و قطار یعنی رفتن..
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: دی ۱۵, ۱۳۹۷| ۴ دیدگاه
برچسب‌ها:

هنوز سرمای دستم آزارم می داد. نشستم و از پشت پنجره ی کوپه ی قطار، بیرون را تماشا می کردم. ایستگاه شلوغ بود. مسافرانی که عجله داشتند تا از قطار جا نمانند، دویدن ها و از این سو به آن سو رفتن. خانمی فرزندش را در بغل گرفته بود، دست فرزند دیگرش را در دست داشت و به سختی باری را که بر دوش گرفته بود حمل می کرد. خانواده ای متحیر مانده بودند و بی قراری می کردند. فکر کنم به قطارشان نرسیده بودند و منتظر بودند ببینند آیا در این قطار می توانند سوار شوند یا خیر. در همهمه ی مسافران، گاهی سوت قطار می پیچید. در سکوی دیگر، قطاری دیگر ایستاده بود. نمی دانم تازه رسیده بود و یا آن هم منتظر مسافرانش بود تا حرکت کند.

نسکافه ام را لبه ی پنجره گذاشته بودم. و آرام آرام می نوشیدم. به رفتن می اندیشیدم. متوجه شدم از قطاری روبرو، کسی برایم دست تکان می دهد. شاید با شخص دیگری بود که می خواست خداحافظی کند و شاید سلام می کرد. اما کم کم خودم را مخاطبش یافتم. با خود اندیشیدم شاید مرا با دیگری اشتباه گرفته بود. با آشنایی که باید این جا باشد و نیست. با کسی که دیر کرده است. شاید آشنایش در این همهمه ی پر صدا، گم شده است. اما اگر پای آشنای او در میان باشد که نباید در این قطار نشسته باشد. و او گاهی لبخندی می زد و دست تکان می داد. نسکافه ام را تمام کرده بودم. می خواستم پنجره را باز کنم که به خاطر سرما و یخ زدگی باز نمی شد. در جوابش و با کمی احتیاط دستی تکان دادم. خوشحال شد. او از کجا مرا می شناسد؟ نه، مرا با دیگری اشتباه گرفته است. با خودم اندیشیدم، در یک چیز مشترکیم. ما هر دو مسافریم. مسافرانی نشسته در قطاری و ایستاده پشت پنجره ای که بخار کدرش کرده است.

روی پنجره ی بخار گرفته چیزی نوشت. به دشواری خواندمش. سلام کرده بود و نوشته بود تو را می شناسم. جوابش را نوشتم و من هم گفتم تو چقدر آشنایی. در جایی که صداها در هم می پیچد و صدا به صدا نمی رسد، در جایی که فقط از پشت پنجره می توان با یکدیگر سخن گفت، نوشتن، آن هم به سختی، تنها راه است. نوشتیم و نوشتیم. و زمان چه زود تمام می شد. هنوز شیشه را بخار گرفته بود. قطار، آرام حرکت کرد. دست های مان در فضای سکوت، بر پشت پنجره ی یخ زده، آرام پایین آمد. با خود اندیشیدم: ایستادن قطار، دمی است که مرا با جهان آشنا می کند. اما چه زود قطارمان از کنار هم می گذرد. و چه زود ایستگاه را باید ترک کنم.
مانده بودم قطاری که سوار بودم مرا تا کجا خواهد برد؟
در جای خویش، با نیم نگاهی اندوهناک پشت سرم را میدیدم. اما دیگر هیچ چیز معلوم نبود.
من رفته بودم و قطار رفته بود. و قطار یعنی رفتن…. و قطار یعنی رفتن………………………….. و قطار یعنی رفتن… رفتن… رفتن..

حظی که در این موسیقی و شعر و آواز نهفته است؛ همیشه مرا به سرودن وا می دارد؛

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

4 پیام/ نظر فعال برای مطلب: "و قطار یعنی رفتن.."

avatar
ترتیب بر اساس::   جدیدترین | قدیمی ترین | بالاترین آمار رای
Rim
مهمان
چند ستاره به این مطلب می دهید؟! :
     

و قطار یعنی رفتن … 😊🙂

امید
مهمان

خیلی خوب بود. مرسی از متن و موسیقی

wpDiscuz