلی عااالی، درک اینکه انسان ها با هم متفاوتن و تعریف زشت و زیبا، خوب و بد، بوی بد و بوی خوش همه از ذهن و تحربه منحصر به فرد هر آدم ها نشأت میگیرد و اینکه هیچ تعریف خاص و جامعی وجود ندارد، واقعا سخت است، واقعا…

wpDiscuz