سکوت…
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: دی ۸, ۱۳۹۷بدون دیدگاه
برچسب‌ها:

با خودم سخن می گویم و از خویش می گویم و راز دل را با خود در میان می نهم. می دانم که من، تنها، صلیب خویش را بر دوش می کشم. از خودم می گریزم و چشم بر پنداری می دوزم که می دانم بیهوده است. بیهوده است زیرا تصویری بر سقف آسمان خیال نقش نمی بندد. شاید دیر شده باشد و راهم را در تاریکی این همه نبودنت گم کرده ام. دفتر عشق، اما هنوز باز است و تا همیشه که نسیمی از یاد تو در لابلای درختان اندوه می پیچد. این دفتر گشوده است تا زمانی که در تاکستان لبخندهایت، شراب نیلگون خاطره ام را با فنجانی بی حوصله سر می کشم. امروز هم شروع شد. برای من که روزهای پیاپی شروع، همان صدایی است که ترسیم می کنم بر دفتر عشق. و آغاز می کنم خودم را و پایان می یابم در سرگردانی پر هیاهو.

از صبحگاهان که بوی نان تازه می دهد کوچه ی قدیمی سرنوشت، نگاهم را تا شامگاهان می دوزم به موج های دریا که خسته نمی شود از این همه فراز و فرود و می کوبد بر صخره ی سنگی احساس. تا مگر باران ببارد بر جنگل انبوه و جاده ی پر ابهام زیستن. من زود آمدم و تاوان زود آمدنم را در صبوری بی پایان و رنج های بی قراری می دهم که در سطر سطر اوراق پر همهمه ی جهان می نگارم. می نویسم نه برای آن که تو آن را بخوانی، می نویسم از آن رو که این واژه های غمگین سنگینی نکنند بر پلک های بسته ای که پشت آن نشسته ای. می نویسم تا رها شوم از کمند جمله هایی که در ذهنم رژه می روند و روحم را لگدکوب درد می کنند.

عاشقان، سکوت را اختراع کرده اند تا مگر آرامش معشوق را بر هم نزنند. پریشان نکنند سایه ی درختی که معشوق در پناه آن می آساید. اگر نبود سکوت عاشقانه، رودخانه ی فریاد طغیان می کرد. چشمم به آسمان است. ابری بیاید و بارانی ببارد و تصویر تو را بر شیشه ی تنهایی ام نقاشی بکند. و من بنشینم کنار پنجره و چایم را چشم در چشم تو بنوشم. اما دارد رد پایت بر برف کوهستان محو می شود. و این نگرانم می کند.

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

اولینی!

avatar
wpDiscuz