مگر قرار نبود هر روز بنویسی؟
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: خرداد ۶, ۱۳۹۷بدون دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

چند وقت پیش، برنامه ای با خود گذاشتم مبتنی بر هر روز نوشتن. در پستی از وبلاگ هم اعلام کردم که هر روز می نویسم.
پیوند به پست قبلی وبلاگ: تصمیم گرفتم تقریبا هر روز بنویسم؛ و وبلاگم را به روز کنم.
ولی با این حساب،
یکی دو هفته ای می شود که اصلا ننوشته ام؛ نه فقط در وبلاگ، بلکه اصلا ننوشته ام. و این ننوشتن و چالش هایی که بر سر نوشتن با خود داشتم تا آنجا پیش رفت که حتی می توانست منجر به هرگز ننوشتن شود.
چالش هایی در درون من.

راستش در دو سه هفته ی اخیر، درگیر ماجرایی کاملا شخصی بودم، و در این درگیری شخصی، آن روی تاریک سکه، خود را به من و همراهی که با من بود نشان می داد. همان روی تاریک و سیاهی که وقتی سر بر می آورد، همه چیز را با خود در درون تاریک اش می بلعد. به جزئیات ماجرا نمی پردازم، چرا که شخصی و خصوصی است و شخصی هم باقی می ماند.

در این کنش و واکنش ها بود که در هسته ی مرکزی وجود نیز لرزشی احساس کردم، که من کیستم؟ آیا واقعا من آن قسمت تاریکم و این قسمت روشن و سرزنده ی من فریب و دروغی بیش نیست؟
آیا همه لبخند ها و سرزندگی و صبوری و آرامش من توهمی خودساخته است؟ آیا همه دوست داشتنی هایم دروغ است؟

همه ی این موارد باعث شد که من نخواهم حتی یک کلمه هم بنویسم. آخر مگر می شود با تردید نوشت؟ قلم و وبلاگ، همیشه برایم مقدس بوده است، تا به حال هیچ یک از نوشته هایم، حتی آنهایی که در این ۱۵ سال، نوشته و پاک شده اند، با دروغ، تردید و یا فریب شکل نگرفته اند؛ و اینک من با یک سوال مواجه شده بودم که من که هستم؟ آیا همه ی اینها من اند و یا فریبی بزرگ؟!
روزهای سختی بود، خیلی سخت و طاقت فرسا؛ از آن روزهایی که نه می شود در موردش سخن راند و یا نوشت. سکوتی سرد و سنگین و درونی شلوغ از نزاع تاریکی و روشنایی.

در این روزهاست که آدمی باید دوستی آشنا با تمامی زوایای وجود داشته باشد، دوستی که سالیان سال با آن دوست بوده است، دوستی که همه ی وجود و احوالات آدمی را دیده است و آشناست؛ هم خشم را، هم لطف را. و از خوش وقتی من است که دوستی از این دست دارم. دوستی که در بزنگاه ها با من است.

او طی سال های سال همه ی مرا دیده است، روزگاری دوستانی بسیار نزدیک بودیم، تقریبا هر روز هم دیگر را می دیدیم و به گفتگو می نشستیم، بعد از آن یک سال، از هم جدا شدیم، ۳ سال بدون هیچ خبری از هم. بعد از آن دوباره ارتباطمان شکل گرفت و بعد از ۲ سال ارتباط، دوباره روی سیاه سکه ی روزگار، ما را ۷ سال از هم جدا انداخت و بعد از ۷ سال دوری، باز دوستی مان محکم تر و اصیل تر شکل گرفت و ادامه دارد. نمی دانم شما هم از این نوع دوست ها دارید یا نه. ولی آنها زیاد نیستند. یکی اند، تعدادشان به دو هم نمی رسد؛ دوستانی که هم بوده اند و هم نبوده اند، ولی همیشه هستند.

با او به گفتگو نشستم؛ تمام ماجرا را برایش گفتم، جاهایی که بازگویی اش حتی برای خودم هم ترسناک بود. از آن گفتگو های سراسر چالش. که تمامی هست و نیست ات را روی دایره میریزی؛ حتی زوایایی از وجود که خود از دیدن آن واهمه داری. از آن گفتگو هایی که پاسخی هم ندارند؛ زیرا قرار نیست کسی برایت نسخه بپیچد، و فقط قرار است تو در آینه ی گفتگو با دوست خود را ببینی و این پازل را خود تکمیل کنی.

بگذارید اینگونه سخن را تکمیل کنم: تو در همه ریخته ای، هسته ی وجودت لرزیده است، و آن یگانه دوست، با حضورش، با آن حضور اعتمادگونه اش، تنها بستری است برای ریختن تکه های به هم ریخته ی پازل تو؛ سرهم بندی قطعات پازل توسط خود توست. و من این دوست را داشتم، در محضرش نشستم به جستجو و سرهم بندی تکه های پازل خویش.

روزهایی بود، فراتر از سخت! برزخی که حتی نمی توان باز به آن فکر کرد!! و چه خوب که خوب به پایان رسید.

آری دوستان؛ من به خود شک کرده بودم، به ندای قلبم و جوهره قلمم. و چون هیچگاه در شک قلم نرانده ام؛ از قلم فاصله گرفتم. قلم مقدس تر از آن است که با شک بر روی کاغذ رانده شود.

آری؛ من هیچگاه بدون حضور قلبی مطمئن ننوشته ام. واژه واژه نوشته هایم با حضور قلبم بوده است. البته خیلی وقت ها با گذر زمان به خاطر بالاتر رفتن سطح دانش، نوشته های قبلی را اصلاح و یا تکمیل و ترمیم کرده ام و یا مورد نقد خودم قرار داده ام، و یا حتی رد کرده ام. ولی هیچگاه نشده است که در حین نوشتن، حضور نداشته باشم، الکی نوشتن و صفحه سیاه کردن هیچگاه در مرام من نبوده و نخواهد بود.
در شک این روزها نیز، قلم را کنار گذاشتم تا برطرف شود و قلم آلوده شک نگردد.

و این روزها:
دو روز است حال بهتری دارم. در نزاع تاریکی و روشنایی درونم، این من بودم که پیروزمندانه از میدان بیرون آمدم. نه تاریکی، نه روشنایی.
هر دوی آنها با هم هستند و وجودشان در درونم اجتناب ناپذیر است. این روزها دریافتم که این من هستم که بر آنها تسلط دارم.
و چه خوب و خوشایند، که ریشه و هسته ی وجودم، در این هفته های خشن و پرغوغای درون، محکم تر و با صلابت تر از قبل است؛ ریشه دار تر شده ام.
و چه خوشحالم که هنوز قلم برایم از اصالت برخوردار است و روزهای که نباید می نوشتم، ننوشتم. و خوش حال ترم که دوباره می نویسم.
دوباره آمده ام، و چه خوش آمده ام و چه نیک و خوشبختم که شما با من هستید.
باری؛ خوش آمدیم، همگی مان!

با مهر
محبوبه موحددوست – خرداد ۹۷

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

باعث افتخار ماست تا اولین نفری باشید که پیام/ نظر می گذارید!

avatar
wpDiscuz