هوای سرد..
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: بهمن ۱۶, ۱۳۹۷بدون دیدگاه
برچسب‌ها:

دیگر چه فرق می کند کجا ایستاده باشم وقتی جهانم را مه گرفته باشد. تا هنوز پایان راه نمی دانم این دفتر را گشوده می دارم. باز می گذارم دفترم را تا شاید روزی خطی بر آن بنگاری. چیزی بر آن بنویسی. باز می گذارم دفترم را و می دانم باد ورق هایش را با خود خواهد برد. و می دانم هیچ چیزی بر آن نقش نمی بندد. این جا تهی است بی یاد شکوفه ای که می خندید و هستی را رنگ می زد. اگر امید دست از سرم برمیداشت فرو می ریختم درون خویش را و بنایی را که لرزان برپای ایستاده است در هم می شکستم. دیوار فروریختنی است این دفتر اما باز می ماند.

روزگارم را با ابهام صدای تو تقسیم می کنم و رد پایت را در کوچه های خاک گرفته ی ذهنم پی می گیرم. گل شقایق را که یادت هست؟ دیوار سراسر پوشیده از ریزش گل های طلایی را که یادت هست؟ هیچ که نباشد اندوه مرا هنوز آیا به یاد داری؟ دلهره هایی را که می سرودم به یاد داری؟ آن جاده ای را که به هیچ ختم میشد به یاد داری؟ شاید… و شاید از یادت رفته باشد حجم بی وزنی که بر تارک آسمان خیال می درخشید و چون قاصدکی از راه می رسید و جان بی قرار را امید خبری دلنشین می داد. حالا دیگر از رفتن آخرین قاصدک غمگین، سالها، نه، قرن ها می گذرد.

این همه راه رفتن در پیچ و خم زیستنی دردناک و نشستن در کویر تنهایی خویش، و سخن گفتن با ماه، نیمه شب های بی حوصلگی را با فنجان چای سر می کشم. اما دیگر از جام ها نیز کاری برنمی آید. لحظات را گام می زنم تا پایان ساعتی که غروب از راه می رسد. هنوز احساس می کنم پروانه ای نام تو را در گوشم زمزمه می کند.

این جا هوا سرد است. از وقتی کفش های حوصله را سیلاب تند زمان با خود برد، تابستان برنگشته است. هر چه هست این جا هوا سرد است. این جا در سرزمین خاطرات من، عجب سوز سرمایی می وزد. گمگشته میان این سوز وسرما، کلاهم را بر سرکشیده ام. سرم را پایین انداخته ام و تنها در بیابان و یخبندان راه می سپرم. جاده ی سرنوشت چقدر سخت و تاریک است. با این همه، دفترم را باز می کنم و گاهی، مـآهی بر آن نقاشی می کنم و صورت احساسم را در آبشار یاد تو می شویم. جامی از این چشمه می نوشم و همین مرا کافی است…

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

باعث افتخار ماست تا اولین نفری باشید که پیام/ نظر می گذارید!

avatar
wpDiscuz