پانزده سال؛ از چه و چرا می نویسم؟!
به روز رسانی: محبوبه موحددوست| در تاریخ: خرداد ۱۰, ۱۳۹۷| ۶ دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

چند وقتی است افرادی در تلگرام و اینستاگرام پیام می دهند و مرا و نوشته هایم را مورد استهزا قرار می دهند؛ و در تلاش اند با تخریب شخصیت، مرا از نوشتن های روزمره ام دلسرد کنند! عزیزانی گاه آشنا و گاه نا آشنا.

در این چند وقت بر اساس اخلاق شخصی که داشتن صبر و تحمل زیاد از حد است، با احترام حتی به توهین های افراد گوش فرا داده ام؛ و به سخن هایی که گاهی با ناسزا همراه است با روی خوش پاسخ داده و یا سکوت کرده ام.

و البته دوستانی هم بوده اند که بعد از خواندن نوشته هایم، پیام هایی برایم می فرستند با این مضمون که در دورانی که دیگر کمتر کسی مانده است وبلاگ نویسی کند، نوشتن های روزانه برایشان عجیب و جالب بوده است؛ و کنجکاوانه از اینکه چگونه به وبلاگ نویسی روی آورده ام پرسیده اند.

امروز تصمیم گرفتم در مورد اینکه چه می نویسم و چرا می نویسم لب به سخن بگشایم. البته پست امروز برای آن دسته دوستانی است که از گذشته بلاگری ام می پرسند و یا منتقدانی که می گویند چرا با اینکه از سال ۸۲ وبلاگ نویس بوده ام، هیچ کدام از آن وبلاگ ها را ندارم و نوشتن هایم متداوم نبوده است.
چرا که تخریب چی ها هیچگاه اهل گفتگو نبوده اند. ولی به آنها هم پیشنهاد می کنم که با آرامش خواندن و شنیدن دیگران را نیز امتحان کنند!

قطعا بعد از انتشار این پست، مشتاقانه از منتقدان و نقدها و نظرها استقبال می کنم؛ و توهین ها، تخریب ها و ناسزاهای هیچ کس را در ایمیل، تلگرام و اینستاگرام بر نخواهم تابید، و اگر از حد بگذرد جور دیگر اقدام خواهم کرد.

چه می نویسی و چرا؟
۱- از سال ۸۲ تا ۹۷:
از کودکی، شریعتی زیاد می خواندم و گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی، گفتگوهای تنهایی من نیز شده بود؛ نوشتن ها از ده سالگی شروع شد؛ و از سال ۸۲، بواسطه دسترسی روزانه ام به اینترنت، نوشته هایم را در یاهو با دیگران به اشتراک می گذاشتم.

شبی در نوجوانی با شخصی ناشناس در یاهو مسنجر آشنا شدم و او پیشنهاد کرد وبلاگ بنویسم. آنجا بود با کلمه ی “وبلاگ” آشنا شدم. مکالمه ی من و آن دوست به یک ساعت نکشید و دیگر هیچگاه با او سخن نگفتم، ولی در همین یک ساعت گفتگو، با دنیای وب نویسی و بلاگ آشنا شدم.
در جستجوگر یاهو، پرشین بلاگ را یافتم؛ و طریقه ساختن وبلاگ را یاد گرفتم و به دنیای وبلاگ نویسی پا گذاشتم.
و از همان مرداد سال ۸۲ تا به همین امروز با وجود فراز و نشیب هایش، روزی نیست که وبلاگی را نخوانم یا چیزی ننویسم.
البته هیچ کدام از وبلاگ های قدیمی و حتی دست نوشته هایم در سرویس پرشین بلاگ و بلاگفا و بلاگر و ورد پرس را ندارم؛ یا حذف کرده ام و یا حذف ام کرده اند! ولی در روزهای وبلاگ نویسی با دوستان زیادی آشنا شدم: سید رسول، مهرداد، گلاره، صادق، مبینا، شراره، نیما، پیمان، فرشاد، محمدرضا، سارا، احسان، مریم، سپید، همه ی دوستان وبلاگی من از سال های ۸۲ تا ۸۸ هستند که با چند نفری از آنها هنوز که هنوز است ارتباط دارم.

از ۳۱ شهریور سال ۸۸ که وبلاگ پر بار و پر مخاطب دوران دانشجویی ام مسدود و حذف شد، به مدت ۳ سال در تب فراق از وبلاگ های فارسی زبان سوختم. دستم از وبلاگ نویسی کوتاه بود، البته در بلاگر بی نام و نشان داستان سرایی هایی داشتم که مخاطبینی نیز داشت؛ گاه آنقدر نوشته هایم غریب و در رنج بودند که به هفته نشده آنها را پاک می کردم تا از اسارت وجود و چشمان ناپاک در امان بمانند؛ و همین امروز، برخی از نوشته هایم که آن سال ها بی نام و نشان منتشر کرده بودم را در فضای اینترنت به نام دیگران می بینم و با سکوت از کنارش رد می شوم.

البته در سال ۸۹ تا ۹۱، به پیشنهاد رفیق همیشگی ام سید رسول؛ دو هفته نامه “کیمیا” را راه اندازی کردم و از طریق ایمیل به دوستان و آشنایان می فرستادیم.
دو هفته نامه “کیمیا”، نشریه الکترونیکی حرفه ای، غنی، منحصر به فرد و پر مخاطبی بود در روزگار خودش. در فیس بوک گروهی به این نام راه اندازی شد و دورهمی هایی را نیز باعث شد!
علی زمانیان عزیز و دکتر سروش دباغ نازنین هم از همراهان فوق العاده ی من در این نشریه بودند.
روزهایی سراسر مهر و عشق، امید و صبوری را در دوران انتشار این دو هفته نامه داشتم؛ که فراموش نشدنیست.

سال ۹۲، باز به فضای وبلاگ بازگشتم و به پیشنهاد دکتر مقامی بزرگوار، در “بلاگ.آی آر” به طور حرفه ای در حوزه کسب و کار و مدیریت قلم راندم، مخاطبینم دوستان شرکت بودند و چه خوشحالم که کتاب ها و افراد و ایده ها و نظرات و مقالاتی را از طریق وبلاگ با آنها به اشتراک گذاشتم و استفاده می بردند.

سال ۹۵؛ به یک باره آن وبلاگ را حذف کرده و یک سال و نیم در تقیه بودم. هیچ ننوشتم، از دوستان بلاگرم هیچ خبری نداشتم، انگار که در تب فرو رفته بودم و دستم به قلم نمی رفت. آن دو سال کلمات در تمام وجودم می لرزیدند و من قلم شان نمی کردم. و گاهی با رکورد موبایل از مسیر خانه تا شرکت باخود و یا با استاد اسلامی حرف می زدم و وبلاگ من شده بود رکورد کردن آنچه در ذهن و دلم انباشته شده بود.
آنجا بود که دفتر عشق را سهیم شدم….. دفتری از نوشته های بکر و دست نیافتنی که هیچ کس از آن هیچ خبری ندارد؛ و تن به انتشار نخواهند داد، هیچ وقت و به هیچ بهانه ای!

اواخر سال ۹۶، شور وبلاگ نویسی بار دیگر در من به یک باره سر بر آورد، در هاست و دامینی جدا از سرویس داخلی و یا خارجی، وبلاگ مستقل خود را راه اندازی کردم و به نوشتن های تقریبا روزانه پرداختم. نوشته هایی کاملا روزانه و شخصی؛ که تخصصی نیست.
به قول همراه این روزها؛ محمد هلاکویی نازنین: دانه ی درخت بامبو، سالها زیر خاک می ماند و به یک باره سر بر می آورد، آیا رشد بامبو در آن سالهایی است که در خاک بوده و یا آن یک سالی است که به رشد حداکثری می رسد!؟

این روزها احساس می کنم وبلاگ نویسی در من به بلوغ رسیده است
و قطعا تا هیچ گاه “سمفونی واژه ها” نه نام عوض می کند و نه حذف می شود.

۲- از چه و برای که می نویسم؟
جزئیات این که قبلا از چه می نوشتم و برای که، بماند برای همان گذشته؛ که گذشته ها با همه ی خوبی و بدی هایش، خنده و نشاط و رنج و دردش گذشته است.

افرادی که این روزها مرا مورد حجمه تخریب قرار داده اند، یک پرسش ثابت دارند: برای چه می نویسی؟ می نویسی تا چه شود؟ برای که می نویسی؟

با کمال احترام به این دوستان می گویم: که برای اولین شخصی که می نویسم خودم هستم. من می نویسم تا نفس بکشم. نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است و اگر ننویسم یا نخوانم می میرم. و این احساس برایم کاملا شخصی است.

البته گروهی می گویند کمی تخصصی تر بنویس. دوستان! این روزها نمی توانم تخصصی بنویسم؛ یک احساس درونی در قلمِ این روزهایم است که نمی خواهم هم اینک، به صورت تخصصی وارد مبحثی شوم. راستش هیچ گاه نتوانسته ام صفحه سیاه کنم. این روزها احساس می کنم نباید تخصصی بنویسم. ولی قطعا روزهایی می رسد که تخصصی تر خواهم نوشت. این روزها بیشتر طالب تخصصی خواندن هستم.
ان شالله روزهایی هم می آید که تخصصی تر می نویسم. ولی اینکه چه زمانی؛ خودم هم نمی دانم. هر وقت آماده بودم حتما تخصصی تر می نویسم.

این روزها بیشتر از فیلم ها و کتاب ها و گفتگوهایم با دیگران می نویسم. و هر آنچه احساس کنم برای خودم و دیگری ارزش افزوده ای شخصی و درونی دارد. شاید تخصصی در حوزه ای ننویسم و از اصطلاحات قلنبه سلنبه استفاده نکنم، ولی احوال آدمی را قلم زدن هم به نظرم سرشار از ارزش است. چیزی که برایم ارزشمند است و ماندنم را با تمامی کاستی ها و فراز و نشیب ها تضمین کرده است این است که همیشه به قلمم متعهد بوده و خواهم بود و صفحه سیاه کردن در مرامم نبوده و نیست.

۳- این سوال هم زیاد شنیده ام که برای که می نویسی؟!
مخاطب خاص نوشته هایم خودم هستم.
و مخاطبین دیگرم هر آن کس که از نوشته های من، زندگی و خوبی و مهر را سرشار شود، و حتی در دردهایی که گاه در نوشته هاست به سپیدی برسد. مصرانه اعتقاد دارم که می شود پاک زیست حتی در میان ناپاکی؛ مصرانه اعتقاد دارم که می شود وقتی اشتباه کردیم بگوییم اشتباه کردم؛ مصرانه اعتقاد دارم می شود خنده بر لب داشت، می شود آغوشی باز داشت، می شود ساده بود و سادگی نکرد.
می شود دست یاری به سوی افراد گشود، می شود دیگران را در حد و توانِ خود نجات داد.
و در یک کلام: می شود بی بهانه و دلیل خوب بود.

آری؛ مخاطبین من اگر فقط و فقط خودم باشم، باز هم می نویسم و می نویسم و کسی را اجبار به خواندن من نیست. آن علامت ضربدر قرمز آن بالای صفحه را می بینید؟ همین الان هم می توانید رویش کلیک کرده و از اینجا بروید، و دیگر برنگردید و یا می توانید با من همراه باشید و ادامه مطلب را بخوانید و از دوستی و آشنایی با همدیگر، روزها و زندگی هایمان رنگ و بویی تازه بگیرد.
این من هستم؛ منی که مصرانه به آزادی فردی و اصالت درون اعتقاد دارم.

دوستان؛ بعد از ۱۵ سال نوشتن؛ این اولین و تنها نوشته ی من بود و خواهد بود که از نوشتن هایم لب به سخن بازگشودم.

آری عزیزانم؛ من این هستم! منی که با این اعتقاد زیسته ام که: زیستن مسالمت آمیز و خوش، در کنار همدیگر، مستلزم این است که من و شما همدیگر را همان طور که هستیم قبول کنیم. و اگر نمی توانیم و یا نمی خواهیم با یک دیگر ارتباط داشته باشیم می توانیم از هم بگذریم. قطعا هیچ کس جز خودمان، خود را به ماندن و یا رفتن مجبور نمی کند. اگر ماندن و خواندنِ همدیگر سخت و شکننده است، نمانیم و نخوانیم! اگر هم دوست داریم باشیم، باشیم؛ به همین راحتی؛ به همین سادگی!

باور کنید آنقدرها هم گذشتن و یا بودن سخت نیست. فقط کافیست خودمان بخواهیم.
اگر هم کینه توزی داریم و یا عادت به تخریب داریم، باور کنید می شود از این کار هم دست کشید؛ کافی است حواسمان را به امور بهتری پرت کنیم. مثلا به جای اینکه بیاییم و به همدیگر ناسزا بگوییم گوشی موبایل را در جیب مان بگذاریم و به خیابان برویم و کمی هوا بخوریم، یا با کودکانِ شاد و آزاد بازی کنیم یا کتابی دست بگیریم و یا به دوستی که دوستش می داریم سلامی کنیم. و یا موسیقی گوش دهیم و یا ظرفی بشوریم…
باور کنید جواب می دهد. و بعد از چند وقت احوالمان بهتر می شود.

دوستتان دارم و همیشه برایم بهترین هستید، در همه احوال.
با مهر
محبوبه موحددوست
دهم خرداد ۱۳۹۷

پیام ها و نظرات شما برای این مطلب:

6 پیام/ نظر فعال برای مطلب: "پانزده سال؛ از چه و چرا می نویسم؟!"

avatar
ترتیب بر اساس::   جدیدترین | قدیمی ترین | بالاترین آمار رای
نجمه
مهمان

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

بی توفع دیده شدن بنویس محبوبه جان. تو این دنیای پر از نوشته سخت هست دنبال کردن مطالب. من که از خوندنشون لذت می برم. مهم اینه که منتظر چشم آدما نیستی… :))))

یک خواننده
مهمان

چقدر به خودت می نازی؟ فکر کردی چهارتا جمله می نویسی …غول رو سوراخ می کنی؟ یعنی خیلی دهنت سرویس. اصلا وبلاگ و نوشته هات ارزش ندارند. اگه سوادداشتی تخصصی می نوشتی نه اینکه قلمت قر بیاد. چرت و پرت زیاد میگی مفنگی.

گلاره
مهمان
چند ستاره به این مطلب می دهید؟! :
     

سلام محبوبه جان.
نمیدونم چرا اشکم سرازیر شد با خوندنت. یاد هفت صبوحی بخیر. یاد یادداشت های دهه هشتاد بخیر. مثل خواب بود محبوبه انگار. دلم برات تنگ شده عزیزم. پاشو بیا تهران دیگه. میدونی چند وقته نیومدی عزیزم.

wpDiscuz