نویسنده: محبوب موحددوست

نه به وسواس؛ در یادگیری زبان!

روزهایی که زبان انگلیسی می خوندم، چه کلاس اکادمیک در آکادمی زبان، چه روزهایی که پیش طوبی زبان می خوندم، توی کلاس همیشه با روی باز شروع به حرف زدن می کردم و همیشه استاد ها بودند که می گفتند بسه، بقیه هم میخوان حرف بزنن؛ البته، بقیه بچه ها زیاد حرف نمیزدن تو کلاس و دور همیشه دست من بود!
ولی یه مشکل جدی که داشته و هنوز دارم، اینه که فقط توی کلاس می تونم خوب و با روی باز حرف بزنم ولی وقتی نفر سومی میاد وسط، زبون من هم بند میاد!!!
یادمه اون روزها که پیش طوبی زبان میرفتم، یهو دایی علی جان اومد تو اتاق و شروع کرد به حرف زدن؛  (خوب اون خیلی سریع و عالی حرف میزد، به خاطر شغلی که داشت!) من همین طور دهنم باز موند و ساکت شدم و فراتر از احوال پرسی نرفتم.
با خارجی ها هم اصلا نمی تونم حرف بزنم. مث کر و لال هام یه جورایی.

شاید یکی از دلایلی که باعث شده و میشه که از زبان خوانی فرار کنم و بیخیالش باشم همین روحیه کمال طلبی در من باشه که ذهنم میگه: هیچی بلد نیستم و هیچ وقت هم یاد نمیگیرم!!!! و اونقدر از زبان فاصله گرفتم که دیگه حال و حوصله reading هم ندارم و مضطربم میکنه! منی که واقعن reading ام خوب بود؛ با وجود اینکه ترجمه م زیاد تعریفی نداشت و نداره، ولی خوب میخونم و می فهمم!
این روزها، بعد از مدت ها دارم کم کم دوباره با زبان انگلیسی آشتی می کنم و سرچ هام رو تا جایی که ممکنه انگلیسی می زنم و کتاب قصه های انگلیسی ام رو از آرشیو کشیده ام بیرون؛ ولی از شما چه پنهان، هنوز طعم تلخ کمال طلبی همراهمه!!
تا اینکه…
خیلی اتفاقی دست نوشته ی محمد رضا شعبانی در مورد “یادگیری زبان انگلیسی” رو در یک سرچ گوگل پیدا کردم. البته سرچ ام خیلی هم بی ربط بود ولی فک کنم کارا خدا بود به این برسم #شوخی و خنده
عنوان مطلب این بود: تجربه‌ی من در آموزش و یادگیری زبان انگلیسی
و به رسم همیشگی که هر چیزی از ایشون، در هر کجا پیدا میکنم محاله نخونم، همین جوری برای فراغ بال هم که شده خوندم! تا نصفه که پیش رفتم.. دوباره برگشتم اولش و دوباره با دقت بیشتری خوندم! یاد خودم و این کمال طلبی لعنتی که سالها مثل خوره به جونم افتاده افتادم. پوزخندی به خودم و ذهن کمال طلبم که گاهگاهی حتی مرا از حرکت های کوچیک و خوش باز می داره، زدم.
و با همان اشتیاق روزهای نوجوانی، سرچ یادگیری زبان زدم:how to learn English…

محمد رضا در جایی از دست نوشته اش میگه:
(پیشنهاد جدی من این است که اگر در یادگیری زبان انگلیسی کمی پیشرفت کردید و احساس کردید که حتی می‌توانید در حد چند جمله هم بنویسید، یک وبلاگ انگلیسی کوچک راه اندازی کنید.
این کار چند خاصیت دارد.
مهم‌ترین آن این است که شما را وادار به نوشتن می‌کند. مطمئن باشید دیر یا زود گوگل در برخی جستجوها نوشته‌های شما را معرفی خواهد کرد و وبلاگ شما پس از ده یا بیست مطلب، بازدیدکنندگان غریبه هم خواهد داشت. دیدن تعداد بازدیدکننده‌های روزانه به یک بازی تبدیل می‌شود و احساس می‌کنید که باید بیشتر بنویسید.)

کل دست نوشته ی ایشون رو از اینجا بخونید:
تجربه‌ی من در آموزش و یادگیری زبان انگلیسی

پی نوشت:
۱- یوتیوب، فیلم های خوبی داره؛ در هر سطحی که باشیم. فقط سعی کنیم محصول فارسی زبانان نباشه، که زیر نویس و اینها نداشته باشه.

۲- به نظرم برای یادگیری زبان انگلیسی باید از برنامه هایی استفاده کرد که زبان اصلی اش انگلیسی باشه، ” یادگیری زبان انگلیسی برای افراد خارجی، که خود انگلیسی زبان ها تولید کرده اند، و فارسی زبان ها دخالتی توش ندارند، نه زیر نویسی نه چیزی”

۳- محمد رضا شعبانعلی، فردی است که به صورت خودخوان زبان یاد گرفته و در این زمینه خبره هم هستند.

۴- به نظرم برای ما که سنی ازمون گذشته و اونقدر هم در زبان انگیسی ضایع نیستیم که پاشیم بریم کلاس زبان، فقط کلاس های discussion مفید باشه شرکت کنیم. و خودخوانی گزینه ی خوبیه. (البته نظر من اینه، چون کلا آدم خودخوانی هستم در همه چیز)

جادوی نشکستن پیمان!

یکی نزدیک پاییز که میشه، یکی دم عید؛ شکم و پهلوهام رو ورانداز میکنم و با خودم میگم کاش کمی متناسب تر بود این اندام!
هیچ وقت به تبلیغات لاغری و چاقی هم اعتقادی نداشتم، و همیشه برام سواله، یعنی میشه یه نفر وجود داشته باشه که این گن ها و داروهای لاغری رو باور کنه و از اون وحشتناک تر، بخره!!!؟

تلگرام و اینستاگرام هم که پر از آدمهایی که از چاقی داشتند می ترکیدند و بعد از ۱ الی ۲ ماه، با استفاده از مواد و برنامه های تبلیغ کننده، اونقدر خوش اندام و ورزشکار شدند که آقای گل جهان؛ کریستین رونالدو، با دیدنشون افسردگی میگیره که چرا من که یه عمر ورزش کردم و دنبال توپ دویدم این تیپی نشدم!

چند وقت پیش هم یه فورواردی از یکی از دوستان داشتم با این مضمون که کاهش وزن در ۴۸ ساعت؛ کپشن فوروارد کننده عالی بود: فقط در صورت قطع عضوه که این امکان پذیره!

سخن کوتاه؛ که هیچ کدوم از این موارد مرا مجاب نمیکرد و نخواهد کرد که روزی برسه که بشه خوش اندام شد و خوش اندامی را حفظ کرد! البته در میان اطرافیان، کسانی بوده اند که حتی در سن بالای ۳۰ سال توانسته باشند شکم و پهلوهاشون رو صاف صاف کنند! ولی مقطعی بوده. رژیم پزشکی چند ماهه و بعدش دوباره شروع به خوردن و دوباره وضع به همون روال برگشته و شکم و پهلوها زده اند بیرون!

در این میان اما؛ یک نفر هست که یه روز از سال، تصمیمی برای سلامت و خوش تیپی خودش گرفت! اجراش کرد! و بزنم به تخته، اندامش بر که نگشت هیچی، هر روز بهتر از دیروز میشه.

ایشون علی همدانی هستند.

گمان نکنم نیاز به معرفی اش باشه؛ علی همدانی ِ چشم انداز بامدادی بی بی سی رو فکر کنم همه بشناسیم. از گویندگان خوش صدا و خبره در حرفه ی خبرنگاری! کسی که خیلی هامون با زیگزاگ ش خاطره ها داریم! و صبح ها با صدای ایشون آماده ی رفتن به سر کار میشیم!

علی، سالها پیش، ۵۰ کیلو اضافه وزن داشت. و به معنی واقعی چاق تشریف داشتند.
و این روزها، جزء بچه های دهه شصتی سالم، با نشاط و خوشتیب به حساب میان.

علی همدانی. تصمیم گیری. دست نوشته های محبوبه موحددوست

چطوری؟

از زبان خودش می شنویم:

یکی از افتخاراتم اینه که ۵۰ کیلو وزن کم کردم… بحث زیبایی شناسی چاق و لاغر بودن نیست، بحث روزهایی که همش عرق می کردم، نفسم بالا نمیومد، لباس تنم نمی رفت و تنها لذت زندگیم خوردن بود… بی بندوباری در خوردن… نان خامه ای روی دو پرس چلوکباب… شیرینی های خوشمزه با شکلات های رنگ و وارنگ… من می خوردم، لذت می بردم ولی مشکلاتم روز به روز وخیم تر می شد… این که چی شد و چطوری که ۵۰ کیلو ( یعنی درست هم وزن یک آدم!) وزن کم کردم رو در یک کلمه می تونم خلاصه کنم: خواستم.

[کم کردن وزن] بزرگترین تغییر زندگی من بود و به شدت به همه هم توصیه اش می کنم. لاغری یعنی سلامتی.

بعد از اینکه نوشتم و نشان دادم که ۵ سال پیش حدود ۵۰ کیلو وزن کم کردم، روزی نیست که پیامی نگیرم که چطور؟ این شد که تصمیم گرفتم این را بنویسم شاید به درد خورد:

۱- اول از همه اینکه تصمیم گرفتم!

من از خوردن لذت می بردم ولی خسته شده بودم از اینکه لباس ها تنم نمی رفت یا آنچه می توانستم بپوشم با بقیه فرق داشت… مدام در درونم جنگی بود پر از مقایسه خودم با بقیه. دو راه داشتم این جنگ را تا ابد، درونم تحمل می کردم یا چاره ای می باید… چاره خیلی سخت و دردناک بود…

آینده، یعنی این روزها، را هم اصلا نمی توانستم تصور کنم…

اما یک روز از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم دیگر چهار قاشق شکر در قهوه نریزم، خامه و مربا نخورم، آن همه نان نخورم، دو بشقاب پلو نبلعم، نان خامه ای و کیک نخورم، شام را به قصد سیر خوابیدن نخورم، تصمیم گرفتم بر “ولع” غلبه کنم… چطور؟ رمز عبور از همه سختی ها و وسوسه ها این بود: تصمیم گرفتم!

۲- تصمیم را عملی کردم و پیمان نشکستم: وحشتناک بود، روزهای اول پر از عصبانیت بود، پر از خشم بود، پر از بوی بد دهان بود، پر از بی انگیزه به خانه برگشتن و با چیپس جلوی تلویزیون ولو نشدن بود! در این لندن که همه چیز خوشمزه و خوردنی است، من تصمیم گرفتم کالری ها را بشمرم! پنج سال است که لب به شکر نزده ام، من که دو نان بربری را می بلعیدم دست کم دو سال، لب به نان نزدم و حالا برش های کوچک نان صبحانه ام شده… شیرینی ها را دور ریختم و به خودم قبولاندم قهوه و چای تلخش خوشمزه تر است.

۳- با حذف “شکم پر”، نمی شود شکم را خالی رها کردم… جایگزین پیدا کردم: بطری بطری آب خوردم و می خورم. موقع تماشای تلویزیون یک بطری آب دارم (که بعضا با اسانس طعم دارش می کنم). آبمیوه جایگزین شیرکاکائو و میوه، شکلاتم شد. سالادهای جور و واجور جای پلو را گرفتد. گوشت و مرغ در غذا را بیشتر کردم. اگر به مهمانی رفتم که سراسر غذای خوشمزه بود، مودبانه گزینشی رفتار کردم: سالاد فراوان خوردم و قرمه سبزی را بدون پلو خوردم. اگر خیلی گرفتار تعارف شدم، اندازه یک بند انگشت ته دیگ را جایگزین یک بشقاب پلو کردم… برداشتم تا صاحب خانه رهایم کند.

۴- کالری ها را شمردم. اگر در ناهار، مجبور به پرخوری شدم، در شام جبران کردم. روی بسته های مواد خوراکی میزان انرژی را نوشتند. هر انسان، حدود ۲۰۰۰ کالری، انرژی روزانه می خواهد، من با روزی ۱۰۰۰ تا سر کردم.

۵- به جایش وای عجب روزهای شیرینی بود که شلوارها گشاد می شدند… لباس ها تنم می شدند و آدم ها تحسینم می کردند.

۶- اهل ورزش نبودم… در سالهای اول هم ورزش نکردم و حسابی وزن کم کردم.

هر بار این دست نوشته علی رو میخونم، ایمانم به جادوی تصمیم، اراده، حرکت، ماندگاری در راه، قوی تر میشه؛ و البته این سوال همیشه میاد سراغم: «پس چرا من شروع نمیکنم؟» من فقط ۱۰ کیلو اضافه وزن دارم، در اصل ۵ کیلو اضافه وزن برای سلامتی، و ۱۰ کیلو برای مانکن شدن!!

پاسخ ساده است، و نیاز به پیچیدگی ذهن نیست! «چون هنوز تصمیم نگرفته ام!» چون آن انگیزه ای که باید باشه هنوز در من بوجود نیامده! و تاکنون هر چه بوده شو اف بوده و دیگر هیچ. منظورم از شو اف ذهنی اینه که هرچه بوده انگیزش و به پاشدن هیجانات بوده، نه یه انگیزه و تصمیم قوی و محکم.

و البته حتمن همه تان می دانید، که هر چه این انگیزش های زودگذر در زندگی زیاد و زیاد تر بشه و به تبع آن، برنامه های از شنبه، از اول ماه، از فردا، از یه ساعت دیگه بیشتر و بیشتر شکل بگیره، ذهن آنقدر از این برنامه های پوچ و عملی نشده پر میشه که اون انگیزه ی لازم و تصمیم جدی، آرام و بیصدا در گوشه ذهن می میره!

در آخر لازم می دونم در مورد این پست توضیحاتی بدم:

یک: این دست نوشته، نه پست تبلیغاتی ست نه چیزی دیگر! فقط نمونه ای واقعی از کسی که، کاری که ما فکر می کنیم نمیشه و یا به راحتی میشه، را بیان کردم!!!

دو: اینکه علی همدانی زیر نظر پزشک رژیم غذایی گرفت و یا خودش با قانون خودش وزن کم کرد رو نمیدانم و ازشون نپرسیدم تا به الان؛ چون برایم اهمیت نداشت هیچ وقت! این پایداری و تداوم در راه، و هر روز بهتر شدن اندام بود که برام مهم بود و نظرم رو جلب کرد.

یادمه روزی در یک لایو اینستاگرام ازشون پرسیدم: علی، تو چطوری اینقدر لاغر کردی آخه؟ تو دوران چلچراغ و زیگزاگ وحشتناک بودی. در جواب بهم گفت: نخوردم آبجی؛ نخوردم! تو هم نخور آبجی؛ نخور!

سه: نوشته ی امروز، پست انگیزشی هم نیست که آدرنالین رو در شما زیاد کنه و شاد و با نشاط (لحظه ای) پاشین به بغل دستیتون بگید، یوهو، منم از فردا علی همدانیه خوشتیپ میشم!

چهار: یادمون باشه، یوهوها، هیجانات، پرواز ذهن در ناکجاآباد فرداها، انگیزش ها، انگیزش ها و باز هم انگیزش های بی پشتوانه ی ندای درونی، بی هویت و بدون اصالت از خواستن های عقلانی و قلبی، ما رو به سر منزل مقصود که نمی رسونند هیچ؛ هر روز متوهم تر هم می کنند و چه بسا دورتر از واقعیتی که هست و باید باشه. و مهم تر از اون، هیچ اجرای تصمیمی به همین سادگیا نیست، به یقین اول راه سخت است و طاقت فرسا!

پنج: کامنت باز برای خودم که اگه باز مطلبی در این حوزه به ذهنم رسید، در این جا آپدیت کنم.

بیشعوری!

کتاب بیشعوری را سالها پیش به پیشنهادی دوستی خواندم، و از خواندن آن ذوق زده نیز شدم! #در بلاگ قبلی از این شور و شوق نیز نوشته ام. فکر کنم ۷ سال پیش بود،که با نگاهی طنز آلود و چهره ای بشاش این کتاب الکترونیک را از طریق کامپیوتر رو میزی خواندم! و امروز؛ باز این کتاب را خواندم! البته از ذوق و نگاه طنزآمیز ۷ سال پیش خبری نبود. این بار، کتاب را در دست گرفتم تا ببینم نویسنده چی میگه! حرف حساب اش چیست؟

قبل از شروع کتاب نگاری؛ بد نیست راه و رسم این گونه پست ها را از همین الان با خودمان مشخص کنیم. به نظرم می آید که در اول کتاب نگاری ها، معرفی کوتاه و منطقی از هر کتاب داشته باشم، و بعد از آن نقد و نوشته شخصی خود را بر هر کتاب بیان کنم. چون بر این باورم که شاید کتاب را در دست داشته و یا مصمم به خواندنش هستید، بنابراین نمیخواهم از همین ابتدای امر، در روند ذهنی خوانش شما تاثیری گذاشته شود، شاید بهتر باشد بعد از خواندن کتاب، نقد و نظر را بخوانید، چون در این صورت شما کتاب را با محوریت ذهنی نظرات من نخواهید خواند، و بعد از اتمام آن، قطعا نقد و نظر بکرِ خود را داشته و می توانیم تبادل اندیشه کنیم.

نگاهی بر یک کتاب:
بیشعوری
اثر دکتر خاویر کرمنت
ترجمه محمود فرجامی

کتاب بیشعوری، با نگارش طنز آلود، نگاهی به خصوصیات منفی انسان ها انداخته، و کسانی را که دارای این خصوصیات منفی هستند را “بیشعور” خوانده؛ نویسنده، از این کلمه، ورای معنی عام آن (بیشعور)، که گاهی برای تحقیر و ناسزاگویی بکاربرده می شود، استفاده کرده و آن را به صورت تخصصی بر روی نوعی بیماری روانی (بیشعوری) گذاشته است.
یکی از تعاریفی که برای “بیشعوری” در این کتاب به کار رفته است، تعریف زیر می باشد: «یک بیشعور کسی است که رفتار وقیح و نفرت انگیزی را به صورت کاملا ارادی و عمدی از خود بروز می دهد و از ایجاد اختلالی که در کارها به وجود آورده و آزاری که به دیگران رسانده قلبا خوشحال است.» صفحه ۴۱.

کتاب بیشعوری به پنج بخش تقسیم شده:
بخش نخست: تعریف و ماهیت این خصلت را بیان کرده، مثال هایی از افرادی که دارای این خصوصیت اخلاقی هستند، زده شده؛ همچنین شدت بیشعوری را رتبه بندی کرده است.
در بخش دوم: بیشعورها را در دسته بندی های بیشعور اجتماعی، تجاری، مدنی، مقدس ماب، عصر جدید، دیوان سالار، بیچاره و شاکی تقسیم کرده است.
بخش سوم: از بیشعوری در اجتماع و نهادهای اجتماعی سخن رانی شده است.
بخش چهارم: زندگی با بیشعورها را توضیح داده است. کار با بیشعورها، دوستی با این افراد، ازدواج با آنها، والدین و فرزندان بیشعور را به تفصیل بیان داشته است. در این جا، خصوصیات این افراد و راه تشخیص شان را در هر حوزه بیان داشته و پیشنهاداتی برای ارتباط با این افراد، نیان کرده است.
بخش پنجم: مراحل، و وسایل درمان این خصلت بیان شده است.

نقدی بر یک کتاب:
۷سال پیش حین خواندن کتاب، این کتاب را یکی از بهترین ها دانستم، و امروز که خواندم، نه تنها از خواندنش چیزی دستگیرم نشد، بلکه، بعد از اتمام، غرولند کنان با خود گفتم: “چرت بود!”، ” از این کتابهایی که میاد یه چیزی میگه و در میره”، “خب حالا فرضا من فهمیدم خودم و یا اطرافیانم بیشعوریم، که چه؟”
شاید نویسنده و مترجم کتاب، با خواندن این خودگویی هایم مرا یک بیشعور تمام عیار بدانند و یا بگویند به فلانم که چیزی دستگیرت نشد، از بس بیشعوری!
ولی حتما موردی بوده که بعد از خواندنش، دست به قلم شده ام و به جز گذاشتن زمان، سرچ گوگل را هم با “بیشعوری” پر می کنم!!

و اما کتاب بیشعوری: از اول تا آخر بیشعورها را معرفی میکند، از رنجی که می برند، از ترک شدن هاشان، از شکست هاشان در آخر کار، از تنها شدن هاشان، و…. سخن به میان می آورد. آدم را به گریه می اندازد از این بیشعوری ای که هستیم؛ ولی راه درمانی ندارد! نویسنده، صرفا تجربه تلخی داشته، متوجه بیشعوری اش شده، آن را درمان کرده و خود را نجات یافته می بینید! و میخواهد همه ی ما را نجات دهد! ولی به نظرم خودش هم نمیداند چگونه! فرضا هم بداند، ولی در این کتاب بیان نشده! صرفا بیان یک بیماری و خصلت بد است و دیگر هیچ! این جور کتاب ها مرا یاد بلاگ نویسی جامعه شناسانی می اندازد که فقط و فقط طرح موضوع می کنند؛ ولی دریغ از یک راهکار و یا حتی یک پیشنهاد برای درمان!

این کتاب را نیز از این دسته دیدم؛ فقط خودت را خالی کن و دیگر هیچ! بنابراین بعد از خواندن این کتاب، جایی برای معرفی به دیگران نمی ماند! برای مثال، فرض کنید من شخصی را می شناسم که از بیماری “بیشعوری” برخوردار است و خودش نمی داند! و میدانم که روزی سرش به سنگ می خورد و بدجور به فلاکت می افتد؛ این کتاب را به او معرفی کنم که چه؟ راه درمان و گریزی برای او در آن نگاشته شده؟
بزرگترین نقد به این کتاب همین می باشد. صرفا بیان اینکه همه بیشعوریم و دیگر هیچ!!!

-حسن خواندن این کتاب:
به نظرم کتاب بیشعوری، اعتراف نامه ای برای همه ی ماست. از این منظر، پیشنهاد میکنم کتاب را بخوانید! کتاب را در خلوت خود بخوانید؛ مثال هایی که آورده، خصلت هایی که بی پروا مطرح کرده، می تواند تلنگری باشد. کتاب را با این دید خواندم و به درون خبیث خودم رجوع کردم. حتی در فایلی جدا، برای خود اعتراف نامه ای خصوصی نوشتم، از هر چه بدی به خود و دیگران کرده بودم؛# البته بر روی فایل پسورد گذاشتم# [خنده]

و اینکه اگر وقت و حوصله خواندن کتابی که در آخر سر راهکاری برایتان نگذاشته، ندارید؛ پیشنهاد میکنم، بخش نخست (برای اینکه ماجرا دستتان بیاید) و بخش چهارم را حتما بخوانید.
خواندن چگونگی کنار آمدن با بیشعورها (بخش چهار)، خصوصا در قسمت “دوست بیشعور” و “کار با بیشعورها”؛ آن هم با تامل، می تواند به ما در فهم اینکه، در ارتباط با دیگران چگونه آدمی هستیم، بهتر است چگونه باشیم و یا نباشیم، کمک کند! در این بخش، به مواردی اشاره شده که چگونه تشخیص دهیم یک دوست و یا یک همکار، بیشعور است! این موارد را با این دیدگاه خواندم که آیا من اینگونه ام یا نه؟ آیا یک دوست و یا همکار باشعورم یا نه؟! و این خیلی به خودنگری و خود بینی ام کمک کرد.

در کل نظرم این کتاب را باید مثل یک آیینه خواند! و بیشتر از اینکه یاد کسی بیافتیم، خودمان را تجزیه و تحلیل کنیم، در سکوت و در خلوت خودمان. و بعد از اینکه خودمان را نظری افکندیم؛ برویم جایی دیگر به سراغ راهکارها و درمان!

پی نوشت: یک سالی می شود دست به قلم نشده ام، حتی یک کلمه؛ شاید این روزها، نگارشم به پیچ و خم کوچه های تنگ ماند؛ بنابراین قصور قلم را به بزرگواری چشمان پاک و قوه ی تفکر سترگ تان بپذیرید.
با مهر

رودخانه…

ایام کودکی ام را به یاد می آورم. هنوز طفلی بودم سر به هوا، اما پایم روی زمین بود. تابستان که می شد به روستای پدربزرگم می رفتیم. شیرین ترین ایام عمرم را در دنیای کودکی و در فضای روستای پدر بزرگ گذرانده ام. ایام خوش رهایی، لذت، بدون رنج و بدون مسئولیت. برای من آن روستا، همان بهشتی بود که از آنجا رانده شده ام. وقتی بزرگ تر می شدم رفتن به آن روستا کمتر و کمتر شد. تا این که پدر بزرگم را از دست دادم.
رودخانه ای پر آب، خنک و بلکه سرد، درست از وسط روستا می گذشت. از دور دست ها می آمد و تا دوردست های دیگر می رفت. رودخانه برای من هراس انگیز، پر هیبت و از سوی دیگر نماد زلالی و روشنایی و لذت بود. در گرمای ظهر تابستان، با دوستانم پا به این رودخانه می گذاشتم. اما من که شنا بلد نبودم، مجبور می شدم در کناره ها و تا جایی که بتوانم در برابر شتاب آب مقاومت کنم، بایستم. همان جا هم خوب بود. سبکی آب و خنکای آن را هنوز بر تنم احساسم می کنم. گاهی یکی از همان دوستان، دستم را می گرفت و مرا تا وسط رودخانه می کشاند. تمام وجودم را ترس آمیخته به لذت فرا می گرفت. دست هایم را در دست دوستی می گذاشتم و هیچ رهایش نمی کردم. خزه های سبز را می دیدم که روی آب شناور بودند.
باغات و مزارع روستا در طول رودخانه، آباد و سبز بود و بوی علف در صحرا می پیچید. گاهی میوه ای از درختی با جریان پر شتاب آب از دور می آمد. و ما بر سر دست یافتن به آن مسابقه می دادیم. گاهی سیبی و یا گلابی نصیبم می شد. لذت خوردن سیب معطر و تازه آن هم درست وسط رودخانه، شادی عمیقی در جانم می کاشت. هنوز بوی آن سیب ها و طعم گلابی ها را به یاد دارم. حتی یادآوری اش هنوز آرامش و خلسه ای در جانم می نشاند.
گاهی دوستی که مرا در کنار خودش به وسط رودخانه می کشاند، رهایم می کرد. و من خود را تنهاترین و ناتوان ترین احساس می کردم. فریاد می زدم، گاهی می گریستم و همین گریستن های من، سبب خنده های دیگران می شد.
اکنون وقتی به زندگی، بودن و هستی می نگرم، احساس می کنم همان دوران کودکی ام را می گذرانم. اما دیگر بهشتی در کار نیست. وقتی خود را در جریان پرشتاب و هول انگیز و رودخانه ی جاری ام که همان زندگی و هستن و بودن من است، احساس می کنم. وقتی خود را درست در وسط رودخانه ی سرنوشتم می بینم، همان احساس ترس و لذت، تنهایی و هیبت در عمیق ترین لایه های وجودم نفوذ می کند. گاهی دوستی از دور، از باغستان نمی دانم کجا، بر روی آب به سویم می آید و من درنهایت خوشی تلاش می کنم به سویش بروم. طعم دوستی ها برای من طعم و بوی همان سیب هایی را می دهد که مرا تا اوج رویای کودکی می برد. در ظهر تابستان گرم زندگی، آب خنک و گوارایی مرا در خود می گیرد.
گاهی که دوستی مرا رها می کند، درست همان احساس تنهایی، وسط رودخانه ی ترسناک را تجربه می کنم. آن که مرا در یک صبح گذاشت و بی وفایی کرد و رفت. رفت و هنوز گاهی چشم هایم برایش تر می شود. او دیگر نیست، در هیچ کجا نیست. سالهاست کزین خاکستان سیاه رفته است. درست وسط رودخانه، دستهایم را رها کرد. سالها دستم را در دست کسانی گذاشته ام، کسانی که آمدند و رفتند. آن خشمگین ترین سالهای نخستین و آن سیاه ترین روزگار، بهانه هایی پیش آمد تا من درست وسط رودخانه با جریان تند زیستن و بودنم، تنها شوم.
همین جا، کنار رودخانه می نشینم و دستم را در دست هیچ کس نخواهم گذاشت. از شادی سیب خوردن و ترس و اندوه بی وفایی ها می گذرم. جهان گذران و بی ثبات را چگونه می توان گذراند؟ کاش وقتی دست احساسم را می گرفت و به عمق آب می برد، همان جا می ماند. اما او هم نماند. حالا دارم تلاشی جانکاه می کنم خودم را به کناره ی رودخانه بکشانم.


پی نوشت: این نوشته ذاییده ذهن است..

عادت های نجات بخش

یک وقتی از خودم انتظار زیادی داشتم. هنوز هم دارم. اما آن موقع این انتظار زیاد با یک جور نارضایتی از خویشتن هم همراه بود. دور و برم را می‌دیدم و چیزهای زیادی اذیتم می‌کرد. دلم می‌خواست تغییرشان دهم اما نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم. می‌دانستم که باید قبل از هر چیزی از خودم شروع می‌کردم اما بلد نبودم. یک عالمه چیز بود که باید یاد می‌گرفتم تا از ساز و کار دنیا سر در بیاورم و ببینم کجای کار می‌لنگد. شیوه درست انجام دادن کارها چطور است، دانشی که دوست دارم یاد بگیرم از کجا آمده و چطور رشد کرده، هنری که از دیدن و شنیدن و خواندنش لذت می‌برم چطور خلق می‌شود، چطور ببینم، سوال بپرسم، فکر کنم، مقایسه کنم و بیاموزم. و مهم‌تر از همه این‌ها، بعد از این همه آموختن، چطور بیافرینم…
این نارضایتی از خویشتن یک‌وقت‌هایی کم‌تر بود و یک‌وقت‌هایی بیشتر.
آن‌وقت‌هایی که بیشتر بود گاهی می‌توانست به کل معنای زندگی را برایم کم‌رنگ کند. که فکر کنم نمی‌شود، در توان من نیست، سخت است، یا حتی دچار یأس فلسفی بشوم که اصلا که چی؟ به چه درد می‌خورد؟ حالا این کار را هم به فرض کردی، بعدش چی؟
به نظرم کم‌تر کسی است که اهل فکر کردن به دنیای پیرامونش باشد و دچار این یأس فلسفی نشده باشد. معمولا هم دو جور می‌توان با این یأس فلسفی برخورد کرد.
نوع اولش که به نظرم ساده‌تر و دم دست‌تر است این است که به آن تن بدهی. کاری انجام ندهی و اگر دیگرانی هستند که این بازی زندگی را جدی می‌گیرند، دستشان بیاندازی و بگذاری پوچی و نیستی یک پرده ضخیم انفعال و تاریکی روی چشمانت بکشد. یک گوشه بنشینی و بگذاری زندگی به تو غلبه کند و مدام به شرایط غر بزنی و بگویی که چیزی را نمی‌توان تغییر داد و اصلا تغییر بدهیم که چه بشود و این حرف‌ها.
اما یک راه دیگر، جدی گرفتنِ این بازی است، در عین دانستن این‌که پس پرده همه این‌ها بازی است و یک زمانی این پرده از صحنه تئاتر پایین می‌افتد و نمایش تمام می‌شود. با وجود دانستن همه این‌ها به جای گوشه نشینی، وارد صحنه شوی و خوب و قشنگ بازی کنی.
برای من این روش دوم خیلی جذاب‌تر شده است. دور و برم را که نگاه می کنم تک و توک آدم‌هایی را می بینم که کارشان را خوب بلدند و دلم می‌خواهد یاد بگیرم چطور می‌شود خوب بازی کرد، خوب ساخت، و در عین حال خیری به دیگران رساند.
حالا این خیر می‌تواند نوشتن یک کتاب باشد، یا خلق هنری به یادماندنی، یا برداشتن قدمی مهم در تاریکی.
زنده بودن، به پیش رفتن، و چیزی ساختن برای من معنی خوب بازی کردن زندگی شده است. آن چیزی هم که می‌سازی مهم است که فراتر از خود آدم باشد. این‌که از دل تاریکی به تنهایی عبور کنی ممکن است خوش‌آیند باشد و دست آخر دلت به خودت قرص شود. اما برای من این کافی نیست. دلم می‌خواهد در عین حال که این مسیر تاریک را جلو می‌روم، در حد توانم بتوانم شمعی در دست بگیرم و اطرافم را روشن کنم. درست مثل آن‌هایی که قبل از من این‌کار را کردند. دلم می‌خواهد از آن‌ها بیاموزم و یاد بگیرم چطور می‌توان ساخت و جلو رفت.
آموختن علم و هنر و کسب بصیرت بخش مهمی از ماجرا بوده و هست که درباره‌اش می‌توان بسیار گفت و خواند و یاد گرفت. به این بخش ماجرا باید جدا پرداخت که اصل است، اما موضوعِ چیزی که می‌خواهم بگویم نیست.
یک بخش خیلی مهم دیگر قضیه می‌شود عادت های روزانه و جزئیات رفتار روزمره که آدم‌های موفق خود را با آن تربیت کرده‌اند و مهار خلاقیت‌شان را به دست گرفته‌اند. دلم می‌خواهد درباره این ظرایف بدانم و از کارهایی که به نظرم موثر می آید ایده بگیرم برای غلبه بر نخوت روزمره. برای بلند شدن، فعال بودن و جنگیدن با انفعال.
این روزها مهم ترین چیزی که مد نظرم است عادت دادن خود به کار کردن هر روزه برای مواردی است که خارج از برنامه معمول است. این‌که بخشی از وقت روزانه‌ام را صرف کاری که دوست دارم بکنم و آن را با جدیت هر روز انجام دهم و اجازه ندهم فعالیت‌های دیگر این یکی دو ساعت را از من بگیرند و اگر گرفتند بتوانم با پس و پیش کردن برنامه هایم آن وقت هدر رفته را جبران کنم. خود را وقف کار کردن آن هم به طور روزمره موجب می‌شود که کم‌ کم این کار هر روزه برایم تبدیل به عادت شود و لازم نباشد هر بار برای شروع کردنش انرژی زیادی مصرف کنم.
خوردن یک ناهار سبک و ساده به جای غذای سنگین، و نوشیدن یک فنجان قهوه، در بعد از ظهرهای خمود قطعا من را نجات خواهد داد. پیاده‌روی‌ روزمره وقتی از نشستن پشت میز خسته می‌شوم ذهنم را را باز خواهد‌کرد. درست مثل خیلی از این آدم‌های موفق که پیاده‌روی روزمره یا فعالیت بدنی از برنامه روزانه‌شان حذف نمی‌شود من هم سعی کنم این‌ها را بگذارم توی برنامه‌ام.

آری ، این روزها می خواهم به خودم بپردازم… به آن بخش مهم تر از هر چیز؛ “خودم” و دوست داشتنی هایم…

پی نوشت: منظورم از آدم های موفق ، آدم های معروف و یا پولدار نیست. منظورم انسانهایی است که در حد خودشان در این زمین بذری پاشیدند، نهالی کاشتند و خود، و حتی دیگران را از آن بهره مند کرده اند…

تند نویسی های شبانه برای دوست

شبی از شب های زمستانی سال ۹۵، در گپ و گفتی که با دوستی داشتم، از مباحث و مواردی سخن به میان آورده شد که بهانه ای شد تا چکیده ای از گپ شبانه مان را به رشته تحریر در آورم. دوست مان آن شب، با وسواس و اضطراب و تردید، از اهداف، برنامه ها و… سخن می گفت و از نرسیدن ها سخن می گفت….

تند نویسی های شبانه برای دوست:
به طور خیلی کلی و خلاصه، ما آدمیان… چیزهایی رو دوست داریم. ازشون لذت می بریم و بهشون علاقه داریم… اون چیزهایی رو که دوست داریم، همان مطلوب های هستند. مطلوب های ما از یک جهت، دو دسته اند…. ۱- مطلوب های موجود و ۲- مطلوب های ناموجود. مطلوب های موجود، لذت های ما هستند…
و مطلوب های ناموجود، همان آرزوهای ما هستند..
در ادامه باید بگم. آرزوهای ما هم دو دسته اند. آن چیزایی که دوست داریم داشته باشیم و فقط دوست داریم و براشون تلاش نمی کنیم. اینها فقط یه آرزو هستند. و دسته ی دوم، آرزوهایی که تلاش می کنیم که محقق شان کنیم و به دست شون بیاریم. گروه دوم آرزوها، همون هدف های ما هستند.
خیلی راحت بگم. هدف، همون آرزو و مطلوبی هست که می خواهیم بهش برسیم. اون مطلوبیه که الان نیست و من می خواهم به اون مطلوب برسم. خلاصه بگم… از نظر من تعریف هدف اینه: مطلوب های ناموجود … چیزایی که مطلوب ما هستند ولی اکنون ناموجودند و ما با برنامه ریزی و تلاش می خواهیم به اون مطلوب هامان برسیم. حالا این که هرکسی چه مطلوب هایی داره… با هم فرق می کنند.
همه ی آدمها…هدف هایی دارند. هدف هایی کوتاه مدت/بلند مدت….مهم/غیرمهم…. راحت و در دسترس/سخت و غیرقابل دسترس……کوچک/بزرگ…..مادی/معنوی…..
همه ی این تقسیمات به صورت مطلق نیست. یعنی به نسبت این که هدف از آن کیست با هم فرق می کنند. یعنی این که برخی هدف ها برای من مهم اند که ممکن است برای شما مهم نباشند. اصلا ممکن است من هدفی داشته باشم و شما همان را به عنوان زندگی ات ندانی. اما ما با هم در یک چیز شریکیم. در این که از زمانی که از خواب بلند میشیم تا موقعی که میخوابیم دایما در کار تلاش برای رسیدن به هدف هامان هستیم. ولی بیشتر موقع ها خودمون هم از این آگاهی نداریم و نمی دونیم که چه کار می کنیم. می دونی چرا؟ به این دلیل که بسیاری از هدف های ما این قدر تکراری و روالمند شده اند که از ساحت آگاهی ما دور شدند. بذار مثالی بزنم… ما وقتی از خواب برمی خیزیم … اگر متدین باشیم، نماز می خوانیم، پس اولین هدف: به دست آوردن رضایت خدا… بعد صبحانه می خوریم. دومین هدف: رفع گرسنگی… سپس مسواک می زنیم، سومین هدف: رعایت بهداشت… به وضع مان می رسیم.. شانه می زنیم، جلوی آیینه خودمان را ورنداز می کنیم و… چهارمین هدف: زیبا به نظر آمدن در چشم دیگران …… و همین جوری هدف ها در پی هدف ها…
اما برخی هدف ها را با آگاهی و با برنامه انتخاب می کنیم. برخی از این هدف ها برای ما مهم اند. این که چرا مهم اند قابل تامله و باید دراین باره حرف بزنیم… که فعلا از اون می گذرم…. ولی به هر حال برای ما مهم اند. نشانه ی محسوس و بیرونی این که کدوم هدف برای ما مهمه این هست که چقدر برای دسترسی به اون سعی می کنم. چقدر وقت می گذارم و چقدر خودم رو هزینه می کنم. هر چه هدف مهم تر باشه تلاش های من بیشتر میشه. بنابراین وقتی می شنویی که مهمترین هدف من اینه هست که فلان کار رو بکنم و تو هیچ تلاش و حرکتی برای رسیدن به اون نمی بینی حق داری بگی فلانی، این هدف تو نیست… این فقط یه آرزوی شیرین توست. و شاید شیرین ترین آرزو.
هر چه هدف برای ما مهم تر باشه توجه به اون و هزینه کردن بیشتر میشه…. این یک نتیجه داره…. این که به اندازه ی اهمیت هدفی که انتخاب کرده ایم، به ما نوعی استرس و فشار روانی وارد میشه. هر چه اهمیت هدف بیشتر میشه، فشار اون هم بیشتر می شه. نوعی چالش رو باید تحمل کنیم. این فشار و استرس، ناشی از ترس از شکست است. به خودم می گویم، اگر من نتوانم به هدفم برسم چه کنم؟ البته این استرس و جالش کاملا طبیعیه… هر کسی برای رسیدن به هدفش و به میزان اهمیت هدف… با چالش روان شناختی روبرو می شه.
اما اون چه کم کم غیر طبیعی به نظر می رسه اینه که تلاش هامون تحت تاثیر این احساس قرار بگیره. و از همین قدم اول شکست رو پذیرفته باشیم و وقتی من شکست رو بپذیرم به واقع مقدمات شکست خودم رو فراهم کرده ام. اگر نتونم استرس رو مهار کنم، در این احساس غرق میشم و در نهایت حتی ممکن است دست از تلاش بردارم…
به نظرم مهمترین کاری که باید بکینم اینه که به پس از آن فکر نکینم. تمام وقت و انرژی و هزینه را به قبل از آن بکشانیم. فعلا از این که اصلا به هدفمون می رسیم یا نمی رسیم فکر نکنیم. به خودمان بگوییم من تمام تلاشم رو می کنم و البته راه رسیدن به هدف، همین تلاش ها است. .. وقتی من با برنامه ریزی و تلاش پیش می روم چرا نرسم؟ خواهم رسید. اصلا راه رسیدن به هدف مگر غیر از این تلاش ها است؟ و من که دارم تلاشم رو می کنم. فعلا برای من تلاش کردن و مهیا شدن است…..
خود من در این مواقع به خودم می گویم …. فعلا وقت فکر کردن به شکست و پیروزی ندارم. فرصت برای فکر کردن به این مساله رو ندارم و باید تمام فرصت و وقتم را برای مهیا شدن بگذارم.
راه دومش اینه که واقعا هیچ چیزی رو به دوئل زندگی تبدیل نکنم. درست است برخی هدف ها خیلی مهم اند اما نباید به مساله برای بودن یا نبودن تبدیل بشن. در مسابقه ی دوئل، یا مرگ است یا زندگی…. وقتی چیزی به منزله ی مرگ و زندگی بشه… اون موقع است که بی نهایت استرس به آدمی وارد میشه… گرچه اون هایی که واقعا دوئل می کنند این استرس رو کنترل می کنند تا موقع تیراندازی دستشان نلرزد. خب اگر اون ها در این مسابقه دستشان نمی لرزد چرا من در این رقابت دست و دلم بلرزد؟ نباید رقابت های این گونه را به جدال مرگ و زندگی تبدیل کرد.
البته می دانم که تو با تلاش و سعی خود و برنامه ریزی و حفظ آرامش و با هوش و زکاوتی که کم و بیش از تو سراغ دارم به هدفت خواهی رسید. ولی واقعا الان فرصت فکر کردن و سخن گفتن در باره ی پس از آن نیست… پس این مساله را بگذار به وقت خودش.. به فردایی که به هدفت رسیده ای… و لبخند خواهی زد….
و دوست من.. مگه آدم چند بار زندگی می کنه!؟
زندگی ات را بکن.. زندگی…. زندگی ای پر از رویا و اخلاق
شب و روزت پر از لبخند و آزادی.
امروز در حالتی این دست نوشته ی سریع و بدون ویرایش را خواندم، که انگار من، آن دوست بودم و این نوشته، به من آرامش و امنیت داد، و همچنین نقشه ی راهی شد، برای ادامه ی بودن ام!!

ماهی سیاه کوچولو

الان داشتم قصه ی دوران کودکیمو می خوندم؛ چند دقیقه به دور از هیاهوی روزگار…
قصه ای که هر بار با خوندنش حس ناب کودکی و دریا دلی میاد سراغم، دلم می خوام دنیا رو فتح کنم نه به خاطر غرور و تکبر و هر منظور بزرگ منشانه ی دیگری!!! فقط دوست دارم برم کشف اش کنم ، چون دوست دارم ببینم ته این جویبار کجاست؟؟
و این قصه همیشه منو می بره به اون روزهای معصومیت و صداقت و رفتن..
اینبار ۳ جای قصه تکانم داد …
اولش، دم دمای آخر، و آخرش..
احساس کودکی در من شکفت .. احساس بودن در من پر زد..

به شمام پیشنهاد می کنم یه بار دیگه ماهی سیاه کوچولو رو بخونید.
ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر از این گردش‌ها خسته شده‌ام، می‌خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف‌ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته‌ام؛ مثلا این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگی‌شان را بیخودی تلف کرده‌اند. دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه‌جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد. . .؟»
..
.
.
ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می‌کرد و لذت می‌برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می‌کرد و به خودش می‌گفت:
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد. . .»

.
.
ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می‌خورد و فریاد می‌کشد، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به‌حال هم هیچ خبری نشده . . .
..
ماهی پیر قصه‌اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه‌اش گفت: « دیگر وقت خواب است بچه‌ها، بروید بخوابید.»
بچه‌ها و نوه‌ها گفتند: «مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»
ماهی پیر گفت: « آن‌هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب است، شب‌بخیر!»

یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب‌بخیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد، خوابش نبرد، شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود . . .

فتیله اعتماد..!

اگر مادربزرگ بودم یک روز تعطیل، نوه هایم را به بهانه کمک می خواستم که بیایند خانه ام. وقتی آمدند آب هویج تازه ای که خودم برایشان گرفته بودم را می دادم دستشان و می بردمشان دم پنجره به تماشای رفت‌وآمد آدم‌ها و ماشین‌ها. خسته که شدند از تماشا، درباره‌ی آدم‌ها برایشان حرف می‌زدم.

می‌گفتم خودتان را آماده کنید برای دروغ شنیدن؛ می‌گفتم هر روز که بزرگتر می‌شوید و قاطی آدم‌ها، سری می‌شوید برای خودتان، دروغ شنیدن هم می‌شود بخشی از خوراک روزانه‌تان. می‌گفتم اصلا بعضی روزها هست که با دروغ سیر می‌شوید جای غذا.

می‌گفتم از هرکسی که با او دوست‌ترید و دوست‌ترش دارید، از هر کسی که به او نزدیک‌ترید دروغ بیشتری می‌شنوید. بعد یادشان می‌دادم که برای راحتی خودشان حرف دروغ را از یک گوش بشنوند و از گوش دیگر بیرون کنند. یادشان می‌دادم که دروغ را توی صورت دروغ‌گو نکوبند؛ به رویش نیاورند.

اما یادشان می‌دادم که فتیله‌ی اعتمادشان را با اندازه‌ی شناختشان از آدم‌ها تنظیم کنند. آخر سر لیوان خالی آب‌هویج را از دستشان می‌گرفتم، توی چشم‌هایشان نگاه می‌کردم و می‌گفتم: شما هنوز وقت دارید! تمرین کنید که دروغ نگویید آن هم به نزدیک‌ترین‌های زندگی‌تان. تمرین کنید دروغ را با دروغ جواب ندهید، آن هم به سخت ترین دشمنانتان. تمرین کنید فتیله اعتمادتان را با اندازه شناخت آدمیان تنطیم کنید تا نه دروغ بشنوید نه دروغ بگویید..!

ته مانده غرور

اگر مادربزرگ بودم، عصرِ پنج شنبه یه روز زمستانی نوه‌ها را می‌خواستم بدون پدر و مادرشان. کُرسی راه می‌انداختم و رویش را پُر می‌کردم از خوراکی؛ میوه‌ی خشک شده و شیرینیِ خانگی. سماور را می‌گذاشتم کنارِ دستم و توی سینی استکان‌های کمرباریک را ردیف می‌کردم با یک پیاله ی کوچک پُر از شکرنبات.
دیکتاتوری هم برپا نمی‌کردم که موبایل‌هایتان را بدهید به من تا حواس‌تان به همدیگر باشد؛ فضا که گرم باشد و حرف‌ها که شنیدنی، موبایل‌ها هم لابد غلاف می‌شود برای ساعتی. قاطی قیل‌وقالِ نوه‌ها و عطرِ چای دارچین یکی دوتا پند هم می‌انداختم وسط. رد و قبولش را می‌گذاشتم پایِ خودشان؛ پایِ تجربه‌ی زندگی‌شان.
خلافِ همه ی درس‌های افتادگی، به نوه‌ها می‌گفتم از یک جایی به بعد در رابطه با آدم‌ها مغرور باشید. نه اینکه چشم بسته راه بروید و زمین و زمان را نبینید. نه! مغرورِ افتاده باشید! می‌گفتم ته‌مانده‌ی غرور را همیشه یکجایی دم‌دست بگذارید تا وقتی غرورتان زیرپای دیگران له می‌شود دستتان به آن ته‌مانده ی غرور بخورد و یادتان بیاید که انسانید.
که آن ته‌مانده ی غرور را عصای دستتان کنید برای بلند شدن.

مزرعه حیوانات

دیشب تمام مسیر، کتاب “مزرعه حیوانات” جورج اورول رو خوندم. کتابی عمیق در قالب داستانی ساده و گویا. کتابی که به نظرم همه باید بخوانند.

البته کتاب “مزرعه حیوانات” را اولین بار در سن ۱۰ سالگی خوانده و بعد از آن بارها و بارها دوباره خوانی اش کرده ام. و هر بار و هر بار با اشتیاقی ورق اش می زنم که انگار برای اولین بار است می خوانمش!

دیشب نیز با همان حال و اشتیاق “مزرعه حیوانات” را خواندم. و البته با بغض و دلی پر از درد. “مزرعه حیوانات” انگار جامعه ی من بود، انگار من یکی از آن حیوانات بودم. بعد از اتمام داستان سراسر مسیر را گریستم. نمی دانستم بر چه گریه می کنم، ولی دلی تنگ داشتم. دلی تنگ و پر از درد. روز عجیبی را گذرانده بودم. روز خیلی غریبی بود…. همه جا پر از آدم بود، و من چقدر دلم در آن میان خلوتی را می خواست تا دمی بنشینم و به حال آن شلوغی بگریم.

بگریم به حال آن نویسنده ای که با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته است.

بگریم به حال آن اندیشمند و پژوهشگری که تا خرخره در قرض و بیماری فرو رفته و گمان میرود خانه اش را از دست بدهد.

بگریم به حال متفکری که سالهاست ….

بگریم به حال….

راستش را بخواهید دیگر خسته شده ام. خسته شده ام از بس در خلوتم به مردم شهرم فکر می کنم و به اینکه روزی خواهد رسید که همه آگاه و آزاد خواهند شد. خسته شده ام از بس آرزو و آرمانم نجات بشریت است.

آری… خسته شده ام.

دلم می خواهد چند صباحی برای خودم زندگی کنم. غرق در کتاب ها و دوستانم شوم.

دلم می خواهد وقتی رمانی را در دست می گیرم از نهان آه نکشم که ای کاش مردم به جای تلویزیون دیدن کتاب می خواندند..

دلم می خواد چند صباحی را بدون آنها؛ در پستوی قلب مجروح خودم بگذرانم…

در اتاق خودم، در تنهایی خودم، در خلوت خودم…

کتاب مزرعه حیوانات:

داستان با بیان ابهام آمیز خوابی از یکی از حیوانات ارشد و پیشوای حیوانات مزرعه (از نظر هوش و ذکاوت و تجربه و احترام) شروع می شود. میجر پیر حیوانات را جمع کرده و از ظلمی که از طرف انسانها بر آنها میرود سخن می گوید و آنها را به “انقلاب” فرا می خواند. و حیوانات مزرعه اولین بار آن شب با واژگانی مثل ظلم، ستم، ظالم، انقلاب آشنا شده و با ذهنی سراسر ابهام، شب عجیبی را در خلوت خود می گذرانند. بعد از چندی بر حسب اتفاقی بر مالک مزرعه شورش می کنند و در کمال ناباوری خودشان بر آن پیروز می شوند. پس از این شورش، خوکها که از هوش بالاتری نسب به سایر حیوانات برخوردارند رهبری دیگر حیوانات را بر عهده می گیرد و بعد از چندی در بین خود انها توطئه و کودتا صورت می گیرد و یکی از دو خوک پرنفوذ مزرعه با استفاده از سگ‌های درنده‌ای که مخفیانه تربیت کرده، دیگر خوک پرنفوذ مزرعه را فراری داده و خود به رهبر بلامنازع مزرعه تبدیل می‌شود. پس از آن سنوبال (خوک فراری) عامل جونز(مالک مزرعه که بر علیه آن انقلاب شده بود) معرفی شده و تمام اتفاقات بد و خرابکاری‌هایی که در مزرعه صورت می‌گیرد به وی یا عوامل او در داخل مزرعه نسبت داده می‌شود و به فرمان رهبر خودکامه فعلی،عده زیادی از حیوانات به جرم همکاری با سنوبال توسط سگ‌ها اعدام می‌شوند… در ادامه داستان خوک‌ها به‌تدریج تمامی قوانین حیوانات را زیر پا می‌گذارند. قانون اساسی حیوانات معروف به «هفت فرمان» به تدریج محو و تحریف می‌شود، خواندن سرود انقلابی قدغن می‌گردد، حیوانات با غذای روزانه کم مجبور به کار زیاد می‌شوند، در حالیکه خوک‌ها فقط فرمانروایی می‌کنند و غذای زیادی می‌خورند و از تمام امکانات رفاهی استفاده می‌کنند و حتی یادمی‌گیرند که چطور روی دوپا راه بروند و با انسان‌ها معامله کنند.

از جمله برنامه‌های رهبر خودکامه (ناپلئون)، ساخت «آسیاب بادی» است که قرار است برای بهبود کیفیت زندگی حیوانات ساخته شود. نقشه اولیه این آسیاب توسط سنوبال طرح‌ریزی شده بوده و در ابتدا ناپلئون به مخالفت با آن برمی‌خیزد ولی بعدتر با بیرون راندن سنوبال، ایده ساخت آن را پی می‌گیرد اما به دلیل بی کفایتی ناپلئون، ساخت آن به شکل مطلوبی پیش نمی‌رود. در پایان، ساخته شدن این آسیاب، که با فداکاری‌ها و زجر و تحمل فراوان حیوانات مزرعه امکان‌پذیر می‌شود، نه تنها به بهبود وضعیت زندگی حیوانات منجر نمی‌شود، که خود به اسبابی برای بهره‌کشی بیشتر از حیوانات بدل می‌گردد.