رودخانه…
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: بهمن ۱۲, ۱۳۹۶بدون دیدگاه

ایام کودکی ام را به یاد می آورم. هنوز طفلی بودم سر به هوا، اما پایم روی زمین بود. تابستان که می شد به روستای پدربزرگم می رفتیم. شیرین ترین ایام عمرم را در دنیای کودکی و در فضای روستای پدر بزرگ گذرانده ام. ایام خوش رهایی، لذت، بدون رنج و بدون مسئولیت. برای من آن روستا، همان بهشتی بود که از آنجا رانده شده ام. وقتی بزرگ تر می شدم رفتن به آن روستا کمتر و کمتر شد. تا این که پدر بزرگم را از دست دادم.
رودخانه ای پر آب، خنک و بلکه سرد، درست از وسط روستا می گذشت. از دور دست ها می آمد و تا دوردست های دیگر می رفت. رودخانه برای من هراس انگیز، پر هیبت و از سوی دیگر نماد زلالی و روشنایی و لذت بود. در گرمای ظهر تابستان، با دوستانم پا به این رودخانه می گذاشتم. اما من که شنا بلد نبودم، مجبور می شدم در کناره ها و تا جایی که بتوانم در برابر شتاب آب مقاومت کنم، بایستم. همان جا هم خوب بود. سبکی آب و خنکای آن را هنوز بر تنم احساسم می کنم. گاهی یکی از همان دوستان، دستم را می گرفت و مرا تا وسط رودخانه می کشاند. تمام وجودم را ترس آمیخته به لذت فرا می گرفت. دست هایم را در دست دوستی می گذاشتم و هیچ رهایش نمی کردم. خزه های سبز را می دیدم که روی آب شناور بودند.
باغات و مزارع روستا در طول رودخانه، آباد و سبز بود و بوی علف در صحرا می پیچید. گاهی میوه ای از درختی با جریان پر شتاب آب از دور می آمد. و ما بر سر دست یافتن به آن مسابقه می دادیم. گاهی سیبی و یا گلابی نصیبم می شد. لذت خوردن سیب معطر و تازه آن هم درست وسط رودخانه، شادی عمیقی در جانم می کاشت. هنوز بوی آن سیب ها و طعم گلابی ها را به یاد دارم. حتی یادآوری اش هنوز آرامش و خلسه ای در جانم می نشاند.
گاهی دوستی که مرا در کنار خودش به وسط رودخانه می کشاند، رهایم می کرد. و من خود را تنهاترین و ناتوان ترین احساس می کردم. فریاد می زدم، گاهی می گریستم و همین گریستن های من، سبب خنده های دیگران می شد.
اکنون وقتی به زندگی، بودن و هستی می نگرم، احساس می کنم همان دوران کودکی ام را می گذرانم. اما دیگر بهشتی در کار نیست. وقتی خود را در جریان پرشتاب و هول انگیز و رودخانه ی جاری ام که همان زندگی و هستن و بودن من است، احساس می کنم. وقتی خود را درست در وسط رودخانه ی سرنوشتم می بینم، همان احساس ترس و لذت، تنهایی و هیبت در عمیق ترین لایه های وجودم نفوذ می کند. گاهی دوستی از دور، از باغستان نمی دانم کجا، بر روی آب به سویم می آید و من درنهایت خوشی تلاش می کنم به سویش بروم. طعم دوستی ها برای من طعم و بوی همان سیب هایی را می دهد که مرا تا اوج رویای کودکی می برد. در ظهر تابستان گرم زندگی، آب خنک و گوارایی مرا در خود می گیرد.
گاهی که دوستی مرا رها می کند، درست همان احساس تنهایی، وسط رودخانه ی ترسناک را تجربه می کنم. آن که مرا در یک صبح گذاشت و بی وفایی کرد و رفت. رفت و هنوز گاهی چشم هایم برایش تر می شود. او دیگر نیست، در هیچ کجا نیست. سالهاست کزین خاکستان سیاه رفته است. درست وسط رودخانه، دستهایم را رها کرد. سالها دستم را در دست کسانی گذاشته ام، کسانی که آمدند و رفتند. آن خشمگین ترین سالهای نخستین و آن سیاه ترین روزگار، بهانه هایی پیش آمد تا من درست وسط رودخانه با جریان تند زیستن و بودنم، تنها شوم.
همین جا، کنار رودخانه می نشینم و دستم را در دست هیچ کس نخواهم گذاشت. از شادی سیب خوردن و ترس و اندوه بی وفایی ها می گذرم. جهان گذران و بی ثبات را چگونه می توان گذراند؟ کاش وقتی دست احساسم را می گرفت و به عمق آب می برد، همان جا می ماند. اما او هم نماند. حالا دارم تلاشی جانکاه می کنم خودم را به کناره ی رودخانه بکشانم.


پی نوشت: این نوشته ذاییده ذهن است..

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

باعث افتخار ماست تا اولین نفری باشید که پیام/ نظر می گذارید!

avatar
wpDiscuz