نویسنده: محبوبه موحددوست

سمفونی رهایی..

زندگی باید کرد
و می دانم در این راه، سنگلاخ و راهی سخت و سرد
و می دانم که راهی بس چه دشوار است
اما در جاده رفتن باید رفت
کنار جاده بودن گلهای زیبایی هست، ماه هست، ابرهایی که می بارند..
کنار جاده رفتن درختانی، سایه هایی هست، چشمه سارانی..
کمی آن سو کمی این سو، گهی پست و گهی بالا، گهی دشوار و کامی تلخ؛ گهی اندوه و گاه لبخند..
گهی شیرینی یاقوت و گاهی دست های مهربان دوست
رها باید شدن..

زندگی باید کرد
و می دانم شلاق زمان برگرده ی لحظه سخت می تازد
از این بودن؛ از آن رفتن
..چه دلشادم

و می دانم از آسمان زیستن غم و اندوه و دیگر روز شادی و لبخند میبارد..
ولی چشم از ستاره، از لبخند، از هستی بی انتها، از دوست برنمیدارم
نزاعی در درونم در نمیگیرد
با خویشتن آشتی؛ با هستی آشتی؛ و می دانم باید زیست
می دوم در انتهای رود..
سخن می گویم با پروانه محزون
جرعه آبی می فشانم بر گل
دستی میکشم بر چهره غمناک یک کودک
سلامی میکنم بر سهره رقصان، میان بادهای سرد…

من اینک با خویشتن دست در دست راه زیستن را تا شراب سرخ نیلوفر می پیمایم
آسمان زندگی آبی است، اما گاهی ابری و دلتنگ…
و من رازهای رنج هستی را تا ابد در سینه خواهم داشت
.
.
برای تو، برای من، زندگی اکنون و اینجاییست
راه خویش را هموار خواهم کرد
در شب سرد زمستان، کنار هیزم پر آتشی دست هایم را گرم خواهم کرد
دمی با خود حرف خواهم زد
خسته ام؛ اما در گرمای مهربانی خستگی را فراموش خواهم کرد
میدوم تا پشت هیچستان
میدوم تا پشت هیچستان، تا بیابم روشنایی را
و یادم هست طوفان، شمع درونم را گاهی خاموش خواهد کرد
میرم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
میرم تا عمق برفهای مانده در گرمای تابستان..
در رودخانه لحظه های ناب، شنا خواهم کرد
و اقیانوس زمان را با قایقی راه خواهم رفت
میروم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
اما..
شکسته استخوان صبر در گلوی لحظه های بیقرار من
بارش بی وقت؛ بی پایان
سبزهای زرد در صبح پاییزی
و خوابی آشفته از انکار؛

مسافر خسته از این راه، تن اش مجروح یک فریاد
سنگین کوله بار یک نگاه سرد بر دوشش، دست های یخ زده..
آتشی از دور میخواند مرا
در نگاه گرم یک گنجشک، گرم خواهم کرد دست هایم را
راه خواهم رفت با پاهای مجروحم،
دست در دست یک مهتاب، ماه را از دور می بوسم
و لبخند اقاقی را می نوشم
کنار دوست لبخند خواهم زد

جهان از پنجره، کوچک ولی زیباست
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند

سخن کوتاه باید کرد
زندگی سنگلاخی ست
راه سخت و دشواریست
ولی گلهای روییده به زیر سنگ
و لبخند زیبا و گرم آفتابم هست
سایه ای، کتابی، چای و دوستی هم هست
و شعری با صدای نرم یک آواز..

زندگی زیباست.. زیبا
از رنجهایش هراسم نیست
پایکوبان با درخت سرو، آرام در کنار جوبیار روشن بودن، خواهم زیست
و چشمان در انتظارم را از امید برنخواهم داشت
برنخواهم داشت..

…و این تنها بخشی از سمفونی رهایی است..
© محبوبه موحددوست | رودخانه
زمستان ۱۳۹۳

جمله های روزانه..!

سال ۹۱ بود، آن روزها گستره پلتفرم های موبایلی مثل امروز نبود و پیام رسان موبایلمان تنها به اس ام اس محدود می شد. آن روزها هنوز تلگرام و واتس آپ و… متولد نشده بودند و از فورواردهای انبوه خبری نبود. به یاد می آورم روزهایی را که با استفاده از همان سیستم اس ام اس ابتدایی، به دوستانم جملات روزانه ارسال می کردم. هر روز؛ این جملات را برای کل لیست دفترچه موبایل ارسال می کردم. جملات روزانه در دنیای بدون فوروارد و هیاهو برای دوستان و آشناهایم ارسال می شد و توقعی هم برای لایک و سپاس نداشتم! تا آنجایی که به یاد می آورم، جملات تا شماره ی ۲۰۰ الی ۳۰۰ هم رسید.

شکل و شمایل جملات هم به اینگونه بود:
جمله شماره ۴۹: امروز اولین روز از بقیه ی روز شماست…
جمله شماره ۵۰: جای کار بیهوده و سخت، هوشمندانه کار کنید..
.
.
جمله ۱۷۸: دنیا از دایره ساخته شده است و ما فقط به خط فکر می کنیم..

ارسال جملات روزانه تا روزی ادامه داشت که موبایل داشتم! روزی بر حسب اتفاق موبایلم را از دست دادم و تا ۶ ماه حتی به تجدید خرید خط ارتباطی فکر نکردم. ۶ ماه را بدون موبایل و خط همراه گذراندم. و بعد از آن که به اصرار دوستان و آشنایان خط ارتباطی تهیه کردم، تا ۲ سال موبایل نداشتم و همه ارتباط ام از طریق تبلت بود. به همین خاطر جملات روزانه دیگر ارسال نشد!

و امروز تصمیم گرفته ام ارسال جملات روزانه را باز آغاز کنم. و البته این بار از طریق وبلاگ. همین وسط، توی کادر سبز رنگ! هر روز یک جمله ی روزانه قرار می گیرد و لیست جملات روزانه نیز در پستی جداگانه بایگانی می گردد. جملات را هم از شماره ۳۵، بازآغاز می کنم به نیت ۳۵ روزی که از آغاز سال ۹۷ می گذرد.

جمله های روزانه را دوست دارم. همین که لبخند را بر لبانم، امید را در دلم و اندیشه را بر ذهنم می آوردند برایم کافی است.
و خوش حال تر می شوم وقتی لبخند و امید و اندیشه بر ذهن و دل و لب های دوستانم هم می نشیند.

صفحه بایگانی جملات روزانه: در حال به روز رسانی..

چارلز بایکوت و تلگرامِ این روزهای ما!

این روزها که بساط فیلترینگ و اعتراض و پشیمانی و دعوا و جیغ و داد برپاست، همچنان در کناره ای نشسته و به امور خویش مشغولم، گاهی هم سَرکی می کشم و به دعوای زرگری این و آن نظر می افکنم و از سوز دل می نویسم.
بگذریم…
در روزهایی که با شمارش معکوس فیلتر پیام رسان تلگرام، سر خود را گرم کرده بودیم، به عینه می دیدم که مردم عزیز سرزمینم، که همیشه به همه چیز معترض اند، حتی به خودشان و حتی به اعمالی که تصمیم گرفته اند و به سرانجام رسانده اند(!!) ایستاده و گاه نشسته و گاه سینه خیز، منتظر فیلتر تلگرام بودند. حتی بسیاری هم به استقبال فیلترینگ رفته بودند و از دو سه هفته قبل، از مکان جدیدشان که کوچ خواهند کرد سخن می راندند. و اینکه بعد از اجبار رفتن به سروش چه کنند! یا اینکه اصلا کجا را جایگزین تلگرام قرار دهند؟!
در میان این جر و بحث ها یاد روزی افتادم که با کلمه ی بایکوت(Boycott) آشنا شدم! و آن ماجرای بایکوت شدن آقای بایکوت؛ در راه مبارزه و اعتراض مسالمت آمیز مردم شهری برای بر آورده کردن خواسته هایشان.

در اینجا نیک می دانم به بازگویی این ماجرا بپردازم:
در سال های ۱۸۸۰ که نزاع زمین در ایرلند شکل گرفته بود، “چارلز بایکوت” مباشر یکی از ملاکان با نفوذ به نام “لرد لرن” و از ملاکان به نام و همچنین منفور در آن زمان به شمار می آمد. آن دوران قطحی بیشتر بخش های ایرلند را فراگرفته بود و مردم از گرانی اجاره بهای زمین ها به او اعتراض کردند و خواستار کاستن از اجاره بها شدند ولی بایکوت نپذیرفت، و حتی تصمیم به اخراج ۱۱ مستاجر از زمینهایشان به خاطر نداشتن توان پرداخت اجاره بها، گرفت؛ مردم محلی تصمیم گرفتند به جای مبارزه ی توامان با خشونت، او را طرد کنند؛ هرگونه داد و ستد و معاشرت با او از سوی مردم ممنوع شد، به طوری که حتی پستچی نیز نامه ها و بسته های او را تحویل نمی داد و هیچ کارگری برایش کار نمی کرد. عملکرد یکپارچه ایرلندی‌ها (در عین فقر و نداری، و استقامت آنها) به این معنا بود که چارلز بایکوت نمی‌توانست کسی را برای درو در مزارع اش استخدام کند! در نهایت ناچار شد ۵۰ کارگر را از جایی دیگر استخدام کند و با اسکورت ۱۰۰۰ پلیس و سرباز به منطقه بیاورد تا محصولش را درو کنند؛ اگرچه هیچ رفتار خشونت‌آمیزی ازکسی سر نزد، ولی هزینه ی این کار در نهایت بسیار بیشتر از ارزش محصول برای چارلز بایکوت تمام شد. چارلز بایکوت که در جریان این عمل منزوی گشته بود و متحمل زیان و خسارت بسیار شد.
پس از اتمام درو نیز طرد اجتماعی چارلز بایکوت به شکل موفقیت‌آمیزی ادامه یافت. در عرض چند هفته، نام «بایکوت» همه جا شنیده می‌شد. تا جایی که روزنامه تایمز در شماره نوامبر ۱۸۸۰ خود از این کلمه به معنای
منزوی ساختن سازمان‌یافته استفاده کرد.

حالا بیاییم چند قرن این طرف تر تاریخ و به جغرافیای کشور خودمان برگردیم. بی شک شما هم همین سوالات به ذهنتان خطور خواهد کرد، که چرا مردم سرزمین من یا تن به هر چیزی می دهند، یا رویای قیام و تغییر یک شبه در سر دارند؟

اصلا بیاییم کمی جزئی تر شویم و به همین موضوع داغ این روزها، “تلگرام باشد یا نباشد” متمرکز شویم. چرا دوستانمان یا به دنبال جایگزینی برای تلگرام می گشتند و یا در رویایشان به قیام می اندیشند؟

چرا وقتی آموزش و پرورش بخش نامه می دهد که استفاده از تلگرام ممنوع است، همه می گفتند باید بریم سروش؟!!! اصلا یک سوال دیگر؛ اگر جایی با شکل و شمایل تلگرام وجود نداشته باشد، درس و مدرسه تعطیل می شود که پس چون تلگرام نیست بریم سروش؟!!! اصلا فرض کنید از همان اول تلگرامی وجود نداشت، و یا کمپانی خصوصی تلگرام دلش خواست کلا تلگرام را تعطیل کند، آن وقت چه؟!

آیا باید بعد از فیلتر تلگرام کل فضای دیجیتال ایران تعطیل شود؟ آیا دیگر مراودات اجتماعی ای وجود نخواهد داشت که در طنز یا جدی به خود می گوییم پس باید به سروش مهاجرت کنیم چون اینها می خواهند؟!

آیا تنها پیام رسان ها برای به اشتراک گذاری جزوات دانشجویان وجود داشته و دارند؟ آیا سرویس هایی مثل گوگل و یاهو فاقد ایجاد گروه هایی برای این امر می باشند؟

اصلا چرا اگر تلگرام فیلتر شود دنیای دیجیتال ما باید بمیرد و یا تن به اسارت دهد؟!

هنوز تلگرام فیلتر نشده است، شاید فیلتر شود، شاید هم فیلتر نشود؛ به هر حال، بیاییم این روزهای تهدید را به فرصت تبدیل کنیم. فرصتی برای باز اندیشیدن؛ فرصتی برای جستجو کردن و شناختن دنیای دیجیتال؛ فرصتی برای گفتگو با خود و شناسایی خود در این دنیا؛ و پاسخ به این سوال که من کجای این دنیا ایستاده ام. فرصتی برای آشنایی با حق و حقوق و رفتار دیجیتال، و اینکه آیا در این دنیا، اجباری باید باشد؟ و اگر یک شبکه فیلتر و یا بسته شد، چه باید کرد؟

و فرصتی برای یادگیری چگونگی اعتراض به آنهایی که هنوز با این دنیا آشنا نیستند و از بی سوادی ما می خواهند استفاده کنند! کاش به جای ساختن جوک و یا جمع کردن بساط برای مهاجرت به تبعیدگاه، با خود و با همدیگر عهد می کردیم که به فلان پیام رسان کوچ نکنیم. بایکوت کنیم. بایکوت همگانی مسالمت آمیزترین و اثر بخش ترین راه مبارزه با آن چیزی می تواند باشد که نمی خواهیم.

این نوشته را همین جا به پایان می رسانم، این نوشته از آن دسته نوشته هایم است که از هر جایی سخنی راندم، طرحی کلی است، یک اشاره است، یک جرقه ای در ذهن.

پی نوشت: در مورد این پرسشی که مطرح شد:
«حالا بیاییم چند قرن این طرف تر تاریخ و به جغرافیای کشور خودمان برگردیم. بی شک شما هم همین سوالات به ذهنتان خطور خواهد کرد! که چرا مردم سرزمین من یا تن به هر چیز می دهند، یا رویای قیام و تغییر یک شبه در سر دارند؟»
به نظرم کتاب “چرا ملت ها شکست می خورند؟” در راه رسیدن پاسخ به این پرسش می تواند راهگشا باشد.

 

رعایت اتیکِت تا چه اندازه حال مرا خوب می کند!

چند ماه پیش مجموعه صوتی اتیکت متمم (محمدرضا شعبانعلی) را گوش دادم. راستش را بخواهید تا آن روز مفهوم اتیکت را نمی دانستم با اینکه این کلمه را این طرف و آن طرف شنیده بودم.

بعد از گوش دادن به دو فایل از چند فایل اتیکت متوجه شدم که چه آداب و اصول رفتاری ساده ای که رعایت نمی کنیم! آداب و اصولی که اصلا به آنها توجهی نداریم ولی رعایت کردن آنها تا چه حد می تواند در سلامت و آرامش جامعه، به ما کمک کند.

محمدرضا شعبانعلی: “اتیکت(etiquette)، مجموعه آداب و اصول و قواعدی است که کمک می‌کند در محیط کار و زندگی، در فضای حقیقی و مجازی، در مذاکره و نمایشگاه،‌ در مهمانی‌ها و میزبانی‌ها، تصویری مثبت از خود برای دیگران بسازیم و کمک کنیم که حضور ما، تاثیری مثبت بر فضای جمع داشته باشد. اتیکت را شاید بتوان شکلی از اخلاق مدرن دانست. شاید هم روشی برای تاثیرگذاری مثبت بر مخاطب. به هر حال، بسیاری از ارتباطات و مذاکره‌های ما، نه به خاطر یک اشتباه‌ بزرگ و عجیب، بلکه به خاطر اشتباه‌های کوچک و ساده‌ از بین می‌روند. اشتباه‌ها و نکاتی که عادت نکرده‌ایم به آنها توجه کنیم.”

مثلا وقتی روی پله برقی هستیم، سعی کنیم در گوشه سمت راست بایستیم تا مسیر برای کسانی که عجله دارند باز شود، و یا اینکه در دنیای دیجیتال به فردیت هم احترام بگذاریم و بدون اجازه، دیگری را در گروهی عضو نکنیم.

به شخصه وقتی این آداب اجتماعی “اتیکت” را رعایت می کنم، احساس بهتری در برخورد با دیگران و جامعه دارم و حتی در جاهایی کارم بهتر راه افتاده است و از احترام بیشتری برخوردار شده ام!

بگذارید خاطره ای از یک اتیکت برایتان بازگو کنم:
روزی برای کاری اداری به اداره ای رفته بودم. برای تشکیل پرونده و آغاز بروکراسی اداری، برای گرفتن فرمها به اتاقی رفتم، فرم ها را تهیه و به اتاق مسئول رسیدگی بازگشتم، صفی از ارباب رجوع بود، در گوشه ای از صف ایستادم و بدون تنه زدن به این و آن منتظر ماندم تا نوبتم شود. آن آرامش و گوشه ایستادنم فردی را بر آن داشت تا با تنه زدن جلو رفته و به جای من بایستد “به صف بزند” و پرونده اش را راه بیاندازد. مسئول آنجا که نظاره گر این حرکت بود در طول رسیدگی با ایشان برخورد خوبی نشان نداد و حتی در حین کار به ایشان گفت زود باشید، شما جای این خانم آمده اید و سریع  و بی حوصله پرونده اش را رسیدگی می کرد (که البته این رفتار هم درست نبود به نظرم). وقتی به من رسید با متانت رفتار کرد و همه سوالات مرا جواب داد و حتی خداحافظی گرمی نیز با او داشتم.

این رعایت اصول اجتماعی و آرامشِ من در آن روز، به من آموخت که مهم نیست کارت راه بیافتد- چرا که اگر قانونی باشد دیر یا زود راه می افتد!- مهم این است که چگونه راه بیافتد.

به من آموخت که اگر آرام و متین در جایت بایستی، توجه ها را بیشتر به خود جلب می کنی تا اینکه به قولی زرنگ بازی در بیاوری!

اصلا بیاییم یک آن از نگاه مرد مسئول در اداره، به ماجرا نگاه کنیم؛ قطعا او به عنوان یک ناظر متوجه می شود که تو به صف میزنی و می خواهی زرنگ بازی در بیاوری و حتی اگر توی دلش بگه “ای ول چه زرنگه” ولی قطعن رفتارش نسبت به تو افت پیدا می کنه!

صف؛ به نظرم در جامعه ی امروز، بالاترین اتیکت ها را می طلبد، و رعایت آداب اجتماعی در صف بودن، فرهنگ و منش و اصالت انسان را می رساند. حالا چه صف نانوایی، چه صف یک ثبت نام ساده و یا خرید اینترنتی!

چه خوب می شود اگر اتیکت مدیر بودن را بیاموزیم، و کارمند بودن را! همچنین اتیکت چگونگی احقاق حق کردن ها را! که به نظرم اگر چنین کنیم جامعه ای آرام و شاد، آزاد و بی تنش خواهیم داشت.

در آخر بیایید با هم به چند پرسش زیر پاسخ دهیم:

– تا به حال چند مرتبه شده که شخصی در جمعی، از فرصت استفاده کرده و در جهت رفع عقده حقارت اش شما را به باد انتقاد بگیرد؟
– تا حالا چند بار شده در پیام رسان های اجتماعی، بدون کسب اجازه، شما را در گروهی اضافه کرده اند و شما ناراضی و معذب شده اید؟
– تا به حال چند بار پیش آمده، در صف عابر بانک، شخصی با پرداخت انبوهی از قبض ها، شما را که برای گرفتن تنها ۲۰ هزار تومان پول به عابر بانک رفته اید، بیش از ۱۵ دقیقه معطل کرده است؟
– تا به حال چقدر پیش آمده، مدیر بخش شما، در جهت بزرگ نمایی کارهایش، و یا حسادت، شما را خار و ضعیف نشان دهد؟
– تا به حال چند بار در مسیر آمبولانس و یا ماشین آتش نشانی بوده اید و توجه نکرده اید؟
– تا به حال چند بار بدون مجوز، از پرینتر محل کارتان برای پرینت های شخصی استفاده کرده اید؟
– تا به حال چند مرتبه کودکتان را نزد دیگران دعوا و حقیر کرده اید؟
– آیا تا به حال بدون در زدن به اتاق دیگری رفته اید؟
– تا به حال چند مرتبه بدون هماهنگی با میزبان، به مهمانی رفته اید؟

آیا می دانستید همه ی این موارد، آداب و رسوم و رفتار و منش هایی را (اتیکت) می طلبد تا زندگی در کنار دیگران امن تر، سالم تر و شادتر باشد؟

خوشنود می شوم اگر شما هم مواردی را می شناسید که باید در آن اتیکت هایی را رعایت کرد، با ما در میان بگذارید تا بتوانیم بهتر از همیشه با یکدیگر وقت بگذرانیم.

پی نوشت یک: پیشنهاد می کنم مجموعه فایل های صوتی مربوط به اتیکت سایت متمم را نیز بشنوید.

سایت متمم در روز نوشته های محبوبه موحددوست

پی نوشت دو: تصمیم گرفته ام با برچسب “اتیکت”، هر بار با اتیکت تازه ای آشنا شدم و یا آداب و اصول رفتاری که تا به الان رعایت نمی کنم را رعایت کردم، در به روز رسانی هایم داشته باشم.

نسیمِ سر راهم..

دیروز در مسیر پیاده روی روزانه، روی نیمکت پارک، به یک سررسید برخوردم، نوشته ی روی کاغذی که رویش گذاشته شده بود نظرم را جلب کرد؛ نوشته بود: “بخونش، این منم که پر از دردم”. چون هنوز تایم پیاده روی تندم تمام نشده بود، از آن نوشته و کاغذ رد شدم. ولی در طول مسیر، تمام فکرم پیش آن نوشته بود، با توجه به اینکه مساحت پارک بزرگ است، بعد از بیست دقیقه، دوباره به همان جا رسیده و با خود گفتم باید بنشینم بخونم و خدا خدا کردم هنوز باشد. سرعت و نفسم را متعادل کرده و آرام آرام به نیمکت نزدیک شدم. هنوز سررسیدها آنجا بود، به همراه همان نوشته رویش؛ دو سررسید بود، یکی سال ۹۵، و یکی سال ۹۶. سررسید اولی را باز کردم و ورق زدم. در کل فقط یکی دو نوشته ی مشوش در آن بود. سررسید دوم هم فقط یک نوشته! نشستم و شروع به خواندن کردم. دلم لرزید، عجیب بود، و عجیب تر اینکه در مسیر و در روی یک نیمکت در پارک گذاشته شده بود با نوشته ای که تشویق به خواندن می کرد. از نوشته ها عکس گرفتم تا سر فرصت بتوانم دقیق تر بخوانم. بلند شدم و سررسیدها را همان جا رهایشان کردم و به دویدن هایم ادامه دادم، اما این بار با ذهنی انباشته از ذهنِ دیگری!

تمام مسیر، حس و حال نویسنده آن نوشته ها از ذهنم بیرون نمی رفت.
با خود گفتم امروز را باید در سمفونی واژه ها بنویسم و سرعتم را زیاد کردم، تا هر آنچه کژی است از من دور بیافتد!

بخشی از نوشته های آن سررسید:

۱ آذر ۹۵: سلام ]نام خط خورده بود![ خوبی؟ الان می خوام یه نامه ای بهت بنویسم. بعد از این همه سال که برات برنامه نوشتم الان میخوام بهت نامه بنویسم. میخوام باهات حرف بزنم. میخوام باهات درد دل کنم و راستی احساس میکنم دلم چرکی شده و اونقد زنگار گرفته که دیگه چی بگم. دیگه خسته شدم دلم می خواد حرکت کنم. خیلی وقته یه جای ثابت ایستادم. انگار توی یه مرداب گیر کردم و هر روز فروتر میرم. تا جایی که حال و حوصله حتی راه رفتن با خودمو ندارم. از بس که برنامه ریختم و عملی نشد حالم داره به هم میخوره. ولی هنوز هدف دارم، ولی واقعن حوصله به خرج نمی دم. و هر روز حالم بدتر و بدتر میشه. امروز اول آذره، و صبح زود از خواب پاشدم. اما هنوز بدنم خسته است. در کل خسته ام. خیلی خسته ام و اصلا هیچ کاری نمیکنم. اصلا روحم خسته اس. آخه می دونین روح آدم که خسته باشه جسم اش هم خسته است……”

بعد از کلی آه و ناله نوشته که: “امروز دوشنبه اس به نیت اینکه اول آذره شروع میکنم. الان میرم حمام. از حمام که اومدم دوباره می نویسم.”

بعد صفحه بعد دوباره نوشته: “هنوز آب داغ نشده. برای همین حمام نرفتم. الان یه لیوان شیر خوردم و یه تصمیم بزرگی گرفتم. بزرگترین تصمیم. این تصمیم خیلی بزرگیه. خیلی بزرگه. بیش از حد بزرگه. باید اون رو فراموش کنم. باید هر دو روز یه بار هم برم حمام. باید برم خرید. باید ترک گذشته کنم…..”

و چند تا از تصمیم هاش رو با جزئیات بیشتری نوشته بود که زیاد اند و از حوصله ی وبلاگ من خارج. میرم سراغ تاریخ بعدی:

۱ بهمن۹۵: سلام… داری چیکار می کنی با خودت. با زندگیت. همین الانم اوکی هستی. ببین داری کار میکنی. دست کم نگیر خودتو. به کارت بچسب. مث آدم های بزرگ هم باش. افق بلندی داشته باش. افق روشنی داشته باش. تو ارزشت بیشتر از این حرفاس. چرا تصمیم ها رو اجرا نکردی. دوباره برنامه ریختی و گند زدی بهشون. چرا آخه؟ از امروز شروع کن. از امروز پاشو.

در این جا هم دوباره تصمیم ها رو لیست کرده بود.

تاریخ ۲۵ مهر ۹۶:  چرا یکی از تصمیمامم اجرا نکردم. ای خدا. آخه چرا. چرا… این چه زندگیه. چرا عملی نمیکنم. دارم میمیرم دیگه از دست خودم..

در این سررسید(۹۶) فقط همین نوشته شده بود و بقیه صفحه ها هم خالی بود و گاهی خط خطی کرده بود.

بعد از خواندن این نوشته ها، دلم خواست چند خط برای این دوست نادیده که حتی جنسیت اش را نمی دانم، (زیرا اسم اش را خط خطی کرده بود) بنویسم.

نامه ای به نسیم سرِ راهم!

سلام دوست نادیده ام. امیدوارم احوالت خوب باشد، امیدوارم درد و غم استهلاک زمان و زمانه را نداشته باشی، امیدوارم ذهن و دلت، از خودت ناامید و رنجور نباشد، که دردناک ترین روزهای انسان، روی برگرداندن و جدایی از خویش است. امیدوارم تنها باشی، اما نه از خود. امیدوارم هنوز خود را دوست بداری، و دلت برای خودت بتپد و خودت را با تمامی اشتباهات و بی وفایی هایت ببخشی، خودت را دوست بداری، مثل مادری که حتی فرزند قاتلش را هنوز دوست می دارد. آرزو نمی کنم دنیا بر وفق مراد تو بچرخد، که نمی چرخد؛ حتی اگر هم بچرخد، آرزو نمی کنم که نور امید یکهو در چشم و دلت برق بزند که قطعا برق زدن های این چنینی، زود به خاموشی می گرایند. تنها دعا و آرزویم این است که خودت را دوست بداری و قلبت از تو تنها نباشد.

می دانی دوست خوب؛ این نوشته ات درس بزرگی به من داد، و یقینا به دوستانی که این نوشته را می خوانند، این که بدون تاریخ زندگی کنیم و بدون امضا! این که خود را در حصار برنامه ها نگذاریم. این که اینقدر بر خود سخت نگیریم و فقط حرکت کنیم. خود را ملامت نکنیم، حتی اگر برنامه ای نوشتیم و به آن وفادار نبودیم خود را شلاق نزنیم!

این پیام را برای من آوردی، که هرگاه سرخوشیم و انرژی مثبتِ (انگیزشی) حرکت داریم، شاد و خوشحالیم و یا نوشته ای انگیزشی از جایی خوانده ایم که جرقه ای در ما زده است و قدرتی در بازوانمان، آنچنان که احساس کردیم می توانیم کوه را تکان دهیم، به تکان دادن کوه تصمیم نگیریم. بگذاریم تا احساساتمان فروکش کند، بعد جلوی آیینه بایستیم و صادقانه با خود بگوییم که آیا من توان جابجایی سنگ ریزه ای از این کوه را دارم یا نه!

این پیام را برای من آوردی، که فقط من نیستم که به خود وفادار نمانده ام! برنامه ها و نقشه ها چیده و وفای به عهد نکرده ام! به من آموخت که خود را ببخشم و به دنبال چرایی ماجرا بروم و از دانش و تجربیات آنهایی که توانسته اند وفای به عهد کنند یاری جویم.

می دانی دوست من؛ تو همین امروز که دست نوشته هایت را سر راه افراد قرار داده ای، کار بزرگی کرده ای! تو بخشنده ای؛ اشتباهات و خطاهایت را در سکوتِ قلم به ما هدیه داده ای تا ما هم یاد بگیریم می شود در سکوت با دیگری حرف زد نه در فریاد! می شود تجربیات را در مسیر دیگران قرار داد بدون هر گونه سر و صدا و منفعتی!

از تو ممنونم دوست نادیده ام. تو به من آموختی که چه دنیای غریب و زیبایی است، و می توان کسی را که نمی دانی کیست و حتی از جنسیتش خبر نداری با عمق وجود دوست داشت و به آن مهر ورزید.

از تو ممنونم. از این که هستی. از اینکه فاصله ی من و تو به اندازه ی نگاه به مهتابی است که هر دو در آسمان می بینیم. و سرچی در گوگل که هر دو را به یک نتیجه می رساند (!) و یا ترندی از توئیتر که هر جای دنیا که باشیم یکی را می بینیم!

کاش تو هم خودت را دوست بداری…

دوست من؛ زندگی به من آموخته است که خواسته هایم را فقط حرکت کنم. حرکت؛ آن چیزی است که حالم را خوب میکند، حرکت آن چیزی است که با آن می توانم سمت و سوی مسیر را نیز بیابم. حرکت آن چیزی است که نشستن و خستگی درکردن هایم را معنی می بخشد؛ که گاهی بنشینم و با خود بگویم کجای مسیرم و از چه سمتی برم. و باز حرکت کنم.

و در همین لحظه، تنها آرزویم این است که کاش تو هم این مطالب را می خواندی، و کاش من هم می توانستم چونان تو که با من لب به سخن گشودی؛ با تو به سخن بنشینم.
دوست من، هر جا که هستی، قلب ات همراه و حافظ تو باد.

پی نوشت: قبل از اینکه این متن را در وبلاگ بگذارم، در برگه ای نگاشتم و بدون هیچ پاکنویسی آن برگه را در همان نقطه ای که سررسیدها دیگر در آنجا نبود، گذاردم. کاش دوست نادیده ام بخواند. اگر هم ندید و نخواند غمی به دل نیست. یاد و خاطره ی او را به دست نسیم می سپارم. باشد که برایم و برایش فرخنده باشد.
آمین
۹۷-۰۱-۳۱

حظّ لحظه ها..

از دیروز در راه تقویت عادت نوشتن، که در مسیر تقویت اندیشه و ذهن و قلم است، تصمیم گرفتم تقریبا هر روز بنویسم؛ و وبلاگم را به روز کنم.

کمی به عقب تر برگردیم؛ یک ماه قبل از شروع سال ۹۷، تصمیم ام بنا به “ترک عادت های نادرست” را عملی کردم، عادت هایی از قبیل: پرسه زنی بی هدف در شبکه های اجتماعی، حرف زدن قبل از شمرده شمرده گوش دادن، نیمه کاره رها کردن کتابها، بار گذشته را بر دوش کشیدن، غرق شدن در جدل های سیاسی روز با انسانهایی هیجان زده، بدون نتیجه و راهکار و…. در آستانه آغاز سال نو، تقریبا در ترک این عادت های مضر، موفق شده و توانستم به صورت عملی بخش بزرگی از آنها را به کنترل خود در آورم.

با شروع سال ۹۷، تلویزیون و اخبار را نیز کاملا کنار گذاشتم و فقط در مواقع شام و نهار است که نگاهی هم به تلویزیون می اندازم، چون روشن است و خاموش کردن آن دست من نیست! و در حقیقت هیچ‌گاه نشده است تلویزیون را در حضور دیگران خاموش کنم، زیرا به نظرم دیگران نیز حق انتخاب و تصمیم گیری دارند؛ ولی وقتی تنها هستم تلویزیون همیشه خاموش است.

این یک ماه اول سال ۹۷ را نیز به تقویت عادت هایی مثل پیاده روی روزانه، سه تار و کتاب خواندن پرداختم؛ و به طرز قابل قبولی در طی یک ماه توانستم تصمیم ام را در این زمینه نیز عملی کنم. و امروز که یک ماه از سال ۹۷ می گذرد، به طور نسبی از خودم راضی هستم و امیدوارم این رضایت تداوم داشته باشد.

برویم سر اصل مطلب؛ داشتم می گفتم که از دیروز برای تقویت اندیشه و ذهن و قلم، تصمیم گرفته ام هر روز بنویسم و وبلاگم را به روز کنم، و البته امیدوارم این به روز رسانی ها برای حال و هوای شما نیز خوش بیافتد و ارزش افزوده ای برایتان داشته باشد.

البته قطعا خود را درگیر موضوعی خاص نخواهم کرد، ولی چون این تصمیم در برنامه ای بلند مدت است نمیخواهم صرفا به خام نویسی بپردازم، نوشته هایی صرفا برای نوشتن، و بدون محتوا! و البته برای منظم تر شدن نوشته ها و توجه داشتن به مخاطبین بر خود لازم می دانم وبلاگ از دسته بندی ها و برچسب های مناسب و منظم برخوردار باشد، تا هر کس با توجه به میزان وقت و حوصله و علاقه ای که دارد، موضوع و مطلب مورد نظر خود را انتخاب و دنبال کند. به عنوان مثال در نظر دارم از برچسب هایی مانند “احوالات شخصی” برای نوشته های شخصی و شرح و بسط حال و هوای روزانه ام استفاده کنم؛ و یا برچسب های “معرفی کتاب”، “معرفی فیلم” و غیره داشته باشم، تا با استفاده از آنها علاقه مندی ها جدا شود و شما توانید به راحتی تصمیم بگیرید کدام نوشته را بخوانید و کدام را نخوانید.

ان شاالله در آینده ای نه چندان دور نیز، پستی مستقل برای شرح برچسب ها می نویسم و در آن توضیح می دهم که هر یک از دسته بندی ها به چه موارد و موضوعاتی اختصاص داده شده است.

قالب وبلاگ را نیز با توجه به همین امر کمی تغییر داده ام تا آسان و سریع به هر آنچه در نظر دارید برسید.
بخش اسلایدر “تازه ها” را برداشته ام و نوشته های پیشین را به صورت لیست وار در ساید بار وبلاگ (آن گوشه سمت چپ) قرار داده ام. لیست برچسب ها و دسته بندی ها نیز همانجاست.

در کل به نظرم در وبلاگ نویسی نباید وسواس به خرج دهیم که مخاطب دقیقا چه می خواهد، و نوشته هایمان بر اساس فکر و اندیشه و سلیقه ی مخاطبین باشد، زیرا هر شخص سلیقه و دلخواهی دارد، فرض کنید دست کم ۲۰ دوست، مطالب شما را دنبال کنند، ۲۰ اندیشه و سلیقه، اگر بخواهیم وسواس به خرج دهیم که دقیقا اهداف دیگران را دنبال کنیم، به نظرم به خود و دیگران صدمه وارد میکنیم و مخاطبین و دوستانمان را نیز از دست می دهیم. آنها آمده اند تا بازتاب اندیشه و ذهن من را بخوانند نه هر آنچه خود می خواهند را!!

و البته احترام به مخاطبین می تواند این باشد که چیدمان مطالب در وبلاگ جوری باشد که مخاطبین به راحتی بتوانند در میان نوشته هایمان آن نوشته ای می پسندند را انتخاب کنند؛ و از این راه وقت و حوصله ی آنها را در نظر بگیریم.

امیدوارم بتوانم هر روز “سمفونی واژه ها” را به روز کنم و روزهای خوب و خوش و با ارزشی را در کنار هم بگذرانیم. با دوستان تازه و نابی آشنا شوم و من هم از شما بیاموزم و بیاموزم.

جاناتان مرغ دریایی


به لیست کتابهایم نظری افکندم، کتاب “جاناتان مرغ دریایی” آن بالا بالاها نشسته بود و انگار دلش پرواز می خواست، در حال و هوای بهاری باز خواندمش و پروازش کردم!
کتاب “جاناتان مرغ دریایی”، کم حجم و پر مغز؛ و مناسب برای هدیه دادن و هدیه گرفتن. بعد از پرواز در سطر سطرش، نیک دانستم کمی در مورد این کتاب بنویسم:

• جاناتان مرغ دریایی
• اثری از ریچارد باخ
• مترجم لادن مستوفی

کتابهایی هستند که باید در گذر زندگی خوانده شوند.. “جاناتان مرغ دریایی” از این دسته کتابهاست. کتابی کم حجم اما بزرگ، که داستان زندگی مرغ دریایی کوچکی به نام جاناتان است که مث بقیه مرغ دریایی های سرزمینش فقط به غذا فکر نمیکرد.

او روزها و شبها پرواز می کرد و می خواست به اوج خواسته اش “پرواز” برسد، پدر و مادرش شبانه روز در گوشش می خواندند: جاناتان پرواز برای تو آب و نون نمی شود و ما به وجود آمده ایم تا بخوریم و بیاشامیم و زندگی یعنی همین! و پروازمان هم وسیله ای برای همین هدف است..

“اغلب مرغان رنج آموختن پرواز را در حدی فراتر از یادگیری ساده ترین حقایق به خود هموار نمی کنند. می آموزند که چگونه از ساحل به سوی غذا پرواز کنند و چگونه باز گردند. برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد، اما برای این مرغ دریایی آنچه که ارزشمند بود پرواز بود نه غذا، بیش از هر چیز دیگر، جاناتان لیوینگستون عشق به پریدن داشت.”

آری، جاناتان به دور از حرفها و حدیثهای اطرافش پرواز می کرد و پرواز می کرد…

” .. و این زیباست که رها از هر اندیشه ای در تاریکی به سوی نورهای ساحل پر بگشاید..”

و همیشه با خود می اندیشید: “مهم تر از این در زندگی وجود دارد! به غیر از این آمد و شد پر تقلای کسالت بار کرجی های ماهیگیری دلیل دیگری نیز برای زیستن وجود دارد! ما قادریم خود را از اسارت جهالت آزاد کنیم. می توانیم خود را به عنوان آفریده هایی با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم. می توانیم رهایی یابیم! می توانیم پرواز را بیاموزیم.”

و روزی جاناتان به خاطر خواسته اش “پرواز”، از سوی مرغان دریایی طرد و از سرزمینش به مکان دوری تبعید شد و…

و روزی دیگر به بهشت پا نهاد، جایی که دیگران نیز بودند.. کسانی دیگر که روزگاران دور؛ مثل جاناتان طرد شده بودند و اینک در بهشت بودند..

جاناتان در بهشت نیز به تمرین خود ادامه داد و روزی رسید که سرآمد همه ی بهشتیان نیز شد.

و روزی رسید که جاناتان خواست به سرزمینش باز گردد. بهشت را ترک کند و به میان مرغان که از سویشان طرد شده بود باز گردد، به امید اینکه شاید جاناتان دیگری میان آنها باشد.

و بازگشت..

هیچ کس حق سخن گفتن با جاناتان را نداشت، با این حال مرغانی بودند که نیم نگاهی به او می انداختند (با اینکه کسی حق نداشت به یک طرد شده نگاهی کند..)

و اما.. روزی رسید که همراهانی پیدا کرد.

آنها کسانی بودند که “اهمیت نمی دادند که دیده می شوند یا نه. گوش فرا می دادند و کوشش می کردند که سخنان جاناتان مرغ دریایی را بفهمند. جاناتان از چیزهای خیلی ساده سخن می گفت. این که یک مرغ دریایی حق دارد پرواز کند، و آزادی طبیعت اصلی هستی اوست، و هر چیزی که علیه این آزادی عمل کند باید کنار گذاشته شود، حتی اگر تشریفات، خرافات و یا محدودیت در هر شکل آن باشد.

کتاب جاناتان مرغ دریایی، یکی از بهترین کتابهایی است که طی زندگی ام خوانده ام..

به حق کتابهایی مث جاناتان مرغ دریایی وجود دارند که من نخوانده ام، کتابهایی که باید روزی خوانده شوند، اگه کتابی از این قبیل در دست دارین حتما معرفی کنید، تا ما هم بخوانیم…

۹۵، ۹۶، ۹۷ و…

در دید و بازدیدها و پیام ها و گفتمان های نوروز، سعی کردم بیشتر شنونده باشم تا گوینده؛ سعی کردم بیشتر بشنوم، به گفتارها توجه کنم؛ البته نه از سر خوش و بش کردن؛ بلکه بشنوم و بعد از شنیدن، از غیظ و طمع و پچ و واپچ با دیگران خبری نباشد.!

در بین صحبت ها، و حتی پیام ها، به جز آن عده ی کثیری که با کینه و نفرت سر در این دیوار و آن دیوار می کوبیدند و از بدبختی “ملت” می گفتند و اینکه دیگه کار تمومه!! آن یک عده ی قلیل که سرشان به زندگی شان گرم بود؛ از برنامه های ۹۷ می گفتند، که چه تصمیم هایی گرفته اند، و واقعن شنیدنش لذت بخش بود، حتی اگر از نظر همدیگه یک تصمیمی اشتباه و یا مسخره بود؛ ولی همین که می دیدم در این بازار شام، کسانی هستند که برای سال ۹۷شان برنامه دارند، که این کار را بکنند و یا نکنند، برایم خیلی خوشایند بود، خیلی زیاد.

حتی یک نفر گفت: من احساس می کنم زیادی خوبم و گذشت دارم، می خواهم در سال ۹۷ دیگر اینقدر خوب نباشم! باز هم این تصمیم اش برایم جذاب بود. چون در آن امید و بهبود و نشاط و در یک کلمه “زندگی” موج می زد.

کسانی هم بودند که سال ۹۷، برایشان ادامه ی ۹۶ بود. نه شکایتی داشتند، نه دنیای جدیدی روبرویشان گسترده بود. ادامه ی یک راهی که از روز تولدشان شروع شده بود و تا حالا ادامه داشت و از الان به بعد هم ادامه ی همان..

اما این میان کسانی بودند که شنیدن آنها لذت بخش تر از دیگران بود و خواندنشان. کسانی که گفتند سال ۹۶ چه کردند و ریز به ریز و خط به خط از برخی کارهایشان یا خوشحال اند و بعضی جاها می گویند این کار را نکردم و بعضی جاها می گویند نباید این کار را می کردم. آنها در این مجلس یک سر و گردن بالاتر از ما روی بلندی ایستاده اند. به اینجا رسیده اند که می دانند چه کرده اند، چه می کنند و چه باید بکنند.

در این دید و بازدیدهای حقیقی و مجازی، بعد از گفتگو با این سه گروه، از خود پرسیدم: من جزء کدام دسته ام؟
– دسته ای که کمر به قتل حال و آینده خود و دیگران بسته اند، و گفتمان های عمومی شان از ناامیدی و پوچی و بدبختی است و اینکه وضع بدتر است! و با بی برنامگی به این و آن می تازند که جز بدبختی و بیچارگی چیزی وجود ندارد، اصلاحی در میان نیست، زندگی نمی کنیم و همه چیز رو به ویرانی است!

– دسته ای که برای ورود به سال شان هدف دارند، برنامه دارند، مشخص کرده اند چه بکنند چه نکنند، (حتی اگر در حرف باشد) انگیزه ی حرکت دارند و امیدوارند. به زندگی و خود نظر افکنده اند و نقطه بهبود می خواهند. و سال ۹۷ شان را دوست دارند متفاوت تر بگذرانند.

– دسته ای که هیچگاه آب از آب شان تکان نمی خورد. روزها و سال هایشان یکسان می گذرد و سال ۹۷هم دنباله ۹۶ است. نه خوشحال اند نه ناراحت. نه شکایتی دارند نه رضایتی. فقط روزگار می گذرانند… حالشان هم خوب است؛ خوشی شان را نمی دانم!!

– دسته ای که از سال قبل شان هم برنامه داشتند و اجرا کرده اند. گویا آنها هر روزشان نوروز بوده است و به هدفمند بودن عادت داشته اند؛ در گفتارهایشان، از برنامه های جدید نمی گویند، بلکه از رضایتمندی و یا اظهار نارضایتی از برنامه های قبلی شان سخن به میان می آورند. آنها شوق و ذوق هدفمند شدن ندارند، بلکه رضایتمندی هدفمند بودنشان را برای خود به ارمغان آورده اند.

عیدها می آیند و می روند، نوروزها با تمامی خوبی و انرژی و شور و شوق شان به ۱۳ می رسند و تمام می شوند. روزهای پر هیاهوی آخر سال، چند روزی بیش نیست! روزهای خاموش و ساکت و بی هیاهوی سال می گذرند و می گذرند و می گذرند… این که چگونه می گذرند، دست ماست. و زندگی نیز از ماست که بر ماست.

پی نوشت یک: الگوی سال ۹۷ ام را نرگس کلباسی قرار داده ام. پشتکارش را، و تعهد به خودش و راهی که انتخاب کرده است.

پی نوشت دو: تِم سال ۹۷ ام را “نظم شخصی درونی” و “علم به انجام هر کار قبل از تصمیم به اجرا” گذاشته ام.
تِم سال را می توان همان گذاشتن یک نام برای سال دانست، مثل همان کاری که کشورها و سیاستمداران برای سال شان می گذارند، همان رسالت و چشم انداز. الگو و تِم امسال شما چیست؟

مکتبخونه! عیدی سمفونی واژه ها

عیدی دادن و عیدی گرفتن یکی از زیباترین رسم های رایج نوروز است؛ و معرفی یک صفحه ی خوب، یک لینک خوب، و یا حتی یک اکانت خوب از شبکه های اجتماعی، می تواند یک عیدی مجازی با ارزش برای دوستانمان باشد.
من نیز به رسم هر سال، روز اول نوروز، یک عیدی مجازی تلگرامی به دوستان تلگرامی دادم (معرفی کانال تلگرام داستان کوتاه انگلیسی) که خدا رو شکر مورد استقبال دوستان نیز قرار گرفت.

و اما عیدی مجازی امسال “البته با کمی تاخیر” برای دوستان و همراهانم در وبلاگ:
معرفی سایت مکتب خونه “رسانه دیجیتال آموزش مجازی”

سایت مکتب خونه، توسط چند تن از بچه های فعال دانشگاه صنعتی شریف راه اندازی شده، و هر روز پر و پا قرص تر از روز قبل به فعالیت خود ادامه می دهد و گسترده تر می شود.

در این سایت، کلاس های درسی دانشگاههای معتبر ایران، از جمله: دانشگاههای صنعتی شریف، امیرکبیر، دانشگاه تهران، با کیفیت خوب و استاندارد به نمایش گذاشته می شود و کاربران به صورت کاملا رایگان می توانند از کلاس های درسی معتبرترین دانشگاههای ایران بهره مند شوند.

در طرح “مکتب خونه پلاس” هم یک سری آموزش های آنلاین پروژه محور ارائه شده که شما می توانید دانش متناسب با کسب مهارت در کسب و کار را در آن پیدا کرده و با پرداخت هزینه از آنها استفاده ببرید.

کمی در مورد مکتب خونه:
فکر کنم سال ۱۳۸۷بود، که از طریق خواهر عزیزم با این سایت آشنا شدم، آن سالها تمامی کلاس های آموزشی مکتب خونه در حوزه ی علوم پایه و مهندسی و به دانشگاههای صنعتی شریف و امیرکبیر و دانشگاه تهران خلاصه می شد. و از سالهای ۹۲-۹۳ بود که کم کم کلاس های دروس مدیریتی و اقتصاد و همچنین کلاس های مربوط به دانشگاه علوم پزشکی دانشگاه تهران و چندین دانشگاه معتبر دیگر نیز به آن اضافه شد.

خوبی ویدیوهای آموزشی مکتب خونه به این است که ویدیوها از کلاس درس واقعی گرفته شده اند و شما در هر زمان و مکان که باشید، سر کلاس بزرگترین و معتبرترین دانشگاههای کشور نشسته اید و به صورت کاملا رایگان از آن بهره مند می شوید.
کیفیت ویدیو، و صدابرداری بسیار خوب و استاندارد است؛ دسته بندی ها، بسیار منظم و قابل استفاده می باشند، کلاس های متناسب با هر رشته و هر مقطع تحصیلی (کارشناسی، ارشد و دکتری) با دسته بندی از هم جدا شده و به راحتی می توانید به کلاس مورد نظر دسترسی داشته باشید.
در این میان، کلاس هایی هم به زبان اصلی هستند که می توانید از آن ها نیز استفاده کنید.

مکتب خونه را به چه کسانی معرفی کنیم؟
به نظرم همه می توانند از کلاس های مکتبخونه استفاده کنند، و تا می توانید مکتب خونه را به همدیگه معرفی کنید.
البته می توان دانشجویان علوم پایه و مهندسی را مخاطب اصلی این سایت دانست، همچنین دانشجویان و فارغ التحصیلان رشته های مدیریت و علوم اقتصادی هم، به مخاطبین اصلی این سایت اضافه شده اند، و روز به روز تمامی رشته ها و گرایش ها به آن اضافه می شود.

امیدوارم از مکتبـخونه بهترین استفاده را ببرید. در ضمن، چنانچه شما هم منبع یادگیری از این دست سراغ دارید به ما معرفی کنید، تا ما هم استفاده ببریم.
سالی سراسر خوبی و سلامتی، امید و حرکت برایتان آرزومندم.
با مهر
محبوب موحددوست
بهار نود و هفت

عید نوروز و انتقال هاست

سلام عزیزانم.
عید نوروز امسال مصادف شد با انتقال هاست روزنوشته ها.
هاست قبلی که از شرکت x گرفته بودم، با وجود اینکه سرعت بدی نداشت، ولی چند بار از سمت سرورشون قطع شد و اطلاع رسانی هم نمی کردند و مجبور می شدم با تلگرام پیام بدهم که هاست مشکل داره؟ و آنها هم بدون هیچ توضیحی، به “پیگیری می کنیم” بسنده می کردند. اعتمادم را از سرویس های آن شرکت از دست دادم و همیشه نگران بودم وبسایتم دوباره و دوباره قطع شود و من نفهیده باشم و شرمنده ی خوانندگان “سمفونی واژه ها” شوم. به همین خاطر عطایش را به لقایش بخشیدم و هاستم را به شرکتی دیگر انتقال دادم.

و این روزها، درگیر انتقال هاست و به روزرسانی مدیریت سایت با توجه به هاست جدید بودم، بنابراین این چند روز نتوانستم وبسایت را به روز رسانی کنم.

پی نوشت: در روزهایی که هاستم بدون هیچگونه اطلاع رسانی و حتی توضیحی قطع میشد، به عینه دیدم که شرکت های خدماتی، باید قبل از هر چیز به فکر رضایتمندی مشتریان خود باشند، زیرا تنها داراییشان، مشتریان هستند. متاسفانه، به تنها چیزی که اهمیت داده نمیشه مشتری و رضایتمندی مشتریان می باشد، امیدوارم در سال ۹۷، شرکت های ارائه دهنده ی خدمات به مشتریان، بیش از پیش به این امر توجه داشته باشند؛ همچنین مشتریان نیز، بعد از مشاهده ی بی تفاوتی و خدمات بد شرکت ها باید بلافاصله واکنش نشان دهند و خدماتشان را در جایی بهتر مطالبه کنند، تا شرکت ها همواره به فکر بهبود عملکرد بیافتند.

یاد تو افتادم…

الان داشتم توی روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی می چرخیدم؛ دل نوشته ای پیش رویم باز شد؛ بی مقدمه و اختیار، یاد تو افتادم؛ انگار که برای تو نوشته اند.

” دوست خوب، غمها را از بین نمی برد،
اما کمک میکند با وجود غم ها، محکم بایستیم.
مثل چتر خوب.
که باران را متوقف نمیکند، اما کمک میکند،
آسوده زیر باران بایستیم.”

مرسی دیانای عزیزم که بودی و هستی…

خاطره خیابان ها..!

چند وقت پیش بود که خیابان کارگر شمالی “امیرآباد” را به خیابان مصدق تغییر نام دادند. با اینکه برای دکتر مصدق احترام فراوانی قائل هستم و در دوران دانشجویی ویژه نامه ای هم برای سالروز درگذشت ایشان منتشر کردم (اگر چه مجوز پخش نگرفت!) و در هر شماره ای از نشریاتمان صفحه ای را به دستاوردهای این بزرگ مرد تاریخ ایران زمین اختصاص می دادیم؛ ولی از تغییر نام “کارگر شمالی” به “دکتر مصدق” سر ذوق نیامدم. نه به خاطر نام مقصد! بلکه آن خیابان را کارگر شمالی می خواستم. خیابانی که با آن خاطره ها داشتم و جزئی از تاریخ این سرزمین می دانستم.

راستی، تا به حال به این فکر کرده اید که با تغییر نام خیابان ها بر سر ما چه می آید؟ بر سر خاطراتمان؟ وقتی نام خیابانی که نسلی با آن خاطره دارد را عوض می کنیم انگار که آن خاطرات را در وجودشان می کُشیم!

خیابان ها، رویاهای ما هستند. در آن مکان با آن نام قدم زده ایم. سخن گفته ایم. لذت برده ایم و انبوهی از رویدادهای تلخ و شیرین را از آن به یاد داریم.

بی اختیار یاد زن ها و مردهایی افتادم که حین پرسیدن آدرس، به جای میدان امام یا نقش جهان، سراغ “میدان شاه” را می گرفتند، یا مثلا به میدان قدس، هنوز “طوقچی” می گویند!
امروز به آنها اندیشیدم؛ به زنان و مردان سرزمینم که هنوز به فلان محله شاپور می گوید و یا ژاله!
و با خود می گویم، مگر رویا و خاطره، بی مکان ممکن است؟

امروز با مصدق خواندن کارگر شمالی، به این باور رسیدم که تغییر نام خیابان ها، فقط یک کار ساده ی تغییر نام نیست، بلکه تخریب گذشته ی همه ی کسانی است که در آن جا زیسته اند و گذشته شان با آن نام گره خورده است.

شاید به همین علت است که هنوز کسانی میدان ها و خیابان های شهر را با همان نام هایی قدیمی یاد می کنند. این ها نه لجوج اند و نه با کسی خصومت دارند، این ها فقط می خواهند خودشان را در هیاهوی تغییر نام ها گم نکنند.

یکی دیگر از مضرات این تغییر نام ها را می توان، در از بین بردن منش و فرهنگی که در آن مکان، بوجود آمده و رواج داشته است، دانست. برای مثال لاله زار، برای همه ی نسل ها، تداعی کننده ی منش و فرهنگ روشنفکری و کافه هایی است که نویسندگان و روشنگران این مرز و بوم در آنجا روزگار گذرانده اند و سینه به سینه نقل شده است! نقل؛ تنها با اسم یک خیابان!!

آری! پدران ما از لاله زار خاطره ها بازگو کرده اند، از آن لبوفروشی های سر خیابان و سرمای سخت زمستان و کافه هایش روایت ها دارند. و از گرمای کافه ها و بزرگانی که در این کافه ها بودند. نام “لاله زار”، بدون هیچ پرده ای ما را به علوی ها، مینویی ها، آل احمد ها، هدایت ها، جمال زاده ها، عارف و عشقی و…. پیوند میدهد. و ما برای نسل دیگر از آنها نقل می کنیم.

باری؛ یادمان باشد که خیابان ها، رویاها و خاطرات ما هستند و پیوند محکمی میان گذشته و خاطرات و مکان ها و ساختمان و خیابان ها و کوچه ها است. مکان فیزیکی، از آن وقتی که با ما و سرگذشت ما پیوند می خورد، دیگر یک زمین سرد بی روح نیست. بلکه مکانی است که هستی ما را در خود جای داده است.

ای کسانی که خیابان ها، کوچه ها، بزرگراه ها، و اتوبان ها را یک شبه تغییر نام می دهید؛ این را هم در نظر بگیرید که تغییر نام و تخریب ساختمان ها، پروژه ای است که از ما خاطره زدایی می کند و انسان بی خاطره، یعنی انسان بی گذشته.
دست کم در هنگام تغییر نام خیابان ها و… بدانید که با گذشته ی ما چه می کنید.!

V E R O…

V E R O… ای پر از شهوت رفتن!

دوستان عزیز؛ سلام!
یک سلامی هم به میهمانان متممی دارم، ممنون که این پست را میهمان من هستید. واقعیت اش این پست، کامل شده ی آن کامنتم در متمم است، کامنتی که آنقدر طولانی شد که به عنوان پست جداگانه به آن نگریستم.
خوش آمدید.
در این پست بر آنم که به شبکه ی اجتماعی vero بپردازم؛ بد نیست ماجرا را با روزی که با vero آشنا شدم، آغاز کنم.

قصه ی روزی که Vero را یافتم!
نام vero اولین بار در فیس بوک به چشمم خورد، در پستی با عنوان” آیا گوی رقابت را از اینستاگرام خواهد ربود؟”
سرچ اش زدم و در روز ۲۶ فوریه اپلیکیشن را نصب کرده و یک چرخی هم داخل اش زدم.
روزی هم که در اینستاگرام، vero را به دوستانم معرفی کردم؛ بیش از۱۰ دایرکت و سوال از دوستان دریافت کردم، که vero چیست؟ و چقدر بهتر از اینستاگرام است؟ ۵ نفر هم همان موقع عضو vero شدند!

آن همه شوق پریدن از اینستاگرام دلم را به درد آورد! انگار که همه مان می خواستیم از آن رها شویم و نمی دانستیم کجا باید بگریزیم. چه پتانسیلی برای مهاجرت به جایی دیگر!!
آن روزی هم که در vero به گشت و گذار مشغول بودم و با جدیت زیر و بم vero را کند و کاو می کردم، دلم برای فیس بوکی که هنوز در آن قدمی میزنم و نفسی می کشم، تنگ شد! آخر vero چیزی خاصی نداشت که فیس بوک نداشته باشد!!
پس این مهاجرت از فیس بوک و بازگشت به جایی شبیه به فیس بوک برای چه بود؟! من با آن جدیت در vero دنبال چه می گشتم تا به دوستانم بگویم بچه ها بیایین اینجا، خیلی خوبه؟!

گشت و گذار و امتحان کردن تمامی قابلیت های vero؛ سوالاتی جدی در جهت مهاجرت های انبوهمان از این شبکه به آن شبکه در ذهنم ایجاد کرد:
“برام عجیبه که همه میگن در vero برای به اشتراک گذاری مطالب می تونیم دسته بندی داشته باشیم که چه کسی مطالبمون (محتوا) رو ببینه! و یا اینکه امکان استفاده کردن از لینک هم در اون هست! جالبی اش هم اینه که با ذوق و شوق می گوییم!! مگر نه اینکه فیس بوک تمام این امکانات رو داره و یک شبکه اجتماعی همه کاره هست؟ حتی در فیس بوک اگر کمی حرفه ای تر تنظیمات را انجام دهیم اختیار اینکه پست های کدام fanpage را در home ببینیم یا نبینیم را هم می توانیم داشته باشیم و home page خودمون را می توانیم یه جورایی مرتب منظمش کنیم! فیس بوک یک امکان عالی دیگه ای که داره و اینستاگرام و حتی این یکی نداره، ایجاد گروه هست. گروهی از افراد، که می توانند پست بگذارند، کامنت بدهند، و حتی هر وقت بخواهند می توانند چت گروهی در آن داشته باشند! از event های فیس بوک هم غافل نباشیم، که قابلیت خیلی خوبیه.”

** در ادامه، بعد از بحث مهاجرت؛ به نوآوری های جالب و قابل توجه vero که نظرم را جلب کرد، می پردازم.

سیر مهاجرت…. این پر از شهوت رفتن!
در ادامه ی مهاجرت مان بود که… از شبکه ای مهاجرت کردیم (فیس بوک)، به شبکه هایی دیگر پیوستیم (اینستاگرام) و حالت منزجر کننده ترش تلگرام! (در پی نوشت از تلگرام نوشته ام)
و حالا با اشتیاق به سمت شبکه ای می رویم، که به خانه ی اول می ماند (فیس بوک)! و البته کوچکتر!
و این سوال همیشگی پیش روی من؛ مشکل از شبکه هاست یا ما؟!
(البته این رو به حساب فیلتر نگذاریم. آمار مهاجرت ها نشون میده که فیس بوک در سراسر دنیا به حیاط خلوت تبدیل شده!)

باری؛ این چند هفته ای که در vero عضو شدم، باهاش احساس راحتی کردم، نه به خاطر قابلیت هایش! احساس آرامش و امنیت در آن برایم جالب توجه بود! در مقایسه با روزی که با گوگل پلاس و اینستاگرام آشنا شدم این یکی را انگار بیشتر دوست می داشتم!! شاید این آرامش و امنیت را تم و یا حتی ظرافت فونت اش برایم به ارمغان آورده! و یا شاید اینکه هنوز شلوغ و پر از کاربر نشده است.

و با همه ی این اوصاف، هنوز فیس بوک را یک شبکه اجتماعی اصیل، برای همه ی سلایق و کاربردها می دانم، و البته از سیر تکامل فیس بوک نباید غافل ماند، که فیس بوک از جنس دبلیو دبلیو دبلیوهاست.. ولی اینها پایه و اساس شان معجز سرانگشت است و دیگر هیچ!!!!!
– البته گاهی این تم آبی فیس بوک هم دیگر دل آدم را می زند. انگار که سال هاست در یک خانه ای و به جاهای دیگر سفر نکرده ای! که به نظرم باید توسعه دهنده های فیس بوک در نظر بگیرند! چرا نشود رنگ قالب فیس بوک را عوض کرد؟!!!

شاید اینکه همه بخواهند بعد از مهاجرت از فیس بوک به اینستاگرام، دوباره به جایی که امکاناتش زیاد هم از فیس بوک دور نیست هجرت کنند، به خاطر روحیه ی تنوع طلبی و پرواز دل آدم ها باشد؛ وگرنه فرض کنید فیس بوک و یا اینستاگرام همه ی قابلیت های مورد نیاز را در هر زمان برآورده کند، ولی اینکه ۲۰ سال در جایی به یک اسم باشی همین برای آدمیزاد دست و پا گیر است و احساس پیری و فرسودگی به آدم دست می دهد!!!
این روحیه آدمیزاد است که می خواهد تازه ها را کند و کاو کند. حالا هر جا باشد، برای هر کس باشد!

و البته یک ویژگی آزاردهنده ی شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام و vero برای من این است که این شبکه ها، شبکه های صرفا اپلیکیشنی و مبایلی هستند؛ و این برای من و امسال منی که با وبلاگ و فیس بوک و جیمیل قد کشیده ایم، و هنوز کیبود را آزادانه تر و دمکرات تر می دانیم تا سر انگشتانمان را(!) امر مهمی است.

البته اینکه امنیت اطلاعات این شبکه چگونه است هم مهم است. یادمان باشد که فیس بوک، دست ساز پسری جوان و خلاق بود تا سرمایه داری خوش نام و یا بدنام!
در ادامه به این موضوع و به قابلیت های vero و آنچه شبکه های دیگر دارند و یا ندارند، می پردازم:

• ترتیب دیده شدن تصاویر:
اگر در اینترنت یک سرچ کوتاه و حتی سرسری بزنید، تقریبا همه ی سایت ها، یکی از مهمترین قابلیت هایی که باعث شده vero یکهو سر زبان ها بیافته، را اینگونه بیان می کنند: “در vero، برخلاف فیس بوک و اینستاگرام، پست ها بر اساس ترتیب زمانی نمایش داده می شوند”؛ البته که مهم است! ولی فکر نکنم برای یک کاربر عادی که از اینستاگرام برای ارتباط با دوستان و آشنایان خود استفاده می کند و ۱۰ الی ۲۰ صفحه ی خبری و اینفلوئنسر دارد زیاد جدی باشد!
اما نکته اینجاست! همین الگوریتم باعث میشه که افراد زمان بیشتری را در این اپلیکیشن (اینستاگرام) درگیر شوند، که نکنه یه عکس از دستشون در بره!! البته شاید خیلی از کاربرای عادی نفهمند که واقعن به ترتیب زمانی نیست! چون هر لحظه در حال چک کردن هستند، ولی همین که آگاه به این امر بشی، احساس میکنی برده ی یک شبکه ی اجتماعی شده ای!!! حتی اگه مدتی که بدون این الگوریتم صرف این شبکه میکنی از نظر زمانی دقیقا برابر با مدت زمانی باشد که این الگوریتم بر این شبکه حاکم است.

• تبلیغات! یک بازی برد برد، یا باخت باخت!
حجم گسترده تبلیغات در اینستاگرام نیز از دیگر دلایلی برشمرده شده که کاربران همیشه دلشان می خواهد از دستش به جایی فرار کنند! ولی شاید نمی دانستند کجا! و هم اکنون که vero را دیدند و این شعار لذیذ را: “True social” به این اپلیکیشن هجوم آورده اند. شبکه ی vero در جایی از وبسایت رسمی اش نوشته:
“We created a social network that lets you be yourself, hence the name Vero, meaning truth,”

در مورد تبلیغات هم باید بگوییم، آیا این تبلیغات صرفا از طرف خود اینستاگرام است که باعث ریزش کاربران به سمت اپلیکیشنی چون vero می شود؟ یا اینکه خود افراد به نوعی تبلیغاتچی شده اند؟! مثلا صفحه ی بازیگران سینما را باز میکنی، پر از تبلیغات، و یا صفحه ای خبری را باز میکنی، تبلیغ “فروش ملک” زده است! نمی گویم نباید باشد، چرا که وجودش قابل انکار نیست. ولی اینکه بگوییم، می خواهیم از شر تبلیغات به جایی امن پناه بریم، آیا اگر همه از اینستاگرام به vero مهاجرت کردیم، اینفلوئنسرها با پست های ثانیه به ثانیه شان آنجا نخواهند بود؟؟

** البته اگر شبکه ای باشد که بتوان در آن صفحاتی که دنبال می کنیم را نیز تفکیک کرد، (مثلا دو هوم پیچ عمومی و خصوصی داشته باشیم و هر وقت دلمان خواست به آن دسته که حالت عمومی تری دارد سر بزنیم،) شاید این کمی به روان کاربران آرامش دهد، حتی اگر همه مدت را صرف هوم پیج عمومی کنیم، از نظر ذهنی، کاربران احساس می کنند که آن صفحات بر دنیای مجازی شان غالب نیستند! همچنین حتی اگر همه مدت در هوم پیچ خصوصی باشیم، این احساس “در بی خبری به سر نمی برم” نیز ارضا میشود!
** البته نمی دانم آیا vero می تواند قابلیت داشتن دو هوم پیج را داشته باشد یا نه! در حال حاضر در vero دسته بندی هایی برای عکس و ویدیو و لینک و… وجود دارد، که برای آرشیو محتوا جالب توجه است، ولی فقط به درد آرشیو می خورد، من دنبال شبکه ای می گردم که صفحات را (با هر دسته ی محتوایی که می خواهند باشند) به دو صورت عمومی و خصوصی جدا سازی کند؛ تا بتوانم مدت زمانم در شبکه اجتماعی را بهتر مدیریت کنم.

** حالا که از تبلیغات گفتیم، بد نیست گریزی بزنیم به راه اشتباهی که کمپانی های دیجیتال مارکتینگ (بیشتر ایرانی) در اینستاگرام طی می کنند!
اینستاگرام، الگوریتم هایی را راه انداخته تا دیجیتال مارکترها در حال رقابت با هم باشند، مثلا همین top postها در قسمت سرچ. صفحات اینستاگرامی هر ثانیه در رقابت برای بدست آوردن این جایگاه و دیده شدن هستند، از به کار بردن خلاقیت در عکس، نوشته و هشتگ ها گرفته تا استفاده از ربات های اینستاگرامی جورواجور و خرید انبوه لایک و کامنت.

البته نمی توان و نباید این رقابت را نادیده گرفت، رقابت همیشه هم زشت و زننده نیست! و زیبا هم می تواند باشد، اگر اصولی باشد! دیجیتال مارکتری که تولید محتوایی اصولی و جذاب انجام میدهد، و محتوایش را به صورت اصولی منتشر میکند و با استفاده از ترفندهای درست بازاریابی خود را در انظار به نمایش میگذارد، خوب و قابل تقدیر هم هست! و وقتی بازار رقابتی به این سمت برود، با اینکه شاید در یک ساعت، یه روز، یک هفته یک نفر برنده تر باشد، در دراز مدت همه برنده اند.

ولی شرکتی که دیدگاهش صرفا گرفتن لایک های زیاد و در لحظه بالا بودن در top postها باشد، شاید در کوتاه مدت اوج بگیرد ولی در دراز مدت به قعر جدول نزول پیدا میکند، و اگر بازار رقابتی به این سمت برود، در دراز مدت، همه بازنده اند، چرا که شما در معرض دید “انسان ها” قرار دارید، محتوایی هیجانی و نادرست، مسابقات دروغین، هجو و گول زدن های پی در پی، کلیه ی کاربران را شاکی کرده و کاربران را حتی به فرار از شبکه ی اجتماعی می کشاند!

ربات های تبلیغاتی منزجر کننده ای که با فالو کردن یک صفحه عمومی به صفحه ی کاربر حمله می کنند؛ رقابت را به قهقرا می کشانند! این ربات ها اینگونه اند که وقتی صفحه ای را دنبال میکنی، به صفحه ات حمله ور می شوند، و پیشنهاد فالو می دهند. این ربات هایی که به صفحات متصل هستند باعث می شود که کاربر صفحه ی مبدا را نیز آنفالو کند تا از شر این ربات ها خلاص شود!! به عنوان مثال، صفحه ی “بچه های اصفهان” را فالو کرده بودم، بعد از فالو کردن آنقدر پیشنهاد از طرف صفحات تبلیغاتی داشتم که مجبور شدم صفحه “بچه های اصفهان” را آنفالو کنم!
وقتی این ربات ها همه جا فراگیر شوند، دیگر آن شبکه اجتماعی آرامش و امنیت خاطر را برای کاربر ندارد؛ و می شود همینی که بر سر اینستاگرام آمده است.!

• حق انتخاب در دیده شدن:
یکی دیگر از مزیت های vero نسبت به اینستاگرام، که می تواند بهترین مزیت هم باشد، و شاید به تنهایی بتواند دلیل مهاجرت از اینستاگرام به vero باشد، این است که می توانی در دیده شدن محتوایت حق انتخاب داشته باشی! خانه و کافه و اداره ات را جدا کنی! در اینستاگرام، این اتفاق نمی افتد!
البته این دیدگاه برای افرادی که هنوز دنیای مجازی، دنیای واقعی شان را فرا نگرفته کمی ناملموس است. برای کسانی که کافه رفتن هایشان و ماکارونی پختن هایشان هنوز مجازی نشده است!!!
ولی برای بیش از یک میلیارد نفری که در دنیای مجازی غوطه می خورند، می تواند از اهمیت بسیار بالایی برخوردار شود. که مثلا همکارش، عکس کافه رفتن با دوست صمیمی اش را نبیند، و یا چه لزومی دارد دوستان صرفا همفکر، ماکارونی درست کردن ما را ببینند؟! این پست را می خواهم برای مادرم که کیلومترها از من فاصله زمانی و مکانی دارد بفرستم تا از دیدن عکس یهویی ماکارونی درست کردنم لذت برده و دلشاد شود.

** vero، به جز دو گزینه ی فالوور و فالووینگ، گزینه سومی هم داره به اسم connection، که در این قسمت شما می توانید افراد را در دسته بندی های خصوصی و نیمه خصوصی و عمومی قرار دهید و محتوایی که بر اساس همین دسته بندی ها منتشر کرده اید، در معرض دید همان گروه از افراد قرار می گیرد. تا اینجای کار را در فیس بوک هم دیده ایم.

ولی موردی که برایم جالب توجه و خلاقانه و مایه مباهات بود این است که، دو گزینه فالوور و فالووینگ وجود دارد، و یک گزینه connection. هر کس می تواند شما را آزادانه “فالو” کند، در این قسمت (فالو کردن) گزینه ای به اسم اکسپت کردن وجود ندارد! (البته در قسمت تنظیمات میتوانیم گزینه “فالو” را غیر فعال کنیم.) در این شبکه، گزینه ی سومی هم وجود دارد! مخاطبتان می تواند به شما پیشنهاد connect شدن بدهد و بیاید شما را در یکی از دسته ها (که فقط برای خودش قابل نمایش است) قرار دهد. و در اینجا شما می توانید پیشنهاد او را قبول و یا رد کنید و در هر دسته ای که دوست دارید قرارش دهید، که این هم فقط برای خودتان قابل نمایش است! کانکشن ها قابل مشاهده نیستند، که مثلا شما چند کانکشن دارید. و برای مخاطب فقط تعداد فالوور و فالووینگ قابل مشاهده است.

و نکته ظریف می تواند اینجا باشد؛ اگر کسی صفر فالووینگ دارد، به این معنی نیست که هیچ کس را دنبال نکرده است، شاید در لیست عمومی کانکشن اش ۱۰۰۰ نفر دنبال کننده باشند! و همچنین لیست فالوورها فقط به این معنی است که شما بخش عمومی صفحه ای را دنبال کرده اید؛ شاید در کانکشن تان هم دیگرانی باشند! بنابراین رقابت میان اشخاص در اینکه چند نفر مرا دنبال کرده اند و من چند نفر را دنبال کرده ام، کمی بی معنی می شود. چون کانکشن، قابل مشاهده نیست!

به نظرم این حرکتی خلاقانه در جهت true social می باشد. زیرا فرض کنید شما ۱۰هزار فالوور خریده باشید، و مثلا رقیب برند شما ۱۰ فالوور داشته باشد! آن که ۱۰هزار فالور دارد نمی تواند ادعا کند برتر است! زیرا ممکن است رقیب اش، ۱۰ هزار ریکووست کانکت داشته باشد و در کانکشن اش از پر از دنبال کننده است. و حتی ممکن است شخصی اصلا فالوور و فالووینگ نداشته باشد ولی با کانکشن کار کند!!
و این عملا کشمکش های بین برندهای شخصی را کم رنگ تر می کند.

• لذت به اشتراک گذاری زندگی!
یکی از قابلیت های خاص vero، به اشتراک گذاری پست ها می باشد، البته نمی توان گفت خلاقیت! بلکه به نظرم نوآوری در پست گذاری است.
vero آمده است همه ی شبکه ها را بررسی کرده، و با شمای زیبایی از همه ی آنها استفاده کرده است، گودریدز، فیس بوک، ساندکلود، یوتیوب، اینستاگرام. و این همان نوآوری است؛ استفاده کردن از خلاقیت ها به بهترین شکل.
من به شخصه از گذاشتن موسیقی و کتاب و همچنین لینک گذاری در این شبکه لذت بردم، خیلی تمیز و عالی. البته هنوز سرچ نزده ام بر چه اساس موسیقی و کتاب در این شبکه وجود دارد. و اینکه آیا مانند گودریدز و ساندکلود هر کس می تواند مواردی که خواست آپلود کند و بقیه استفاده کنند؟ وگرنه این که همه چیز را بتوانی به اشتراک بگذاری، در فیس بوک هم هست!

**اگر بخواهیم با اینستاگرام مقایسه کنیم، و دلیل برتری نسبت به آن را اکتفا نکردن به صرفا عکس و ویدیو بدانیم، مقایسه ای کور می ماند. زیرا جهان بینی اینستاگرام چیز دیگری بود. اینستاگرام شبکه ی به اشتراک گذاری تصاویر است، ما زندگیمان را قاطی اش کردیم!!!

از قشنگی های اینستاگرام است که کاربران تصویر به اشتراک بگذارند و این تصاویر قابل سیو کردن نباشد، و حتی ایده ی استوری واقعن محشر بود. تصاویری در قالب قاب دوربین موبایل، ۲۴ ساعت می ماند و بعد پاک می شود؛ گذران زندگی! و حتی گذاشتن هایلایت برای استوری هم پسندیده بود؛ هایلایت ها نشان دهنده ی شات هایی از زندگی که دوست داریم ماندگار شوند!

سیاست نپذیرفتن لینک در اینستاگرام هم با بنیان این شبکه ناسازگار نیست. دوست دارم یک بار دیگر بگویم، اینستاگرام راه خود را می رود، ماییم که از دنیای عکس و تصاویر توقع های زیادی داشتیم و داریم!!

• پرداخت مالیات در زندگی مجازی!
vero اعلام کرده است: برای بودن و ماندن در vero باید پول بپردازی! و منبع درآمدی اش را نه از طریق تبلیغات، بلکه از طریق گرفتن اشتراک سالیانه از کاربرانش تامین می کند! راهی جدید، جالب توجه و حتی مبارکی می تواند باشد!

شما برای بودن در شبکه ای که می خواهید با دوستانتان لحظات، علاقه مندی ها و زندگیتان را به اشتراک بگذارید باید پول پرداخت کنید!! حتی اگر در ازایش هیچ چیز به دست نیاورید! شما برای دیدن عکس های خصوصی دختر خاله تان باید پول بدهید! شما برای خواندن لینک فلان صفحه ی مورد علاقه ی همکارتان باید پول دهید! شما برای going to رفیق تان و عکس های شام یهویی با عشق اش باید پول دهید!! شما برای دیدن صفحه ی تبلیغاتی فلان شرکت تولید کننده سینک دستشویی باید پول دهید!!!

به نظرم این رویداد باعث تحولی در شبکه های اجتماعی است. و حتی می تواند در دراز مدت کاربران را یک گام به سمت توسعه ی پایدار در شبکه های مجازی جلو براند. وقتی شما اشتراک ورود به شبکه ی اجتماعی را می خرید، ناخودآگاه بهینه تر فکر می کنید، بهینه تر استفاده می کنید. (البته اگر مثل من نسل اندر نسل اصفهانی باشید، از آن طرف دیوار می افتید و روزانه ۲۴ ساعت از برای هدر نرفتن پولتان در این اپلیکیشن به سر می برید. #شوخی)

اقتصادی زندگی کردن در شبکه های اجتماعی! ایده ای مبارک.
با توجه به تعریف اولیه اقتصاد، “علمی که برای بهینه استفاده کردن از منابع محدود می آید”، اقتصادی زندگی کردن در شبکه های اجتماعی هم می تواند از همین جا شروع شود. دنیای نامحدودی پیش رو داری، با منبع محدود زمان! بهینه استفاده کن.

یکی دیگر از خوبی هایش هم این است که همه چیز مال تو و برای توست! باید بدانیم که شبکه ای که منبع درآمدی اش از تبلیغات بیاید، چه بخواهد چه نخواهد مخاطب را قربانی کمپانی ها می کند. بگذارید مثالی نامرتبط و همچنین مرتبط بزنم: سایت متمم، یکی از معدود سایت های بکر و پرمغز فارسی زبان، در حوزه ی آموزش و توسعه ی مهارت های شخصی است. کاربران برای خواندن مطالب باید ماهیانه شارژ بپردازند. فرض کنید متمم به من و شما اجازه ی استفاده ی رایگان از مطالب را میداد، و منبع درآمدی اش از تبلیغات این کمپانی و یا آن کمپانی بود؛ در بهترین حالت سایت متمم را با دو اسلایدر در این طرف و آن طرف صفحات، پر از آگهی تبلیغاتی می دیدیم! ولی وقتی من به عنوان یک کاربر درآمد این سایت را که خرج خودم می شود پرداخت کنم، هم در بهتر شدن محتوا خود را شریک می دانم و هم از آن بهتر استفاده میکنم. متمم هم هر روز با انگیزه و توان بیشتری بهترین ها را به من می دهد و این همان بهبود و توسعه است.

وقتی من برای بودن در شبکه ی اجتماعی شارژ پرداخت میکنم دست به تخریب آن و یا خود میزنم؟ و یا همیشه به دنبال بهبود خود و آن شبکه هستم؟ آن شبکه ی اجتماعی هم برای بهبود اوضاع من اقدام می کند نه برای کمپانی هایی که بودجه اش را تامین می کنند!!! سهام و حیات آن شبکه هم وابسته به کاربرانش است نه فلان کارتل اقتصادی!

• تا چه اندازه به vero اعتماد کنم!
در سرچی که برای آشنایی بیشتر از vero زدم، یکی از شبهاتی که به شخصه برای من از طرف شبکه ی اجتماعی vero وارد است این است که موسس vero، ایمان حریری پسر نخست وزیر سابق لبنان (رفیق حریری) است که در حوزه کسب و کار هم خوش نام نیست!

نمی خواهم بدبینانه به قضیه نگاه کنم ولی وقتی نگاهی به تاریخچه ی شبکه های مجازی و حتی گوگل و دیگر غول های کسب و کار و تجارت می اندازیم، از فروشگاه اینترنتیEbay گرفته تا اپل و مایکروسافت و فیس بوک و لینکدین؛ می بینیم که سرمایه داران خاص پشت آنها نبودند، بلکه آنها خود به سرمایه داران بزرگ تبدیل شدند. فیس بوک به صورت مستقل، دنیای سیاست را از این رو به آن رو می کند نه دنیای سیاست فیس بوک را!! این سیاست مداران اند که به گوگل نیاز دارند نه گوگل به آنها!

فرض کنید برعکس بود!! فیس بوک زاییده ی فلان سرمایه دار فلان حزب بود! به نظرتون چه می شد؟

-البته من هنوز به صورت کامل تحقیق نکرده ام vero از کجا آب می خورد ولی بهانه ی خوبی بود برای بیان شبهاتی از این دست!

• توان توسعه و کشش سرورها برای میلیون ها کاربر!
همه ی این موارد را که گفتیم یک طرف؛ و این سوال اساسی طرف دیگر! آیا تیم توسعه و برنامه نویسی و همچینین سرورهای شبکه ی اجتماعی vero برای مهاجرت انبوه و حضور گسترده ی میلیون ها کاربر آماده است؟

همین دو هفته ی اخیر که سیل کاربران به این شبکه گسیل شد، vero دچار اختلال برای کاربران شده بود و هنوز هم باگ های زیادی دارد. همین الان که در حال نگارش این پست هستم، برای گذاشتن ویدیو در vero دچار مشکل شده ام. (حین انتخاب فیلمerror میدهد و از اپلیکشین خارج می شود!)
vero باید توجه داشته باشد که کاربر منتظر قطعی ها و ارورها نمی ماند و همین امر به تنهایی می تواند منجر به شکست vero شود و برای همیشه، آن را از صحنه خارج کند!

در آخر کلام:
باید دید برنامه نویسان، توسعه دهندگان و در یک کلام کارکنان این مجموعه در چه شرایطی کار می کنند! با سابقه ی نگران کننده ای که از آقای ایمان حریری در دست هست، باید دید آیا تیم vero در شرایط خوب روزگار خواهند گذراند و از سود و منفعت توسعه ی این شبکه بهره مند خواهند شد و یا چونان بردگانی روزگار به سر خواهند برد!

در صورت رشد این شبکه، کاربران باید به این امر هم توجه داشته باشند و اگر آقای حریری بخواهد از کارکنان اش بهره کشی کند چه بسا عطایش را به لقایش ببخشیم!!

پی نوشت یک:
همان طور که گفتم می خواهم کمی از “تلگرام” بنویسم. پیام رسانی که اولین کاربرش در میان دوستان و آشنایان بودم، و از کاربران وایبر میخواستم به تلگرام بیایند! راستش من هیچگاه دنیای وایبر را آنگونه که همگان تجربه کردند تجربه نکردم، در دورانِ وایبر، گوشی اینجانب هنوز اندروید نشده بود و به قولی گوشی چکشی داشتم! و فیس بوک و توییتر و گوگل پلاس را با لپتاپ دنبال میکردم. یکی دو هفته قبل از مهاجرت گسترده ی ایرانیان به تلگرام به وایبر پیوستم، روزهایی که تب و تاب اش هم خوابیده بود. از همان ابتدای ورود به آن، در گروههای وایبری گیج و منگ بودم ؛ اینکه کاربران بدون وجود داشتن دکمه ای به اسم ریپلای به گفتگو می پرداختند برایم قابل قبول نبود و نمی توانستم ارتباط برقرار کنم. وقتی تلگرام آمد تنها چیزی که مرا به خود جلب کرد دکمه ی ریپلای (reply) بود و البته استیکرها!

اوایل تلگرام برایم به عنوان پیام رسان قابل قبول بود. ولی با گذر زمان و جایگزین شدن فیس بوک با تلگرام برایم منزجر کننده شد. و این انزجار زمانی به اوج خود رسید که کانال های تلگرامی پا به میدان گذاشتند. وقتی می دیدم عالمان قلم و اندیشه هم بساط شان را از فیس بوک جمع کرده و هر کدام یک کانال تلگرامی زده بودند، نگران و مضطربم می کرد که آینده به چه سمتی میرود با این حجم از کانال های تلگرامی! وبلاگ ها، جایشان را به کانال های تلگرامی دادند و این برایم قابل قبول نبود.
و همیشه تلگرام را بساطی برای جمع شدن واقعیت ها، تامل ها، راستی ها، صداقت ها و بلند خوانی ها و لذت بردن از بلاگ خوانی ها می دیدم.

تلگرام، بن بستی که راه به جایی ندارد. تلگرام، منزلگاه عادتِ خبیثِ ساده خوانی و کوتاه خوانی! که در دراز مدت مغز را می میراند. همین الان به نظرم رسید از تلگرام در پستی جداگانه بنویسم. بنابراین به همین اندک قناعت میکنم.

فقط از شما می خواهم چند دقیقه تامل کنید: هر ایرانی به اجبار هم که شده لااقل در یک گروه تلگرامی عضو است (به اجبار- در گروهی به اسم فامیل!) در هر گروهی لااقل ۳۰ نفر عضو اند. هر کدام از آنها عضو کانال هایی. حالا به فورواردهای انبوهِ راست و دروغ و ناامیدکننده و هیجانی و… تلگرامی که به مغز بیچاره ی ما در شبانه روز میرسد فکر کنید!!!

پی نوشت دو: نیک زمانی است تا؛ ترانه ی زیبای “پرنده ی مهاجر” از داریوش عزیز –که عنوان نوشته ام را هم از آن به عاریت گرفته ام- مهمان من باشید، که هم نوستالژی است هم زیبا.

از اینجا گوش دهید: پرنده ی مهاجر؛ داریوش اقبالی

چرا الکی می خندی!

چند وقت پیش جایی در حال دیدن سریال طنزی بودم و می خندیدم. فردی که کنارم نشسته بود، گفت: هیش.. الکی می خندی. کمی خنده ام فروکش کرد. در طول فیلم، جایی صحنه ای خیلی خنده دار آمد، و من باز زدم زیر خنده؛ همان نفر کناری بهم گفت: چرا الکی داری می خندی، میخواهی بگی خیلی خوشته؟ من که می دونم الکی می خندی!! از حرف اش خندم گرفت ولی برای حفظ ادب خنده ام را فرو خوردم.
آن روز، انرژی منفی را به صورت واقعی در فضای اطرافم احساس کردم، ولی مقاومت کردم تا به هاله ی مثبت دور و برم آسیب نرساند، و بی توجه به سخن اش به دیدن فیلم ادامه دادم و خوش بودم.
می دانید من هم مثل شمایی که در حال خواندن این مطلب هستی، خسته ام از بس از انرژی مثبت و منفی و کائنات و .. حرف زده شده؛ حتی اگر هم درست گفته باشند، آنقدر بیان کرده اند و خواسته اند با هیجان به ما واقعیت هایی را در حرف های قلمبه سلمبه بخورانند، که اشباع شده ایم و واژه های مثبت و منفی لوث شده است.
ولی آن روز که این سخن را از نفر کناری ام شنیدم، به معنی واقعی کلمه افکار منفی و درون سیاه را دیدم. درونی که قبل از اینکه بتواند اطرافش را آتش بزند، خود به خاکستری بدل خواهد شد.

داشتم می گفتم؛
این قضیه بر می گردد به شاید یکی دو هفته پیش، و من همچنان این شخص محترم را روزانه می بینم ولی تمام سعی ام این است که به او نزدیک نشوم؛ نه اینکه انسان شریفی نباشد، که به حق شریف است، ولی این را باور دارم که باید از افرادی که افکار منفی دارند و منفی باف هستند، دوری کرد!
ایشان، با هر که هم کلام می شوند، صرفا نیمه ی “خیلی” خالی لیوان را دیده و بیان می کنند، نه می توان از خوشی ها باهاش صحبت کرد نه از مسائل. ایشان تنها بعد منفی هر ماجرایی را می گیرد و هر چه سیاهی مفرط است تحویل میدهد؛ حتی سیاهی هایی غیر واقعی را نثارت می کند. مثلا وقتی نشسته ای و داری کتابی می خوانی، میگوید: میخوای گریه کنی؟ داری گریه می کنی؟ اعصابت خورده؟! به طرز فجیعی سعی در آشفته کردن ذهن و فکر طرف مقابل دارد.
البته این را هم بگویم، که ایشان در ظاهر فرد گوشه نشین و افسرده ای نمی نماید. تا می تواند بازارگردی میکند، تا میتواند در شبکه های اجتماعی فعال است و پست های با نشاط و اخبار و .. می گذارد، و محال است کسی سخنی بگوید، و ایشان اظهار نظری نداشته باشد. ولی اهل مطالعه نیست؛ و کتاب خواندن را تز روشنفکرانه ی عده ای می داند که می خواهند بگویند ما خیلی حالیمونه! (به صورت علنی این را بیان می کند) اهل خلوت گزینی هم نیست؛ از بی صدایی و سکوت فراری است. به قول خودش تحمل یک لحظه سکوت را ندارد.

ولی به نظرم ایشان از همه کس تنهایند. چون از خودشان تنهایند!

شاید یکی از دلایل تنهایی افراد منفی باف این باشد که هاله ای سیاه، چونان تاری بر دور خود پیچیده اند؛ و چنان این تار بر آنها تنیده شده که از خنده ای بلند ابا دارند، از سلام کردن به کسی که حالش خوش است؛ از رقصیدن در تنهایی؛ از تنها نفس کشیدن در خیابان برای دل خود؛ از زیر چشمی به کودکی در خیابان خندیدن و بای بای کردن با آن ابا دارند.

افراد منفی باف؛ درگیر شده اند. درگیر دیگران. آنها درگیر رفتار و گفتار دیگران شده اند. همه ی زندگی شان را زیر ذره بین دیگران گذاشته اند و خود ذره بینی برای زیر نظر گذاشتن دیگران!
آنها رهایی را تجربه نکرده و نمی کنند، و حتی وقتی دم از رهایی می زنند با این شرط احتیاط است که از نظر دیگران چگونه می نمایند! محافظه کارند؛ حتی در آزادی شان.
تمامی ذهن آنها را دیگران پر کرده اند و می خواهند دیگران را نیز از ذهن خود پر کنند.
آنها فراموش کار هم نیستند. ۵۰ سال قبل را نیز به یاد می آورند! و اینکه در ۲ ماهگی در شرایط بد و یا خوبی زندگی کرده اند!!!
آنها خود را آن گونه که هستند دوست ندارند، دیگران را نیز آن گونه که هستند دوست ندارند؛ اگر دوستشان داشته باشی تو را محکوم میکنند و اگر دوستشان نداشته باشی، باز از نظر آنها محکومی!
آنها…

بگذار آخرش را اینگونه به پایان برسانم که، آنها را باید فقط نظاره کرد! و سعی کرد مثل آنها نبود. یادمان باشد که از آنها فاصله بگیریم؛ نه اینکه ترد یا ترک شان کنیم، نه! باید از آنها فاصله گرفت، با لبخندی و سر تکاندنی!

پی نوشت یک: به نظرم این فرض غلطی ست که بخواهیم به افراد منفی باف کمک کنیم تا بهبود یابند، زیرا تخصص این کار را نداریم و شاید خود نیز تحت تاثیر آنها قرار بگیریم و به قول معروف: کمال همنشین در ما اثر کند!

پی نوشت دو: خیلی دوست دارم فردی که از او نوشتم، دست نوشته ام را یکی دو سال دیگر بخواند.

پی نوشت سه: برای سالم زیستن کافی است کتاب بخوانیم، با خودمان خلوت کنیم، در پارک های شهرمان قدم بزنیم و از ته دل نفس بکشیم، و لحظاتی از زندگی مان را در سکوت باشیم.

نه به وسواس؛ در یادگیری زبان!

روزهایی که زبان انگلیسی می خوندم، چه کلاس اکادمیک در آکادمی زبان، چه روزهایی که پیش طوبی زبان می خوندم، توی کلاس همیشه با روی باز شروع به حرف زدن می کردم و همیشه استاد ها بودند که می گفتند بسه، بقیه هم میخوان حرف بزنن؛ البته، بقیه بچه ها زیاد حرف نمیزدن تو کلاس و دور همیشه دست من بود!
ولی یه مشکل جدی که داشته و هنوز دارم، اینه که فقط توی کلاس می تونم خوب و با روی باز حرف بزنم ولی وقتی نفر سومی میاد وسط، زبون من هم بند میاد!!!
یادمه اون روزها که پیش طوبی زبان میرفتم، یهو دایی علی جان اومد تو اتاق و شروع کرد به حرف زدن؛  (خوب اون خیلی سریع و عالی حرف میزد، به خاطر شغلی که داشت!) من همین طور دهنم باز موند و ساکت شدم و فراتر از احوال پرسی نرفتم.
با خارجی ها هم اصلا نمی تونم حرف بزنم. مث کر و لال هام یه جورایی.

شاید یکی از دلایلی که باعث شده و میشه که از زبان خوانی فرار کنم و بیخیالش باشم همین روحیه کمال طلبی در من باشه که ذهنم میگه: هیچی بلد نیستم و هیچ وقت هم یاد نمیگیرم!!!! و اونقدر از زبان فاصله گرفتم که دیگه حال و حوصله reading هم ندارم و مضطربم میکنه! منی که واقعن reading ام خوب بود؛ با وجود اینکه ترجمه م زیاد تعریفی نداشت و نداره، ولی خوب میخونم و می فهمم!
این روزها، بعد از مدت ها دارم کم کم دوباره با زبان انگلیسی آشتی می کنم و سرچ هام رو تا جایی که ممکنه انگلیسی می زنم و کتاب قصه های انگلیسی ام رو از آرشیو کشیده ام بیرون؛ ولی از شما چه پنهان، هنوز طعم تلخ کمال طلبی همراهمه!!
تا اینکه…
خیلی اتفاقی دست نوشته ی محمد رضا شعبانی در مورد “یادگیری زبان انگلیسی” رو در یک سرچ گوگل پیدا کردم. البته سرچ ام خیلی هم بی ربط بود ولی فک کنم کارا خدا بود به این برسم #شوخی و خنده
عنوان مطلب این بود: تجربه‌ی من در آموزش و یادگیری زبان انگلیسی
و به رسم همیشگی که هر چیزی از ایشون، در هر کجا پیدا میکنم محاله نخونم، همین جوری برای فراغ بال هم که شده خوندم! تا نصفه که پیش رفتم.. دوباره برگشتم اولش و دوباره با دقت بیشتری خوندم! یاد خودم و این کمال طلبی لعنتی که سالها مثل خوره به جونم افتاده افتادم. پوزخندی به خودم و ذهن کمال طلبم که گاهگاهی حتی مرا از حرکت های کوچیک و خوش باز می داره، زدم.
و با همان اشتیاق روزهای نوجوانی، سرچ یادگیری زبان زدم:how to learn English…

محمد رضا در جایی از دست نوشته اش میگه:
(پیشنهاد جدی من این است که اگر در یادگیری زبان انگلیسی کمی پیشرفت کردید و احساس کردید که حتی می‌توانید در حد چند جمله هم بنویسید، یک وبلاگ انگلیسی کوچک راه اندازی کنید.
این کار چند خاصیت دارد.
مهم‌ترین آن این است که شما را وادار به نوشتن می‌کند. مطمئن باشید دیر یا زود گوگل در برخی جستجوها نوشته‌های شما را معرفی خواهد کرد و وبلاگ شما پس از ده یا بیست مطلب، بازدیدکنندگان غریبه هم خواهد داشت. دیدن تعداد بازدیدکننده‌های روزانه به یک بازی تبدیل می‌شود و احساس می‌کنید که باید بیشتر بنویسید.)

کل دست نوشته ی ایشون رو از اینجا بخونید:
تجربه‌ی من در آموزش و یادگیری زبان انگلیسی

پی نوشت:
۱- یوتیوب، فیلم های خوبی داره؛ در هر سطحی که باشیم. فقط سعی کنیم محصول فارسی زبانان نباشه، که زیر نویس و اینها نداشته باشه.

۲- به نظرم برای یادگیری زبان انگلیسی باید از برنامه هایی استفاده کرد که زبان اصلی اش انگلیسی باشه، ” یادگیری زبان انگلیسی برای افراد خارجی، که خود انگلیسی زبان ها تولید کرده اند، و فارسی زبان ها دخالتی توش ندارند، نه زیر نویسی نه چیزی”

۳- محمد رضا شعبانعلی، فردی است که به صورت خودخوان زبان یاد گرفته و در این زمینه خبره هم هستند.

۴- به نظرم برای ما که سنی ازمون گذشته و اونقدر هم در زبان انگیسی ضایع نیستیم که پاشیم بریم کلاس زبان، فقط کلاس های discussion مفید باشه شرکت کنیم. و خودخوانی گزینه ی خوبیه. (البته نظر من اینه، چون کلا آدم خودخوانی هستم در همه چیز)