زندگی را مرگ، و مرگ را زندگیست..
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: مهر ۱, ۱۳۹۷| ۵ دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

وقتی خبر درگذشت شیما را شنیدم بهت زده شدم؛ هیچ گاه فکر نمی کردم روزی هم شیما خواهد رفت، آن هم به این زودی!
دوستان عزیزم، الان که در حال خواندن این دست نوشته هستید، ممکن است غمگین، ناراحت و یا بهت زده باشید؛ بهت زده از اینکه چطور ممکن است شیما به این زودی این جهان فانی را ترک کند!

مرگ؛ واژه ای که در زندگی ما پاک فراموش شده. اینکه روزی خواهیم مرد، چه بخواهیم.. چه نخواهیم..

فکر نمی کنم خود شیما هم باورش شده باشد رفته است! یک لحظه… و یک مرگ! و بدرود با یک عمر زندگی، یک عالمه آرزو و رویا، نقشه و برنامه.

راستش را بخواهید وقتی از بهت خبر درگذشت شیما در آمدم و باورم شد که شیما هم می تواند رفته باشد، تنها سختی که به زبان راندم این بود: ” کاش آرزوهایش را زیسته باشد” کاش با خود نگفته باشد این کار را فردا خواهم کرد، کاش خسته و کوفته با این دنیا بدرود نگفته باشد، کاش باورهایش را با عشق زیسته باشد، کاش زندگی کرده باشد…

نمی خواهم آرمانی حرف بزنم، نمی خواهم بگویم چه آرزوهایی و چه زندگی ای؛ فقط ای کاش.. ای کاش یک قدم در راه خودش، و حس و حال اش برداشته باشد، کاش کارش را دوست داشته باشد، کاش تنها و تنها به خاطر خودش زیسته باشد، ای کاش… .

و تنها دعایم برای او این است که ای کاش حسرت نخورد.
او دیگر دستش از این دنیا کوتاه است، نمی دانیم کجاست و در چه حالی؛ امیدوارم احوال خوبی داشته باشد، امیدوارم در حسرت نباشد، امیدوارم زمانی که باورش شد درگذشته است؛ در یک زندگی دیگر، زندگی خوبی داشته باشد، و مثل زمانی که در این دنیا زیبا و خوش رو بود، زیبا و خوش رو باشد، و آن زندگی دیگرش را در عشق و آزادی زندگی کند.

روزهایی که در این دنیا بود و از او هیچ خبری نداشتم، همیشه دعا می کردم انتخاب هایش از دل و خواسته خودش باشد، و حال دعا می کنم که لبخند بر لب داشته باشد، بدون هیچ حسرتی بر دل.

سخنی با خودمان که باز مانده ایم:
فکر نکنم هیچ کدام از ما باورمان بشود که شیما به این زودی و برای همیشه با زندگی وداع کرده است؛ اما چه بخواهیم چه نخواهیم او رفته است و دیگر در این دنیا نیست..!

صبح وقتی خبر را به بهناز دادم، بسیار غمگین و گریان شد، گفت چند روز پیش با او صحبت کرده، او به بهناز گفته بود دیگر از کار کردن در شرکتی که در آن هستم خسته شده ام، می خواهم به خاطر پرداخت نشدن حقوق شکایت کنم و آخرین پیام اش این بود: “دعا کن من هم زودتر {از آن شرکت} بروم.!

از این سخن بسیار دلم گرفت، بیچاره شیما! چه زود با زندگی بدرود گفت؛ کاش کمی دیرتر می رفت، کاش حتی ۶ماه دیرتر می رفت، کاش دل‎خواسته اش را عملی می کرد، درد و لذت آزادی را می چشید و بعد می رفت.. اما او دیگر رفته است، دیگر نیست.

با خود می گویم؛ کاش همین چند روز قبل از مرگ این تصمیم را گرفته باشد، کاش هر روز و هر روز بر خودش سرپوش نگذاشته باشد، کاش از کارش تا زمانی که به این فکر افتاده، لذت برده باشد و بعد از اینکه دیگر لذت نمی برد در راه عملی کردن خواسته اش گام برداشته باشد.. کاش خسته و کوفته به کام مرگ نرفته باشد…

مرگ شیما چه پیامی به من داد؛
هر کدام از ما در طول زندگیمان بسیار کسان را از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. نمی گویم نگرییم، چرا که اشک ناخودآگاه بر ما جاری خواهد شد، مایی که او را از دست داده ایم.. به یاد می آورم روزی که یکی از بهترین دوستانم را از دست داده بودم، دور اتاق راه می رفتم و می گفتم واای.. وااای.. حالا من چه کنم!! آری؛ من بر تنهایی خودم می گریستم تا او. لحظه ای بر زمین دراز کشیدم و چشمانم را بستم، نفسم را منظم کردم و گفتم او رفته است، خوش رفته است.. این منم که از غم‎اش در امان نیستم، اما او غمی در رفتنش اش ندارد. و دلم آرام گرفت که عزیزم را این غم نیست.. او رفته است. بدون غم جدایی! این ماییم که در غم غوطه وریم، و بر این غم خویش میگرییم، وگرنه او جایش امن است.. در حیاتی دیگر!

من هشت ماه است نه شیما را دیده ام، نه صدایش را شنیده ام و نه او از من سراغی گرفته است، حتی بعد از آخرین روز که او را دیدم خداحافظی هم با هم نکردیم.
اصلا راستش را بخواهید خیلی هم از دستش دلخور بودم که بعد از آن همه دوستی که با او داشتم، اینگونه مرا با خود در طوفان تنها گذاشت!!

اما شیما، در مرگ خود ارمغانی را برایم به یادگار گذاشت که هیچ دوستی در زندگی به من هدیه نداده است.. او با این رفتن عجله ای اش به من یادآور شد که مرگ همیشه هست، از او گریزی نیست؛ مرگ حقیقت نهفته ی این دنیاست، می آید، در کمال ناباوری هم می آید، و خودمان و دیگران را در بهت فرو می برد.

هم اکنون که در حال قلم زدن این نوشته هستم، ممکن است به هزار و یک دلیل قلب و مغزم از کار بیافتد و بمیرم؛ شما هم که در حال خواندن این نوشته هستید ممکن است در همین لحظه به دلیلی بمیرید!

خنده دار نیست؟ آن همه چشم و هم چشمی، آن همه بخل و کینه، آن همه حسادت، آن همه برای دیگران زندگی کردن، آن همه غرور، آن همه ترس از تحقیر و ترد شدن، آن همه نگرانی، آن همه شکستن ها و شکسته شدن ها، آن همه استرس از ترس دیدگاه دیگران؛ در یک چشم برهم زدنی، تمام می شود!! در یک مرگ!!

و از دست می رود آن آرزوهای کوچک و بزرگی که همیشه به تعویق اش انداختیم، طرز زندگی که همیشه به بعد موکول کردیم، سفرها و خاطره بازی هایی که گفتیم بعدا! آرزوهایی که نزیستیم، دیدارهایی که گفتیم بگذار برای بعد که وقت بسیار است!! همه و همه با یک سوت پایان، بر هم می خورد و تمام می شود، تمام ِ تمام.

مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ پس زندگی کنیم، برای خودمان، برای آرزوهایمان زندگی کنیم.

نمی خوام آدرنالین مغزمون رو بالاببرم یا ماهیچه ها رو برای دوی سرعت آماده کنم! اصلا می دانید چیه؟ سخت ترین نوع زندگی، زندگی برای خود و آرزوهای خودمون است!!

وقتی برای خودت زندگی کنی، ممکن است ترک بشی، طرد بشی، تحقیر بشی، از دستت عصبانی بشن، بهت بگن مغرور، بهت بگن نفهم، سالها در رنج زندگی کنی، تنها و تنهاتر بشی؛ اما قدم‎هات برای خودته، حتی یک قدم هم که برداری شادی در درونت می پیچه، دل‎ت مال خودته، لبخندت مال خودته، و مهم تر از همه، وقتی سوت پایان رو زدن و رفتی، حسرت نمی خوری، و ای کاشی وجود نداره… راضی هستی.

آری؛
مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ امروز شیما این را به من یادآوری کرد.
ممنون شیما خانم فرهمند
ممنون که با هم آشنا شدیم، چند صباحی با هم شاد بودیم، و ممنون که در رفتن‎ات هم پیامی به من رسوندی..
بوسه بر مزار پاک ات
حیاتی دیگر برایت خوش باشد ان شاالله
دلمون برات خییلی تنگ میشه.
دوستت دارم
دوست ناز من.

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

5 پیام/ نظر فعال برای مطلب: "زندگی را مرگ، و مرگ را زندگیست.."

avatar
ترتیب بر اساس::   جدیدترین | قدیمی ترین | بالاترین آمار رای
بهدخت
مهمان
چند ستاره به این مطلب می دهید؟! :
     

خدا رحمت کنه شیما نازنین و صبر بده به خانواده اش

دیانا داروور
مهمان

دیروز از شدت بهت و اندوه نتونستم کامنت بذارم.
امیدوارم که همگی ما بعد از کنار آمدن با این شوک و حسرت بزرگ، پیام و درس اصلی بازی زندگی رو فراموش نکنیم،
محبوب عزیز، ممنون که بهمون یادآوری کردی.
شیمای عزیز و زیبا، روحت شاد و آرام…

wpDiscuz