روزی که شاپرک‎ها می رقصند..
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: اسفند ۲, ۱۳۹۷بدون دیدگاه
برچسب‌ها:

سرآغاز:
مخاطب این گفتگوی تنهایی نیز، مثل همه ی #گفتگوهای تنهایی خودم هستم.

امروز چایی ام سرد نشد. امروز دست های سرد را در گرمای خاطره ای گرم کردم. امروز چه روز خوبی بود، فکر کنم امروز را خندیده باشی. روزی که شاپرک ها می رقصند، روزی که بید مجنون، جشن می گیرد، روزی که هوا آبی و سرد است، آن روز می فهمم که شاد بوده ای و لبخند زده ای. نسیم امروز بوی لبخند تو را می داد و رنگ سفید چقدر به نیلوفر آبی می آید. آی که لبخند تو چقدر به رنگ بال های قناری نزدیک است.

زمزمه ی چشمه ی دور دستی که روزی کوزه ی شادی هامان را از آن پر می کردیم، در گوش هستی می پیچد. آبی زلال تا پای سپیدار بلند، گوش به آوازی می دهد که سهره ای در گوش باد می خواند. این روزها عجب هوای تو می وزد در خیابانی که پیاده تا انتهایش راه می رفتیم و جاده ای که می پیمودیم و من نمی دانستم چقدر می توان شاد بود…

روزگار است… روزی باز اندوه از راه می رسد. روز که می گذرد، ساعات تهی از آواز و جام خالی از تو، آغاز می گردد. باز چای من سرد می شود و خیره تا ابدیت مه آلود را در آیینه ی وهم می نگرم. این راه بی نهایت را پیاده می روم. بی آن که نوای خوش بودنت را در گوش احساسم بشنوم. و گاهی از خود می پرسم این چه حکمت بود که صفحه ی روزگار این چنین ورق خورد؟ آرام می گویم این فاصله، دردناک است؟ راز سنگین دریا را با کدام گلوی خشکیده از فراق می توان سرود؟ این جاده به کدام پرسش خاکستری و ناگفته پاسخ می دهد؟ خورجین سوالاتم را به رودخانه می سپارم تا شاید در دور دست هایی دیگر، آن هنگام که گیسوانت را در روشنایی آب شانه می زنی، به دستت برسد. نامه ها را بخوان، حتا اگر فقط لبخند بزنی.

می بینی؟ هنوز دست های طلایی، آسمان دل مرا رنگ می زند و تو را بر هستی ام نقاشی می کند. این روز هم گذشت. و اینک در میان نفس های درختی هستم که می تواند یادش رفته باشد که دریا چه رنگی است. و خیلی وقت است که واژه ها در جام و جان اش گر گرفته اند. چراغ ها خاموش می شود و بیابان را تاریکی فرا می گیرد و من از لابلای خیمه ای که برافرشته ام به ستاره ای زل زده ام..
آری! همین گوشه ی دنیا. زیر درخت کهنسال و خشکیده، خیمه زده ام.
شب که می رسد، باد در شاخه ها می پیچد و آواز می خواند.
زیر باران، نی لبکم را بر می دارم و برای شاخه های لرزان می نوازم. کمی بعد شاخه های مجنون بید، جنونش را به یاد می آورد و شباهنگام خستگی ها و دردهایش را به رخ پروانه ها می کشد. سال ها می گذرد و همه رفته اند پشت روزهای تیره پنهان شده اند. سرک می کشم تا مگر در هوای مبهم این روزها چهره ات را به خاطر آورم. با خود زمزمه می کنم، من فراموش کرده ام از کدام خیابان رد شده ام و پیاده از کدام کوچه گذشته ام؟ آیا من حتا فراموش کرده ام کدام ترانه را باید می سرودم؟ فقط این را به یاد دارم که برف می بارید و به یاد دارم ساعت ها چه زود تمام می شدند…

آری محبوبم!
روزگارم بر اسپند بود. دارد تمام می شود امسال هم در این اسفند. روزها می آیند و می روند. هفته ها و ماه ها و سال تمام می شود. آن چه تمام نمی شود آوازی است زیر لب که هستی را از آن خبری نیست. آن چه تمام نمی شود پرواز قو بر بالای ابرهایی است که تا کهکشان کشیده شده است. تمام نمی شود رد پایی بر برف و طوفانی که در پنهان ترین زمزمه ها سروده می شود. و تمام نمی شود خاطره ای از انتهای کوچه و رفتن تا بی نهایت. و تمام نمی شود زخم فراق و شوق دیدار. و آواز پرستوی مهاجر را که در گوش زمان نجوا می کند…

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

اولینی!

avatar
wpDiscuz