واژه های بی قرارم را قراری نیست..
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: آذر ۲۹, ۱۳۹۷بدون دیدگاه
برچسب‌ها:

طنین صدایش هنوز می پیچد در وسعت بیکرانه ی سرزمین تنهایی هایی که با فانوس اندوه روشن می شود. قطره قطره لبخندش بر درختان پاییزی می ریزد و من کلماتش را از زمزمه ی نسیمی می نوشم که آرام با پروانه ای محزون می گرید. در اعماق جنگلی بی انتها و درختانی در هم شده و غروبی که دارد از راه می رسد، نغمه ای از دور دست هایی ناپیدا هستی ام را در بر می گیرد. جهان آرام می گیرد تا بشنود آخرین سرود رهایی را.

نگاه پر از تردیدم را به سوی او می گشایم و نفس هایم به شماره می افتد. گاه هراسان می ایستم و گاه چونان بیماری رنجور در بستر، پایان راهم را جستجو می کنم. گاهی چنانم که گویی از آوار روزگاری سنگین رها شده ام. گام هایم سست می شود در راه رفتن و باز می ایستم. و باز راه می روم و سایه ی خویش را بیگانه ای می یابم که تعقیبم می کند. هر چه بیش تر می دودم، راه دور تر می شود. هر چه راه می روم هوای سرزمینی دیگر در من جان می گیرد. هر چه نزدیک تر می شوم، غوغایی در می گیرد. پنهان در خویش می گریم برای این همه سرگشتگی.

بارش تند باران، اینک گونه های کویر را بوسه می زند و آخرین شاخه روییده در سرزمین بیگانه را امید زیستن می دهد. گونه های گل می شکفد و قرمز می شود از شرم یاس. آن که عمری در انتظار سخنی است تا وجودش را نسیمی خنک بنوازد و لطافتی بر جانش بنشیند. با اعجاز صمیمت، جان سردم را گرم می کنم و خیره می شوم به خورشیدی که چشم هایم را می سوزاند.

ترا از هر دلی که روزی در آتش اندوهی سوخته باشد سراغ خواهم گرفت. اگر یافتم، کهکشان را با زیباترین ترانه هایم می آرایم و فانوس خیالم را بر سقف هستی می آویزم. با این همه، واژه های بی قرارم را قراری نیست تا مگر شمعی بیافروزم و راهم را بیابم.

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

اولینی!

avatar
wpDiscuz