نویسنده: محبوبه موحددوست

زندگی را مرگ، و مرگ را زندگیست..

وقتی خبر درگذشت شیما را شنیدم بهت زده شدم؛ هیچ گاه فکر نمی کردم روزی هم شیما خواهد رفت، آن هم به این زودی!
دوستان عزیزم، الان که در حال خواندن این دست نوشته هستید، ممکن است غمگین، ناراحت و یا بهت زده باشید؛ بهت زده از اینکه چطور ممکن است شیما به این زودی این جهان فانی را ترک کند!

مرگ؛ واژه ای که در زندگی ما پاک فراموش شده. اینکه روزی خواهیم مرد، چه بخواهیم.. چه نخواهیم..

فکر نمی کنم خود شیما هم باورش شده باشد رفته است! یک لحظه… و یک مرگ! و بدرود با یک عمر زندگی، یک عالمه آرزو و رویا، نقشه و برنامه.

راستش را بخواهید وقتی از بهت خبر درگذشت شیما در آمدم و باورم شد که شیما هم می تواند رفته باشد، تنها سختی که به زبان راندم این بود: ” کاش آرزوهایش را زیسته باشد” کاش با خود نگفته باشد این کار را فردا خواهم کرد، کاش خسته و کوفته با این دنیا بدرود نگفته باشد، کاش باورهایش را با عشق زیسته باشد، کاش زندگی کرده باشد…

نمی خواهم آرمانی حرف بزنم، نمی خواهم بگویم چه آرزوهایی و چه زندگی ای؛ فقط ای کاش.. ای کاش یک قدم در راه خودش، و حس و حال اش برداشته باشد، کاش کارش را دوست داشته باشد، کاش تنها و تنها به خاطر خودش زیسته باشد، ای کاش… .

و تنها دعایم برای او این است که ای کاش حسرت نخورد.
او دیگر دستش از این دنیا کوتاه است، نمی دانیم کجاست و در چه حالی؛ امیدوارم احوال خوبی داشته باشد، امیدوارم در حسرت نباشد، امیدوارم زمانی که باورش شد درگذشته است؛ در یک زندگی دیگر، زندگی خوبی داشته باشد، و مثل زمانی که در این دنیا زیبا و خوش رو بود، زیبا و خوش رو باشد، و آن زندگی دیگرش را در عشق و آزادی زندگی کند.

روزهایی که در این دنیا بود و از او هیچ خبری نداشتم، همیشه دعا می کردم انتخاب هایش از دل و خواسته خودش باشد، و حال دعا می کنم که لبخند بر لب داشته باشد، بدون هیچ حسرتی بر دل.

سخنی با خودمان که باز مانده ایم:
فکر نکنم هیچ کدام از ما باورمان بشود که شیما به این زودی و برای همیشه با زندگی وداع کرده است؛ اما چه بخواهیم چه نخواهیم او رفته است و دیگر در این دنیا نیست..!

صبح وقتی خبر را به بهناز دادم، بسیار غمگین و گریان شد، گفت چند روز پیش با او صحبت کرده، او به بهناز گفته بود دیگر از کار کردن در شرکتی که در آن هستم خسته شده ام، می خواهم به خاطر پرداخت نشدن حقوق شکایت کنم و آخرین پیام اش این بود: “دعا کن من هم زودتر {از آن شرکت} بروم.!

از این سخن بسیار دلم گرفت، بیچاره شیما! چه زود با زندگی بدرود گفت؛ کاش کمی دیرتر می رفت، کاش حتی ۶ماه دیرتر می رفت، کاش دل‎خواسته اش را عملی می کرد، درد و لذت آزادی را می چشید و بعد می رفت.. اما او دیگر رفته است، دیگر نیست.

با خود می گویم؛ کاش همین چند روز قبل از مرگ این تصمیم را گرفته باشد، کاش هر روز و هر روز بر خودش سرپوش نگذاشته باشد، کاش از کارش تا زمانی که به این فکر افتاده، لذت برده باشد و بعد از اینکه دیگر لذت نمی برد در راه عملی کردن خواسته اش گام برداشته باشد.. کاش خسته و کوفته به کام مرگ نرفته باشد…

مرگ شیما چه پیامی به من داد؛
هر کدام از ما در طول زندگیمان بسیار کسان را از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. نمی گویم نگرییم، چرا که اشک ناخودآگاه بر ما جاری خواهد شد، مایی که او را از دست داده ایم.. به یاد می آورم روزی که یکی از بهترین دوستانم را از دست داده بودم، دور اتاق راه می رفتم و می گفتم واای.. وااای.. حالا من چه کنم!! آری؛ من بر تنهایی خودم می گریستم تا او. لحظه ای بر زمین دراز کشیدم و چشمانم را بستم، نفسم را منظم کردم و گفتم او رفته است، خوش رفته است.. این منم که از غم‎اش در امان نیستم، اما او غمی در رفتنش اش ندارد. و دلم آرام گرفت که عزیزم را این غم نیست.. او رفته است. بدون غم جدایی! این ماییم که در غم غوطه وریم، و بر این غم خویش میگرییم، وگرنه او جایش امن است.. در حیاتی دیگر!

من هشت ماه است نه شیما را دیده ام، نه صدایش را شنیده ام و نه او از من سراغی گرفته است، حتی بعد از آخرین روز که او را دیدم خداحافظی هم با هم نکردیم.
اصلا راستش را بخواهید خیلی هم از دستش دلخور بودم که بعد از آن همه دوستی که با او داشتم، اینگونه مرا با خود در طوفان تنها گذاشت!!

اما شیما، در مرگ خود ارمغانی را برایم به یادگار گذاشت که هیچ دوستی در زندگی به من هدیه نداده است.. او با این رفتن عجله ای اش به من یادآور شد که مرگ همیشه هست، از او گریزی نیست؛ مرگ حقیقت نهفته ی این دنیاست، می آید، در کمال ناباوری هم می آید، و خودمان و دیگران را در بهت فرو می برد.

هم اکنون که در حال قلم زدن این نوشته هستم، ممکن است به هزار و یک دلیل قلب و مغزم از کار بیافتد و بمیرم؛ شما هم که در حال خواندن این نوشته هستید ممکن است در همین لحظه به دلیلی بمیرید!

خنده دار نیست؟ آن همه چشم و هم چشمی، آن همه بخل و کینه، آن همه حسادت، آن همه برای دیگران زندگی کردن، آن همه غرور، آن همه ترس از تحقیر و ترد شدن، آن همه نگرانی، آن همه شکستن ها و شکسته شدن ها، آن همه استرس از ترس دیدگاه دیگران؛ در یک چشم برهم زدنی، تمام می شود!! در یک مرگ!!

و از دست می رود آن آرزوهای کوچک و بزرگی که همیشه به تعویق اش انداختیم، طرز زندگی که همیشه به بعد موکول کردیم، سفرها و خاطره بازی هایی که گفتیم بعدا! آرزوهایی که نزیستیم، دیدارهایی که گفتیم بگذار برای بعد که وقت بسیار است!! همه و همه با یک سوت پایان، بر هم می خورد و تمام می شود، تمام ِ تمام.

مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ پس زندگی کنیم، برای خودمان، برای آرزوهایمان زندگی کنیم.

نمی خوام آدرنالین مغزمون رو بالاببرم یا ماهیچه ها رو برای دوی سرعت آماده کنم! اصلا می دانید چیه؟ سخت ترین نوع زندگی، زندگی برای خود و آرزوهای خودمون است!!

وقتی برای خودت زندگی کنی، ممکن است ترک بشی، طرد بشی، تحقیر بشی، از دستت عصبانی بشن، بهت بگن مغرور، بهت بگن نفهم، سالها در رنج زندگی کنی، تنها و تنهاتر بشی؛ اما قدم‎هات برای خودته، حتی یک قدم هم که برداری شادی در درونت می پیچه، دل‎ت مال خودته، لبخندت مال خودته، و مهم تر از همه، وقتی سوت پایان رو زدن و رفتی، حسرت نمی خوری، و ای کاشی وجود نداره… راضی هستی.

آری؛
مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ امروز شیما این را به من یادآوری کرد.
ممنون شیما خانم فرهمند
ممنون که با هم آشنا شدیم، چند صباحی با هم شاد بودیم، و ممنون که در رفتن‎ات هم پیامی به من رسوندی..
بوسه بر مزار پاک ات
حیاتی دیگر برایت خوش باشد ان شاالله
دلمون برات خییلی تنگ میشه.
دوستت دارم
دوست ناز من.

کجای گوگل خویشتنم؟!

روزانه ساعت های زیادی را در گوگل می گذرانیم، از سرچ نرخ های مختلف ارز، تا اخبار و روش های چاقی و لاغری که بگذریم، چند بار شده در گوگل خودت را، مجموعه ات را، کسب و کارت را سرچ بزنی!؟

بچه هایی که در شرکت های فناوری اطلاعات و یا حوزه های آی تی کار می کنند دقیقا می دانند منظورم چی هست!

همه ی ما در طول روز ساعاتی را به جستجوی خودمان در گوگل می پردازیم، از بالابودن رتبه مان خوشحال و مغرور و از به زیر افتادنمون غمناک و مضطرب میشیم،
و خدا نکند که از صفحه ی اول گوگل رد شده باشیم!

اصلا یکی از انواع بازاریابی ها همین بازاریابی گوگل است، در این بازاریابی، دیگر معرفی ظاهر کار از اهمیت برخوردار نیست، کسب و کار باید از درون قوی باشه تا به صورت پایدار، در اولین صفحه، اولین باشیم، باید محتوایی که تولید می کنیم اصیل باشه، کپی برداری از کسب و کار دیگه نباشه، قوی و به روز و با کیفیت باشه، حتی زمان تولید محتوا در سایت هم با اهمیت است، ترتیب و نظم اهمیت داره…
همه اینها به کنار، نگاه مخاطب، مدت زمان ماندگاری مخاطب و لذت بردن مخاطب و چرخیدن ش در سایت نیز بسیار مهم است، و اینکه آیا به ما بازمی گردد یا نه!
در اینجا قصد ندارم در مورد چگونگی صدر نشینی پایدار در گوگل سخن رانی کنم، و اینکه چه بسیار افراد و شرکت هایی که از داروهای انرژی زا استفاده می کنند تا به صورت مصنوعی کسب و کاری را در صدر گوگل بگذارند حرفی بزنم.

راستش روزی داشتم وبلاگ خودم را گوگل سرچ می زدم تا ببینم کجای گوگلم! در همان لحظه انگار که تلنگری به درونم زده شده باشد، به خود گفتم: من کجای گوگل خویشتنم؟! و البته گوگل من کجاست؟!
در اعماق تخیلات و ذهنیاتم فرو رفتم تا گوگل درونم را بیابم، و خودم را در همان لحظه در آن سرچ بزنم و ببینم کجای کارم؟! گوگل درونم را یافتم و در آن سرچ زدم، صفت ها را سرچ کردم، با کدام بالا می آمدم، در کجای صفحات بودم…!

ساعت های عمیقی را با خود و گوگل درونم طی طریق کردم. و با خود گفتم محتوای من چیست؟ آیا قوی و به روز است؟ آیا از کپی برداری به دور است؟ کیفیت اش چطور؟

آیا حق دارم از نبودن در صفحات اول گوگل گله مند باشم؟ آیا بالاماندنم در صفحه ی اول از پایداری برخوردار خواهد بود؟ در روزها و هفته های آتی کجای گوگلم؟

نمی خواهم وارد جزئیات شوم، فرض کن این نوشته تلنگری به درونت باشد. کجای گوگل خویشتنی؟! و البته گوگل تو کجاست؟

پی نوشت یک: زمانی که برای پرواز در درون بگذرد، به پیدا کردن گوگل و سرچ در آن می ارزد!

پی نوشت دو: دوستان، در اول نوشته ام روی کلمه گوگل، به مطلبی از محمدرضا شعبانعلی لینک کرده ام، پیشنهاد می کنم مطالب مربوط به برچسب “فلسفه تکنولوژی دیجیتال” از ایشان را نیز بخوانید، واقعن خوبه!

روز آغوش باز

تاریخچه ای از جنبش آغوش های رایگان(Free Hugs)
Free hugs (آغوش های رایگان) در ۳۰ June ۲۰۰۴ به این صورت آغاز به کار کرد که آقای “جان مان” در پاساژ پیت استریت شروع کرد به در آغوش گرفتن مردم…

در ماه های قبل از آن ، “مان” به خاطر یکسری مشکلات شخصی، احساس افسردگی و تنهایی می کرد ولی با این حال وقتی غریبه ای به طور تصادفی آدم را در آغوش بگیرد تفاوت زیادی ایجاد می شود.!. “مان” در این باره می گوید: « یک شب به یک مهمانی رفتم و خیلی تصادفی یک نفر آمد و من را بغل کرد. احساس کردم به عرش رسیده ام. بهترین چیزیست که تا حالا تجربه کرده ام.»

این ویدیو کلیپ را تماشا کنید؛
تمامی مطلب در این ویدیو کلیپ نهفته است.

آقای” مان” علامت نشانه یfree hugs ( آغوش های رایگان) را از همان ابتدا به همراه داشت. با این وجود، وقتی برای اولین بار در شهر محل تولدش ( که به آن جا برگشته بود تا تنها کسی را که می شناخت پیدا کند، چون خانواده و همه ی دوستانش ازآن جا رفته بودند) این کار را امتحان کرد، پانزده دقیقه طول کشید تا یک خانم سالمند آمد و در آغوشش گرفت.

سوء ظن های اولیه که نسبت به قصد “جان مان” از این کار وجود داشت کم کم رفع شد و به تدریج تعداد کسانی که می خواستند آغوشگرهای دیگر (زن و مرد) در آغوششان بگیرند زیاد شد و کمک کردند تا آن را رواج دهند. در اکتبر ۲۰۰۴ پلیس به آن ها گفت که باید از این کارشان دست بردارند ، به این خاطر که ” مان” بیمه ی مسئولیت پذیری قانونی به قیمت ۲۵ میلیون دلار را برای این کارش نداشت. “مان” و کمپینش برای این که مسئولین را راضی کنند که بدون بیمه اجازه ی فعالیت به کمپین داده شود، شروع به جمع آوری امضا کردند. ده هزار نفر این درخواست را امضا کردند. این مانع هم رفع شد و ” مان” اجازه پیدا کرد آغوش های رایگان بدهد !

“مان” با “شیمون مور”، سر کرده ی خوانندگان ” Sick Puppies” ، دوست بود.

کمی بعد از راه اندازی کمپین شان و بعد از یک مدت دو ماهه در اواخر سال ۲۰۰۴ “شیمون مور” قطعه ای فیلم از “مان” و طرفدارانش گرفت.

“مور” و گروه اش در ماه مارس ۲۰۰۵ به لس آنجلس رفتند. در آن موقع هیچ کاری با آن فیلم انجام نشد. در همین حال کمپین “مان” در سال های ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ اکثر ِ سه شنبه عصر ها در مرکز خرید پیت استریت در سیدنی مشغول به فعالیت بود.

اواسط سال ۲۰۰۶ مادر بزرگِ آقای “مان” فوت کرد و به عنوان تسلیت “شیمون مور” با فیلمی که سال ۲۰۰۴ ضبط کرده بود یک کلیپ موسیقی ساخت تا به “مان” هدیه بدهد و راجع به آن در یک مصاحبه گفت: “اون را توی یک سی دی به عنوان هدیه براش فرستادم و روش نوشتم: اینست آن چه تو هستی !” بعد از آن ویدئو در یوتیوب آپلود شد و تا کنون با ۶۵ میلیون دفعه دیده شدن، از نوامبر ۲۰۱۰ به بعد، یکی از پر بیننده ترین کلیپ های سایت است.

در۳۰ اکتبر ۲۰۰۶، از قضا، دکتر تولید کننده ی برنامه ی اپرا، ویدئوی آغوش های رایگان را در یوتیوپ دید و “مان” توسط ” اُپرا وینفری” دعوت شد تا به نمایش اُپرا برود. آن روز صبح، “جان مان” فعالیتش را بیرون از استادیو ی اُپرا آغاز کرد و به جمعیتی که منتظر بودند تا در ضبط این قسمت از اُپرا شرکت کنند آغوش های رایگان داد. در همان ماجرای صبح، دوربینچی های اپرا چند تصویر از صحنه ی در آغوش گرفته شدن “مان” توسط شرکت کنندگان را فیلم گرفتند.

بیست و سوم اکتبر سال ۲۰۰۷ ، “جان مان” آدرس محل سکونتش را در اینترنت وارد کرد و برای هرکسی که روی چت و ویدئو کنفرانس می آمد، به عنوان قسمتی از پروژه ی “درهای بازِ خانه” دعوتی همگانی اعلام کرد .

“مان” در ۳۶ روز از ۸۰ نفر پذیرایی کرد. ۲۵نوامبر ۲۰۰۷ صاحب خانه اش او را تهدید کرد که در صورت ادامه این کار باید خانه را تخلیه کند؛ در نتیجه، او به روش اینترنتی روی آورد.

بیست و پنجم دسامبر ۲۰۰۷ “جان مان” کتابی اینترنتی را به نام “راهنمای تصویری برای آغوش های رایگان” به صورت رایگان در اختیار عموم گذاشت. ۲۲ نوامبر ۲۰۰۸، “Sick Puppies” در یوتیوب به صورت زنده برنامه ی “همه اش همان ” را اجرا کردند و در همان حال “جان مان” به جمعیت، آغوش های رایگان می داد. ۱۳ فوریه ی ۲۰۰۹ روز آغوش های رایگان اعلام شد.

بیست و سوم آگوست ۲۰۰۹، “مان” در لینکی به وبلاگش، درصفحه ی فیس بوک اعلام کرد که او خود را ازکمپین آغوش های رایگان بازنشسته می کند و از افراد علاقه مند دعوت کرده است که سِمَتش را به عهده بگیرند. در همین حال تاکید می کند که هیچ حقی و حقوقی بر مفهوم آغوش رایگان ندارد و نه هیچ در آمدی. و هیچ چیز نمی تواند جلوی به عهده گرفتن این فعالیت توسط افراد را در هیچ زمان و در هیچ جای دنیا بگیرد. متقاضی های موفق مسئولیت حفظ سایت و اتاق بحث اینترنتی و هر حضور رسمی آغوش های رایگان “جان” را که آنلاین مانده است را به عهده خواهند گرفت…

هم اکنون «جنبش آغوش رایگان» گستره وسیعی دارد.

و افراد با آغوش باز و رایگان، می توانند امید ِ همدیگر را به زندگی بیشتر کنند.

و همچنین مردم به هم نزدیک‌تر می‌شوند و لحظات شادشان را با هم قسمت می‌کنند تا دنیا جای بهتری به نظر برسد..

و از لحاظ علمی نیز به آغوش گرفتن و به آغوش گرفته شدن احساس و انرژی مثبتی را به همراه دارد که حتی توان مبارزه با بیماری های همچون سرطان را نیز دارد.. در تحقیقی که در دانشگاه کارولینای شمالی انجام گرفت، محققان دریافتند که در آغوش گرفتن هورمون “اکسیتوسین” را افزایش داده و خطر ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش می دهد.

پس بیاییم در همین لحظه هر جا هستیم همدیگر را در آغوش بگیریم تا احساس خوبی به دست آوریم، حس تنهایی مان را از بین ببریم، بر ترس غلبه کنیم، دریچه احساساتمان را باز کنیم، اعتماد به نفس را بالا ببریم، حس نوع دوستی مان را تقویت کنیم، روند پیر شدن را کندتر کرده و استرس و فشارهای عصبی را کاهش دهیم، با بی خوابی مبارزه کنیم، وجود فیزیکی خود را تایید کرده و دموکراتیک باشیم (زیرا هر کس حق در آغوش کشیده شدن دارد..)
روزهای شاد را شادتر کرده و فضاهای خالی زندگی را پر کنیم…

حس خوب چهل سالگی

دقیقا به یاد نمی آورم تولد چند سالگی ام بود، چهارده ساله می شدم یا پانزده ساله! البته فکر کنم تولد پانزده سالگی ام بود؛ آن روز، بدون هیچ مقدمه ای، از ته دل آرزو کردم تولد چهل سالگی ام را در هند باشم، و به این آرزوی کودکانه لبخند زدم.
تولد سال بعد آمد؛ آن روز، بدون هیچ مقدمه ای علنی اعلام کردم: “تولد چهل سالگی را در هند می گیرم” و نوجوانانه به خواسته ام لبخند زدم.
تولد سال بعد چه زود سر رسید؛ آن روز، بدون محابا، با دلی قرص تر گفتم، به امید تولد چهل سالگی در هند، و شمع ها را فوت کردم.
تولد سال بعد شد… آن روز، دقیقا خودم را مقابل تاج محل در هند می دیدم در تولد چهل سالگی.

سال ها از پی هم آمدند و رفتند، بارها و بارها رنگ عوض کردم و پوست انداختم، موهای زیبای قهوه ای ام را روزگار هایلایت می کرد و تصمیمات از پی هم می آمدند و می رفتند، آن دخترک شاگرد اول دبیرستان نمونه مردمی بهشت آیین، نه تنها رتبه ی دانشگاههای صنعتی و اصفهان نیاورد، که حتی ریاضیات کاشان اش را با آرمان هایی پر از جامعه ی مدنی عوض می کرد. سال های سخت و شیرین، خنده ها و گریه ها، عاشقی ها و فارغی ها، تنبلی ها و پشتکارها، آمدند و رفتند، آمدند و رفتند… چونان برق و باد.

در این میان، اما… یک چیز استوار در دلم قد می کشید، “خواسته ی روز تولدم”! که هر سال بلندتر بیان می شد، تا جایی که همه ی اطرافیانم به تولد چهل سالگی ام باور دارند، روزهای تولد با صدای رسا، و خنده ای از ته دل، من و آنها می گوییم، تولد چهل سالگی توی هند… .

همراهان و روزگار، بارها و بارها از من امیدوار و ناامید شده اند، فقط قرصی دلشان به خواسته ی چهل سالگی ام پایدار مانده است…. آن هم روز تولد من، بهترین روز زندگی ام، دوم اسفند.
آن هم در چهل سالگی، سالی که از عنفوان نوجوانی بیقرار آمدنش بودم…

خیلی ها می پرسند چرا چهل سالگی، چرا هند!؟
خودم هم نمی دانم، یک آرزوی کودکانه بود و یک خواسته ی عمیق درونی است؛
شاید خواندنی های کودکی هایم از ناصر خسرو، و پیوند قوی قلبی که در تنهایی های ده سالگی با ناصر خسرو برقرار کردم مرا به چهل سالگی سوق داد. نمی دانم.
تنها می دانم که در طوفان های زودگذر و ناپایدار سی و دو سال زندگی عزیزم، آرزویی و خواسته ای از اعماق درون سر بر آورد، و قطعی شد!
تولد چهل سالگی محبوبه – روبروی تاج محل – هند

دلم تنگ شد..

کلاس اول دبیرستان بودم؛ آن روزها، شبکه چهار سیما، شب ها ساعت ۱۰، الهی قمشه ای می گذاشت، همگی می نشستیم پای سخنان الهی قمشه ای.
آن روزها هیچ کدام موبایل در دست نداشتیم، لپتاپ روی پا نداشتیم، و حتی کامپیوتر پنتیوم دو مان، اینترنت پرسرعت و فیس بوک نداشت تا دلمان قنج بزند سری به صفحه مان بزنیم. آن روزها حتی جیمیل هم نیامده بود!

آن روزها، ما هنوز شام می خوردیم و همه دور یک سفره می نشستیم،
آن روزها، هنوز مد نشده بود برای سلامتی، شب ها مامانی شام نپزد!
آن روزها، شب ها هر کسی برای خودش یک حاضری بر نمی داشت پای موبایل یا لپتاپش بنشیند و بدون اینکه بفهمد چه می خورد، حاضری اش را بخورد!
آن روزها، حتی هنوز تلویزیون هایمان به ریسیورهای ماهواره ای متصل نبود. ما بودیم و شام پختنیه تازه و شبکه های ۱ تا ۴ و ساعت ۱۰ های الهی قمشه ای.

آن روزها، ما گذرا چیزی را نمی دیدیم و نمی شنیدیم (تا بیاییم توی وبلاگمان بنویسیم بر حسب اتفاق و داشتم میرفتم چای بریزیم، این را دیدم یا آن را شنیدم)، قشنگ می نشستیم، با شش دانگ حواس برنامه ای را می دیدیم.

آن شب هم مثل هر شب با حواس کامل پای صحبت های الهی قمشه ای نشسته بودیم. آن شب الهی قمشه ای حرفی زد که هضم اش نمی کردم و در مخیه ام نمی گنجید، اما برای همیشه در خاطر و تخیلاتم ماند.
آن شب الهی قمشه ای گفت یک مردی بوده همیشه در کثافت می زیسته و بوی بد استشمام می کرده است، روزی عطری خوش بو را بو می کند و از بوی آن عطر حالش به هم می خورد و می گوید اه اه چه بوی بدی می دهد.

این بیان الهی قمشه ای را هیچگاه در واقعیات درک نکردم اما همیشه در خیالم نگهش داشتم به عنوان یک حکایت عجیب.
در این روزها اما، بعد از سالها در واقعیات نیز این سخن الهی قمشه ای را می فهمم.
گاهی آنقدر در کثافت زیسته ایم که با بوی خوش، حالمان به هم می خورد.

استعاری اش را نمی گویم، دقیقا منظورم از کثافت، کثافت است، بوی گنداب است. چند وقت پیش، شخصی را دیدم که بوی گند می داد، بوی عرق شدید ِ مانده شده، مام درون کیف ام را برای معرفی به او نشان دادم، البته نه از روی ترحم و یا تذکر و یا تحقیر؛ باب سخن باز کردم و مام را به او معرفی کردم، مام بوی لطیف و گل می داد، وقتی بو کرد حالش بد شد. و برایش عجیب بود که بتواند زیر بغل هایش را مام بزند، گفت حالم بد میشه از بوی گند این چیزها!
………

پی نوشت یک:
آن روزها، وقتی کتاب می خواندیم، هیچ چیزی دم دستمان نبود برای چک کردن!!
آن روزها، وقتی در کنار کسی بودیم و با او گرم گفتگو، منتظر خبری از کسی دیگر نبودیم و یا در حال سلفی گرفتن!

پی نوشت دو: چند روز پیش با دیانا در کافه نشسته بودم، دیانا در حال گفتگو با من بود، و من در لحظه هم به صحبت های او گوش می دادم هم از خودم سلفی می گرفتم. الان هر چه فکر می کنم نه صحبت هایش را به یاد می آورم نه آن حس شیرین با او بودن در آن لحظه را.
و الان، حسرت آن لحظه را می خورم که کاش چیزی در دستم نبود و در آن دقایق فقط به حرف هایش گوش می دادم. به قول دکتر شیری، گوش نیوش.
کاش آن لحظه نیوشیدن پیشه می کردم نه سلفیدن.

مردادِ داغِ دستِ تو…

اگه یادتون باشه چند وقت پیش گفتم حس خاصی نسبت به تابستون ندارم و هیچ وقت منتظر اومدنش نبودم.. تابستون ها همیشه برام یه گذار اند.. گذار به فصل دوست داشتنیم پاییز.. پاییز عشقمه، هیاهوی اولین دیدار.. اول مهرها همیشه و همیشه برام مقدس بوده و هست..
ولی مرداد!
مرداد رو خیلی دوست دارم.. یه ماه دلنشین و عزیزه برام. به دلنشینی یه رفیق قدیمی و به خوشی گپ زدن ها تو بالکن کافه ها!
مرداد رو عجیب درک میکنم.. داغی ش رو دوست دارم…
البته اینو بگم که نه مردادی ام، نه عشقی داشتم که مردادی باشه (#خنده)
ولی مرداد برام لذیذه.. حسِ ای جااان داره برام. داغیش، پختگیش، سنگینی ش… مرداد میان همه ماهها یه جور دیگه اس… مث دوستای قدیمی و پخته که از دوران عشق بازی و هیجان باهاشون گذشته ای ولی همیشه هستند، همیشه دلنشین اند، همیشه دلت براشون میتپه..
مرداد مثل نجمه است، مث مهتابه… که سال به سال نمی بینیشون، ولی وقت دیدار، انگار همین دیروز بود که باهاشون داشتی گپ میزدی..
در آستانه مرداد؛ همه ی دوستی هاتون رو مردادی میخوام.. داغیش رو، همیشگی ش رو، لذت دیدارش رو، دل گرمی و خاطر جمعی بعد از هر دیدارش رو…
مردادی باشید الهی..

Goodreads جایی برای خواندنی های خوب..!

چند ماهی است با goodreads ارتباطی دو جانبه برقرار کرده ام، البته سال ها گودریدز را می شناختم، ولی هیچگاه عضو آن نشده بودم! یک روز که در کتابخانه نشسته بودم و قالب وبلاگم را طراحی می کردم، به وبلاگ یکی از بچه های متممی برخوردم که لیست کتابهایی که خوانده بود و یا می خواست بخواند را گوشه ی وبلاگش گذاشته بود؛ برایم جالب توجه آمد، به goodreads رفتم تا ویجت ش را بگیرم و به وبلاگ خودم هم اضافه اش کنم. آن روز خودم را خیلی درگیر goodreads نکردم؛ گویا آن روز فقط وسیله ای بود برای ارضای حس کنجکاوی من و اینکه قالبم بوی کتاب هم بگیرد. تا اینکه چند روز پیش، دوستی مرا در لیست دوستانش در گودریدز اضافه کرد، و پیامش از طریق ایمیل به دستم رسید. به گودریدز رفتم و با دامنه ای از دوستانی آغشته به عطر صفحات کتاب آشنا شدم..

این روزها، اینستاگرامم را بسته و گودریدز را گشوده دارم.. شبکه ای که اعضایش به واسطه کتاب هایی که می خوانند دور هم جمع شده اند. اشتراک گذاری شان کتاب است. سخن از کتاب می کنند و در یهویی گویی هاشان از کتاب دم می زنند.
و صفحات اینفلوئنسرها و سلبریتی هایش را نویسندگان بزرگ و بی ادعا تشکیل داده اند… آنهایی که بیش از هر کس دیگری جهان را دیده اند و به نگارشش قلم گشوده اند…

با خود میگویم چه خوب می شد ما بیش از یک میلیارد تشنه ی سلفی و یهویی بازهای کافه ها و ماکارونی پزی ها، چند دقیقه ای در جایی مثل goodreads قدم میزدیم و هم دیگر را در میان کتاب های نابی که خوانده ایم پیدا میکردیم و گپ های روزمره مان عطر و بوی کاغذ و قلم میداد…

دانه کوچک بود..

عرفان می خوانم؛ از نوع نظر آهاری اش!

گاهی از خود پرسیده ایم چرا وقت هایی که لازم است آرام باشیم، سکوت کنیم و به درون بنگریم؛ به در و دیوار می زنیم و هی به هوا می پریم که یکی ما را ببیند؟! آقا، خانم، مرا ببین….!
این دست نوشته ی عرفان نظر آهاری واقعن به دلم چسبید:

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید؛ اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمین روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد میزد و می گفت من هستم؛ تماشایم کنید! اما جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند، یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند، هیچ کس به او نگاه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاش کمی بزرگ تر، کمی بزرگ تر مرا می آفریدی! خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی! بزرگ تر از آنچه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی! «رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی! دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید؛ اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سال ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد.
سپیداری که به چشم همه می آمد…

پی نوشت: پاراگراف آخر این دست نوشته ی محمدرضا شعبانعلی عزیز، خیلی خوب بود؛ شاید بی ربط به این پست به نظر بیاید، ولی پیوندی بین این پست و این پاراگراف حس میکنم:
«در رونق، همه هستند و حتی تصمیم‌های اشتباه هم، کمابیش جواب می‌دهند. اما در رکود، فرصت طلبان بازار را ترک می‌کنند، ارزیابی‌ها واقع‌بینانه‌تر می‌شود، منابع خود را بهتر می‌بینیم، ارزیابی ریسک را آگاهانه‌تر انجام می‌دهیم، پای خود را در جاهای محکم‌تر می‌گذاریم، و در این وضعیت، پس از اینکه شرایط عادی‌تر شد، در مقایسه با کسانی که تازه از روزنامه‌خوانی و تلگرام‌خوانی و خبرخوانی و لایک زدن در اینستاگرام به زندگی روزمره بازگشته‌اند، جای پای محکم‌تری داریم.»
متن کامل را از اینجا بخوانید.

تجربه ی آزاد دویدن های من- ۱۲تیر۹۷

از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم؟!
ساعت ۸ تا ۹:۳۰ شب – باغ غدیر

آروم آروم شروع میشه.. گام های آهسته و پیوسته؛ بعد از ده دقیقه، بدنت از سردی در میاد، پاهات گرم میشه و سرعتت میره بالاتر.. هدفون توی گوش ات میگه keep up pace.. keep up pace اونجاس که نفس ات آزاد میشه و با تمام سلول هات گام بر میداری..

ولی همه ماجرا اینجا ختم نمیشه… گرم گام های بلند و آزادی که هدفون میگه ..speed up، اونجاس که حرارتت بالا میره و به اوج میرسی.. تمام بدنت دویدن می خواد و رهایی… سرعتت به باد میرسه… می دوی.. می دوی.. دلت می خواد از زمین کنده بشی.. دستات رو باز می کنی و می دوی و می دوی… تمام وجودت رهایی می خواد.. حرارتت بالاس.. اوج لذت رو داری تجربه می کنی… هدفون بهت میگه how do you do.. یه خنده ای می کنی.. بهت میگه great… نفس ات رو با تمام وجود میدی بیرون… یه لحظه با هستی یکی میشی و اون موقع است که بدنت خیس خیس میشه…

آروم آروم میای پایین و بالهات رو می بندی و برمیگردی رو زمین…. خیس آبی و یه نشاط عجیبی داری… اونجاس که میگن آدرنالین ترشح شده و همه چیز قشنگ تر میشه… هنوز گام بر میداری و دلت میخواد زندگی رو در آغوش بکشی و بخندی…
آخ از اون آبی که بعد از فرود به صورتت میزنی… تمامی نشاط رو برات به ارمغان میاره….
ادامه دارد…

پی نوشت:
عنوان ” از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم؟!” عنوان کتابی اثر هاروکی موراکامی می باشد.

بانک مساعدت…

پیش نوشت:
– دیشب ریحانه بهم پیام داد و برای پیشبرد گرفتن حق و حقوقش ازم راهنمایی خواست؛ من البته از پرونده های دادگاهی سر در نمی آوردم؛ ولی کنارش بودم و موندم و کسانی رو بهش معرفی کردم تا راهنمایی بشه و کارش راه بیافته؛ ریحانه گفت: جبران می کنم….

– سالها پیش، سپهر برای نجات نرگس کنارش موند و با راهنمایی هاش کمک اش کرد؛ نرگس در پستی در اینستاگرام به سپهر گفت: ایشالا بتونم یه روز یه جایی جبران کنم…

– دوستی دارم که گاه و بی گاه، در مواقع دل نگرانی و مشورت، به او مراجعه می کنم و همیشه با راهنمایی هاش بهترین ها رو برام رقم می زنه؛ دل تو دلم نیست که یک روزی بتونم جبران کنم…

– سال پیش، دوستی در گنداب خودساخته دست و پا میزد، دست نیاز به سویم دراز کرد، منم به پاس دوستی دست رد به سینه ش نزدم و تا جایی که ممکن بود برای برون رفت اون شخص از گنداب، بهش یاری کردم، او هم برایم دعاهای خیر کرد…

– این روزها هم نرگس کلباسی به ساختن مشغوله، این بار سرپل ذهاب کرمانشاه؛ بچه های اینستاگرام با پرداخت فقط ۵ هزار تومن به نرگس در این راه کمک می کنند و نرگس و تیم اش به مردم کرمانشاه، و مردم کرمانشاه هم مثل همیشه دلاوران ایران زمین اند و در کوره راههای تاریخ از همه مون حمایت می کنند…

*****

بانک مساعدت:
شاید در نگاه اول این نام برایتان ناآشنا بیاد، ولی هر آدم زنده ای این بانک رو میشناسه.
بانک مساعدت قدرتمندترین بانک دنیاست، که همه جا شعبه دارد.

فرض کن من در یک موقعیتی باشم که تو می دانی سرانجام رشد می کنم، از آنجا که شاید تو هم مثل من بوده باشی، قصد کمک به من را می کنی، چرا که نمی خواهی درجا بزنی، چرا که در پی رشدی، چرا که رویای مبارزه جذابی را داری که اسمش زندگی، قدرت و افتخار است. و شروع می کنی به سپرده گذاری در حساب من.. ((مثال های عینی بالا، نمونه ی خیلی کوچکی از این بانک بود و همه ی ما نمونه های فراوانی از این مثال ها داریم.))

این حساب پولی نیست، رابطه است. به مقتضی توانی که داری به من کمک می کنی و به یاری ام می شتابی و امور را برایم تسریع می کنی تا زودتر به نتیجه برسم.
من می دانم چیزی به تو بدهکارم، اما هرگز اشاره ای نمی کنی…
و یک روز..
دقیقا یک روز از من کمک می خواهی، می توانم بگویم نه، اما می دانم به تو بدهکارم. به تو کمک می کنم و تو همچنان به من کمک می کنی، و دیگران می فهمند من آدم وفادار و قدر شناسی هستم و در حسابم سپرده می گذارند.
همیشه رابطه مطرح است، چرا که این دنیا از روابط ساخته شده و بس.
آنها هم روزی از من کمک خواهند خواست و من به کسانی که به من کمک کرده اند احترام می گذارم و کمکشان می کنم و به مرور زمان در تمام دنیا شبکه ای پیدا می کنیم، هر که را لازم باشد می شناسیم و نفوذمان روز به روز بیشتر میشود.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوی که از تو می خواهم.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوم که از من می خواهی.

البته، مثل هر بانک دیگری، سرمایه گذاری در بانک مساعدت هم خطراتی دارد. حاضر نمی شوم کمکت کنم، فکر می کنم به خاطر این به من کمک کرده ای که سزاوارش بوده ام و بهترینم! و با خود می گویم همه ی شما وظیفه داشته اید قدرم را بدانید!! خوب، تو از من تشکر می کنی و می روی سراغ فرد دیگری که در حسابش سپرده داری.
اما از این به بعد، همه بی آنکه لازم به گفتن باشد، خبردار می شوند که من قابل اعتماد نیستم.
تا وسط راه می توانم رشد کنم، اما نمی توانم به حداکثر توقعم دست پیدا کنم. در دوره ای، زندگی ام شروع می کند به تنزل، به نیمه راه رسیده ام، اما تا آخر راه نرفته ام، نیمه شاد و نیمه غمگین، نه ناکامم نه موفق، نه سردم نه گرم، ولرمم، و همان طور که می دانیم چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.

*****

همه این ها رو گفتم تا به اینجا برسم که نگاه شبکه ای داشتن و تفکر سیستمی داشتن به خودمون و ارتباطاتمون هست که زندگی رو برای همه مان دلپذیرتر و آرام تر میکنه. ما شبکه ای از ارتباطات هستیم. من، ریحانه، سپهر، نرگس، دیانا، نجمه، رسول،… همه ی ما.
این شبکه و این نگاهه که به زندگی مون هم کمیت میده هم کیفیت.
یک لحظه به این فکر کنید که اگر دست رد به درخواست دوستی بزنیم چی میشه؟!
ما گاهی با یک نگاه، با ۵ دقیقه گفتگو و یا حتی با نقد به دوستانمون می تونیم زندگی او و در آینده زندگی خودمون رو بهتر از امروز کنیم..
اثر پروانه ای نفس کشیدن هامون رو فراموش نکنیم.

پایان بهاری و شروعی تازه..

یک- سه ماه اول سال ۹۷، امروز به اتمام میرسه.
قبل از شروع عید نوروز، برنامه سه ماهه ای برای بهار۹۷ در نظر گرفته بودم و خدا رو شکر با وفاداری، بیش از ۵۰ درصد به برنامه ام پایبند بودم.
سه ماه اول امسال را بسیار دوست داشتم، و نسبت به سال پیش، بسیار بسیار بیشتر استفاده بردم. از همه نظر بهترین بهار را نسبت به دو سال گذشته داشتم… دغدغه ها و دردها و رنج هایم شیرین تر بودند و البته شادی ام دلچسب تر.
خدای بزرگ را سپاس بابت این بهار خوش و زیبا.

دو- بعد از سال ها، امسال با خوشحالی پا به تابستان می گذارم. راستش را بخواهید هیچگاه تابستان را نفهمیده ام، حس خاصی نسبت به آن نداشته و با حظ، پا به این ماه گرم و آفتابی نگذاشته ام. ولی امسال با کلی برنامه و خوشحالی از به ثمر رسیدن یک بهار خوب، پا به این فصلِ بامزه می گذارم. فصل آلوهای خوشمزه و هلوهای تازه. فصلی که با آلبالو شروع و با گلابی تمام شود حتما می شود که پر از خوشی و رضایت نیز باشد؛ این طور نیست؟

سه- برنامه ی خوبی برای تابستانم چیده ام، برنامه تابستان البته کمی سنگین تر از بهار است، و امیدوارم به خوبی بتوانم از پس آن بر بیایم. البته ذوق اجرایی کردنش را دارم و ان شاالله با حس مسئولیت و تعهد بتوانم روزهای آخر شهریور به ثمر رسیدن آن را به نظاره بنشینم.

چهار- ترافیک کاری در تابستان را کمی بالاتر برده ام، و شاید هر روز نتوانم بلاگ نویسی داشته باشم، لیکن یقینا “سمفونی واژه ها” زود به زود به روز خواهد شد.
ان شالله پیاده روی هایم را از ۳ روز در هفته را تا جایی که بشود، به هر روز در هفته خواهم رسانید و از حال و هوای تابستان بیشترین استفاده را خواهم کرد.

پنج- از جزئیات برنامه ی تابستان لب به سخن نمی گشایم. دلم می خواهد فعلا بی سر و صدا این برنامه بلند مدت را داشته باشم و به وقت مناسب در موردش صحبت کنم.

دیگران… (شاتِ دوم)

پیش نوشت: گفتگو با دوست و یادآوری رابطه ها و افکار در مورد دیگران؛ بهانه ای شد تا تجربیات و دریافت هایم را در مورد رابطه ها و دوستی ها، نگاه دیگران و نگاه به گذشته بیان کنم. قبل از خواندن این پست، لطفا پست قبلی، که گفتگوی من و دوست در یک دیدار می باشد را بخوانید؛ چرا که مقدمه ای گریز ناپذیر بر مطلب امروز می باشد.
بخش اول نوشته را از اینجا بخوانید:
دیگران… (شاتِ اول)

باری؛ دیگران.. را در دو “شات” می نویسم، تا در آرشیو اندیشه ام باقی بماند و هر گاه رنجشی از دیگران و یا گذشته در من فراز آمد، باز گردم به نوشته ام و خود را بخوانم. هر گاه در رابطه با فرد و یا گروهی نتوانستم آنها را درک کنم؛ بیایم اینجا، بخوانمشان و لختی سکوت و اندیشه مرا در برگیرد.

۱- رابطه ها و دوستی ها:
گاهی بنا به ملاحظات شخصی و درونی، به صورت مقطعی و یا دائم، از فردی و یا جمعی خداحافظی می کنیم، و یا جمعی و فردی از ما خداحافظی می کند.
باید یاد بگیریم که ما و هر کس دیگر؛ در هر رابطه ای اقتضائات و ملاحظاتی دارند. هر انسانی برای زندگی اش مجبور است برنامه ریزی کند و ضمنا هر شخص برای خودش محدودیت ها، مصایب و مشکلاتی دارد.
رابطه دوستی ما نباید آن ملاحظات و محدودیت ها را نادیده بگیرد. کما این که هر کدام از ما هم حتما همین گونه عمل می کنیم. همگی ما، رابطه ها را بر اساس وضع زندگی خودمان تنظیم می کنیم. و علاقه نداریم شخص دیگر بدون در نظر گرفتن مسایل و منافع مان مرز هایمان را نادیده بگیرد.
همه ی ما انسان ها لاجرم درون محدودیت ها و اقتضائات خودمان قرار داریم. دوستی ها اگر دوستانه و مشفقانه باشد باید این محدودیت ها را به رسمیت بشناسد.

۲- دیگران.. و فوبیای نظر دیگران
به نظرم در باره ی این موضوع باید بیشتر تفکر کنیم و تامل جدی داشته باشیم که دیگران و نظرات شان چقدر مهم است؟
واقعا در این باره تامل عمیق باید داشت. آیا رای و نظر و ارزیابی دیگران برای ما خیلی حیاتی و مهم است؟
ما خیلی وقت ها نسبت به دیگران بدبین هستیم. یعنی فکر می کنیم دیگران در باره ی ما بد فکر می کنند. و بخاطر همین دایم در تلاشیم فکرشان را عوض کنیم! گاهی ما بیش از حد به نظر دیگران اهمیت می دهیم. اصلا بگذاریم هر جور می خواهند فکر کنند! اما از من می شنوید؛ دیگران به ما فکر نمی کنند. خودمان را نگران نظر دیگران نکنیم. آیا خود ما دائم دیگران را ارزیابی می کنیم؟ باور کنید دیگران هم همین طورند!!!

۳- عزت نفس و دوری جستن از تحقیر شدگی
همه ی همه ی ما در طول عمرمان، گاه گاهی احساس کرده ایم عزت نفسمان را از دست داده ایم و مورد تحقیر دیگران قرار گرفته ایم.
ولی بسیاری از ما سعی کرده ایم این پدیده را بشناسیم؛ و مرزهایش را با احساس های دیگر بفهمیم. چون گاهی ما احساس ها را با هم خلط می کنیم. مثلا تحقیر شدن را همان بی اعتنایی دیگران و یا نخواستن ادامه رابطه از طرف دیگران می دانیم؛ در حالی که این گونه نیست. همچنین نیاز به دیده شدن را نباید با تحقیر شدن یکی دانست. (برای درک همدیگر در رابطه ها قسمت ۱ را دوباره بخوانید)
به نظرم از تحقیر شدن بسیار بسیار بیشتر از هر چیزی باید ترسید. بخاطر همین، اولین کاری که میشود کرد این است که خود را از موقعیت هایی که احتمال می دهیم در آن تحقیر می شویم دور نگه داریم. از هر کسی که حس می کنیم می خواهد تحقیرمان کند بشدت دوری کنیم. برای بیشتر دانستن از عزت نفس پیشنهاد می کنم فایل های محمدرضا شعبانعلی را در این باره گوش دهید:

۴- بزرگواری و وارستگی
با خود می گویم: اگر اهمیت نظر دیگران برایم کاهش یابد به راحتی می توانم از کنار رفتارهاشان بگذرم و آن ها را به خودم نگیریم، حتی اگر در موردم اشتباه می کنند و به خطا می روند.

با خود می گویم: بسیاری از رنج های ما در این است که خودمان خودمان را قبول نداریم. این نکته را دلسوزانه با خود می گویم: راهی نیست مگر این که هر یک از ما اول خودمان خودمان را قبول داشته باشیم. وقتی من خودم را قبول نداشته باشم دیگری چرا باید قبول داشته باشد؟

به خود متذکر می شوم که: من هم تجربه ی تحقیر از سوی این و آن داشته ام. سعی می کنم فراموش کنم. سعی می کنم به خودم بگویم آنها اشتباه کرده اند و من چیزی نبودم و نیستم که آنها می گفتند.

با خود یادآوری می کنم: تا وقتی در اسارت نظر دیگران هستیم، تا وقتی در اسارت گذشته هستیم راهی به رهایی وجود نخواهد داشت. از قید و بند این و آن باید رها شد. از قید و بند گذشته و خاطرات تلخ و داوری های دیگران باید رها شد… مسیر درست این است.

و در کلام آخر با خود مرور می کنم:
بیشتر رنج های ما در این است که به دو ریسمان بسته شده ایم، و تا این ریسمان ها را پاره نکنیم رها نخواهیم شد.
ریسمان گذشته
ریسمان دیگری

دایم در گذشته سیر می کنیم. دایم پشت سر را نگاه می کنیم.. یک وقتی باید از گذشته به اکنون بیاییم، در اکنون زندگی کنیم، این که در گذشته چگونه بودیم، این که در گذشته چنان بودیم، در گذشته کسی به ما توجه می کرد و الان نمی کند و از این گونه نگاه ها… این فقط ما را در گذشته نگاه می دارد و سبب کینه و رنج می شود.

ریسمان دیگری؛ یعنی همه ی نگاه مان به دیگران باشد. ببینیم در باره ی ما چه فکر می کنند و ببینیم برای ما چه می کنند، نظر و نگرش و ارزیابی آنها چه است و….
این همان ریسمان دیگران است که دست و پای ما را می بندد، ما روزی باید از دیگران رها بشویم، به هر نگاه و نظری دارند بی تفاوت بشویم، برای ما مهم نباشد دیگران در باره ی ما چگونه فکر می کنند…..

اصلا بگذارید چیزی بگویم؛ چیزی که نه الان که در آینده متوجه می شوید.
این که؛ اصلا دیگران درباره ی ما چیزی نمی اندیشند، و گاهی اصلا ما را نمی بینند.
همان گونه که ما درباره ی دیگران نه چیزی فکر می کنیم و نه برای ما مهم است!
دیگران هم؛ چنین اند.
از خودمان بپرسیم خودمان برای خودمان چه کرده ایم؟ این پرسش اصلی است.

دیگران… (شاتِ اول)

افطاری را، در معیت دوستی بودم؛ در طول گپ و افطار، گریزی به موضوعی با مضمون “دیگران تا چه حد در مورد ما فکر می کنند” داشتیم.

در اصل داشتیم در مورد عجایب تفکرِ فردی صحبت می کردیم که هر که با او باشد را دوست می پندارد و البته در رابطه اش اسیر می کند و اگر آن شخص استعفا بدهد یا برود، از نگاه آن شخص به ناگاه به دشمنی خونی تبدیل می شود.

موضوعی که همه مان به نوعی در همه سطوح خرد و کلان با آن درگیریم و به عینه می بینیم. تقسیمات افراد به خودی و ناخودی، دشمن پنداری ها و خائن دیدن ها. اگر فردی یا گروهی بر اساس مصالح خودشان و با توجه به رویکرد و نظراتشان دیگر نخواهند با ما ادامه دهند، به خیانت کار و دشمن تبدیل می شوند و می روند در لیست سیاه مان و این تفکر غالب مان می شود که او فقط و فقط در اندیشه به نابودی ما هستند!

در حین گفتگو با دوست، به یاد آوردم که گاهی خود ما هم همین طور هستیم، خود من هم بارها شده است احساس کنم اگر دوستی خداحافظی کند (هر چند مقطعی) مرا زیر سوال برده و با خود می گویم ای وای در مورد من چه می اندیشد؟ من که بد نبوده و نیستم؟ و البته گروهی پا را فراتر می نهند و خود را جوری تربیت می کنند که همیشه دوست داشته شوند، همیشه موافق دیگران می شوند تا نکند ترک شوند. همیشه در موضع موافق جمع دوستانه شان قرار می گیرند، به هیچ چیز نه نمی گویند که مبادا اطرافیان از آنها برنجند و آنها را نخواهند!! ایشان انگار به فوبیای ترک شدگی دچار شده اند. بعد از اینکه از گروهی یا جمعی کنار رفتند و یا فرد دیگری از دوستی با آنها دست کشید، دست به توضیح و یا گلایه می گشایند و خود را بد می انگارند.

هیچ وقت از یاد نمی برم دوستی را که به من اصرار می کرد که به خدا من بد نیستم! آن دوست آنقدر در نظر من خوب بود که نگو، ولی در عین حال دلم نمی خواست در مسائل خصوصی با او گپ بزنم. او برای من دیانا، محمد، نجمه، رسول و… نمی شد. نمی توانستم با او راحت و شاد گپ بزنم؛ او هم حرف های مرا نمی فهمید؛ در دو دنیای کاملا متفاوت بودیم، نوع نگاهمان انگار فرق داشت. من واقعن کشش گپ روزانه با او را نداشتم، روزی آمد و گفت تو از من متنفری، تو مرا تحقیر میکنی، مرا بیخود می پنداری! ولی واقعن هیچ وقت او را بد و بیخود نپنداشتم؛ همیشه دلم می خواست در حوزه کسب و کار و یا فیلم و کتاب با او گپ بزنم، چون به نظرم فوق العاده بود؛ ولی خب او را نمی توانستم دوستی مث نجمه و یا دیانا بپندارم. تازه او هم خسته میشد از نوع گفتگوی من. برای همین، من و او “به درد هم نمی خوردیم”؛ نه اینکه “به درد نخوریم!”روزهایی هم شده است که شاید من و شما “به درد هم نخوریم”؛ و این به این مفهوم نیست که ما” به درد نخوریم”!!!!!

دوستان؛ بیاییم جدی به این قضیه نگاه کنیم.
خصوصا در این روزها که شبکه های ارتباطی آنقدر زیاد است که همه مان همیشه آنلاینیم،
ولی قرار نیست برای همه آنلاین باشیم و همه برای ما آنلاین باشند!!

این افرادی که از آن ها سخن می گویم، از کره ی مریخ نیستند؛ غره نشویم، بیاییم یک دقیقه بدون تعارف به خودمان و ارتباط هایمان فکر کنیم؟! مایی که همیشه دم از عزت نفس می زنیم آیا به دام “نگاه دیگران” نمی افتیم؟ اجازه دهید بگویم توهم “نگاه دیگران”؛ چون چه بخواهیم چه نخواهیم، دیگران به ما اصلا فکر هم نمی کنند!

روزی در مصاحبتی که با علی زمانیان داشتم؛ تعریف کرد که: یک دوستی دارد که نظر دیگران برایش خیلی مهم بود، آن دوست؛ همیشه فکر می کرده که همه به او نگاه می کنند و حساسیتی غریب به پوشش اش پیدا کرده بود؛ گفت روزی با او را به خیابان رفتم و با هم در سطح شهر گشتیم، بعد از برگشتن به او گفتم به یاد می آوری مردم فلان جا چه کفشی به پا کرده بودند؟ چه پوشیده بودند؟ گفت نه. گفتم ببین آنها هم تو را ندیدند. باور کن کسی اصلا ما را نمی بیند، حتی اگر ببیند به یاد نمی آورد! پس زندگی خودمان را بکنیم.

بعد از این مقدمه ی طولانی؛ می خواهم کمی در مورد رابطه و دوستی ها و نگاه دیگران، بنویسم. تا هیچ وقت یادم نرود که زندگی کنم، آنطور که خود می خواهم. پی پروا و رها از چشم ها و گوش ها و زبان ها و دست و پای دیگران.

ادامه ی مطلب را به فردا و در پست بعدی موکول میکنم.
فعلا بیاییم با هم به این موضوع فکر کنیم که نظر دیگران تا چه اندازه برایمان اهمیت دارد و در دوستی ها و رابطه ها تا چه اندازه برای احساس و نظر همدیگر احترام قائلیم..!
تا فردا…

به روز شد:
دیگران.. (شات دوم)

اخلاق پروانه ای..

هفته ی پیش در اینستاگرام دوستی ناشناس پیام دایرکت بهم داد، میخوام در مورد آن پیام براتون بنویسم.

نوشته بود: “خوش به حالت چقدر حالت خوبه، و وبلاگ می نویسی و خوش به حالت مثل من هزار درد نداری و حس و حال خوب میپاشی و دغدغه ای نداری و دلت می خواد جامعه به زور هم شده درست شه و امیدواری. حتمن حساب بانکی خوبی داری که به هر روز نوشتن می رسی و به احساسات انسانی و خنده و حتمن استرس نداری که شب ها می تونی کتاب بخونی و یادی از دوستات بکنی. و صفحات خوب معرفی می کنی. برو جمعش کن، ما اونقدر اعصاب و روان نداریم که تا میایم خونه میشینیم پا تی وی (اگه بهتون برنمیخوره) و شو می بینیم تا یه ذره یادمون بره بدبختی و نداریمون و تو سری خوریامون.”

آن روز که این پیام رو می خواندم، واقعن از اتفاقی حالم گرفته بودم ولی چون seen کرده بودم پیام رو، نتونستم بی تفاوت بمونم و فقط نوشتم: “سلام و درود بر تو، هر کس عالم خود را دارد، ولی یادت باشه خوبی ها در همه احوال هست. لبخند یادت نره.”

و این دوست ناشناس محترم، همون لحظه دوباره شروع کرد به داد و بیداد و آه و ناله.

راستش اصلا حوصله ی پاسخ نداشتم، غرق در مسائل خیلی شخصی ام بودم. و واقعیت اش هنوز عادت ندارم دایرکت هایی که از ناشناس ها میاد رو پاسخ بدم. از وقتی صفحه اینستاگرامم رو عمومی کردم هنوز محتاط ام روی گفتگوهای اینستاگرامی. وقتی می بینم یک نفر با یک صفحه ی عمومی از عکس های عجیب (نمیگم بد) ولی عجیب و فالویینگ های خیلی زیاد پیام میده احساس وحشت می کنم و فاصله میگیرم از پاسخ به این جور دایرکت ها.

ولی با توجه به اخلاقی که همه ی دوستان نزدیک از من به سراغ دارند، نمی تونم کسی رو تا جایی که وارد مسایل خصوصی نشه اسپم کنم و بی تفاوت نمی توانم بمانم به احوالات؛ در پاسخ به این دوست اینستاگرامی مطلب “اخلاق پروانه ای، اخلاق مگسی” که در دو هفته نامه ی کیمیا منتشر کرده بودیم را فرستادم.

و ایشون در جواب گفت حوصله ی خوندن این چیزا رو ندارم؛

خیلی دلخور شدم از این مقاومتی که برای بازکردن یک فضای بهتر می کرد.

خلاصه ای از مطلب را برایش بازگو کردم. ولی ایشان دهن به ناسزا گشود و من را بلاک کرد!!

خیلی دلم سوخت؛ آن شخص را نمی شناختم و حتی به نام او و آدرس اینستاگرامی اش هم توجه نکرده بودم، ولی بعد از این مکالمه ی اینستاگرامی دلم برای او و اخلاق مگسی که برای خود انتخاب کرده بود سوخت… اصلا نمی خواست خوبی را ببیند، اصلا نمی خواست گفتگو کند، حتی در گلستان دنبال خار می گشت، ناراحت بود و فقط شکایت می کرد.

گاهی دلم می خواهد پیدایش کنم، زندگی ام را برایش بگویم. و بگویم نه حساب بانکی پری دارم نه در هوای بهشتی نفس می کشم. دلم می خواهد بگویم من هم اینجایم، روی همین زمینی که تو هستی، در همین هوایی که تو نفس می کشی، من و تو هر شب ماه را با یک فاصله می بینیم و یک هوا را نفس می کشیم… و شاید اوقات درونم تلخ تر از تو باشد. ولی دلم می خواهد پروانه باشم، بگردم و بچرخم و روی گل ها بنشینم و در پی بوی تعفن نباشم. بگویم من تمامی تلاش روزانه ام این است که از میان خارها و علف های هرز خانه مان، گلی هر چند کوچک و خود رو ولی زیبا را بیابم و دمی با او شاد باشم.

خیلی دلم می خواهد باز پیدایش بشود و بگویم. ولی از خودم نگفتم و نخواهم گفت؛ چون محتاط م در مکالمات اینستاگرامی. چون با هر کسی از آن گوشه ی دلم سخن باز نمی کنم. چون در این عالم فقط ۳ نفر هستند که همه ی وجوه مرا دیده اند و گاهی از سوزش اش سوخته اند (و من از سوختن آنها سوخته ام) و من و آنها در سوزش و یخبندان ارتباط هایمان اخلاق پروانه ای مان را حفظ کرده ایم و در عین حال در کما هستیم… چون من خود را اینگونه تربیت کرده و می کنم که در قدم هایم خوبی ببینیم و بوی عطر احساس کنم. شکایات را در درونم برای خودم بگذارم و دست به حکایت شوم.. در درون خود و برای خود نگاه دارم که از چه نیستانی بریده ام… و در نفیرم هیچ زن و مردی ننالد!

آری؛ می دانم برای بعضی هایتان سخت و عجیب است که در این دوران و روزگار مرا شاد ببینید و امیدوار؛ ولی من هیچ گاه در دام اخلاق مگسی نخواهم افتاد! من هر روز و هر روز، بیشتر و بیشتر اخلاق پروانه ای خودم را پرورش می دهم و در این کویر می چرخم و بال میزنم در پی یافتن گلی که بر روی آن بنشینم، می خندم و در جمع شما هر روز بلندتر خواهم خندید، امیدوارانه تر از همیشه.

مطلب اخلاق پروانه ای، اخلاق مگسی را از اینجا بخوانید:

اخلاق پروانه ای – نشریه کیمیا-شماره۱۲

برای هستی نازم..

آمده ام بگویم دلم برایت تنگِ تنگ شده است دوست همانند خواهر کوچک ِ نداشته ام.

هستی ناز ِ عزیزم. ببخش که اسم دقیق ات را به زبان نمی آورم، می دانم دوست نداری اسمت را دقیق و شفاف بگویم، چون از آن آدمهایی نیستی که بخواهی کسی تو را بشناسد و بداند که من و تو سالهاست که هم را ندیده ایم. نمی خواهی کسی بداند که چگونه از تو جدا افتادم “هستی نازِ” عزیز تر از جان.

آن روزی که از تو جدا افتادم، بدان که تو را به دست آوردم. می خواستم تو خودت تصمیم بگیری، آن روز از پریشانی‌ات و این حس که به من القا می شد که خیلی به من که سراسر کاستی بودم تکیه کرده ای! آن روز دلم می خواست تو پرواز کنی؛ می دانم عزیزم که آن روز و در آن ساعات چه تنها بودی و چه می کشیدی در غربت، و من ناجوانمردانه جدا شدم از تو… آآآخ.

آن روزها برای من هم سخت بود، نمی دانستم آمدی اصفهان یا نه! آآآخ نمیدانی…نمی دانی چقدر هوای اصفهان را عمیــق نفس می کشیدم تا شاید باد هوای تو را به من برساند. فکرش را بکن، نمی دانستم اصفهان هستی یا هنوز در دیار غربتی. مثل همین الان که نمی دانم کجایی و چه می کنی. من هنوز گاهی به بوستان سعدی می روم و آنقدر عمیق نفس می کشم تا نسیم از تو خبری بیاورد.

“هستی نازِ” عزیز دلم؛ می دانم چه رنجی کشیدی وقتی گفتم برو، وقتی گفتم برو و خود تصمیم بگیر. باور کن می دانم؛ و تنها چیزی که مرا از رود اشک هایم برای این سنگ دلی نجات می داد، ایمان به قدرتِ تو بود. می دانستم تو قدرتمندی و بهترین ها را برای خود رقم می زنی. “هستی نازِ من” نمی دانی چقدر دلم برای آغوش ت تنگ شده، برای صدای خنده های شیرینت.

نمی دانی هر روز بارها به یاد می آورم اولین روزی که آمدی و گفتی من “هستی ناز” هستم و گفتی: ای ول خانم موحد که چقدر محکم از “زن” دفاع کردی. آن روز بهترین روز زندگی من در آن آشفته بازار بود. نمی دانی آن روزها با آنکه از دور دختری قدرتمند و محکم می نمودم، چقدر آشفته و مضطرب بودم؛ ولی تو با این آمدنت مرا به سمت حقیقتی بزرگ کشاندی؛ که سراسر ایمان به قدمهایم باشم، که پشیمان نباشم از این که محکم ایستاده بودم و از “زن” بودنم دفاع کرده بودم و تنهای تنها مانده بودم، در میان نگاه های پر از خشم… راستی “هستی ناز” آن روز من ۲۲ سال بیشتر نداشتم؛ روزگار را ببین؛ الان ۱۰ سال از آن سال می گذرد و فراز و نشیب هایی مرا بوده است و تو را.

“هستی ناز” دوست زیبا روی و خوش سخن و خوش قلب من؛ مرا سنگدل نخوان، مرا عصبانی و یا رنجور از خود نخوان و نران، من خود نیز بارها و بارها ترک شده ام و هر بار محکم تر از قبل بازگشته ام. می دانی؛ آن روز می خواستم بروی و پرواز کنی؛ و همیشه در قلب و وجودم تمام و کمال حس و حواسم به تو بود. با آنکه هیچ گاه ندانستم کجایی و چه می کنی ولی همیشه با من بودی و هستی و خواهی بود… آنقدر دوستت دارم که شماره ندارد… دلتنگ تو ام ولی می دانم بهترین ها را برای خودت رقم میزنی؛ دلشادم از اینکه هستی و آن روز پیش ام آمدی و دست در دستم گذاشتی و سالها دوستم بودی و روزی پریدی و رفتی بالا بالا بالاتر….

وه! که چه خوشحالم وبلاگم به عطر و بوی تو معطر شده است…

هستی ِ نازِ دلم
هر کجا هستی بهترین بهترین بهترین ها از آن تو باشد…
دستانم را به هم گره کرده ام و از عمق وجود دعا می کنم روزی قدم به اینجا بگذاری و این سمفونی واژه ها که با یاد زیبای تو زیباتر شده است بخوانی…
آمین.

دوست همیشگی تو..
محبوبه

پی نوشت:
در بهار بارانی اصفهان، این آهنگ رو به یاد تو گوش می دادم. کاش یه روزی بیایی اینجا و تو هم گوش بدی.
شهر بارونی- سیامک عباسی

بریز بیرون.. بیار بیرون..

سه ماه از سال گذشته…
بریز بیرون هر آنچه از خانه تکانی قبل از عید مانده و نریختی بیرون. بریزشون بیرون. برو تو انبار یک نگاهی بکن! چیا بود که حیف ات اومد بریزیشون بیرون با اینکه هیچ استفاده ای از اون ها نمی کنی! پاشو و همین الان همه را بریز بیرون….

من هم دارم همه ی نوشته های قدیمی رو می ریزم بیرون… همه همه ی تراوشات ذهنی سال های پیش رو. آن نوشته هایی را که با قطره قطره ی وجودم نوشته بودم؛ ولی دیگر به آنها نیازی ندارم… گاهی باید برای شفاف تر شدن آب سرچشمه، دستی به سر و روی اطراف چشمه کشید..

سه ماه از سال گذشته…
بیار بیرون همه ی آن چیزهایی که برای سال جدید گرفته بودی را. برو داخل کمد یک نگاهی بیانداز. چند دست لباس هرگز نپوشیده داری و گذاشته ای برای روز مبادا؟
برو سراغ کتابخانه ی کتابها، نظری به کتابها بیانداز؛ چند کتاب دست نخورده آنجاست که برای روزی که هیچ وقت نخواهد آمد گذاشته ای؟ یکی از آنها را به انتخاب خودت بردار و ولو شو روی تخت و ورق بزن… آن یکی را هم بردار و ورق بزن.. آخ نمی دانی چه لذتی دارد ولو شدن روی تخت و دور و برت پر از کتاب های نو و نخوانده باشد. چشمانت را ببندی و یکی از آنها را بازی بازی برداری و روی صورتت بگذاری و آرام بگیری… و یک لبخند الکی بزنی با خودت.

سه ماه از سال گذشته….
ول کن آن هیچ کاری نکرده ای ها را… نگران چه هستی یار موافق؟! سه ماه گذشت؟ رفت و تمام شد؟ آری، سه ماه از این سال هم رفت مثل همه ی روزهایی که رفته و می رود و تمام می شود… به این فکر کن که ۹ ماه دیگر باقی است.. به این فکر کن که هنوز بهار تمام نشده است، هنوز هواشناسی از باد و باران بهاری می گوید و هنوز آلبالوها آن طور که باید و شاید به بازار نیامده اند!

روزی دوستی گفت میدانی غربت کجاست؟ غربت همانجاست که وقتی باد می آید دستانت را به خود می پیچانی که باد کلاهت را نبرد، وطن همانجاست که وقتی باد شروع به وزیدن می کند دستانت را از هم باز میگشایی و خود را به دست باد می سپاری..

غربت تن رو رها کن محبوب، به وطن برگرد… آنجایی که وقتی باد می وزد دست ها را از هم می گشایی و خود را به دست باد می سپاری…

سه ماه از سال۹۷ گذشته ات مبارک؛ نه ماهِ نیامده ات را شادباش.
با مهر
محبوبه موحددوست

پی نوشت:
لینک این پست محمدرضای عزیز رو اینجا می گذارم، چون معتقدم هر روز روز اول عید است و سالی جدید برای خودش. فایل صوتی را گوش بدید تا دوباره جوانه بزنید. و دلتان بخواهد به راه ادامه دهید. مرسی از همه و از محمد رضا شعبانعلی عزیز؛ که هستیم و می مانیم!
مرور چند نکته برای روزهای آغاز سال

پانزده سال؛ از چه و چرا می نویسم؟!

چند وقتی است افرادی در تلگرام و اینستاگرام پیام می دهند و مرا و نوشته هایم را مورد استهزا قرار می دهند؛ و در تلاش اند با تخریب شخصیت، مرا از نوشتن های روزمره ام دلسرد کنند! عزیزانی گاه آشنا و گاه نا آشنا.

در این چند وقت بر اساس اخلاق شخصی که داشتن صبر و تحمل زیاد از حد است، با احترام حتی به توهین های افراد گوش فرا داده ام؛ و به سخن هایی که گاهی با ناسزا همراه است با روی خوش پاسخ داده و یا سکوت کرده ام.

و البته دوستانی هم بوده اند که بعد از خواندن نوشته هایم، پیام هایی برایم می فرستند با این مضمون که در دورانی که دیگر کمتر کسی مانده است وبلاگ نویسی کند، نوشتن های روزانه برایشان عجیب و جالب بوده است؛ و کنجکاوانه از اینکه چگونه به وبلاگ نویسی روی آورده ام پرسیده اند.

امروز تصمیم گرفتم در مورد اینکه چه می نویسم و چرا می نویسم لب به سخن بگشایم. البته پست امروز برای آن دسته دوستانی است که از گذشته بلاگری ام می پرسند و یا منتقدانی که می گویند چرا با اینکه از سال ۸۲ وبلاگ نویس بوده ام، هیچ کدام از آن وبلاگ ها را ندارم و نوشتن هایم متداوم نبوده است.
چرا که تخریب چی ها هیچگاه اهل گفتگو نبوده اند. ولی به آنها هم پیشنهاد می کنم که با آرامش خواندن و شنیدن دیگران را نیز امتحان کنند!

قطعا بعد از انتشار این پست، مشتاقانه از منتقدان و نقدها و نظرها استقبال می کنم؛ و توهین ها، تخریب ها و ناسزاهای هیچ کس را در ایمیل، تلگرام و اینستاگرام بر نخواهم تابید، و اگر از حد بگذرد جور دیگر اقدام خواهم کرد.

چه می نویسی و چرا؟
۱- از سال ۸۲ تا ۹۷:
از کودکی، شریعتی زیاد می خواندم و گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی، گفتگوهای تنهایی من نیز شده بود؛ نوشتن ها از ده سالگی شروع شد؛ و از سال ۸۲، بواسطه دسترسی روزانه ام به اینترنت، نوشته هایم را در یاهو با دیگران به اشتراک می گذاشتم.

شبی در نوجوانی با شخصی ناشناس در یاهو مسنجر آشنا شدم و او پیشنهاد کرد وبلاگ بنویسم. آنجا بود با کلمه ی “وبلاگ” آشنا شدم. مکالمه ی من و آن دوست به یک ساعت نکشید و دیگر هیچگاه با او سخن نگفتم، ولی در همین یک ساعت گفتگو، با دنیای وب نویسی و بلاگ آشنا شدم.
در جستجوگر یاهو، پرشین بلاگ را یافتم؛ و طریقه ساختن وبلاگ را یاد گرفتم و به دنیای وبلاگ نویسی پا گذاشتم.
و از همان مرداد سال ۸۲ تا به همین امروز با وجود فراز و نشیب هایش، روزی نیست که وبلاگی را نخوانم یا چیزی ننویسم.
البته هیچ کدام از وبلاگ های قدیمی و حتی دست نوشته هایم در سرویس پرشین بلاگ و بلاگفا و بلاگر و ورد پرس را ندارم؛ یا حذف کرده ام و یا حذف ام کرده اند! ولی در روزهای وبلاگ نویسی با دوستان زیادی آشنا شدم: سید رسول، مهرداد، گلاره، صادق، مبینا، شراره، نیما، پیمان، فرشاد، محمدرضا، سارا، احسان، مریم، سپید، همه ی دوستان وبلاگی من از سال های ۸۲ تا ۸۸ هستند که با چند نفری از آنها هنوز که هنوز است ارتباط دارم.

از ۳۱ شهریور سال ۸۸ که وبلاگ پر بار و پر مخاطب دوران دانشجویی ام مسدود و حذف شد، به مدت ۳ سال در تب فراق از وبلاگ های فارسی زبان سوختم. دستم از وبلاگ نویسی کوتاه بود، البته در بلاگر بی نام و نشان داستان سرایی هایی داشتم که مخاطبینی نیز داشت؛ گاه آنقدر نوشته هایم غریب و در رنج بودند که به هفته نشده آنها را پاک می کردم تا از اسارت وجود و چشمان ناپاک در امان بمانند؛ و همین امروز، برخی از نوشته هایم که آن سال ها بی نام و نشان منتشر کرده بودم را در فضای اینترنت به نام دیگران می بینم و با سکوت از کنارش رد می شوم.

البته در سال ۸۹ تا ۹۱، به پیشنهاد رفیق همیشگی ام سید رسول؛ دو هفته نامه “کیمیا” را راه اندازی کردم و از طریق ایمیل به دوستان و آشنایان می فرستادیم.
دو هفته نامه “کیمیا”، نشریه الکترونیکی حرفه ای، غنی، منحصر به فرد و پر مخاطبی بود در روزگار خودش. در فیس بوک گروهی به این نام راه اندازی شد و دورهمی هایی را نیز باعث شد!
علی زمانیان عزیز و دکتر سروش دباغ نازنین هم از همراهان فوق العاده ی من در این نشریه بودند.
روزهایی سراسر مهر و عشق، امید و صبوری را در دوران انتشار این دو هفته نامه داشتم؛ که فراموش نشدنیست.

سال ۹۲، باز به فضای وبلاگ بازگشتم و به پیشنهاد دکتر مقامی بزرگوار، در “بلاگ.آی آر” به طور حرفه ای در حوزه کسب و کار و مدیریت قلم راندم، مخاطبینم دوستان شرکت بودند و چه خوشحالم که کتاب ها و افراد و ایده ها و نظرات و مقالاتی را از طریق وبلاگ با آنها به اشتراک گذاشتم و استفاده می بردند.

سال ۹۵؛ به یک باره آن وبلاگ را حذف کرده و یک سال و نیم در تقیه بودم. هیچ ننوشتم، از دوستان بلاگرم هیچ خبری نداشتم، انگار که در تب فرو رفته بودم و دستم به قلم نمی رفت. آن دو سال کلمات در تمام وجودم می لرزیدند و من قلم شان نمی کردم. و گاهی با رکورد موبایل از مسیر خانه تا شرکت باخود و یا با استاد اسلامی حرف می زدم و وبلاگ من شده بود رکورد کردن آنچه در ذهن و دلم انباشته شده بود.
آنجا بود که دفتر عشق را سهیم شدم….. دفتری از نوشته های بکر و دست نیافتنی که هیچ کس از آن هیچ خبری ندارد؛ و تن به انتشار نخواهند داد، هیچ وقت و به هیچ بهانه ای!

اواخر سال ۹۶، شور وبلاگ نویسی بار دیگر در من به یک باره سر بر آورد، در هاست و دامینی جدا از سرویس داخلی و یا خارجی، وبلاگ مستقل خود را راه اندازی کردم و به نوشتن های تقریبا روزانه پرداختم. نوشته هایی کاملا روزانه و شخصی؛ که تخصصی نیست.
به قول همراه این روزها؛ محمد هلاکویی نازنین: دانه ی درخت بامبو، سالها زیر خاک می ماند و به یک باره سر بر می آورد، آیا رشد بامبو در آن سالهایی است که در خاک بوده و یا آن یک سالی است که به رشد حداکثری می رسد!؟

این روزها احساس می کنم وبلاگ نویسی در من به بلوغ رسیده است
و قطعا تا هیچ گاه “سمفونی واژه ها” نه نام عوض می کند و نه حذف می شود.

۲- از چه و برای که می نویسم؟
جزئیات این که قبلا از چه می نوشتم و برای که، بماند برای همان گذشته؛ که گذشته ها با همه ی خوبی و بدی هایش، خنده و نشاط و رنج و دردش گذشته است.

افرادی که این روزها مرا مورد حجمه تخریب قرار داده اند، یک پرسش ثابت دارند: برای چه می نویسی؟ می نویسی تا چه شود؟ برای که می نویسی؟

با کمال احترام به این دوستان می گویم: که برای اولین شخصی که می نویسم خودم هستم. من می نویسم تا نفس بکشم. نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است و اگر ننویسم یا نخوانم می میرم. و این احساس برایم کاملا شخصی است.

البته گروهی می گویند کمی تخصصی تر بنویس. دوستان! این روزها نمی توانم تخصصی بنویسم؛ یک احساس درونی در قلمِ این روزهایم است که نمی خواهم هم اینک، به صورت تخصصی وارد مبحثی شوم. راستش هیچ گاه نتوانسته ام صفحه سیاه کنم. این روزها احساس می کنم نباید تخصصی بنویسم. ولی قطعا روزهایی می رسد که تخصصی تر خواهم نوشت. این روزها بیشتر طالب تخصصی خواندن هستم.
ان شالله روزهایی هم می آید که تخصصی تر می نویسم. ولی اینکه چه زمانی؛ خودم هم نمی دانم. هر وقت آماده بودم حتما تخصصی تر می نویسم.

این روزها بیشتر از فیلم ها و کتاب ها و گفتگوهایم با دیگران می نویسم. و هر آنچه احساس کنم برای خودم و دیگری ارزش افزوده ای شخصی و درونی دارد. شاید تخصصی در حوزه ای ننویسم و از اصطلاحات قلنبه سلنبه استفاده نکنم، ولی احوال آدمی را قلم زدن هم به نظرم سرشار از ارزش است. چیزی که برایم ارزشمند است و ماندنم را با تمامی کاستی ها و فراز و نشیب ها تضمین کرده است این است که همیشه به قلمم متعهد بوده و خواهم بود و صفحه سیاه کردن در مرامم نبوده و نیست.

۳- این سوال هم زیاد شنیده ام که برای که می نویسی؟!
مخاطب خاص نوشته هایم خودم هستم.
و مخاطبین دیگرم هر آن کس که از نوشته های من، زندگی و خوبی و مهر را سرشار شود، و حتی در دردهایی که گاه در نوشته هاست به سپیدی برسد. مصرانه اعتقاد دارم که می شود پاک زیست حتی در میان ناپاکی؛ مصرانه اعتقاد دارم که می شود وقتی اشتباه کردیم بگوییم اشتباه کردم؛ مصرانه اعتقاد دارم می شود خنده بر لب داشت، می شود آغوشی باز داشت، می شود ساده بود و سادگی نکرد.
می شود دست یاری به سوی افراد گشود، می شود دیگران را در حد و توانِ خود نجات داد.
و در یک کلام: می شود بی بهانه و دلیل خوب بود.

آری؛ مخاطبین من اگر فقط و فقط خودم باشم، باز هم می نویسم و می نویسم و کسی را اجبار به خواندن من نیست. آن علامت ضربدر قرمز آن بالای صفحه را می بینید؟ همین الان هم می توانید رویش کلیک کرده و از اینجا بروید، و دیگر برنگردید و یا می توانید با من همراه باشید و ادامه مطلب را بخوانید و از دوستی و آشنایی با همدیگر، روزها و زندگی هایمان رنگ و بویی تازه بگیرد.
این من هستم؛ منی که مصرانه به آزادی فردی و اصالت درون اعتقاد دارم.

دوستان؛ بعد از ۱۵ سال نوشتن؛ این اولین و تنها نوشته ی من بود و خواهد بود که از نوشتن هایم لب به سخن بازگشودم.

آری عزیزانم؛ من این هستم! منی که با این اعتقاد زیسته ام که: زیستن مسالمت آمیز و خوش، در کنار همدیگر، مستلزم این است که من و شما همدیگر را همان طور که هستیم قبول کنیم. و اگر نمی توانیم و یا نمی خواهیم با یک دیگر ارتباط داشته باشیم می توانیم از هم بگذریم. قطعا هیچ کس جز خودمان، خود را به ماندن و یا رفتن مجبور نمی کند. اگر ماندن و خواندنِ همدیگر سخت و شکننده است، نمانیم و نخوانیم! اگر هم دوست داریم باشیم، باشیم؛ به همین راحتی؛ به همین سادگی!

باور کنید آنقدرها هم گذشتن و یا بودن سخت نیست. فقط کافیست خودمان بخواهیم.
اگر هم کینه توزی داریم و یا عادت به تخریب داریم، باور کنید می شود از این کار هم دست کشید؛ کافی است حواسمان را به امور بهتری پرت کنیم. مثلا به جای اینکه بیاییم و به همدیگر ناسزا بگوییم گوشی موبایل را در جیب مان بگذاریم و به خیابان برویم و کمی هوا بخوریم، یا با کودکانِ شاد و آزاد بازی کنیم یا کتابی دست بگیریم و یا به دوستی که دوستش می داریم سلامی کنیم. و یا موسیقی گوش دهیم و یا ظرفی بشوریم…
باور کنید جواب می دهد. و بعد از چند وقت احوالمان بهتر می شود.

دوستتان دارم و همیشه برایم بهترین هستید، در همه احوال.
با مهر
محبوبه موحددوست
دهم خرداد ۱۳۹۷

حال ما، تباهی و سیاهی برای آنها!

بی بی سی خبری را منتشر کرده مبنی بر تعرض یک ناظم مدرسه به دانش آموزان و بازداشت شدنش.
و یک سری فایل در مورد کودک آزاری و راههای تشخیص کودک آزار دیده و پیشگیری از آن را در کانالش منتشر کرده است.

هم اکنون که بر اساس این خبر حواس جامعه به این امر معطوف شده فرصت را مغتنم می‌شمرم و به عنوان کسی که به طور مستقیم با فردی که از ۷ سالگی تا ۱۳ سالگی مورد لمس جنسی نزدیکانش قرار گرفته (آزار) دوست بوده ام، صحبت هایی رو با دوستان در میان می گذارم.

دوستان؛ کودکان واقعن حساس اند و آزار جنسی کودک فقط این نیست که شخصی عمل جنسی با آنها داشته باشد، و یا یک فردی که مشکل روانی و یا اخلاقی داشته باشه این کار رو با کودک انجام بده.

گاهی لمس بیش از حد کودکان و یا بوسیدن هایی که از حالت شاد و عادی خارج بشه یک تعرض محسوب میشه که میتونه تمام عمر یک انسان رو تباه کنه. بنابراین حتی اگه واقعا یک کودک را (حتی فرزند خودتان را) دوست دارید و دوست دارید او را ببوسید، در این کار افراط نکنید و یا از حالت عادی خارج نشید. شاید در ذهن کودک شما اینطور شکل بگیره که شما دارید ازش استفاده می کنید!

می خواهم کمی از دوستم بگویم؛ شخصی که از سن ۲۳ سالگی تا ۲۹ سالگی عذاب وحشتناکی را با یادآوری خاطرات کودکی اش می کشید. و این احساس سیاهی در این سن بر سر بر آورده بود و او را رنج می داد. روزگاری طولانی آن خاطرات را در درون خود محبوس نگه داشته بود و در این سن، در حد بالایی درد را برایش به ارمغان آورده بود. همیشه فکر می کرد مورد آزار عمل جنسی واقع شده بوده و حتی تا مرز خودکشی هم رفت.

بعد از صحبت هایی که با او کردم، متوجه شدم او با توجه به اینکه بدنی تپل و خواستنی داشته، از سن ۷ تا ۱۳،۱۴ سالگی گاهی نزدیکانش که آدم های خوبی هم بوده اند بوس‌ یا لمس اش می کرده اند، و این کودک حالت های تحریک شدن های آنها را احساس می کرده و اینکه آنها از بدن اش استفاده و لذت جنسی می‌برند. البته هیچ گاه کسی قسمت های جنسی او را لمس و یا عریان نکرده بوده ولی گاهی او را روی پاشون میگذاشتن و در تنهایی بازوان او را بیش از حد لمس میکرده اند و می بوسیده اند و احساس اسارت می کرده ولی هیچگاه نتونسته از این رفتارهایی که باهاش می شده با کسی حرفی بزنه، چون افرادی که با او این کار را می کرده اند آدم های خوبی بوده اند و مشکل جنسی نداشته اند.
ولی به گفته ی او، همیشه در رنج بوده؛ از اندام جنسی و تیپ اش همیشه نفرت پیدا کرده بوده، و احساس می کرده که همه فقط به خاطر اینکه می خواهند بهش دستبرد بزنند با او حتی سلام می کنند.

در جوانی بیشتر این رنج های روانی را با خود به دوش می کشید. و همیشه به من می گفت من مورد سو استفاده جنسی قرار گرفته ام.

واقعیت ش من همیشه فکر می کردم در کودکی با اون ارتباط جنسی بر قرار شده؛ روزی گفتم بیا همه مورد را برایم بازگو کن و خودت را راحت کن. بعد از بازگویی خاطرات آن ۶ سال، من و او دیدیم که او حتی آلت جنسی اش هم لمس نشده ولی لمس ها و حالت هایی را در افراد احساس کرده که او را از بدن و ویژگی های بدنش متنفر کرده.

یک بار گفت من احساس کردم فلان شخص با بوسیدنم تحریک می شد و یا وقتی روی پایش قرار گرفته بودم حس ارضا داشت و همین ها زندگی مرا دارد نابود می کند. همین صحبت ها دو الی سه ماه طول کشید که با آه و اشک فراوان برایم بازگو کند. چون رود اشک می ریخت. و تعریف می کرد.
آنجا بود که دریافتم کودکان حساس تر از آنی اند که ما فکر می کنیم. خیلی خیلی حساس تر و لطیف تر. و بیش از حد باید مراقب آنها باشیم چون با یک خطای کوچک ممکن است کل زندگی یه انسان را ناخود آگاه سیاه کنیم.
این دوست عزیز هم اکنون حال و احوالش خیلی بهتر است، سال هاست به مرگ فکر نمی کند و کودکان را بسیار دوست دارد و خود را خادم آنها می داند.

قبل از انتشار این یادداشت را به او دادم تا تاییدیه انتشار را از او بگیرم.
گفت که این را هم اضافه کنم که:
دوستان؛ قرار نیست بد باشیم، کودک آزار باشیم و یا بچه باز و یا روانی و مریض. گاهی ۵ دقیقه احساس نیاز جنسی بنا بر غریزه مان و کودکی ۴ ساله در کنارمان که فکر می کنیم هیچ نمی فهمد و بدون خطایی می توانیم غیر مستقیم با او کمی ارضا شویم حتی با دست کشیدن به بازوانش! باور کنید که او از نفس مان و از نگاهمان درمیابد که خوی شیطانی مان سر بر آورده و تمامی تمامی زندگی اش را تباه می کنیم. حتی کودکی دو ساله. پس مراقب رفتارمان باشیم. حتی اگر بد نیستیم.

من هم از شما می خواهم این نوشته را برای دیگران نیز به اشتراک بگذارید برای آگاهی همه مان. و نجات زندگی و آینده ی کودکانمان.
به امید همیشه پاکی.

سکوت؛ قدرت درونگراها

هر کسی می تواند بدرخشد. به شرط آنکه زیر نور مناسب قرار گیرد. برای یکی نور بزرگ سالن ها زیبایی آفرین است و برای دیگری نور یک چراغ مطالعه.
-سوزان کین

یک کتاب خوب برای همه ی ما:
• سکوت قدرت درون گراها (در دنیایی که از حرف زدن باز نمی ایستد)
• نویسنده: سوزان کین
• مترجم: نرگس جوادیان و نعیمه اعتدال مهر

یک – اگر معلم هستید یا دانش آموز، مدیر هستید یا کارمند، پدر مادر هستید یا فرزند، دوست هستید یا صرفا یک آشنا!، به همه تان پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانید، حتی اگر حوصله ی خواندنش را ندارید، دو فصلی از آن را بخوانید و فصل های دیگر را تورقی بزنید.

به حق بعد از خواندن این کتاب برای خود و دیگران احترام بسیار بیشتری قائل می شوید و همدیگر را بیشتر درک می کنید و زندگی بهتری در کنار هم خواهید داشت.

دو- آیا شما هم در کودکی و نوجوانی و حتی در عنفوان جوانی – با اینکه بشاش و شاد بودید و طبع روشنی داشتید- بیشتر از اینکه بخواهید با همگان باشید دوست داشتید تنها و یا با یکی دو نفر از دوستان صمیمی تان وقت بگذرانید؟ آیا شما هم ساعت ها کتاب خواندن را به رفتن در مهمانی های رنگارنگ ترجیح می دهید؟ آیا شما هم دامنه دوستی تان محدود است؟ آیا شما هم قلمروی کوچکی برای خودتان دارید؟ در محل کارتان بیشتر از اینکه گروهی کار کنید از تمرکز بر کار تک نفره لذت می برید؟ در دوران مدرسه همیشه ترجیح می دادید تک نفره روی مسایل درسی کار کنید تا در گروه؟ آیا به ورزش ها و تفریحات تمرکز محور مثل پیاده روی، کوه نوردی و دوچرخه سواری علاقه ی بیشتری دارید؟

آیا از آن دست افراد هستید که زود نمی جوشید و دوست داشتن هاتان به فرصت نیاز دارد؟
آیا از مطالعه، بازی و معاشرت با کودکان و حیوانات بیشتر لذت می برید؟ آیا در روزهای تکنولوژی و تایپ و چت، به معاشرت های مجازی بیشتر از دیدارها علاقه مندید؟
و آیا همیشه به خاطر این علاقه مندی ها و رفتارها به گوشه ای رانده شده اید و یا شما را غیر اجتماعی، تنها و احیانا “گوشه گیر و منزوی” خوانده اند؟!
آیا والدین تان به خاطر آرام بودنتان به مشاوره مراجعه کرده اند و در جلسات انگیزشیِ بکوب، بخند، برقص، جیغ بکش برده اند؟!!

بگذارید بعد از ۳۲ سال سن، به شما بگویم که من و شما غیر اجتماعی، گوشه گیر و منزوی نیستیم! ما فقط درون گرا تر، متمرکز تر و محتاط تریم. ما بیشتر از این که بخواهیم جیغ بکشیم، دوست داریم فکر کنیم و در عمل از آنهایی که هیچ گاه نتوانسته اند به امری خاص متمرکز شوند بهتر عمل کرده ایم.
من و شما مثل گاندی و ابراهام لینکلن و بسیاری دیگر از تاثیر گذاران جهان، “درون گرا” هستیم. فقط همین!

من و شما هیچ مشکلی را با خود حمل نمی کنیم؛ فقط حریم شخصی مان پر رنگ تر است.

سه – کتاب سکوت، قدرت درون گرا ها به صورت کاملا تحلیلی و با نظمی منطقی و مثال هایی واقعی به ویژگی ها، توانایی ها و نوع زندگی افراد درون گرا می پردازد. و نه فقط آن را مضر و مایه ی خجالت نمی داند بلکه با توجه به تحلیل ها و گزارشات این کتاب متوجه می شویم که وجود درون گرا ها در جهان مایه مباهات و مایه شکل گیری تمدن ها نیز بوده و می باشد. البته در این کتاب به ویژگی افراد برون گرا نیز می پردازد و درون گرایی و برون گرایی را یک نقطه مثبت و یا منفی در آدمی نمی بیند.

در این جا به سه جمله از مهم ترین سرفصل های کتاب بسنده می کنم و محتوای آن را به خواندن خود شما واگذار می کنم:
* فراموش نکنیم که انسانهایی که معمولاً ساکت هستند و در خودشان فرو می‌روند به یک صفت خوب هم شناخته می‌شوند: اهل تفکر بودن.

* ما در فرهنگمان برای آنها که ریسک میکنند توجه و احترام خاصی قائلیم. وقت آن است که برای آنها که توجه میکنند هم احترام بیشتری قائل باشیم.

* تنهایی می‌تواند کاتالیزوری برای نوآوری باشد.

چهار –  پیشنهاد می کنم حتما سخنرانی سوزان کین، نویسنده ی کتاب سکوت-قدرت درونگراها در ted را نیز با تامل ببینید.
لینک سخنرانی را در زیر گذاشته ام که به همراه زیر نویس فارسی می باشد.

«از اینجا دانلود کنید»

مگر قرار نبود هر روز بنویسی؟

چند وقت پیش، برنامه ای با خود گذاشتم مبتنی بر هر روز نوشتن. در پستی از وبلاگ هم اعلام کردم که هر روز می نویسم.
پیوند به پست قبلی وبلاگ: تصمیم گرفتم تقریبا هر روز بنویسم؛ و وبلاگم را به روز کنم.
ولی با این حساب،
یکی دو هفته ای می شود که اصلا ننوشته ام؛ نه فقط در وبلاگ، بلکه اصلا ننوشته ام. و این ننوشتن و چالش هایی که بر سر نوشتن با خود داشتم تا آنجا پیش رفت که حتی می توانست منجر به هرگز ننوشتن شود.
چالش هایی در درون من.

راستش در دو سه هفته ی اخیر، درگیر ماجرایی کاملا شخصی بودم، و در این درگیری شخصی، آن روی تاریک سکه، خود را به من و همراهی که با من بود نشان می داد. همان روی تاریک و سیاهی که وقتی سر بر می آورد، همه چیز را با خود در درون تاریک اش می بلعد. به جزئیات ماجرا نمی پردازم، چرا که شخصی و خصوصی است و شخصی هم باقی می ماند.

در این کنش و واکنش ها بود که در هسته ی مرکزی وجود نیز لرزشی احساس کردم، که من کیستم؟ آیا واقعا من آن قسمت تاریکم و این قسمت روشن و سرزنده ی من فریب و دروغی بیش نیست؟
آیا همه لبخند ها و سرزندگی و صبوری و آرامش من توهمی خودساخته است؟ آیا همه دوست داشتنی هایم دروغ است؟

همه ی این موارد باعث شد که من نخواهم حتی یک کلمه هم بنویسم. آخر مگر می شود با تردید نوشت؟ قلم و وبلاگ، همیشه برایم مقدس بوده است، تا به حال هیچ یک از نوشته هایم، حتی آنهایی که در این ۱۵ سال، نوشته و پاک شده اند، با دروغ، تردید و یا فریب شکل نگرفته اند؛ و اینک من با یک سوال مواجه شده بودم که من که هستم؟ آیا همه ی اینها من اند و یا فریبی بزرگ؟!
روزهای سختی بود، خیلی سخت و طاقت فرسا؛ از آن روزهایی که نه می شود در موردش سخن راند و یا نوشت. سکوتی سرد و سنگین و درونی شلوغ از نزاع تاریکی و روشنایی.

در این روزهاست که آدمی باید دوستی آشنا با تمامی زوایای وجود داشته باشد، دوستی که سالیان سال با آن دوست بوده است، دوستی که همه ی وجود و احوالات آدمی را دیده است و آشناست؛ هم خشم را، هم لطف را. و از خوش وقتی من است که دوستی از این دست دارم. دوستی که در بزنگاه ها با من است.

او طی سال های سال همه ی مرا دیده است، روزگاری دوستانی بسیار نزدیک بودیم، تقریبا هر روز هم دیگر را می دیدیم و به گفتگو می نشستیم، بعد از آن یک سال، از هم جدا شدیم، ۳ سال بدون هیچ خبری از هم. بعد از آن دوباره ارتباطمان شکل گرفت و بعد از ۲ سال ارتباط، دوباره روی سیاه سکه ی روزگار، ما را ۷ سال از هم جدا انداخت و بعد از ۷ سال دوری، باز دوستی مان محکم تر و اصیل تر شکل گرفت و ادامه دارد. نمی دانم شما هم از این نوع دوست ها دارید یا نه. ولی آنها زیاد نیستند. یکی اند، تعدادشان به دو هم نمی رسد؛ دوستانی که هم بوده اند و هم نبوده اند، ولی همیشه هستند.

با او به گفتگو نشستم؛ تمام ماجرا را برایش گفتم، جاهایی که بازگویی اش حتی برای خودم هم ترسناک بود. از آن گفتگو های سراسر چالش. که تمامی هست و نیست ات را روی دایره میریزی؛ حتی زوایایی از وجود که خود از دیدن آن واهمه داری. از آن گفتگو هایی که پاسخی هم ندارند؛ زیرا قرار نیست کسی برایت نسخه بپیچد، و فقط قرار است تو در آینه ی گفتگو با دوست خود را ببینی و این پازل را خود تکمیل کنی.

بگذارید اینگونه سخن را تکمیل کنم: تو در همه ریخته ای، هسته ی وجودت لرزیده است، و آن یگانه دوست، با حضورش، با آن حضور اعتمادگونه اش، تنها بستری است برای ریختن تکه های به هم ریخته ی پازل تو؛ سرهم بندی قطعات پازل توسط خود توست. و من این دوست را داشتم، در محضرش نشستم به جستجو و سرهم بندی تکه های پازل خویش.

روزهایی بود، فراتر از سخت! برزخی که حتی نمی توان باز به آن فکر کرد!! و چه خوب که خوب به پایان رسید.

آری دوستان؛ من به خود شک کرده بودم، به ندای قلبم و جوهره قلمم. و چون هیچگاه در شک قلم نرانده ام؛ از قلم فاصله گرفتم. قلم مقدس تر از آن است که با شک بر روی کاغذ رانده شود.

آری؛ من هیچگاه بدون حضور قلبی مطمئن ننوشته ام. واژه واژه نوشته هایم با حضور قلبم بوده است. البته خیلی وقت ها با گذر زمان به خاطر بالاتر رفتن سطح دانش، نوشته های قبلی را اصلاح و یا تکمیل و ترمیم کرده ام و یا مورد نقد خودم قرار داده ام، و یا حتی رد کرده ام. ولی هیچگاه نشده است که در حین نوشتن، حضور نداشته باشم، الکی نوشتن و صفحه سیاه کردن هیچگاه در مرام من نبوده و نخواهد بود.
در شک این روزها نیز، قلم را کنار گذاشتم تا برطرف شود و قلم آلوده شک نگردد.

و این روزها:
دو روز است حال بهتری دارم. در نزاع تاریکی و روشنایی درونم، این من بودم که پیروزمندانه از میدان بیرون آمدم. نه تاریکی، نه روشنایی.
هر دوی آنها با هم هستند و وجودشان در درونم اجتناب ناپذیر است. این روزها دریافتم که این من هستم که بر آنها تسلط دارم.
و چه خوب و خوشایند، که ریشه و هسته ی وجودم، در این هفته های خشن و پرغوغای درون، محکم تر و با صلابت تر از قبل است؛ ریشه دار تر شده ام.
و چه خوشحالم که هنوز قلم برایم از اصالت برخوردار است و روزهای که نباید می نوشتم، ننوشتم. و خوش حال ترم که دوباره می نویسم.
دوباره آمده ام، و چه خوش آمده ام و چه نیک و خوشبختم که شما با من هستید.
باری؛ خوش آمدیم، همگی مان!

با مهر
محبوبه موحددوست – خرداد ۹۷

کوه می باید بود..

هان ای کوه بلند
ای سراپا همه پند
از تو این تجربه آموخته ام
که نلرزد دلم از غرش ارابه سنگین زمان
و هراسی ندهم راه به دل
کاه بودن ننگ است…
کوه می باید بود..
کوه می باید بود.

امروز در گفتگو با دوستم به یاد کوهنوردی هایم افتادم؛ وه! من چه خوشحالم که در خانواده ای کوهنورد زاده شده و بزرگ شده ام.

چه خوشحالم که از ۱۰ سالگی بهترین خاطراتم به همراه فامیل و آشنایان، در کوهستان ها رقم خورده است و صعود کوه های کرکس، کلاه قاضی، دنا، کلار، دالان کوه، شاهان کوه، توچال و… را در کارنامه روزهای زندگی ام داشته، و در هر صعود؛ خاطره ای گرانبها را سینه دارم.

به یاد دارم در یکی از صعودهای کوه دنا، از کوره راهی، به ناگاه به پایین پرت شدم و مرگ را جلوی چشمانم دیدم،

تجربه ای گرانبها از مرگ. آنقدر خودم را به دامنه ی سنگی کوه کشیده بودم که کل بدنم سیاه و کبود شده بود و عجیب آنکه در آن لحظه فقط خودم را به دست تقدیر دادم و در کمال ناباوری، دقیقا بین کوه و یخچالهای دنا، (گودالهای عمیقی که افتادن در آن خطر مرگ به همراه دارد)، پایم به سنگی برخورد کرد و از مرگ نجات یافتم. آن روز روحم ترسیده بود و بدنم توان بازگشت از کوه را نداشت، ولی باید باز می‌گشتم، از یخچالها باید رد می‌شدم.
و این درس را از کوهستان گرفتم، که باید روح ات آماده باشد تا بتوانی حرکت کنی. و من حرکت کردم…

و یا به یاد می آورم روزی که در طوفان کوه کرکس گرفتار شدیم! آن روز، در صدم ثانیه ای هوای بهاری، روی جهنمی خود را به ما نشان داد و برای حرکت مجبور بودیم در آن شرایط برف و بوران ناگهانی مدیریت بحران داشته باشیم وگرنه یا از سرما یخ میزدیم و یا در بوران گم میشدیم و سقوط مان به دره ها حتمی می‌شد.

و بزرگترین تجربه ام از کوهنوردی هایم، شاید تجربه ی گم شدنم در دامنه های دنا در رشته کوه زاگرس است.

به یاد می آورم که در حال و هوای موسیقی از گروه عقب افتادم و راه را اشتباه رفتم. تنها و سرگردان بودم. آنقدر دو راهی ها را اشتباه رفته بودم که نمی دانستم کجایم.

ناگهان به جایی عجیب رسیدم. به بلندایی زیبا و دهشتناک. تنها و سرگردان. ترس آنقدر بر من مستولی شده بود که صحنه های زیبا در نظرم زشت می نمودند.
ولی در لحظه به خودم گفتم، من گم شده ام. باید به خودم متمرکز شوم؛ و به اضطرابم غلبه کردم. لحظه ای بر آن بلندی ایستادم و از صحنه ها لذت بردم. خودم‌ را شازده کوچولوی تنها دیدم که باید به هر قیمتی شده راهم را بازیابم. و باز یافتم!!

و من… تمامی این تجربیات را بین ۱۰ تا ۱۸ سالگی کسب کردم. از خانواده ام‌ ممنونم که با کوه و کوهنوردی پیوندی ناگسستنی دارند….

به نفس کشیدن ادامه بده..

The Revenant (بازگشته)؛
به کارگردانی “الخاندرو گونسالس اینیاریتو” و بازی استثنایی لئوناردو دی‌کاپریو که اسکار بهترین بازیگر مرد در این فیلم را از آن خود کرد، محصول سال ۲۰۱۵ می باشد.

شاید اگر سرچ بزنید و نقد و بررسی های این فیلم را بخوانید، در اکثر آنها به تلاش برای انتقام اشاره میشه؛ اینکه”گلس” تلاش کرد زنده بمونه تا انتقام قتل پسرش رو از “فیتزجرالد” بگیره. و یا در اکثر نقدها نوشته شده که چطور میشه یک نفر از دست خرس گریزلی زنده بمونه، اون هم خرس مادری که برای محافظت از بچه هاش می جنگه و یک گلوله هم خورده!

ولی آن چیزی که من در عمق فیلم The Revenant دیدم و مایلم در موردش بنویسم این ها نیست.
به نظرم این فیلم نماد صلح و وحشی گری طبیعت بود. طبیعتی که ما هم با وجود انسان بودن مان جزئی از آن هستیم. و البته تلاش برای زنده ماندن و امید و تلاش جسمانی و روحانی برای بقا!
و همچنین در طی فیلم، روح پلید و زشت انسان که می تواند متخاصم باشد و حتی از حیوان هم درنده تر؛ دیده می شود.
The Revenant، به نظرم علیرغم آن صحنه های مهیج و وسترن، با بازی فوق العاده ی دی کاپرویو در نقش “گلس”؛ روح بی پروا و عصیان گر و همچنین آرام و انسانی را نشان میده.

“گلس” راه بلد گروهی که آمده است تا طبیعت را از سرخپوستان بدزدد، با طبیعت ارتباط تنگاتنگی گرفته، و روح اش فراتر از افرادِ اطرافش شده است. هم خشم اش، هم رحم اش.
جایی از فیلم که از شدت گرسنگی چون خرس به سمت رودخانه می خزد و ماهی شکار می کند و خام به نیش می کشد؛ در جایی که منتظر می ماند گرگ ها بوفالوها را بدَرند و صبح بر می خیزد و چونان گرگ گرسنه گوشت بوفالو را با سرخ پوستی که در آن حوالی بوده و چون او همه خانواده اش را در قتل عام فرانسوی ها از دست داده، ارتباط می گیرد، و حیوان گونه با هم باقی مانده ی بوفالو را می خوردند. و سرخ پوست از او که سفید پوست است مراقبت می کند و از مرگ نجات می دهد، ولی در شبی به دست سفید پوست های دیگر به دار آویخته می شود.
“گرس” به راه خود ادامه می دهد و در یک فرار از دست بومیان به همراه اسب اش به دره ای می افتد، اسب می میرد و او برای فرار از یخ زدگی، امعا و احشای اسب را بیرون می آورد و در بدن اسب پناه گرفته و شب سرد را سپری می کند. “این سکانس از فیلم به نظرم یکی از سکانس های برتر است. پناه بردن انسان به حیات وحش.”

فارغ از داستان فیلم که چه می شود، The Revenant فیلمی نمادین از طبیعت است و آخرین سکانس فیلم هم خشم و رحم طبیعت به خوبی نشان داده می شود.

و البته در جای جای فیلم، ظلمی که به سرخپوستان آمریکای شمالی رفته است را به خوبی می توان دید؛ و خواب های آشفته ی “گلس”، که کوهی از جمجمه های انسان با پرچمی بر فراز آن است، به خوبی غارت و ظلم به بومیان را به نمایش می گذارد.

نوشته ام را با دیالوگی از فیلم به پایان می برم:
Can you hear that wind, father? Remember what mother used to say about the wind? The wind cannot defeat a tree with strong roots.
You are still breathing.. I miss her so much.
I will be right here…I’m right here.
As long as you can still grab a breath, you fight. you breathe. Keep breathing. When there is a storm… and you stand in front of a tree… If you look at its branches, you swear it will fall. But if you watch the trunk, you will see its stability.

ترجمه فارسی دیالوگ بالا:
می تونی صدای باد رو بشنوی پدر؟ یادت میاد که مادر چه چیزی راجع به باد می گفت؟ باد نمی تونه درختی که ریشه های قوی داره رو شکست بده.
هنوز داری نفس میکشی… دلم خیلی برای مادر تنگ شده…
کنارت می مونم… من کنارتم…
تا زمانی که نفس میکشی، مبارزه کن. نفس بکش… به نفس کشیدن ادامه بده..
وقتی طوفان میشه.. اگه جلوی یک درخت ایستاده باشی.. و اگه به شاخه هاش نگاه کنی، مطمئنی که سقوط می کنه، اما اگه به تنه اش نگاه کنی، استواریش رو می بینی.

پی نوشت:
۱- رتبه The Revenantدر سایت فیلم IMDb
۲- معرفی The Revenantدر ویکی پدیا فارسی و انگلیسی

افشاگریِ Spotlight

فیلم spotlight (افشاگری)؛
به کارگردانی توماس مک‌کارتی که در سال ۲۰۱۵ به اکران در آمد و جایزه ی بهترین فیلم اسکار را از آن خود کرد.

spotlight از آن دسته فیلم هایی است که بیشتر از آن که از نظر فنی مورد توجه قرار گیرند، دارای توجه محتوایی هستند. این فیلم با اشاره به موضوع جنجالی سواستفاده از کودکان توسط کلیسا، بر اساس رویدادی واقعی ساخته شده است.

در اینجا به نقد و بررسی فیلم به صورت آنچه مرسوم است نخواهم پرداخت، زیرا در حوزه تخصصی من نمی باشد؛ بنابراین به آنچه از این فیلم از نظر محتوایی و به عنوان مخاطب دریافتم می پردازم.

در فیلم اسپاتلایت یکی از مواردی که احسنت بیننده را بر می انگیزد این است که؛ با توجه به اینکه فیلم بر اساس رویداد واقعی ساخته شده بود، کارگردان به صورت بسیار ریز بینانه ای به جزئیات توجه کرده بود و خواننده را که از کلیات فیلم باخبر است، محو جزئیات فیلم می کند. و البته به صورت هوشمندانه ای به صورت همه جانبه به این موضوع می پردازد.

به عنوان مثال: ” در سکانسی از فیلم می بینیم که یکی از خبرنگاران تیم spotlight به خانه کشیشی پیر می رود و از او می پرسد که آیا شما در کلیسایی که بودید با کودکان ارتباط جنسی داشتید؟ و او بدون هیچگونه چشم پوشی تایید می کند و بیان می کند که: بله، البته ارتباط جنسی داشتم، ولی هیچ گاه حس ارضا شدن نداشتم و لذتی نبردم. خبرنگار باز می پرسد آیا شما اعتراف می کنید؟، پیرمرد می گوید بله ولی لذتی نبردم! و در آخر مکالمه هم می گوید ببینید من به کسی تجاوز نکردم، این فرق داره، به من تجاوز شده است!!”

به نظرم این سکانس یکی از دردناک ترین سکانس های فیلم بود. و عمق فاجعه را می رساند. “ولی لذت نبردم”، “به من تجاوز شده است”

کمی در مورد پیشینه تاریخیspotlight:
اسپاتلایت نام تیم تحقیقاتی روزنامه نگاران روزنامه ی بوستون گلوب است که در سال ۲۰۰۲ به موضوع کودک آزاری توسط کشیش های کلیسا پرداخت و پرده از فاجعه ای عظیم برداشت، که در سال ۲۰۰۳ نیز برنده جایزه پولیتزر خدمت به عموم شدند.
البته به گفته ی مک کارتی، فعالیت گروه اسپاتلایت متوقف شده است، که مایه تاسف است.

مک کارتی در این باره می گوید:
«راستش با وضعیت روزنامه‌نگاری جدی و حرفه‌ای کنونی، الان بهترین زمان برای فساد است، برای اینکه این نوع روزنامه‌نگاری، سالهاست در کشور من – و مطمئنم در کشور شما هم- از بین رفته‌است؛ بنابراین روزنامه‌نگاران نمی‌تواند این جور مسائل را حل کنند. اما اگر با خبر شوند، می‌توانند آن را روی توئیتر یا فیس بوک بگذارند، اما آیا می‌توانند هفته‌ها و ماه‌ها را در دادگاه بگذرانند و به دنبال پلیس و مصاحبه با افراد باشند؟ نه. بیشترِ مردم، کار دارند.»

Spotlight افشاگری در همه ی جوامع بسته ای است که منجر به فسادهای پنهان و فاجعه آوری می شود که حتی متجاوزگر نیز از آن در امان نمی ماند. در جوامع دینی که رده های بالاتر با وجود اینکه از این موضوعات در کف کلیساهای کوچک با خبر اند ولی سکوت پیشه می کنند و به صنعت حق السکوت توسط رسانه ها و جامعه ی قضایی و قربانیان دامن می زند.
این فیلم، از آن دسته از فیلم هایی است که باید دیده شود، تا به یاد بیاوریم که تجاوز در سایه ی دین، می تواند همه چیز یک انسان را برباید. همه ی هستی یک انسان را. و سکوت نهادها منجر به فسادهای پنهان و کارتل های کثیف می گردد.

پیشنهاد میکنم اسپاتلایت، و شبکه ی بسته و فراگیر فساد پشت درهای بسته و آهنین را ببینید؛ جایی که نباید در مورد آنها حرفی زده شود و یا حتی نیم نگاهی به آنها انداخت!!

نوشته ام را با دیالوگ یکی از قربانیان تجاوز جنسی کلیسا در فیلم به پایان می رسانم:
I was11, and I was preyed upon by father david holley in Worcester. And I don’t mean prayed for. I mean preyed upon.

Let me tell you, when you’re a poor kid from a poor family, religion counts for a lot. And when a priest pays attention to you. It’s a big deal. He asks you to collect the hymnals. Or take out the trash, you feel special. It’s like God asking for help. So maybe it’s a little weird when he tells you a dirty joks, but now you got a secret together, so you go along. Then he shows you a porno mag, and you go along. and you go along, and you go along, until one day he asks you to jerk him off or give him a blow job. And so you go along with that, too, because you feel trapped, because he has groomed you. how do you say no to God,right?
See, it is important to understand that is not just physical abuse, it’s spiritual abuse, too. And when a priest does this to you. He robs you of your faith. So you reach for the bottle or the needle. Or if those don’t work, you jump off a bridge.

ترجمه فارسی دیالوگ بالا:
من یازده ساله بودم. و طعمه ی پدر “دیوید هالی” در شهر “ورسستر” شدم. به جای اینکه برام دعا کنه، من رو طعمه ی خودش کرد.
….
بذارید بهتون بگم؛ که وقتی یک بچه ی فقیر توی یک خانواده فقیر باشین، دین یک نقش بزرگ ایفا میکنه؛ و وقتی یک کشیش بهتون توجه می کنه، این یک چیز خیلی بزرگ محسوب میشه؛ اگه ازتون بخواد که پول خیریه رو جمع کنید و یا آشغالا رو ببرین بیرون، حس ویژه ای بهتون دست میده. انگار خود خدا ازتون درخواست کمک کرده.
برای همین وقتی کشیش بهتون یک جوک بی ادبی بگه شاید عجیب به نظر بیاد، ولی الان این دیگه شده راز شما و همینطوری ادامه میدید. بعدش بهتون یک مجله ی مستهجن نشون میده و بازم ادامه میدید. و همین طوری ادامه میدین و ادامه میدید. یا اینکه یک روز ازتون می خواد براش [رفتار جنسسی] کنید؛ و این کار رو هم انجام میدید چون فکر می کنین گیر افتادین. چون اون شما رو توی مشتش گرفته. چطور میشه به خدا جواب رد داد، درسته؟
ببینین، درک این نکته مهمه که این فقط یک تجاوز فیزیکی نیست، تجاوز روحی هم هست. و وقتی یک کشیش این بلا رو سرتون میاره، ایمان رو ازتون سلب میکنه. برای همین به الکل و یا مواد پناه می برین. و اگه اونا بهتون کمک نکنن، از پل خودتون رو پرت می کنین پایین.

پی نوشت:
۱- رتبه spotlight در سایت فیلم IMDb
۲- معرفی spotlight در ویکی پدیا فارسی و انگلیسی

چشمت را ببند..!

چشمت را ببند!
او زشت است یا زیبا..؟! (بخش دوم)

سلام عزیزانم؛
بعد از نوشته ی اخیرم در مورد زشت و زیبا؛ به صورت اتفاقی این متن رو از نرگس کلباسی عزیز خواندم. که به نظرم بجاست تا در ادامه ی نوشته ی “او زشت است یا زیبا..!؟” بیاورم.

قبل از آنکه با کودکان روشندلم زندگی کنم مثل همه مردم به ظاهر افراد توجه می کردم. با کسانی که لباس خوب می پوشیدند به شکل مشخصی رفتار می کردم و برای کسانی که لباس خوبی برای پوشیدن نداشتند دلسوزی می کردم. احساس شرمساری می کنم از قضاوتی که پیش از این در خصوص مردم داشتم.

بارها شنیده ایم که نباید افراد را بر اساس ظاهرشان قضاوت کنیم اما در عمل و در زندگی روزانه آیا به آن عمل می کنیم؟ خیلی سخته.

اما آنچه که ازکودکان روشندلم آموختم و تمام عادات قبلی ام را تغییر داد اینست که هیچگاه چشمهایم را ملاک قضاوت اولیه قرار ندهم. آموختم باید تصور کنم نمی توانم آنها را ببینم, چشمانم را ببندم و صدای افراد را بشنوم. چشمانم را ببندم و انرژی افراد را حس کنم. خدا را شاکرم که این مساله را آموختم چون در زندگی کمک بزرگی به من کرد.

کودکان روشندلم در تشخیص وضعیت افراد بسیار ماهر بودند, حتی می توانستند ناراحتی ام را با لمس بازوهایم متوجه شوند. می توانستند تنش های روحی ام را از تُنِ صدایم متوجه شوند و حتی میزان انرژی ام را. با اینکه سالها با آنها بودم ولی همچنان این نبوغ آنها برایم عجیب است. شش سال با آنها بودم و هر روز از آنها آموختم. معتقدم این فقط من نبودم که کمکشان کردم, آنها بیشتر از من جنبه های مختلف زندگی را به من آموختند.

هر کسی را که در هند ملاقات می کردم از بچه هایم در موردش می پرسیدم, چون آنها خیلی بهتر می توانستند احساساتش را بررسی کنند و در اکثر موارد تشخیص شان درست بود. در روزهای اول آدمهای زیادی بودند که کودکانم می گفتند انرژی خوبی ندارند و من پس از اینکه به حرف بچه ها توجه نمی کردم آسیب می دیدم. اما پس از چند سال به تشخیص درستشان ایمان آوردم,  آموختم که قدرت انرژی, صدا لامسه ارزش زیادی دارم و ممنونم از آنها.

وقتی در جمعی باشم بر اساس آنچه که از کودکانم آموختم سعی می کنم پیش از آنکه نگاهشان کنم اول به صدایشان گوش دهم. انرژی صدایشان را درک کنم و بر اساس تن و روح صدایشان قضاوت کنم. برای کسی دلسوزی نمی کنم و رفتارم با کسانی که لباس بهتر و تمیزتری دارند و شاید جایگاه اجتماعی بالاتری دارند تغییر نخواهند کرد. به همین دلایل سعی می کنم خودم باشم و مردمی که با من در معاشرت هستند احساس راحتی می کنند.

پیشنهاد می کنم دفعه بعد که با فرد جدیدی روبرو شدید اینطور رفتار کنید. سعی نکنید به ظاهرش توجه کنید و تمرکزتان را روی صدا, انرژی و احساسی که از او درک می کنید بگذارید. تضمین می کنم احساستان نسبت به آن شخص اشتباه نمی کند. چشمانمان می توانند ما را فریب دهند ولی روح و احساسمان هرگز.

چشمانتان را ببندید و دنیا را بر اساس تصوراتتان تصور کنید. با این کار نه تنها افراد را بر اساس احساسات درونی تان بهتر تشخیص می دهید, که متوجه می شوید خدا تا چه حد پیچیدگی درون ما قرار داده. روشندلان این هدیه را از خدا گرفته اند و ما می توانیم خیلی از آنها بیاموزیم. نباید برای آنها دلسوزی کنیم چون خیلی بهتر و دقیق تر از ما جهان را درک می کنند. دفعه بعد خواستید بر اساس ظاهر در مورد کسی قضاوت کنید یادتان باشد که چشمانتان را ببندید!
نوشته شده توسط “نرگس کلباسی اشتری”

رنج ارزشمند

هر کسی را که در خیابان، اتوبوس، محله و محل کارتان می بینید، هر کدام مشکلاتی در زندگی خود دارند. همه ما در زندگی با شکست ها، خیانت ها، ناراحتی های روحی و عاطفی مواجه شده ایم و نباید تصور کنیم زندگی ما پر از مشکلات است و زندگی دیگران عالیست.

اگر عمیق به چشمان انسانهای اطرافمان نگاه کنیم متوجه می شویم درد و رنج در اطراف ماست. هر کس سهمی از مشکلات را دارد. اما چه اتفاقی می افتد اگر از مزایای این رنج ها در زندگیمان بهره ببریم؟ اگر از این دردها پلی بسازیم برای دستاوردهای مثبت. تصور کنید دنیایی را که تجربیات ناخوشایند هر کس به دستاوردی خوشایند تبدیل شود، چه دنیای جادویی خواهد بود.

اغلب با خودم فکر می کنم اگر والدینم زنده بودند زندگی من چگونه بود؟ اگر آنها زنده بودند و سالها با تنهایی مواجه نبودم هرگز به کودکان یتیم و راهی که در آن هستم علاقه مند نمی شدم. یا اگر از سوی کسانی که دوستشان داشتم خیانت نمی دیدم هرگز بخشیدن را نمی آموختم. اگر تجربه مرگ مادر و پدرم که در جوانی فوت کردند پیش از آنکه جهان را ببینند هرگز به تنهایی و بدون ترس به سفر نمی رفتم. از دردهایم راهی ساختم برای زندگی بهتر برای خودم و دیگران و امیدوارم دیگران نیز چنین کنند، در اینصورت رنج ها به زندگیتان معنا می بخشد.

آرزو می کنم مردمان بیشتری از آنچه برایشان اتفاق می افتد برای شفقت و گسترش اتفاقات مثبت در جهان استفاده کنند. امیدوارم بیاموزیم که هر رنجی می تواند اثر مثبتی هم داشته باشد و به جای رفتن به قهقرا و ناراحتی از خود، می توانیم این درد را به اثرات مثبت در زندگی تبدیل کنیم. این دست یافتنی است و من تجربه کرده ام.

هزاران نفر از مردمان دنیا چیزهایی را می دانند که من و شما نمی دانیم، دوست دارم از دانسته هایشان بگویند تا در کنار هم بیشتر بیاموزیم. می خواهم مادران کودکان کم توان و ناتوان از تلاششان برای احقاق حقوق فرزندانشان بگویند.

معتقدم رنج ها دو مسیر را در پیش رویمان می گذارد.

راه اول، ویرانی درونی و احساس تاسف برای خودمان است و عدم تاثیرگذاری رنج در ساختن زندگی مان. افتادن به مصرف دارو، مواد مخدر و رفتار ناشایست و حتی دزدی تا درد را بهانه ای برای انتخابهایمان قرار دهیم.

راه دوم، ساختن شرایط بهتر بر اساس آن درد و رنج و استفاده از تجربیاتی که در مسیر درد و رنج آموخته ایم. می دانم این راه دشوارتر است اما امیدوارم مردمان بیشتری آنرا بیازمایند.

بیابیم چه مسائلی به ما صدمه زده و چه چیزهایی بطور عمیق در زندگی ما تاثیر داشته و بدانیم این تجربیات برای شخص دیگری اتفاق نیفتاده. ما هر کدام برای ساختن دنیایی بهتر مسئولیم، این مسئولیت فقط بر عهده انسان های اندکی نیست. ما همه یک طور به دنیا می آییم و همه مثل هم خواهیم مرد و در زمان زندگی هر کدام مسئولیت های یکسانی در قبال دنیا داریم. هیچوقت قدرت درد و رنج های زندگی را دست کم نگیرید زیرا این رنج ها ارزشمند است.

متنی که خواندید، دل نوشته ای ارزشمند از نرگس کلباسی است؛ که ارزش هزاران بار خواندن را دارد.

تمامی دیشب و امروز را به خواندن تمامی دست نوشته های نرگس گذراندم، سطر سطر خواندن زندگی نرگس مرا پاک و منزه می کرد. به شما هم پیشنهاد می کنم دست نوشته های او را بخوانید، خصوصا آن دست نوشته هایی که در هند به نگارش در آمده اند. لینک اولین پست تلگرامی نرگس را برایتان می گذارم، و پیشنهاد می کنم تمامی نوشته های او را در خلوتتان بخوانید.

لینک اولین پست در تلگرام پیشین: helpnarges

لینک اولین پست در تلگرام کنون: nargeskalbasi

تصویر مربوط به این پست را هم از صفحه ی اینستاگرام سپهر سلیمی برداشته ام، همانی که صدای نرگس را به هموطنانش رساند، کسی که اگر نبود، شاید ما هیچگاه نرگس مان را نداشتیم.

نرگس کلباسی و درس هایی که از او باید آموخت.

با تامل بخوانید:
«فضایی که در ان همه احساس با ارزش بودن و دوست داشته شدن کنند، دقیقا همان چیزی ست که من عاشقش هستم. و باور دارم همه ما می توانیم کارهای زیادی در زندگی انجام دهیم و دنیای بهتری بسازیم. فقط به کاری که تا کنون انجام داده ایم نگاه کنید، فوق العاده است. اثرگذاری می تواند در انجام کارهای ساده روزمره برای شاد کردن دیگران باشد یا کارهای بزرگتر. واقعا کوچک یا بزرگی یک کار نیست که تفاوت ایجاد می کند و حتی زمینه آن هم نیست. زمینه اش می تواند هنر، علم یا هرچیزی باشد که به ساختن دنیایی بهتر خدمت می کند. امیدوارم در چند ماه گذشته، بخشی از کاری که با یکدیگر انجام داده ایم این را نشان داده باشد که اگر نیت خالص باشد و با عشق و بدون توقع کار کنیم، انسانها چقدر کار می توانند انجام دهند. لحظه های زیادی در زندگی ام بوده که فکر کرده ام ممکن است نتوانم کاری انجام دهم یا مسئولیت من نیست، اما به هرحال آن کار را انجام داده ام چون باورش داشته ام. بر این اساس، سوال هفته این است:
آیا باور دارید که شما به عنوان یک شخص می توانید تاثیر زیادی در پیشرفت دنیا داشته باشید؟ نه دیگر افراد یا سازمان های دیگر، بلکه خود شما!»
متنی که گذاردم، گوشه ای از به روز رسانی اخیر نرگس کلباسی در راه ساختن دوباره ی کرمانشاهِ بعد از زلزله است..

وقتی تصمیم گرفتم از نرگس کلباسی بنویسم، نمی دانستم از کجا شروع کنم، و به نظرم آمد که بهترین آغاز می تواند یکی از نوشته های خود نرگس کلباسی باشد.

در ادامه هم نمی خواهم به معرفی رزومه ی حرفه ای نرگس بپردازم، بنابراین اگر هیچگونه شناختی از ایشان ندارید، از همین ابتدا شما را جهت معرفی رسمی ایشان به لینک ویکی پدیا، صفحه ی اینستاگرام و تلگرام اش ارجاع می دهم.
ویکی پدیا اینستاگرامتلگرام

نرگس کلباسی را قبل از اینکه به کرمانشاه برود می شناختم، و بعد از زلزله ی کرمانشاه، وقتی نرگس کلباسی به پیشنهاد دوستانش برای جمع آوری کمک نقدی آری گفت، ما هم به او آری گفتیم و سعی کردیم دوستانمان را از وجود نرگس کلباسی آگاه کنیم. آن روزها تب و تاب کمک به زلزله زدگان بالا بود. اندیشمندان، سلبریتی ها، تجار و… همه شماره حساب می دادند و برای کمک پول جمع می کردند؛ دوستان نیز گروه گروه به مناطق زلزله زده می رفتند تا خود کمک هایشان را به دست زلزله زدگان برسانند. از جنجالهای شبکه های اجتماعی بر علیه این و آن هم بسیار سخن می توان راند؛ که جای گفتگویش اینجا نیست!

در همان روزهای پر تب و تاب، نرگس کلباسی با انتشار پیامی در اینستاگرام خود، بر عهده گرفتن کمک به زلزله زدگان را اعلام کرد و از فالوور های خود خواست با پرداخت فقط ۱۰ هزار تومان به زلزله زدگان بپیوندند، و البته از همان ابتدا، پیام هایش رنگ و بوی دیگری داشت:
«فردا به سمت کرمانشاه خواهم رفت و تا زمانی که لازم باشد آنجا خواهم ماند. از جانب شما به آنجا می روم تا هر کاری که از دستمان بر می آید انجام دهم، مخصوصا برای کمک به کودکانی که عزیزی را از دست داده اند. این کمک ها برای یک هفته و دو هفته نیست، این کمک ماه ها طول خواهد کشید و باید صبور و مقاوم باشیم و عقب ننشینیم.»

و از همان روز نخست تا به همین امروز، تمامی گزارش های کار ایشان و تیم “یاران عشق” به صورت کاملا شفاف در صفحه ی رسمی اش، به صورت مستند ارائه می شود. هر روز گزارش دخل و خرج و باقی مانده مبلغ اعلام می شود، و حتی یک روز هم نشده است که خلف وعده صورت پذیرد.
نرگس کلباسی به ساختن خانه، ایجاد اشتغال، خود شکوفایی مردم آن مناطق، تحصیل و تفریح مردم آنجا مشغول است، و این امر با ۱۰ و ۵ هزار تومن های خود ما اتفاق می افتد.

اقدامات نرگس کلباسی را هر شب از طریق صفحه ی اینستاگرامش دنبال می کنم. نرگس، بدون هیچ گونه حاشیه ی سیاسی و اقتصادی، به همراه گروه همراهش به کار برای مردم آن مناطق مشغول است.
پیشنهاد می کنم حتما سری به صفحه ی اینستاگرامش بزنید؛ و اقدامات او را دنبال کنید.

چه چیز را از او بیاموزیم:
نرگس کلباسی به نظر من نماد یک کنشگر برای یک جامعه ی مدنی آزاد و خودساخته است. آنجایی که بدون حاشیه و دست نیاز به قدرتمندان دراز کردن، با انگیزه و حرکت خود و با یاری همگانی و شفاف سازی صد در صد، با برخورداری از برنامه و استفاده از متخصصانی که از خودمان هستند، کاری را شروع و آرام آرام و بدون هیچگونه وقفه ای دنبال می کند.

هدف مشخص است، و مسیر و برنامه ها همه در راستای آن هدف، و با استفاده از همفکری همدیگر، بدون هیچ گونه حاشیه ای راه را ادامه می دهیم. در طول این مسیر هم دیگرانی به ما می پیوندند.. نیازی به هیجان و برداشتن کوه از میان هم نیز نیست!

از نرگس کلباسی باید دور بودن از حاشیه ها را آموخت، و نگاه به جلو و هدف را. از نرگس کلباسی باید ساختن چند روستا بدون هیچ گونه مصاحبه و دست درازی به این و یا آن سیاست مدار را آموخت.

از نرگس کلباسی باید آموخت که راه توسعه از حرکت می گذرد، نه جنجال!

از نرگس کلباسی باید آموخت که هر ۱۰۰۰تومن، ارزش دارد. و شفافیت هاست که ما را به اهداف نزدیک میکند و راه را باز و گسترده می نماید.

شفافیت، دور ماندن از دست درازی به سمت قدرتمندان، آرام و بی حاشیه بودن، استواری در مسیر، سرسختی و وفای به عهد، برنامه و استفاده از متخصصان؛ جامعه ای کوچک و استوار، بدون وابستگی، شکوفا و کارآفرین می سازد که با استفاده از توانایی فرد فرد آن جامعه ی کوچک، انسانهای مستقل و آزاده ای را می سازد.

نرگس کلباسی یک شخص است، در چند روستای پل ذهاب؛ به این فکر کنید که اگر نرگس ها در سراسر ایران تکثیر شوند، نرگس هایی بدور از هر گونه تعصب و خودخواهی و بنیادگرایی و وابستگی به این و آن، و البته بدور از حاشیه، و سراسر شفافیت؛ چند جامعه ی کوچک شکوفا و کارآفرین، مستقل و متخصص در شهر ها و روستاهای دور افتاده ی ما ایجاد می شوند یاد می گیرند که بدور از تعصب و احساسات قومی قبیله ای به رفاه و توسعه و آرامش بیاندیشند، و آنقدر مستقل اند و مقتدر می شوند که با بادهای زودگذر هیجان تکان نمی خورند.

از نرگس کلباسی بیاموزیم که مسیر توسعه از شکوفایی تک تک افراد می گذرد، از نرگس یاد بگیریم که هر کس دست یاری به سوی ساختن جامعه به سمت مان دراز کرد، به دور از حاشیه و تعصب، با توجه به استقلال و حفظ هویت فردی مان، با سراسر مهر و عشق و سرسختی بپذیریم.

از نرگس کلباسی بیاموزیم که مسیر آبادی، از دغدغه برای محیط بازی و نشاط کودکان می گذرد.

از نرگس کلباسی بیاموزیم که مسیر آزادی و استقلال، از ایجاد اعتماد به نفس در تک تک افراد آن جامعه می گذرد، که شاد و سرسخت، خود به آبادانی مشغول شوند.

آخرین جملات این نوشته را با خاطره ای از نرگس کلباسی به پایان می برم:
«به مناسبت روز گرامیداشت عصای سفید دوست دارم خاطره ای از یکی از بچه های نابینایم در هند نقل کنم. “رُتو” را وقتی شش ساله بود به خانه ام آورده ام، اکنون دوازده ساله است و هنوز در خانه ای که ساختم ساکن است. او در زندگی اش آزار دیده بود و خیلی اعتماد به نفس پایینی داشت. تا پیش از آن به من می گفت که دختر زشتی هستم و برای خانواده ام بی ارزش هستم و مورد بی توجهی خانواده واقع شده، این خاطرات برایش بسیار دردناک بود. هر وقت بهش میگفتم تو زیبایی به من میگفت دروغ میگی. باور نمی کرد که چندش آور نیست. او بارها از زمان کودکی این مسائل را به خودش گفته بود و پذیرفته بود. کارهای زیادی برای او انجام شد تا در نهایت متوجه شد آن هیولایی که در مورد خودش فکر می کرد حقیقت ندارد. بخاطر دارم نخستین باری که او را به آرایشگاه بردم به آرایشگر گفت موهایم را مدل مادرم کوتاه کن. این نخستین باری بود که او مرا مادر صدا خطاب کرد. کنار آرایشگر ایستاده بودم و تمام مدت گریه می کردم. او پس از چند سال عوض شد و اعتماد به نفس پیدا کرد. هر وقت دختر نابینای جدیدی به مرکز می آمد او مانند خواهری بزرگتر رفتار می کرد و او را به اتاقشان می برد و می گفت: “تو بسیار زیبا هستی.” او برای من و بچه هایم زیبا ترین دختر بود. کودکان نابینا به واسطه انرژی مثبتی که دارند جای خاصی در قلب من دارند. همیشه عاشق آنها هستم و عاشق هر کودک نابینایی که ملاقات کنم.»

– چه خوب که نرگس کلباسی آزاد و زنده است. ممنون از دکتر رنانی عزیز و دکتر ظریف نازنین و همه ی آنهایی که نرگس را از زندان و مرگ در هند نجات دادند.

– گاهی به این فکر میکنم هر یک از انسان های خوبی که به اشتباه، و یا کینه توزی و عقاید دگم قدرتمندان در زندان اند و یا در راه جوخه ی اعدام؛ اگر آزاد و تبرئه شوند چقدر این دنیا زیباتر و آرام تر و دلنشین تر می شود…! چرا که آنها، سرمایه های این جهان و این کره ی زمین اند…

پی نوشت: به روز رسانی بعدی، دست نوشته ای از نرگس کلباسی در تعریف رنج و روزگار هر کدام مان،خواهد بود.

او زشت است یا زیبا..؟!

چند روز پیش هم که با یکی از دوستان دوره ی دانشگاه مکالمه ای داشتم. در میان خاطراتمان گفت، فلانی را یادته؟ نمی دونی چقدر بد شده، چقدر زشت شده، وای یک قیافه ی کریه و زشتی پیدا کرده که نگو… گفتم جدی؟ مگه اتفاقی افتاده؟ گفت: نه، کلا می گم. همان لحظه به صفحه ی اینستاگرام طرف سر زدم و عکس هاش رو مرور کردم، به نظرم چنان تغییری نکرده بود، کماکان از نظر من خوش قیافه و خوش تیپ می نمایید! بعد از دقیقه ها گفتگو به یاد آوردم که آنها دوره ای با هم خیلی صمیمی بودند، و گویا الان با تنش از هم جدا شده اند! به همین خاطر از او دیگر خوشش نمی آید (از چشم اش افتاده است). لحظه ای یاد روزهایی افتادم که از دوست مشترکمان چقدر تعریف می کرد. در راه بازگشت به خانه، به او، به زیبایی و زشتی اندیشیدم، و به اینکه چه کسی زشت است و چه کس زیبا. و اینکه چرا موش صحرایی از نظر ما زشت است ولی خرگوش صحرایی زیبا! و اینکه کودکان را دیده اید که چقدر موش در نظرشان خوشگل است؟! و تا زمانی که به کثیفی سوسک پی نبرده اند، سوسک را نیز دوست دارند.!

و گلهای بدبوی داخل قبرستان که خوش رنگ تر از گل مریم هستند، پس چرا گل مریم را بیشتر دوست می داریم و زیباتر می بینیم؟!

چهره ی آقای رائفی پور از چهره ی آقای الهی قمشه ای از نظر معیارهای زیبایی رایج، بهتر است، ولی چرا الهی قمشه ای را می توانیم ساعت ها نگاه کنیم و حظ ببریم ولی رائفی پور را نه!

به نگاه کودکان باز گردیم. توجه کرده اید کودکان، تا نقصی در رفتار و در ظاهر کسی (مثل سیاهی ناجور و یا پارگی و خونریزی بد) نبینند که آنها را نترساند، همه از نظر آنها زیبایند.

البته کودکان هر چه بزرگ تر می شوند، و در تماس با بزرگ ترها، معیارهای رایج زشتی و زیبایی ظاهری را به عاریت می گیرند، افراد نیز از نظر آنها زشت و یا زیبا می نمایند.

و البته معیار های زیبایی در همه جا یکسان نیست! به عنوان مثال؛ در جوامع آسیای شرقی، صورت پهن معیاری برای زشتی نیست و یا چشم تنگ! در جوامع آفریقایی دماغ پهن هنوز برایشان زیباست! در مناطق سردسیر و سیبری و.. پوست زمخت و زبر و قرمزی و کک های صورت معیاری برای زشتی نیست. کودکان هم با همین معیار ها بزرگ می شوند، و البته معیارهای ظاهری زشتی و زیبایی در طول زمان، در جوامع می تواند تغییر کند.

و این تغییر در جوامع بی روح و بی استعداد سریع تر اتفاق می افند. مثلا ممکن است صورتی با لب های فلان، چشم های فلان، و حتی طرز گوش ها و دندان ها در کمتر از ۵ سال معیار زیبایی اش تغییر کند، ولی در جوامعی که بلوغ عقلانی و رشد و شکوفایی استعداد انسانها در آن بیشتر است، ممکن است تغییر معیار زیبایی به نیم و یا یک قرن برسد.

با تمام این اوصاف، آیا تا به حال شده است شخصی به جمع دوستان، خانواده و یا همکاران شما اضافه شده باشد، و در نگاه نخست با معیار های رایج زیبایی شما جور نباشد؛ حتمن توی مکالمات شنیده و یا گفته اید که این رو ببین؛ زشته، یا زیاد خوشگل نیست، یا فلان جاش رو بهتره عمل کنه! ولی بعد از مراوده با آن شخص در دراز مدت، اگر اخلاق و رفتار شایسته ای داشته باشد، او را زیبارو نیز می بینید. و یا حتی اگر زیبارو نبینید، او را با معیارهای ظاهری نخواهید سنجید، و با معیارهای مثل خوش اخلاق، خوش رفتار، خوش برخورد، مهربان، انسانی وارسته و… توصیف می کنید. و البته برعکس این هم صادق است.

تمام این ها را نوشتم تا لحظه ای به این پرسش بیاندیشیم؛ چه کسی زشت است و چه کسی زیبا؟

نمی خواهم آسمانی حرف بزنم، می خواهم زمینی زمینی بیاندیشیم. به همه ی آنهایی که دوستشان دارید بنگرید؛ به صفحات مجازی شان و یا عکس هایشان رجوع کنید و سعی کنید معایب ظاهریشان را با معیارهای زمانه بسنجید، چند درصدشان همه معیارهای زیبایی را دارند، با اینکه شما همیشه آنها را زیبا دیده اید.

به آنهایی که از آنها دلگیر هستید هم بنگرید؛ دیکتاتورها، بی اخلاق ها، عوضی ها، آیا آنها واقعن زشت اند؟! منصفانه عکس هایشان را ببینید؛ واقعن قیافه های جهنمی دارند؟ و یا این ذهن ماست که آنها را زشت و سیاه می بیند!

در آخر این نوشته نمی خواهم به نتیجه ی خاص و یا اخلاقی برسم. فقط می خواهم حین ورق زدن دفترچه ی مدل های کمپانی هاکوپیان و دیدن زیبارویان و خوش تیپ ترین ها، با خود زمزمه کنم، آیا کسی هست که یکی از این آقایان، از نظرش زشت و کریه بیاید؟!!! و یا آن شخصی که همیشه زشت می بینم، آیا کسی هست که او را فرشته ی روی زمین تصور کند؟ آنقدر زیبا که هیچ نظیری ندارد، و آیا می شود وقتی بین شان شکر آب شد، حالشان از هم به هم بخورد و به همدیگر را زشت و کریه ببینند!؟

– و به این بیاندیشید، چرا آن دختر جوانی که در اثر اسیدپاشی نیمی از صورتش را از دست داد، هنوز برایمان زیباست، آنقدر زیبا که حتی تابلویی از آن کشیده اند؟! مگر نه اینکه او نقص عضو شده است و چشم و نیمی از بینی و لب هایش را به طرز ناجوری از دست داده است؟!

خانه اینجاست.. ما اینجاییم!

کارل سیگن، اختر شناس آمریکایی، در قسمتی از کتاب اش به نام «وویجر» (که با عکس فضایی که توسط فضاپیمای وویجر از زمین گرفته شده است مناسبت دارد) نوشته است:
دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید، تمام کسانی که می شناسید، تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید، تمام کسانی که وجود داشته اند، زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است.

هزاران مذهب، ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند، تمامی شکارچیان و صیادان، تمامی قهرمانان و بزدلان، تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن، تمامی پادشاهان و رعایا، تمامی زوج های جوان عاشق، تمامی پدران و مادران، کودکان امیدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامی معلمان اخلاق، تمامی سیاستمداران فاسد، تمامی «ابرستاره ها»، تمامی رهبران کبیر، تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما، آنجا زیسته اند، در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است

به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده، البته با عظمت و فاتحانه، بیاندیشید. این خونریزان، اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه، توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید، چقدر اینان به کشت یکدیگر مشتاقند، چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.

تمامی شکوه و جلال ما، تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما، توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم، به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود.

سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان، هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، دیده نمی شود.

زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست، حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات، بله، استقرار، هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه، زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد.

برای من، این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر، و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ، تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

پی نوشت: به احتمال زیاد این متن را بارها و بارها در گوشه و کنار اینترنت خوانده اید. بارها برایتان ایمیل شده است و در انواع و اقسام شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته اید.
راستش من هم این متن را در همین شبکه های اجتماعی دیدم، سالها پیش، در ۳۶۰ درجه ی یاهو به اشتراک گذاشته بودم.
امروز با ایمیل قدیمی یاهو دنبال فایلی قدیمی می گشتم، مسیجی از خدابیامرز ۳۶۰ به چشمم آمد. باز کرده و گوشه ای از این نوشته را در آن یافتم. کل متن اش را نیز در گوگل پیدا کرده و در قسمت “آموختنی ها” ی وبلاگ به اشتراک گذاشتم. به دوباره خوانی اش می ارزید.

سمفونی رهایی..

زندگی باید کرد
و می دانم در این راه، سنگلاخ و راهی سخت و سرد
و می دانم که راهی بس چه دشوار است
اما در جاده رفتن باید رفت
کنار جاده بودن گلهای زیبایی هست، ماه هست، ابرهایی که می بارند..
کنار جاده رفتن درختانی، سایه هایی هست، چشمه سارانی..
کمی آن سو کمی این سو، گهی پست و گهی بالا، گهی دشوار و کامی تلخ؛ گهی اندوه و گاه لبخند..
گهی شیرینی یاقوت و گاهی دست های مهربان دوست
رها باید شدن..

زندگی باید کرد
و می دانم شلاق زمان برگرده ی لحظه سخت می تازد
از این بودن؛ از آن رفتن
..چه دلشادم

و می دانم از آسمان زیستن غم و اندوه و دیگر روز شادی و لبخند میبارد..
ولی چشم از ستاره، از لبخند، از هستی بی انتها، از دوست برنمیدارم
نزاعی در درونم در نمیگیرد
با خویشتن آشتی؛ با هستی آشتی؛ و می دانم باید زیست
می دوم در انتهای رود..
سخن می گویم با پروانه محزون
جرعه آبی می فشانم بر گل
دستی میکشم بر چهره غمناک یک کودک
سلامی میکنم بر سهره رقصان، میان بادهای سرد…

من اینک با خویشتن دست در دست راه زیستن را تا شراب سرخ نیلوفر می پیمایم
آسمان زندگی آبی است، اما گاهی ابری و دلتنگ…
و من رازهای رنج هستی را تا ابد در سینه خواهم داشت
.
.
برای تو، برای من، زندگی اکنون و اینجاییست
راه خویش را هموار خواهم کرد
در شب سرد زمستان، کنار هیزم پر آتشی دست هایم را گرم خواهم کرد
دمی با خود حرف خواهم زد
خسته ام؛ اما در گرمای مهربانی خستگی را فراموش خواهم کرد
میدوم تا پشت هیچستان
میدوم تا پشت هیچستان، تا بیابم روشنایی را
و یادم هست طوفان، شمع درونم را گاهی خاموش خواهد کرد
میرم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
میرم تا عمق برفهای مانده در گرمای تابستان..
در رودخانه لحظه های ناب، شنا خواهم کرد
و اقیانوس زمان را با قایقی راه خواهم رفت
میروم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
اما..
شکسته استخوان صبر در گلوی لحظه های بیقرار من
بارش بی وقت؛ بی پایان
سبزهای زرد در صبح پاییزی
و خوابی آشفته از انکار؛

مسافر خسته از این راه، تن اش مجروح یک فریاد
سنگین کوله بار یک نگاه سرد بر دوشش، دست های یخ زده..
آتشی از دور میخواند مرا
در نگاه گرم یک گنجشک، گرم خواهم کرد دست هایم را
راه خواهم رفت با پاهای مجروحم،
دست در دست یک مهتاب، ماه را از دور می بوسم
و لبخند اقاقی را می نوشم
کنار دوست لبخند خواهم زد

جهان از پنجره، کوچک ولی زیباست
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند

سخن کوتاه باید کرد
زندگی سنگلاخی ست
راه سخت و دشواریست
ولی گلهای روییده به زیر سنگ
و لبخند زیبا و گرم آفتابم هست
سایه ای، کتابی، چای و دوستی هم هست
و شعری با صدای نرم یک آواز..

زندگی زیباست.. زیبا
از رنجهایش هراسم نیست
پایکوبان با درخت سرو، آرام در کنار جوبیار روشن بودن، خواهم زیست
و چشمان در انتظارم را از امید برنخواهم داشت
برنخواهم داشت..

…و این تنها بخشی از سمفونی رهایی است..
© محبوبه موحددوست | رودخانه
زمستان ۱۳۹۳

جمله های روزانه..!

سال ۹۱ بود، آن روزها گستره پلتفرم های موبایلی مثل امروز نبود و پیام رسان موبایلمان تنها به اس ام اس محدود می شد. آن روزها هنوز تلگرام و واتس آپ و… متولد نشده بودند و از فورواردهای انبوه خبری نبود. به یاد می آورم روزهایی را که با استفاده از همان سیستم اس ام اس ابتدایی، به دوستانم جملات روزانه ارسال می کردم. هر روز؛ این جملات را برای کل لیست دفترچه موبایل ارسال می کردم. جملات روزانه در دنیای بدون فوروارد و هیاهو برای دوستان و آشناهایم ارسال می شد و توقعی هم برای لایک و سپاس نداشتم! تا آنجایی که به یاد می آورم، جملات تا شماره ی ۲۰۰ الی ۳۰۰ هم رسید.

شکل و شمایل جملات هم به اینگونه بود:
جمله شماره ۴۹: امروز اولین روز از بقیه ی روز شماست…
جمله شماره ۵۰: جای کار بیهوده و سخت، هوشمندانه کار کنید..
.
.
جمله ۱۷۸: دنیا از دایره ساخته شده است و ما فقط به خط فکر می کنیم..

ارسال جملات روزانه تا روزی ادامه داشت که موبایل داشتم! روزی بر حسب اتفاق موبایلم را از دست دادم و تا ۶ ماه حتی به تجدید خرید خط ارتباطی فکر نکردم. ۶ ماه را بدون موبایل و خط همراه گذراندم. و بعد از آن که به اصرار دوستان و آشنایان خط ارتباطی تهیه کردم، تا ۲ سال موبایل نداشتم و همه ارتباط ام از طریق تبلت بود. به همین خاطر جملات روزانه دیگر ارسال نشد!

و امروز تصمیم گرفته ام ارسال جملات روزانه را باز آغاز کنم. و البته این بار از طریق وبلاگ. همین وسط، توی کادر سبز رنگ! هر روز یک جمله ی روزانه قرار می گیرد و لیست جملات روزانه نیز در پستی جداگانه بایگانی می گردد. جملات را هم از شماره ۳۵، بازآغاز می کنم به نیت ۳۵ روزی که از آغاز سال ۹۷ می گذرد.

جمله های روزانه را دوست دارم. همین که لبخند را بر لبانم، امید را در دلم و اندیشه را بر ذهنم می آوردند برایم کافی است.
و خوش حال تر می شوم وقتی لبخند و امید و اندیشه بر ذهن و دل و لب های دوستانم هم می نشیند.

صفحه بایگانی جملات روزانه: در حال به روز رسانی..

چارلز بایکوت و تلگرامِ این روزهای ما!

این روزها که بساط فیلترینگ و اعتراض و پشیمانی و دعوا و جیغ و داد برپاست، همچنان در کناره ای نشسته و به امور خویش مشغولم، گاهی هم سَرکی می کشم و به دعوای زرگری این و آن نظر می افکنم و از سوز دل می نویسم.
بگذریم…
در روزهایی که با شمارش معکوس فیلتر پیام رسان تلگرام، سر خود را گرم کرده بودیم، به عینه می دیدم که مردم عزیز سرزمینم، که همیشه به همه چیز معترض اند، حتی به خودشان و حتی به اعمالی که تصمیم گرفته اند و به سرانجام رسانده اند(!!) ایستاده و گاه نشسته و گاه سینه خیز، منتظر فیلتر تلگرام بودند. حتی بسیاری هم به استقبال فیلترینگ رفته بودند و از دو سه هفته قبل، از مکان جدیدشان که کوچ خواهند کرد سخن می راندند. و اینکه بعد از اجبار رفتن به سروش چه کنند! یا اینکه اصلا کجا را جایگزین تلگرام قرار دهند؟!
در میان این جر و بحث ها یاد روزی افتادم که با کلمه ی بایکوت(Boycott) آشنا شدم! و آن ماجرای بایکوت شدن آقای بایکوت؛ در راه مبارزه و اعتراض مسالمت آمیز مردم شهری برای بر آورده کردن خواسته هایشان.

در اینجا نیک می دانم به بازگویی این ماجرا بپردازم:
در سال های ۱۸۸۰ که نزاع زمین در ایرلند شکل گرفته بود، “چارلز بایکوت” مباشر یکی از ملاکان با نفوذ به نام “لرد لرن” و از ملاکان به نام و همچنین منفور در آن زمان به شمار می آمد. آن دوران قطحی بیشتر بخش های ایرلند را فراگرفته بود و مردم از گرانی اجاره بهای زمین ها به او اعتراض کردند و خواستار کاستن از اجاره بها شدند ولی بایکوت نپذیرفت، و حتی تصمیم به اخراج ۱۱ مستاجر از زمینهایشان به خاطر نداشتن توان پرداخت اجاره بها، گرفت؛ مردم محلی تصمیم گرفتند به جای مبارزه ی توامان با خشونت، او را طرد کنند؛ هرگونه داد و ستد و معاشرت با او از سوی مردم ممنوع شد، به طوری که حتی پستچی نیز نامه ها و بسته های او را تحویل نمی داد و هیچ کارگری برایش کار نمی کرد. عملکرد یکپارچه ایرلندی‌ها (در عین فقر و نداری، و استقامت آنها) به این معنا بود که چارلز بایکوت نمی‌توانست کسی را برای درو در مزارع اش استخدام کند! در نهایت ناچار شد ۵۰ کارگر را از جایی دیگر استخدام کند و با اسکورت ۱۰۰۰ پلیس و سرباز به منطقه بیاورد تا محصولش را درو کنند؛ اگرچه هیچ رفتار خشونت‌آمیزی ازکسی سر نزد، ولی هزینه ی این کار در نهایت بسیار بیشتر از ارزش محصول برای چارلز بایکوت تمام شد. چارلز بایکوت که در جریان این عمل منزوی گشته بود و متحمل زیان و خسارت بسیار شد.
پس از اتمام درو نیز طرد اجتماعی چارلز بایکوت به شکل موفقیت‌آمیزی ادامه یافت. در عرض چند هفته، نام «بایکوت» همه جا شنیده می‌شد. تا جایی که روزنامه تایمز در شماره نوامبر ۱۸۸۰ خود از این کلمه به معنای
منزوی ساختن سازمان‌یافته استفاده کرد.

حالا بیاییم چند قرن این طرف تر تاریخ و به جغرافیای کشور خودمان برگردیم. بی شک شما هم همین سوالات به ذهنتان خطور خواهد کرد، که چرا مردم سرزمین من یا تن به هر چیزی می دهند، یا رویای قیام و تغییر یک شبه در سر دارند؟

اصلا بیاییم کمی جزئی تر شویم و به همین موضوع داغ این روزها، “تلگرام باشد یا نباشد” متمرکز شویم. چرا دوستانمان یا به دنبال جایگزینی برای تلگرام می گشتند و یا در رویایشان به قیام می اندیشند؟

چرا وقتی آموزش و پرورش بخش نامه می دهد که استفاده از تلگرام ممنوع است، همه می گفتند باید بریم سروش؟!!! اصلا یک سوال دیگر؛ اگر جایی با شکل و شمایل تلگرام وجود نداشته باشد، درس و مدرسه تعطیل می شود که پس چون تلگرام نیست بریم سروش؟!!! اصلا فرض کنید از همان اول تلگرامی وجود نداشت، و یا کمپانی خصوصی تلگرام دلش خواست کلا تلگرام را تعطیل کند، آن وقت چه؟!

آیا باید بعد از فیلتر تلگرام کل فضای دیجیتال ایران تعطیل شود؟ آیا دیگر مراودات اجتماعی ای وجود نخواهد داشت که در طنز یا جدی به خود می گوییم پس باید به سروش مهاجرت کنیم چون اینها می خواهند؟!

آیا تنها پیام رسان ها برای به اشتراک گذاری جزوات دانشجویان وجود داشته و دارند؟ آیا سرویس هایی مثل گوگل و یاهو فاقد ایجاد گروه هایی برای این امر می باشند؟

اصلا چرا اگر تلگرام فیلتر شود دنیای دیجیتال ما باید بمیرد و یا تن به اسارت دهد؟!

هنوز تلگرام فیلتر نشده است، شاید فیلتر شود، شاید هم فیلتر نشود؛ به هر حال، بیاییم این روزهای تهدید را به فرصت تبدیل کنیم. فرصتی برای باز اندیشیدن؛ فرصتی برای جستجو کردن و شناختن دنیای دیجیتال؛ فرصتی برای گفتگو با خود و شناسایی خود در این دنیا؛ و پاسخ به این سوال که من کجای این دنیا ایستاده ام. فرصتی برای آشنایی با حق و حقوق و رفتار دیجیتال، و اینکه آیا در این دنیا، اجباری باید باشد؟ و اگر یک شبکه فیلتر و یا بسته شد، چه باید کرد؟

و فرصتی برای یادگیری چگونگی اعتراض به آنهایی که هنوز با این دنیا آشنا نیستند و از بی سوادی ما می خواهند استفاده کنند! کاش به جای ساختن جوک و یا جمع کردن بساط برای مهاجرت به تبعیدگاه، با خود و با همدیگر عهد می کردیم که به فلان پیام رسان کوچ نکنیم. بایکوت کنیم. بایکوت همگانی مسالمت آمیزترین و اثر بخش ترین راه مبارزه با آن چیزی می تواند باشد که نمی خواهیم.

این نوشته را همین جا به پایان می رسانم، این نوشته از آن دسته نوشته هایم است که از هر جایی سخنی راندم، طرحی کلی است، یک اشاره است، یک جرقه ای در ذهن.

پی نوشت: در مورد این پرسشی که مطرح شد:
«حالا بیاییم چند قرن این طرف تر تاریخ و به جغرافیای کشور خودمان برگردیم. بی شک شما هم همین سوالات به ذهنتان خطور خواهد کرد! که چرا مردم سرزمین من یا تن به هر چیز می دهند، یا رویای قیام و تغییر یک شبه در سر دارند؟»
به نظرم کتاب “چرا ملت ها شکست می خورند؟” در راه رسیدن پاسخ به این پرسش می تواند راهگشا باشد.

 

رعایت اتیکِت تا چه اندازه حال مرا خوب می کند!

چند ماه پیش مجموعه صوتی اتیکت متمم (محمدرضا شعبانعلی) را گوش دادم. راستش را بخواهید تا آن روز مفهوم اتیکت را نمی دانستم با اینکه این کلمه را این طرف و آن طرف شنیده بودم.

بعد از گوش دادن به دو فایل از چند فایل اتیکت متوجه شدم که چه آداب و اصول رفتاری ساده ای که رعایت نمی کنیم! آداب و اصولی که اصلا به آنها توجهی نداریم ولی رعایت کردن آنها تا چه حد می تواند در سلامت و آرامش جامعه، به ما کمک کند.

محمدرضا شعبانعلی: “اتیکت(etiquette)، مجموعه آداب و اصول و قواعدی است که کمک می‌کند در محیط کار و زندگی، در فضای حقیقی و مجازی، در مذاکره و نمایشگاه،‌ در مهمانی‌ها و میزبانی‌ها، تصویری مثبت از خود برای دیگران بسازیم و کمک کنیم که حضور ما، تاثیری مثبت بر فضای جمع داشته باشد. اتیکت را شاید بتوان شکلی از اخلاق مدرن دانست. شاید هم روشی برای تاثیرگذاری مثبت بر مخاطب. به هر حال، بسیاری از ارتباطات و مذاکره‌های ما، نه به خاطر یک اشتباه‌ بزرگ و عجیب، بلکه به خاطر اشتباه‌های کوچک و ساده‌ از بین می‌روند. اشتباه‌ها و نکاتی که عادت نکرده‌ایم به آنها توجه کنیم.”

مثلا وقتی روی پله برقی هستیم، سعی کنیم در گوشه سمت راست بایستیم تا مسیر برای کسانی که عجله دارند باز شود، و یا اینکه در دنیای دیجیتال به فردیت هم احترام بگذاریم و بدون اجازه، دیگری را در گروهی عضو نکنیم.

به شخصه وقتی این آداب اجتماعی “اتیکت” را رعایت می کنم، احساس بهتری در برخورد با دیگران و جامعه دارم و حتی در جاهایی کارم بهتر راه افتاده است و از احترام بیشتری برخوردار شده ام!

بگذارید خاطره ای از یک اتیکت برایتان بازگو کنم:
روزی برای کاری اداری به اداره ای رفته بودم. برای تشکیل پرونده و آغاز بروکراسی اداری، برای گرفتن فرمها به اتاقی رفتم، فرم ها را تهیه و به اتاق مسئول رسیدگی بازگشتم، صفی از ارباب رجوع بود، در گوشه ای از صف ایستادم و بدون تنه زدن به این و آن منتظر ماندم تا نوبتم شود. آن آرامش و گوشه ایستادنم فردی را بر آن داشت تا با تنه زدن جلو رفته و به جای من بایستد “به صف بزند” و پرونده اش را راه بیاندازد. مسئول آنجا که نظاره گر این حرکت بود در طول رسیدگی با ایشان برخورد خوبی نشان نداد و حتی در حین کار به ایشان گفت زود باشید، شما جای این خانم آمده اید و سریع  و بی حوصله پرونده اش را رسیدگی می کرد (که البته این رفتار هم درست نبود به نظرم). وقتی به من رسید با متانت رفتار کرد و همه سوالات مرا جواب داد و حتی خداحافظی گرمی نیز با او داشتم.

این رعایت اصول اجتماعی و آرامشِ من در آن روز، به من آموخت که مهم نیست کارت راه بیافتد- چرا که اگر قانونی باشد دیر یا زود راه می افتد!- مهم این است که چگونه راه بیافتد.

به من آموخت که اگر آرام و متین در جایت بایستی، توجه ها را بیشتر به خود جلب می کنی تا اینکه به قولی زرنگ بازی در بیاوری!

اصلا بیاییم یک آن از نگاه مرد مسئول در اداره، به ماجرا نگاه کنیم؛ قطعا او به عنوان یک ناظر متوجه می شود که تو به صف میزنی و می خواهی زرنگ بازی در بیاوری و حتی اگر توی دلش بگه “ای ول چه زرنگه” ولی قطعن رفتارش نسبت به تو افت پیدا می کنه!

صف؛ به نظرم در جامعه ی امروز، بالاترین اتیکت ها را می طلبد، و رعایت آداب اجتماعی در صف بودن، فرهنگ و منش و اصالت انسان را می رساند. حالا چه صف نانوایی، چه صف یک ثبت نام ساده و یا خرید اینترنتی!

چه خوب می شود اگر اتیکت مدیر بودن را بیاموزیم، و کارمند بودن را! همچنین اتیکت چگونگی احقاق حق کردن ها را! که به نظرم اگر چنین کنیم جامعه ای آرام و شاد، آزاد و بی تنش خواهیم داشت.

در آخر بیایید با هم به چند پرسش زیر پاسخ دهیم:

– تا به حال چند مرتبه شده که شخصی در جمعی، از فرصت استفاده کرده و در جهت رفع عقده حقارت اش شما را به باد انتقاد بگیرد؟
– تا حالا چند بار شده در پیام رسان های اجتماعی، بدون کسب اجازه، شما را در گروهی اضافه کرده اند و شما ناراضی و معذب شده اید؟
– تا به حال چند بار پیش آمده، در صف عابر بانک، شخصی با پرداخت انبوهی از قبض ها، شما را که برای گرفتن تنها ۲۰ هزار تومان پول به عابر بانک رفته اید، بیش از ۱۵ دقیقه معطل کرده است؟
– تا به حال چقدر پیش آمده، مدیر بخش شما، در جهت بزرگ نمایی کارهایش، و یا حسادت، شما را خار و ضعیف نشان دهد؟
– تا به حال چند بار در مسیر آمبولانس و یا ماشین آتش نشانی بوده اید و توجه نکرده اید؟
– تا به حال چند بار بدون مجوز، از پرینتر محل کارتان برای پرینت های شخصی استفاده کرده اید؟
– تا به حال چند مرتبه کودکتان را نزد دیگران دعوا و حقیر کرده اید؟
– آیا تا به حال بدون در زدن به اتاق دیگری رفته اید؟
– تا به حال چند مرتبه بدون هماهنگی با میزبان، به مهمانی رفته اید؟

آیا می دانستید همه ی این موارد، آداب و رسوم و رفتار و منش هایی را (اتیکت) می طلبد تا زندگی در کنار دیگران امن تر، سالم تر و شادتر باشد؟

خوشنود می شوم اگر شما هم مواردی را می شناسید که باید در آن اتیکت هایی را رعایت کرد، با ما در میان بگذارید تا بتوانیم بهتر از همیشه با یکدیگر وقت بگذرانیم.

پی نوشت یک: پیشنهاد می کنم مجموعه فایل های صوتی مربوط به اتیکت سایت متمم را نیز بشنوید.

سایت متمم در روز نوشته های محبوبه موحددوست

پی نوشت دو: تصمیم گرفته ام با برچسب “اتیکت”، هر بار با اتیکت تازه ای آشنا شدم و یا آداب و اصول رفتاری که تا به الان رعایت نمی کنم را رعایت کردم، در به روز رسانی هایم داشته باشم.

نسیمِ سر راهم..

دیروز در مسیر پیاده روی روزانه، روی نیمکت پارک، به یک سررسید برخوردم، نوشته ی روی کاغذی که رویش گذاشته شده بود نظرم را جلب کرد؛ نوشته بود: “بخونش، این منم که پر از دردم”. چون هنوز تایم پیاده روی تندم تمام نشده بود، از آن نوشته و کاغذ رد شدم. ولی در طول مسیر، تمام فکرم پیش آن نوشته بود، با توجه به اینکه مساحت پارک بزرگ است، بعد از بیست دقیقه، دوباره به همان جا رسیده و با خود گفتم باید بنشینم بخونم و خدا خدا کردم هنوز باشد. سرعت و نفسم را متعادل کرده و آرام آرام به نیمکت نزدیک شدم. هنوز سررسیدها آنجا بود، به همراه همان نوشته رویش؛ دو سررسید بود، یکی سال ۹۵، و یکی سال ۹۶. سررسید اولی را باز کردم و ورق زدم. در کل فقط یکی دو نوشته ی مشوش در آن بود. سررسید دوم هم فقط یک نوشته! نشستم و شروع به خواندن کردم. دلم لرزید، عجیب بود، و عجیب تر اینکه در مسیر و در روی یک نیمکت در پارک گذاشته شده بود با نوشته ای که تشویق به خواندن می کرد. از نوشته ها عکس گرفتم تا سر فرصت بتوانم دقیق تر بخوانم. بلند شدم و سررسیدها را همان جا رهایشان کردم و به دویدن هایم ادامه دادم، اما این بار با ذهنی انباشته از ذهنِ دیگری!

تمام مسیر، حس و حال نویسنده آن نوشته ها از ذهنم بیرون نمی رفت.
با خود گفتم امروز را باید در سمفونی واژه ها بنویسم و سرعتم را زیاد کردم، تا هر آنچه کژی است از من دور بیافتد!

بخشی از نوشته های آن سررسید:

۱ آذر ۹۵: سلام ]نام خط خورده بود![ خوبی؟ الان می خوام یه نامه ای بهت بنویسم. بعد از این همه سال که برات برنامه نوشتم الان میخوام بهت نامه بنویسم. میخوام باهات حرف بزنم. میخوام باهات درد دل کنم و راستی احساس میکنم دلم چرکی شده و اونقد زنگار گرفته که دیگه چی بگم. دیگه خسته شدم دلم می خواد حرکت کنم. خیلی وقته یه جای ثابت ایستادم. انگار توی یه مرداب گیر کردم و هر روز فروتر میرم. تا جایی که حال و حوصله حتی راه رفتن با خودمو ندارم. از بس که برنامه ریختم و عملی نشد حالم داره به هم میخوره. ولی هنوز هدف دارم، ولی واقعن حوصله به خرج نمی دم. و هر روز حالم بدتر و بدتر میشه. امروز اول آذره، و صبح زود از خواب پاشدم. اما هنوز بدنم خسته است. در کل خسته ام. خیلی خسته ام و اصلا هیچ کاری نمیکنم. اصلا روحم خسته اس. آخه می دونین روح آدم که خسته باشه جسم اش هم خسته است……”

بعد از کلی آه و ناله نوشته که: “امروز دوشنبه اس به نیت اینکه اول آذره شروع میکنم. الان میرم حمام. از حمام که اومدم دوباره می نویسم.”

بعد صفحه بعد دوباره نوشته: “هنوز آب داغ نشده. برای همین حمام نرفتم. الان یه لیوان شیر خوردم و یه تصمیم بزرگی گرفتم. بزرگترین تصمیم. این تصمیم خیلی بزرگیه. خیلی بزرگه. بیش از حد بزرگه. باید اون رو فراموش کنم. باید هر دو روز یه بار هم برم حمام. باید برم خرید. باید ترک گذشته کنم…..”

و چند تا از تصمیم هاش رو با جزئیات بیشتری نوشته بود که زیاد اند و از حوصله ی وبلاگ من خارج. میرم سراغ تاریخ بعدی:

۱ بهمن۹۵: سلام… داری چیکار می کنی با خودت. با زندگیت. همین الانم اوکی هستی. ببین داری کار میکنی. دست کم نگیر خودتو. به کارت بچسب. مث آدم های بزرگ هم باش. افق بلندی داشته باش. افق روشنی داشته باش. تو ارزشت بیشتر از این حرفاس. چرا تصمیم ها رو اجرا نکردی. دوباره برنامه ریختی و گند زدی بهشون. چرا آخه؟ از امروز شروع کن. از امروز پاشو.

در این جا هم دوباره تصمیم ها رو لیست کرده بود.

تاریخ ۲۵ مهر ۹۶:  چرا یکی از تصمیمامم اجرا نکردم. ای خدا. آخه چرا. چرا… این چه زندگیه. چرا عملی نمیکنم. دارم میمیرم دیگه از دست خودم..

در این سررسید(۹۶) فقط همین نوشته شده بود و بقیه صفحه ها هم خالی بود و گاهی خط خطی کرده بود.

بعد از خواندن این نوشته ها، دلم خواست چند خط برای این دوست نادیده که حتی جنسیت اش را نمی دانم، (زیرا اسم اش را خط خطی کرده بود) بنویسم.

نامه ای به نسیم سرِ راهم!

سلام دوست نادیده ام. امیدوارم احوالت خوب باشد، امیدوارم درد و غم استهلاک زمان و زمانه را نداشته باشی، امیدوارم ذهن و دلت، از خودت ناامید و رنجور نباشد، که دردناک ترین روزهای انسان، روی برگرداندن و جدایی از خویش است. امیدوارم تنها باشی، اما نه از خود. امیدوارم هنوز خود را دوست بداری، و دلت برای خودت بتپد و خودت را با تمامی اشتباهات و بی وفایی هایت ببخشی، خودت را دوست بداری، مثل مادری که حتی فرزند قاتلش را هنوز دوست می دارد. آرزو نمی کنم دنیا بر وفق مراد تو بچرخد، که نمی چرخد؛ حتی اگر هم بچرخد، آرزو نمی کنم که نور امید یکهو در چشم و دلت برق بزند که قطعا برق زدن های این چنینی، زود به خاموشی می گرایند. تنها دعا و آرزویم این است که خودت را دوست بداری و قلبت از تو تنها نباشد.

می دانی دوست خوب؛ این نوشته ات درس بزرگی به من داد، و یقینا به دوستانی که این نوشته را می خوانند، این که بدون تاریخ زندگی کنیم و بدون امضا! این که خود را در حصار برنامه ها نگذاریم. این که اینقدر بر خود سخت نگیریم و فقط حرکت کنیم. خود را ملامت نکنیم، حتی اگر برنامه ای نوشتیم و به آن وفادار نبودیم خود را شلاق نزنیم!

این پیام را برای من آوردی، که هرگاه سرخوشیم و انرژی مثبتِ (انگیزشی) حرکت داریم، شاد و خوشحالیم و یا نوشته ای انگیزشی از جایی خوانده ایم که جرقه ای در ما زده است و قدرتی در بازوانمان، آنچنان که احساس کردیم می توانیم کوه را تکان دهیم، به تکان دادن کوه تصمیم نگیریم. بگذاریم تا احساساتمان فروکش کند، بعد جلوی آیینه بایستیم و صادقانه با خود بگوییم که آیا من توان جابجایی سنگ ریزه ای از این کوه را دارم یا نه!

این پیام را برای من آوردی، که فقط من نیستم که به خود وفادار نمانده ام! برنامه ها و نقشه ها چیده و وفای به عهد نکرده ام! به من آموخت که خود را ببخشم و به دنبال چرایی ماجرا بروم و از دانش و تجربیات آنهایی که توانسته اند وفای به عهد کنند یاری جویم.

می دانی دوست من؛ تو همین امروز که دست نوشته هایت را سر راه افراد قرار داده ای، کار بزرگی کرده ای! تو بخشنده ای؛ اشتباهات و خطاهایت را در سکوتِ قلم به ما هدیه داده ای تا ما هم یاد بگیریم می شود در سکوت با دیگری حرف زد نه در فریاد! می شود تجربیات را در مسیر دیگران قرار داد بدون هر گونه سر و صدا و منفعتی!

از تو ممنونم دوست نادیده ام. تو به من آموختی که چه دنیای غریب و زیبایی است، و می توان کسی را که نمی دانی کیست و حتی از جنسیتش خبر نداری با عمق وجود دوست داشت و به آن مهر ورزید.

از تو ممنونم. از این که هستی. از اینکه فاصله ی من و تو به اندازه ی نگاه به مهتابی است که هر دو در آسمان می بینیم. و سرچی در گوگل که هر دو را به یک نتیجه می رساند (!) و یا ترندی از توئیتر که هر جای دنیا که باشیم یکی را می بینیم!

کاش تو هم خودت را دوست بداری…

دوست من؛ زندگی به من آموخته است که خواسته هایم را فقط حرکت کنم. حرکت؛ آن چیزی است که حالم را خوب میکند، حرکت آن چیزی است که با آن می توانم سمت و سوی مسیر را نیز بیابم. حرکت آن چیزی است که نشستن و خستگی درکردن هایم را معنی می بخشد؛ که گاهی بنشینم و با خود بگویم کجای مسیرم و از چه سمتی برم. و باز حرکت کنم.

و در همین لحظه، تنها آرزویم این است که کاش تو هم این مطالب را می خواندی، و کاش من هم می توانستم چونان تو که با من لب به سخن گشودی؛ با تو به سخن بنشینم.
دوست من، هر جا که هستی، قلب ات همراه و حافظ تو باد.

پی نوشت: قبل از اینکه این متن را در وبلاگ بگذارم، در برگه ای نگاشتم و بدون هیچ پاکنویسی آن برگه را در همان نقطه ای که سررسیدها دیگر در آنجا نبود، گذاردم. کاش دوست نادیده ام بخواند. اگر هم ندید و نخواند غمی به دل نیست. یاد و خاطره ی او را به دست نسیم می سپارم. باشد که برایم و برایش فرخنده باشد.
آمین
۹۷-۰۱-۳۱

حظّ لحظه ها..

از دیروز در راه تقویت عادت نوشتن، که در مسیر تقویت اندیشه و ذهن و قلم است، تصمیم گرفتم تقریبا هر روز بنویسم؛ و وبلاگم را به روز کنم.

کمی به عقب تر برگردیم؛ یک ماه قبل از شروع سال ۹۷، تصمیم ام بنا به “ترک عادت های نادرست” را عملی کردم، عادت هایی از قبیل: پرسه زنی بی هدف در شبکه های اجتماعی، حرف زدن قبل از شمرده شمرده گوش دادن، نیمه کاره رها کردن کتابها، بار گذشته را بر دوش کشیدن، غرق شدن در جدل های سیاسی روز با انسانهایی هیجان زده، بدون نتیجه و راهکار و…. در آستانه آغاز سال نو، تقریبا در ترک این عادت های مضر، موفق شده و توانستم به صورت عملی بخش بزرگی از آنها را به کنترل خود در آورم.

با شروع سال ۹۷، تلویزیون و اخبار را نیز کاملا کنار گذاشتم و فقط در مواقع شام و نهار است که نگاهی هم به تلویزیون می اندازم، چون روشن است و خاموش کردن آن دست من نیست! و در حقیقت هیچ‌گاه نشده است تلویزیون را در حضور دیگران خاموش کنم، زیرا به نظرم دیگران نیز حق انتخاب و تصمیم گیری دارند؛ ولی وقتی تنها هستم تلویزیون همیشه خاموش است.

این یک ماه اول سال ۹۷ را نیز به تقویت عادت هایی مثل پیاده روی روزانه، سه تار و کتاب خواندن پرداختم؛ و به طرز قابل قبولی در طی یک ماه توانستم تصمیم ام را در این زمینه نیز عملی کنم. و امروز که یک ماه از سال ۹۷ می گذرد، به طور نسبی از خودم راضی هستم و امیدوارم این رضایت تداوم داشته باشد.

برویم سر اصل مطلب؛ داشتم می گفتم که از دیروز برای تقویت اندیشه و ذهن و قلم، تصمیم گرفته ام هر روز بنویسم و وبلاگم را به روز کنم، و البته امیدوارم این به روز رسانی ها برای حال و هوای شما نیز خوش بیافتد و ارزش افزوده ای برایتان داشته باشد.

البته قطعا خود را درگیر موضوعی خاص نخواهم کرد، ولی چون این تصمیم در برنامه ای بلند مدت است نمیخواهم صرفا به خام نویسی بپردازم، نوشته هایی صرفا برای نوشتن، و بدون محتوا! و البته برای منظم تر شدن نوشته ها و توجه داشتن به مخاطبین بر خود لازم می دانم وبلاگ از دسته بندی ها و برچسب های مناسب و منظم برخوردار باشد، تا هر کس با توجه به میزان وقت و حوصله و علاقه ای که دارد، موضوع و مطلب مورد نظر خود را انتخاب و دنبال کند. به عنوان مثال در نظر دارم از برچسب هایی مانند “احوالات شخصی” برای نوشته های شخصی و شرح و بسط حال و هوای روزانه ام استفاده کنم؛ و یا برچسب های “معرفی کتاب”، “معرفی فیلم” و غیره داشته باشم، تا با استفاده از آنها علاقه مندی ها جدا شود و شما توانید به راحتی تصمیم بگیرید کدام نوشته را بخوانید و کدام را نخوانید.

ان شاالله در آینده ای نه چندان دور نیز، پستی مستقل برای شرح برچسب ها می نویسم و در آن توضیح می دهم که هر یک از دسته بندی ها به چه موارد و موضوعاتی اختصاص داده شده است.

قالب وبلاگ را نیز با توجه به همین امر کمی تغییر داده ام تا آسان و سریع به هر آنچه در نظر دارید برسید.
بخش اسلایدر “تازه ها” را برداشته ام و نوشته های پیشین را به صورت لیست وار در ساید بار وبلاگ (آن گوشه سمت چپ) قرار داده ام. لیست برچسب ها و دسته بندی ها نیز همانجاست.

در کل به نظرم در وبلاگ نویسی نباید وسواس به خرج دهیم که مخاطب دقیقا چه می خواهد، و نوشته هایمان بر اساس فکر و اندیشه و سلیقه ی مخاطبین باشد، زیرا هر شخص سلیقه و دلخواهی دارد، فرض کنید دست کم ۲۰ دوست، مطالب شما را دنبال کنند، ۲۰ اندیشه و سلیقه، اگر بخواهیم وسواس به خرج دهیم که دقیقا اهداف دیگران را دنبال کنیم، به نظرم به خود و دیگران صدمه وارد میکنیم و مخاطبین و دوستانمان را نیز از دست می دهیم. آنها آمده اند تا بازتاب اندیشه و ذهن من را بخوانند نه هر آنچه خود می خواهند را!!

و البته احترام به مخاطبین می تواند این باشد که چیدمان مطالب در وبلاگ جوری باشد که مخاطبین به راحتی بتوانند در میان نوشته هایمان آن نوشته ای می پسندند را انتخاب کنند؛ و از این راه وقت و حوصله ی آنها را در نظر بگیریم.

امیدوارم بتوانم هر روز “سمفونی واژه ها” را به روز کنم و روزهای خوب و خوش و با ارزشی را در کنار هم بگذرانیم. با دوستان تازه و نابی آشنا شوم و من هم از شما بیاموزم و بیاموزم.

جاناتان مرغ دریایی


به لیست کتابهایم نظری افکندم، کتاب “جاناتان مرغ دریایی” آن بالا بالاها نشسته بود و انگار دلش پرواز می خواست، در حال و هوای بهاری باز خواندمش و پروازش کردم!
کتاب “جاناتان مرغ دریایی”، کم حجم و پر مغز؛ و مناسب برای هدیه دادن و هدیه گرفتن. بعد از پرواز در سطر سطرش، نیک دانستم کمی در مورد این کتاب بنویسم:

• جاناتان مرغ دریایی
• اثری از ریچارد باخ
• مترجم لادن مستوفی

کتابهایی هستند که باید در گذر زندگی خوانده شوند.. “جاناتان مرغ دریایی” از این دسته کتابهاست. کتابی کم حجم اما بزرگ، که داستان زندگی مرغ دریایی کوچکی به نام جاناتان است که مث بقیه مرغ دریایی های سرزمینش فقط به غذا فکر نمیکرد.

او روزها و شبها پرواز می کرد و می خواست به اوج خواسته اش “پرواز” برسد، پدر و مادرش شبانه روز در گوشش می خواندند: جاناتان پرواز برای تو آب و نون نمی شود و ما به وجود آمده ایم تا بخوریم و بیاشامیم و زندگی یعنی همین! و پروازمان هم وسیله ای برای همین هدف است..

“اغلب مرغان رنج آموختن پرواز را در حدی فراتر از یادگیری ساده ترین حقایق به خود هموار نمی کنند. می آموزند که چگونه از ساحل به سوی غذا پرواز کنند و چگونه باز گردند. برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد، اما برای این مرغ دریایی آنچه که ارزشمند بود پرواز بود نه غذا، بیش از هر چیز دیگر، جاناتان لیوینگستون عشق به پریدن داشت.”

آری، جاناتان به دور از حرفها و حدیثهای اطرافش پرواز می کرد و پرواز می کرد…

” .. و این زیباست که رها از هر اندیشه ای در تاریکی به سوی نورهای ساحل پر بگشاید..”

و همیشه با خود می اندیشید: “مهم تر از این در زندگی وجود دارد! به غیر از این آمد و شد پر تقلای کسالت بار کرجی های ماهیگیری دلیل دیگری نیز برای زیستن وجود دارد! ما قادریم خود را از اسارت جهالت آزاد کنیم. می توانیم خود را به عنوان آفریده هایی با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم. می توانیم رهایی یابیم! می توانیم پرواز را بیاموزیم.”

و روزی جاناتان به خاطر خواسته اش “پرواز”، از سوی مرغان دریایی طرد و از سرزمینش به مکان دوری تبعید شد و…

و روزی دیگر به بهشت پا نهاد، جایی که دیگران نیز بودند.. کسانی دیگر که روزگاران دور؛ مثل جاناتان طرد شده بودند و اینک در بهشت بودند..

جاناتان در بهشت نیز به تمرین خود ادامه داد و روزی رسید که سرآمد همه ی بهشتیان نیز شد.

و روزی رسید که جاناتان خواست به سرزمینش باز گردد. بهشت را ترک کند و به میان مرغان که از سویشان طرد شده بود باز گردد، به امید اینکه شاید جاناتان دیگری میان آنها باشد.

و بازگشت..

هیچ کس حق سخن گفتن با جاناتان را نداشت، با این حال مرغانی بودند که نیم نگاهی به او می انداختند (با اینکه کسی حق نداشت به یک طرد شده نگاهی کند..)

و اما.. روزی رسید که همراهانی پیدا کرد.

آنها کسانی بودند که “اهمیت نمی دادند که دیده می شوند یا نه. گوش فرا می دادند و کوشش می کردند که سخنان جاناتان مرغ دریایی را بفهمند. جاناتان از چیزهای خیلی ساده سخن می گفت. این که یک مرغ دریایی حق دارد پرواز کند، و آزادی طبیعت اصلی هستی اوست، و هر چیزی که علیه این آزادی عمل کند باید کنار گذاشته شود، حتی اگر تشریفات، خرافات و یا محدودیت در هر شکل آن باشد.

کتاب جاناتان مرغ دریایی، یکی از بهترین کتابهایی است که طی زندگی ام خوانده ام..

به حق کتابهایی مث جاناتان مرغ دریایی وجود دارند که من نخوانده ام، کتابهایی که باید روزی خوانده شوند، اگه کتابی از این قبیل در دست دارین حتما معرفی کنید، تا ما هم بخوانیم…

۹۵، ۹۶، ۹۷ و…

در دید و بازدیدها و پیام ها و گفتمان های نوروز، سعی کردم بیشتر شنونده باشم تا گوینده؛ سعی کردم بیشتر بشنوم، به گفتارها توجه کنم؛ البته نه از سر خوش و بش کردن؛ بلکه بشنوم و بعد از شنیدن، از غیظ و طمع و پچ و واپچ با دیگران خبری نباشد.!

در بین صحبت ها، و حتی پیام ها، به جز آن عده ی کثیری که با کینه و نفرت سر در این دیوار و آن دیوار می کوبیدند و از بدبختی “ملت” می گفتند و اینکه دیگه کار تمومه!! آن یک عده ی قلیل که سرشان به زندگی شان گرم بود؛ از برنامه های ۹۷ می گفتند، که چه تصمیم هایی گرفته اند، و واقعن شنیدنش لذت بخش بود، حتی اگر از نظر همدیگه یک تصمیمی اشتباه و یا مسخره بود؛ ولی همین که می دیدم در این بازار شام، کسانی هستند که برای سال ۹۷شان برنامه دارند، که این کار را بکنند و یا نکنند، برایم خیلی خوشایند بود، خیلی زیاد.

حتی یک نفر گفت: من احساس می کنم زیادی خوبم و گذشت دارم، می خواهم در سال ۹۷ دیگر اینقدر خوب نباشم! باز هم این تصمیم اش برایم جذاب بود. چون در آن امید و بهبود و نشاط و در یک کلمه “زندگی” موج می زد.

کسانی هم بودند که سال ۹۷، برایشان ادامه ی ۹۶ بود. نه شکایتی داشتند، نه دنیای جدیدی روبرویشان گسترده بود. ادامه ی یک راهی که از روز تولدشان شروع شده بود و تا حالا ادامه داشت و از الان به بعد هم ادامه ی همان..

اما این میان کسانی بودند که شنیدن آنها لذت بخش تر از دیگران بود و خواندنشان. کسانی که گفتند سال ۹۶ چه کردند و ریز به ریز و خط به خط از برخی کارهایشان یا خوشحال اند و بعضی جاها می گویند این کار را نکردم و بعضی جاها می گویند نباید این کار را می کردم. آنها در این مجلس یک سر و گردن بالاتر از ما روی بلندی ایستاده اند. به اینجا رسیده اند که می دانند چه کرده اند، چه می کنند و چه باید بکنند.

در این دید و بازدیدهای حقیقی و مجازی، بعد از گفتگو با این سه گروه، از خود پرسیدم: من جزء کدام دسته ام؟
– دسته ای که کمر به قتل حال و آینده خود و دیگران بسته اند، و گفتمان های عمومی شان از ناامیدی و پوچی و بدبختی است و اینکه وضع بدتر است! و با بی برنامگی به این و آن می تازند که جز بدبختی و بیچارگی چیزی وجود ندارد، اصلاحی در میان نیست، زندگی نمی کنیم و همه چیز رو به ویرانی است!

– دسته ای که برای ورود به سال شان هدف دارند، برنامه دارند، مشخص کرده اند چه بکنند چه نکنند، (حتی اگر در حرف باشد) انگیزه ی حرکت دارند و امیدوارند. به زندگی و خود نظر افکنده اند و نقطه بهبود می خواهند. و سال ۹۷ شان را دوست دارند متفاوت تر بگذرانند.

– دسته ای که هیچگاه آب از آب شان تکان نمی خورد. روزها و سال هایشان یکسان می گذرد و سال ۹۷هم دنباله ۹۶ است. نه خوشحال اند نه ناراحت. نه شکایتی دارند نه رضایتی. فقط روزگار می گذرانند… حالشان هم خوب است؛ خوشی شان را نمی دانم!!

– دسته ای که از سال قبل شان هم برنامه داشتند و اجرا کرده اند. گویا آنها هر روزشان نوروز بوده است و به هدفمند بودن عادت داشته اند؛ در گفتارهایشان، از برنامه های جدید نمی گویند، بلکه از رضایتمندی و یا اظهار نارضایتی از برنامه های قبلی شان سخن به میان می آورند. آنها شوق و ذوق هدفمند شدن ندارند، بلکه رضایتمندی هدفمند بودنشان را برای خود به ارمغان آورده اند.

عیدها می آیند و می روند، نوروزها با تمامی خوبی و انرژی و شور و شوق شان به ۱۳ می رسند و تمام می شوند. روزهای پر هیاهوی آخر سال، چند روزی بیش نیست! روزهای خاموش و ساکت و بی هیاهوی سال می گذرند و می گذرند و می گذرند… این که چگونه می گذرند، دست ماست. و زندگی نیز از ماست که بر ماست.

پی نوشت یک: الگوی سال ۹۷ ام را نرگس کلباسی قرار داده ام. پشتکارش را، و تعهد به خودش و راهی که انتخاب کرده است.

پی نوشت دو: تِم سال ۹۷ ام را “نظم شخصی درونی” و “علم به انجام هر کار قبل از تصمیم به اجرا” گذاشته ام.
تِم سال را می توان همان گذاشتن یک نام برای سال دانست، مثل همان کاری که کشورها و سیاستمداران برای سال شان می گذارند، همان رسالت و چشم انداز. الگو و تِم امسال شما چیست؟

مکتبخونه! عیدی سمفونی واژه ها

عیدی دادن و عیدی گرفتن یکی از زیباترین رسم های رایج نوروز است؛ و معرفی یک صفحه ی خوب، یک لینک خوب، و یا حتی یک اکانت خوب از شبکه های اجتماعی، می تواند یک عیدی مجازی با ارزش برای دوستانمان باشد.
من نیز به رسم هر سال، روز اول نوروز، یک عیدی مجازی تلگرامی به دوستان تلگرامی دادم (معرفی کانال تلگرام داستان کوتاه انگلیسی) که خدا رو شکر مورد استقبال دوستان نیز قرار گرفت.

و اما عیدی مجازی امسال “البته با کمی تاخیر” برای دوستان و همراهانم در وبلاگ:
معرفی سایت مکتب خونه “رسانه دیجیتال آموزش مجازی”

سایت مکتب خونه، توسط چند تن از بچه های فعال دانشگاه صنعتی شریف راه اندازی شده، و هر روز پر و پا قرص تر از روز قبل به فعالیت خود ادامه می دهد و گسترده تر می شود.

در این سایت، کلاس های درسی دانشگاههای معتبر ایران، از جمله: دانشگاههای صنعتی شریف، امیرکبیر، دانشگاه تهران، با کیفیت خوب و استاندارد به نمایش گذاشته می شود و کاربران به صورت کاملا رایگان می توانند از کلاس های درسی معتبرترین دانشگاههای ایران بهره مند شوند.

در طرح “مکتب خونه پلاس” هم یک سری آموزش های آنلاین پروژه محور ارائه شده که شما می توانید دانش متناسب با کسب مهارت در کسب و کار را در آن پیدا کرده و با پرداخت هزینه از آنها استفاده ببرید.

کمی در مورد مکتب خونه:
فکر کنم سال ۱۳۸۷بود، که از طریق خواهر عزیزم با این سایت آشنا شدم، آن سالها تمامی کلاس های آموزشی مکتب خونه در حوزه ی علوم پایه و مهندسی و به دانشگاههای صنعتی شریف و امیرکبیر و دانشگاه تهران خلاصه می شد. و از سالهای ۹۲-۹۳ بود که کم کم کلاس های دروس مدیریتی و اقتصاد و همچنین کلاس های مربوط به دانشگاه علوم پزشکی دانشگاه تهران و چندین دانشگاه معتبر دیگر نیز به آن اضافه شد.

خوبی ویدیوهای آموزشی مکتب خونه به این است که ویدیوها از کلاس درس واقعی گرفته شده اند و شما در هر زمان و مکان که باشید، سر کلاس بزرگترین و معتبرترین دانشگاههای کشور نشسته اید و به صورت کاملا رایگان از آن بهره مند می شوید.
کیفیت ویدیو، و صدابرداری بسیار خوب و استاندارد است؛ دسته بندی ها، بسیار منظم و قابل استفاده می باشند، کلاس های متناسب با هر رشته و هر مقطع تحصیلی (کارشناسی، ارشد و دکتری) با دسته بندی از هم جدا شده و به راحتی می توانید به کلاس مورد نظر دسترسی داشته باشید.
در این میان، کلاس هایی هم به زبان اصلی هستند که می توانید از آن ها نیز استفاده کنید.

مکتب خونه را به چه کسانی معرفی کنیم؟
به نظرم همه می توانند از کلاس های مکتبخونه استفاده کنند، و تا می توانید مکتب خونه را به همدیگه معرفی کنید.
البته می توان دانشجویان علوم پایه و مهندسی را مخاطب اصلی این سایت دانست، همچنین دانشجویان و فارغ التحصیلان رشته های مدیریت و علوم اقتصادی هم، به مخاطبین اصلی این سایت اضافه شده اند، و روز به روز تمامی رشته ها و گرایش ها به آن اضافه می شود.

امیدوارم از مکتبـخونه بهترین استفاده را ببرید. در ضمن، چنانچه شما هم منبع یادگیری از این دست سراغ دارید به ما معرفی کنید، تا ما هم استفاده ببریم.
سالی سراسر خوبی و سلامتی، امید و حرکت برایتان آرزومندم.
با مهر
محبوب موحددوست
بهار نود و هفت

عید نوروز و انتقال هاست

سلام عزیزانم.
عید نوروز امسال مصادف شد با انتقال هاست روزنوشته ها.
هاست قبلی که از شرکت x گرفته بودم، با وجود اینکه سرعت بدی نداشت، ولی چند بار از سمت سرورشون قطع شد و اطلاع رسانی هم نمی کردند و مجبور می شدم با تلگرام پیام بدهم که هاست مشکل داره؟ و آنها هم بدون هیچ توضیحی، به “پیگیری می کنیم” بسنده می کردند. اعتمادم را از سرویس های آن شرکت از دست دادم و همیشه نگران بودم وبسایتم دوباره و دوباره قطع شود و من نفهیده باشم و شرمنده ی خوانندگان “سمفونی واژه ها” شوم. به همین خاطر عطایش را به لقایش بخشیدم و هاستم را به شرکتی دیگر انتقال دادم.

و این روزها، درگیر انتقال هاست و به روزرسانی مدیریت سایت با توجه به هاست جدید بودم، بنابراین این چند روز نتوانستم وبسایت را به روز رسانی کنم.

پی نوشت: در روزهایی که هاستم بدون هیچگونه اطلاع رسانی و حتی توضیحی قطع میشد، به عینه دیدم که شرکت های خدماتی، باید قبل از هر چیز به فکر رضایتمندی مشتریان خود باشند، زیرا تنها داراییشان، مشتریان هستند. متاسفانه، به تنها چیزی که اهمیت داده نمیشه مشتری و رضایتمندی مشتریان می باشد، امیدوارم در سال ۹۷، شرکت های ارائه دهنده ی خدمات به مشتریان، بیش از پیش به این امر توجه داشته باشند؛ همچنین مشتریان نیز، بعد از مشاهده ی بی تفاوتی و خدمات بد شرکت ها باید بلافاصله واکنش نشان دهند و خدماتشان را در جایی بهتر مطالبه کنند، تا شرکت ها همواره به فکر بهبود عملکرد بیافتند.

یاد تو افتادم…

الان داشتم توی روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی می چرخیدم؛ دل نوشته ای پیش رویم باز شد؛ بی مقدمه و اختیار، یاد تو افتادم؛ انگار که برای تو نوشته اند.

” دوست خوب، غمها را از بین نمی برد،
اما کمک میکند با وجود غم ها، محکم بایستیم.
مثل چتر خوب.
که باران را متوقف نمیکند، اما کمک میکند،
آسوده زیر باران بایستیم.”

مرسی دیانای عزیزم که بودی و هستی…

خاطره خیابان ها..!

چند وقت پیش بود که خیابان کارگر شمالی “امیرآباد” را به خیابان مصدق تغییر نام دادند. با اینکه برای دکتر مصدق احترام فراوانی قائل هستم و در دوران دانشجویی ویژه نامه ای هم برای سالروز درگذشت ایشان منتشر کردم (اگر چه مجوز پخش نگرفت!) و در هر شماره ای از نشریاتمان صفحه ای را به دستاوردهای این بزرگ مرد تاریخ ایران زمین اختصاص می دادیم؛ ولی از تغییر نام “کارگر شمالی” به “دکتر مصدق” سر ذوق نیامدم. نه به خاطر نام مقصد! بلکه آن خیابان را کارگر شمالی می خواستم. خیابانی که با آن خاطره ها داشتم و جزئی از تاریخ این سرزمین می دانستم.

راستی، تا به حال به این فکر کرده اید که با تغییر نام خیابان ها بر سر ما چه می آید؟ بر سر خاطراتمان؟ وقتی نام خیابانی که نسلی با آن خاطره دارد را عوض می کنیم انگار که آن خاطرات را در وجودشان می کُشیم!

خیابان ها، رویاهای ما هستند. در آن مکان با آن نام قدم زده ایم. سخن گفته ایم. لذت برده ایم و انبوهی از رویدادهای تلخ و شیرین را از آن به یاد داریم.

بی اختیار یاد زن ها و مردهایی افتادم که حین پرسیدن آدرس، به جای میدان امام یا نقش جهان، سراغ “میدان شاه” را می گرفتند، یا مثلا به میدان قدس، هنوز “طوقچی” می گویند!
امروز به آنها اندیشیدم؛ به زنان و مردان سرزمینم که هنوز به فلان محله شاپور می گوید و یا ژاله!
و با خود می گویم، مگر رویا و خاطره، بی مکان ممکن است؟

امروز با مصدق خواندن کارگر شمالی، به این باور رسیدم که تغییر نام خیابان ها، فقط یک کار ساده ی تغییر نام نیست، بلکه تخریب گذشته ی همه ی کسانی است که در آن جا زیسته اند و گذشته شان با آن نام گره خورده است.

شاید به همین علت است که هنوز کسانی میدان ها و خیابان های شهر را با همان نام هایی قدیمی یاد می کنند. این ها نه لجوج اند و نه با کسی خصومت دارند، این ها فقط می خواهند خودشان را در هیاهوی تغییر نام ها گم نکنند.

یکی دیگر از مضرات این تغییر نام ها را می توان، در از بین بردن منش و فرهنگی که در آن مکان، بوجود آمده و رواج داشته است، دانست. برای مثال لاله زار، برای همه ی نسل ها، تداعی کننده ی منش و فرهنگ روشنفکری و کافه هایی است که نویسندگان و روشنگران این مرز و بوم در آنجا روزگار گذرانده اند و سینه به سینه نقل شده است! نقل؛ تنها با اسم یک خیابان!!

آری! پدران ما از لاله زار خاطره ها بازگو کرده اند، از آن لبوفروشی های سر خیابان و سرمای سخت زمستان و کافه هایش روایت ها دارند. و از گرمای کافه ها و بزرگانی که در این کافه ها بودند. نام “لاله زار”، بدون هیچ پرده ای ما را به علوی ها، مینویی ها، آل احمد ها، هدایت ها، جمال زاده ها، عارف و عشقی و…. پیوند میدهد. و ما برای نسل دیگر از آنها نقل می کنیم.

باری؛ یادمان باشد که خیابان ها، رویاها و خاطرات ما هستند و پیوند محکمی میان گذشته و خاطرات و مکان ها و ساختمان و خیابان ها و کوچه ها است. مکان فیزیکی، از آن وقتی که با ما و سرگذشت ما پیوند می خورد، دیگر یک زمین سرد بی روح نیست. بلکه مکانی است که هستی ما را در خود جای داده است.

ای کسانی که خیابان ها، کوچه ها، بزرگراه ها، و اتوبان ها را یک شبه تغییر نام می دهید؛ این را هم در نظر بگیرید که تغییر نام و تخریب ساختمان ها، پروژه ای است که از ما خاطره زدایی می کند و انسان بی خاطره، یعنی انسان بی گذشته.
دست کم در هنگام تغییر نام خیابان ها و… بدانید که با گذشته ی ما چه می کنید.!

V E R O…ای همه شهوت رفتن!

V E R O… ای پر از شهوت رفتن!

دوستان عزیز؛ سلام!
یک سلامی هم به میهمانان متممی دارم، ممنون که این پست را میهمان من هستید. واقعیت اش این پست، کامل شده ی آن کامنتم در متمم است، کامنتی که آنقدر طولانی شد که به عنوان پست جداگانه به آن نگریستم.
خوش آمدید.
در این پست بر آنم که به شبکه ی اجتماعی vero بپردازم؛ بد نیست ماجرا را با روزی که با vero آشنا شدم، آغاز کنم.

قصه ی روزی که Vero را یافتم!
نام vero اولین بار در فیس بوک به چشمم خورد، در پستی با عنوان” آیا گوی رقابت را از اینستاگرام خواهد ربود؟”
سرچ اش زدم و در روز ۲۶ فوریه اپلیکیشن را نصب کرده و یک چرخی هم داخل اش زدم.
روزی هم که در اینستاگرام، vero را به دوستانم معرفی کردم؛ بیش از۱۰ دایرکت و سوال از دوستان دریافت کردم، که vero چیست؟ و چقدر بهتر از اینستاگرام است؟ ۵ نفر هم همان موقع عضو vero شدند!

آن همه شوق پریدن از اینستاگرام دلم را به درد آورد! انگار که همه مان می خواستیم از آن رها شویم و نمی دانستیم کجا باید بگریزیم. چه پتانسیلی برای مهاجرت به جایی دیگر!!
آن روزی هم که در vero به گشت و گذار مشغول بودم و با جدیت زیر و بم vero را کند و کاو می کردم، دلم برای فیس بوکی که هنوز در آن قدمی میزنم و نفسی می کشم، تنگ شد! آخر vero چیزی خاصی نداشت که فیس بوک نداشته باشد!!
پس این مهاجرت از فیس بوک و بازگشت به جایی شبیه به فیس بوک برای چه بود؟! من با آن جدیت در vero دنبال چه می گشتم تا به دوستانم بگویم بچه ها بیایین اینجا، خیلی خوبه؟!

گشت و گذار و امتحان کردن تمامی قابلیت های vero؛ سوالاتی جدی در جهت مهاجرت های انبوهمان از این شبکه به آن شبکه در ذهنم ایجاد کرد:
“برام عجیبه که همه میگن در vero برای به اشتراک گذاری مطالب می تونیم دسته بندی داشته باشیم که چه کسی مطالبمون (محتوا) رو ببینه! و یا اینکه امکان استفاده کردن از لینک هم در اون هست! جالبی اش هم اینه که با ذوق و شوق می گوییم!! مگر نه اینکه فیس بوک تمام این امکانات رو داره و یک شبکه اجتماعی همه کاره هست؟ حتی در فیس بوک اگر کمی حرفه ای تر تنظیمات را انجام دهیم اختیار اینکه پست های کدام fanpage را در home ببینیم یا نبینیم را هم می توانیم داشته باشیم و home page خودمون را می توانیم یه جورایی مرتب منظمش کنیم! فیس بوک یک امکان عالی دیگه ای که داره و اینستاگرام و حتی این یکی نداره، ایجاد گروه هست. گروهی از افراد، که می توانند پست بگذارند، کامنت بدهند، و حتی هر وقت بخواهند می توانند چت گروهی در آن داشته باشند! از event های فیس بوک هم غافل نباشیم، که قابلیت خیلی خوبیه.”

** در ادامه، بعد از بحث مهاجرت؛ به نوآوری های جالب و قابل توجه vero که نظرم را جلب کرد، می پردازم.

سیر مهاجرت…. این پر از شهوت رفتن!
در ادامه ی مهاجرت مان بود که… از شبکه ای مهاجرت کردیم (فیس بوک)، به شبکه هایی دیگر پیوستیم (اینستاگرام) و حالت منزجر کننده ترش تلگرام! (در پی نوشت از تلگرام نوشته ام)
و حالا با اشتیاق به سمت شبکه ای می رویم، که به خانه ی اول می ماند (فیس بوک)! و البته کوچکتر!
و این سوال همیشگی پیش روی من؛ مشکل از شبکه هاست یا ما؟!
(البته این رو به حساب فیلتر نگذاریم. آمار مهاجرت ها نشون میده که فیس بوک در سراسر دنیا به حیاط خلوت تبدیل شده!)

باری؛ این چند هفته ای که در vero عضو شدم، باهاش احساس راحتی کردم، نه به خاطر قابلیت هایش! احساس آرامش و امنیت در آن برایم جالب توجه بود! در مقایسه با روزی که با گوگل پلاس و اینستاگرام آشنا شدم این یکی را انگار بیشتر دوست می داشتم!! شاید این آرامش و امنیت را تم و یا حتی ظرافت فونت اش برایم به ارمغان آورده! و یا شاید اینکه هنوز شلوغ و پر از کاربر نشده است.

و با همه ی این اوصاف، هنوز فیس بوک را یک شبکه اجتماعی اصیل، برای همه ی سلایق و کاربردها می دانم، و البته از سیر تکامل فیس بوک نباید غافل ماند، که فیس بوک از جنس دبلیو دبلیو دبلیوهاست.. ولی اینها پایه و اساس شان معجز سرانگشت است و دیگر هیچ!!!!!
– البته گاهی این تم آبی فیس بوک هم دیگر دل آدم را می زند. انگار که سال هاست در یک خانه ای و به جاهای دیگر سفر نکرده ای! که به نظرم باید توسعه دهنده های فیس بوک در نظر بگیرند! چرا نشود رنگ قالب فیس بوک را عوض کرد؟!!!

شاید اینکه همه بخواهند بعد از مهاجرت از فیس بوک به اینستاگرام، دوباره به جایی که امکاناتش زیاد هم از فیس بوک دور نیست هجرت کنند، به خاطر روحیه ی تنوع طلبی و پرواز دل آدم ها باشد؛ وگرنه فرض کنید فیس بوک و یا اینستاگرام همه ی قابلیت های مورد نیاز را در هر زمان برآورده کند، ولی اینکه ۲۰ سال در جایی به یک اسم باشی همین برای آدمیزاد دست و پا گیر است و احساس پیری و فرسودگی به آدم دست می دهد!!!
این روحیه آدمیزاد است که می خواهد تازه ها را کند و کاو کند. حالا هر جا باشد، برای هر کس باشد!

و البته یک ویژگی آزاردهنده ی شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام و vero برای من این است که این شبکه ها، شبکه های صرفا اپلیکیشنی و مبایلی هستند؛ و این برای من و امسال منی که با وبلاگ و فیس بوک و جیمیل قد کشیده ایم، و هنوز کیبود را آزادانه تر و دمکرات تر می دانیم تا سر انگشتانمان را(!) امر مهمی است.

البته اینکه امنیت اطلاعات این شبکه چگونه است هم مهم است. یادمان باشد که فیس بوک، دست ساز پسری جوان و خلاق بود تا سرمایه داری خوش نام و یا بدنام!
در ادامه به این موضوع و به قابلیت های vero و آنچه شبکه های دیگر دارند و یا ندارند، می پردازم:

• ترتیب دیده شدن تصاویر:
اگر در اینترنت یک سرچ کوتاه و حتی سرسری بزنید، تقریبا همه ی سایت ها، یکی از مهمترین قابلیت هایی که باعث شده vero یکهو سر زبان ها بیافته، را اینگونه بیان می کنند: “در vero، برخلاف فیس بوک و اینستاگرام، پست ها بر اساس ترتیب زمانی نمایش داده می شوند”؛ البته که مهم است! ولی فکر نکنم برای یک کاربر عادی که از اینستاگرام برای ارتباط با دوستان و آشنایان خود استفاده می کند و ۱۰ الی ۲۰ صفحه ی خبری و اینفلوئنسر دارد زیاد جدی باشد!
اما نکته اینجاست! همین الگوریتم باعث میشه که افراد زمان بیشتری را در این اپلیکیشن (اینستاگرام) درگیر شوند، که نکنه یه عکس از دستشون در بره!! البته شاید خیلی از کاربرای عادی نفهمند که واقعن به ترتیب زمانی نیست! چون هر لحظه در حال چک کردن هستند، ولی همین که آگاه به این امر بشی، احساس میکنی برده ی یک شبکه ی اجتماعی شده ای!!! حتی اگه مدتی که بدون این الگوریتم صرف این شبکه میکنی از نظر زمانی دقیقا برابر با مدت زمانی باشد که این الگوریتم بر این شبکه حاکم است.

• تبلیغات! یک بازی برد برد، یا باخت باخت!
حجم گسترده تبلیغات در اینستاگرام نیز از دیگر دلایلی برشمرده شده که کاربران همیشه دلشان می خواهد از دستش به جایی فرار کنند! ولی شاید نمی دانستند کجا! و هم اکنون که vero را دیدند و این شعار لذیذ را: “True social” به این اپلیکیشن هجوم آورده اند. شبکه ی vero در جایی از وبسایت رسمی اش نوشته:
“We created a social network that lets you be yourself, hence the name Vero, meaning truth,”

در مورد تبلیغات هم باید بگوییم، آیا این تبلیغات صرفا از طرف خود اینستاگرام است که باعث ریزش کاربران به سمت اپلیکیشنی چون vero می شود؟ یا اینکه خود افراد به نوعی تبلیغاتچی شده اند؟! مثلا صفحه ی بازیگران سینما را باز میکنی، پر از تبلیغات، و یا صفحه ای خبری را باز میکنی، تبلیغ “فروش ملک” زده است! نمی گویم نباید باشد، چرا که وجودش قابل انکار نیست. ولی اینکه بگوییم، می خواهیم از شر تبلیغات به جایی امن پناه بریم، آیا اگر همه از اینستاگرام به vero مهاجرت کردیم، اینفلوئنسرها با پست های ثانیه به ثانیه شان آنجا نخواهند بود؟؟

** البته اگر شبکه ای باشد که بتوان در آن صفحاتی که دنبال می کنیم را نیز تفکیک کرد، (مثلا دو هوم پیچ عمومی و خصوصی داشته باشیم و هر وقت دلمان خواست به آن دسته که حالت عمومی تری دارد سر بزنیم،) شاید این کمی به روان کاربران آرامش دهد، حتی اگر همه مدت را صرف هوم پیج عمومی کنیم، از نظر ذهنی، کاربران احساس می کنند که آن صفحات بر دنیای مجازی شان غالب نیستند! همچنین حتی اگر همه مدت در هوم پیچ خصوصی باشیم، این احساس “در بی خبری به سر نمی برم” نیز ارضا میشود!
** البته نمی دانم آیا vero می تواند قابلیت داشتن دو هوم پیج را داشته باشد یا نه! در حال حاضر در vero دسته بندی هایی برای عکس و ویدیو و لینک و… وجود دارد، که برای آرشیو محتوا جالب توجه است، ولی فقط به درد آرشیو می خورد، من دنبال شبکه ای می گردم که صفحات را (با هر دسته ی محتوایی که می خواهند باشند) به دو صورت عمومی و خصوصی جدا سازی کند؛ تا بتوانم مدت زمانم در شبکه اجتماعی را بهتر مدیریت کنم.

** حالا که از تبلیغات گفتیم، بد نیست گریزی بزنیم به راه اشتباهی که کمپانی های دیجیتال مارکتینگ (بیشتر ایرانی) در اینستاگرام طی می کنند!
اینستاگرام، الگوریتم هایی را راه انداخته تا دیجیتال مارکترها در حال رقابت با هم باشند، مثلا همین top postها در قسمت سرچ. صفحات اینستاگرامی هر ثانیه در رقابت برای بدست آوردن این جایگاه و دیده شدن هستند، از به کار بردن خلاقیت در عکس، نوشته و هشتگ ها گرفته تا استفاده از ربات های اینستاگرامی جورواجور و خرید انبوه لایک و کامنت.

البته نمی توان و نباید این رقابت را نادیده گرفت، رقابت همیشه هم زشت و زننده نیست! و زیبا هم می تواند باشد، اگر اصولی باشد! دیجیتال مارکتری که تولید محتوایی اصولی و جذاب انجام میدهد، و محتوایش را به صورت اصولی منتشر میکند و با استفاده از ترفندهای درست بازاریابی خود را در انظار به نمایش میگذارد، خوب و قابل تقدیر هم هست! و وقتی بازار رقابتی به این سمت برود، با اینکه شاید در یک ساعت، یه روز، یک هفته یک نفر برنده تر باشد، در دراز مدت همه برنده اند.

ولی شرکتی که دیدگاهش صرفا گرفتن لایک های زیاد و در لحظه بالا بودن در top postها باشد، شاید در کوتاه مدت اوج بگیرد ولی در دراز مدت به قعر جدول نزول پیدا میکند، و اگر بازار رقابتی به این سمت برود، در دراز مدت، همه بازنده اند، چرا که شما در معرض دید “انسان ها” قرار دارید، محتوایی هیجانی و نادرست، مسابقات دروغین، هجو و گول زدن های پی در پی، کلیه ی کاربران را شاکی کرده و کاربران را حتی به فرار از شبکه ی اجتماعی می کشاند!

ربات های تبلیغاتی منزجر کننده ای که با فالو کردن یک صفحه عمومی به صفحه ی کاربر حمله می کنند؛ رقابت را به قهقرا می کشانند! این ربات ها اینگونه اند که وقتی صفحه ای را دنبال میکنی، به صفحه ات حمله ور می شوند، و پیشنهاد فالو می دهند. این ربات هایی که به صفحات متصل هستند باعث می شود که کاربر صفحه ی مبدا را نیز آنفالو کند تا از شر این ربات ها خلاص شود!! به عنوان مثال، صفحه ی “بچه های اصفهان” را فالو کرده بودم، بعد از فالو کردن آنقدر پیشنهاد از طرف صفحات تبلیغاتی داشتم که مجبور شدم صفحه “بچه های اصفهان” را آنفالو کنم!
وقتی این ربات ها همه جا فراگیر شوند، دیگر آن شبکه اجتماعی آرامش و امنیت خاطر را برای کاربر ندارد؛ و می شود همینی که بر سر اینستاگرام آمده است.!

• حق انتخاب در دیده شدن:
یکی دیگر از مزیت های vero نسبت به اینستاگرام، که می تواند بهترین مزیت هم باشد، و شاید به تنهایی بتواند دلیل مهاجرت از اینستاگرام به vero باشد، این است که می توانی در دیده شدن محتوایت حق انتخاب داشته باشی! خانه و کافه و اداره ات را جدا کنی! در اینستاگرام، این اتفاق نمی افتد!
البته این دیدگاه برای افرادی که هنوز دنیای مجازی، دنیای واقعی شان را فرا نگرفته کمی ناملموس است. برای کسانی که کافه رفتن هایشان و ماکارونی پختن هایشان هنوز مجازی نشده است!!!
ولی برای بیش از یک میلیارد نفری که در دنیای مجازی غوطه می خورند، می تواند از اهمیت بسیار بالایی برخوردار شود. که مثلا همکارش، عکس کافه رفتن با دوست صمیمی اش را نبیند، و یا چه لزومی دارد دوستان صرفا همفکر، ماکارونی درست کردن ما را ببینند؟! این پست را می خواهم برای مادرم که کیلومترها از من فاصله زمانی و مکانی دارد بفرستم تا از دیدن عکس یهویی ماکارونی درست کردنم لذت برده و دلشاد شود.

** vero، به جز دو گزینه ی فالوور و فالووینگ، گزینه سومی هم داره به اسم connection، که در این قسمت شما می توانید افراد را در دسته بندی های خصوصی و نیمه خصوصی و عمومی قرار دهید و محتوایی که بر اساس همین دسته بندی ها منتشر کرده اید، در معرض دید همان گروه از افراد قرار می گیرد. تا اینجای کار را در فیس بوک هم دیده ایم.

ولی موردی که برایم جالب توجه و خلاقانه و مایه مباهات بود این است که، دو گزینه فالوور و فالووینگ وجود دارد، و یک گزینه connection. هر کس می تواند شما را آزادانه “فالو” کند، در این قسمت (فالو کردن) گزینه ای به اسم اکسپت کردن وجود ندارد! (البته در قسمت تنظیمات میتوانیم گزینه “فالو” را غیر فعال کنیم.) در این شبکه، گزینه ی سومی هم وجود دارد! مخاطبتان می تواند به شما پیشنهاد connect شدن بدهد و بیاید شما را در یکی از دسته ها (که فقط برای خودش قابل نمایش است) قرار دهد. و در اینجا شما می توانید پیشنهاد او را قبول و یا رد کنید و در هر دسته ای که دوست دارید قرارش دهید، که این هم فقط برای خودتان قابل نمایش است! کانکشن ها قابل مشاهده نیستند، که مثلا شما چند کانکشن دارید. و برای مخاطب فقط تعداد فالوور و فالووینگ قابل مشاهده است.

و نکته ظریف می تواند اینجا باشد؛ اگر کسی صفر فالووینگ دارد، به این معنی نیست که هیچ کس را دنبال نکرده است، شاید در لیست عمومی کانکشن اش ۱۰۰۰ نفر دنبال کننده باشند! و همچنین لیست فالوورها فقط به این معنی است که شما بخش عمومی صفحه ای را دنبال کرده اید؛ شاید در کانکشن تان هم دیگرانی باشند! بنابراین رقابت میان اشخاص در اینکه چند نفر مرا دنبال کرده اند و من چند نفر را دنبال کرده ام، کمی بی معنی می شود. چون کانکشن، قابل مشاهده نیست!

به نظرم این حرکتی خلاقانه در جهت true social می باشد. زیرا فرض کنید شما ۱۰هزار فالوور خریده باشید، و مثلا رقیب برند شما ۱۰ فالوور داشته باشد! آن که ۱۰هزار فالور دارد نمی تواند ادعا کند برتر است! زیرا ممکن است رقیب اش، ۱۰ هزار ریکووست کانکت داشته باشد و در کانکشن اش از پر از دنبال کننده است. و حتی ممکن است شخصی اصلا فالوور و فالووینگ نداشته باشد ولی با کانکشن کار کند!!
و این عملا کشمکش های بین برندهای شخصی را کم رنگ تر می کند.

• لذت به اشتراک گذاری زندگی!
یکی از قابلیت های خاص vero، به اشتراک گذاری پست ها می باشد، البته نمی توان گفت خلاقیت! بلکه به نظرم نوآوری در پست گذاری است.
vero آمده است همه ی شبکه ها را بررسی کرده، و با شمای زیبایی از همه ی آنها استفاده کرده است، گودریدز، فیس بوک، ساندکلود، یوتیوب، اینستاگرام. و این همان نوآوری است؛ استفاده کردن از خلاقیت ها به بهترین شکل.
من به شخصه از گذاشتن موسیقی و کتاب و همچنین لینک گذاری در این شبکه لذت بردم، خیلی تمیز و عالی. البته هنوز سرچ نزده ام بر چه اساس موسیقی و کتاب در این شبکه وجود دارد. و اینکه آیا مانند گودریدز و ساندکلود هر کس می تواند مواردی که خواست آپلود کند و بقیه استفاده کنند؟ وگرنه این که همه چیز را بتوانی به اشتراک بگذاری، در فیس بوک هم هست!

**اگر بخواهیم با اینستاگرام مقایسه کنیم، و دلیل برتری نسبت به آن را اکتفا نکردن به صرفا عکس و ویدیو بدانیم، مقایسه ای کور می ماند. زیرا جهان بینی اینستاگرام چیز دیگری بود. اینستاگرام شبکه ی به اشتراک گذاری تصاویر است، ما زندگیمان را قاطی اش کردیم!!!

از قشنگی های اینستاگرام است که کاربران تصویر به اشتراک بگذارند و این تصاویر قابل سیو کردن نباشد، و حتی ایده ی استوری واقعن محشر بود. تصاویری در قالب قاب دوربین موبایل، ۲۴ ساعت می ماند و بعد پاک می شود؛ گذران زندگی! و حتی گذاشتن هایلایت برای استوری هم پسندیده بود؛ هایلایت ها نشان دهنده ی شات هایی از زندگی که دوست داریم ماندگار شوند!

سیاست نپذیرفتن لینک در اینستاگرام هم با بنیان این شبکه ناسازگار نیست. دوست دارم یک بار دیگر بگویم، اینستاگرام راه خود را می رود، ماییم که از دنیای عکس و تصاویر توقع های زیادی داشتیم و داریم!!

• پرداخت مالیات در زندگی مجازی!
vero اعلام کرده است: برای بودن و ماندن در vero باید پول بپردازی! و منبع درآمدی اش را نه از طریق تبلیغات، بلکه از طریق گرفتن اشتراک سالیانه از کاربرانش تامین می کند! راهی جدید، جالب توجه و حتی مبارکی می تواند باشد!

شما برای بودن در شبکه ای که می خواهید با دوستانتان لحظات، علاقه مندی ها و زندگیتان را به اشتراک بگذارید باید پول پرداخت کنید!! حتی اگر در ازایش هیچ چیز به دست نیاورید! شما برای دیدن عکس های خصوصی دختر خاله تان باید پول بدهید! شما برای خواندن لینک فلان صفحه ی مورد علاقه ی همکارتان باید پول دهید! شما برای going to رفیق تان و عکس های شام یهویی با عشق اش باید پول دهید!! شما برای دیدن صفحه ی تبلیغاتی فلان شرکت تولید کننده سینک دستشویی باید پول دهید!!!

به نظرم این رویداد باعث تحولی در شبکه های اجتماعی است. و حتی می تواند در دراز مدت کاربران را یک گام به سمت توسعه ی پایدار در شبکه های مجازی جلو براند. وقتی شما اشتراک ورود به شبکه ی اجتماعی را می خرید، ناخودآگاه بهینه تر فکر می کنید، بهینه تر استفاده می کنید. (البته اگر مثل من نسل اندر نسل اصفهانی باشید، از آن طرف دیوار می افتید و روزانه ۲۴ ساعت از برای هدر نرفتن پولتان در این اپلیکیشن به سر می برید. #شوخی)

اقتصادی زندگی کردن در شبکه های اجتماعی! ایده ای مبارک.
با توجه به تعریف اولیه اقتصاد، “علمی که برای بهینه استفاده کردن از منابع محدود می آید”، اقتصادی زندگی کردن در شبکه های اجتماعی هم می تواند از همین جا شروع شود. دنیای نامحدودی پیش رو داری، با منبع محدود زمان! بهینه استفاده کن.

یکی دیگر از خوبی هایش هم این است که همه چیز مال تو و برای توست! باید بدانیم که شبکه ای که منبع درآمدی اش از تبلیغات بیاید، چه بخواهد چه نخواهد مخاطب را قربانی کمپانی ها می کند. بگذارید مثالی نامرتبط و همچنین مرتبط بزنم: سایت متمم، یکی از معدود سایت های بکر و پرمغز فارسی زبان، در حوزه ی آموزش و توسعه ی مهارت های شخصی است. کاربران برای خواندن مطالب باید ماهیانه شارژ بپردازند. فرض کنید متمم به من و شما اجازه ی استفاده ی رایگان از مطالب را میداد، و منبع درآمدی اش از تبلیغات این کمپانی و یا آن کمپانی بود؛ در بهترین حالت سایت متمم را با دو اسلایدر در این طرف و آن طرف صفحات، پر از آگهی تبلیغاتی می دیدیم! ولی وقتی من به عنوان یک کاربر درآمد این سایت را که خرج خودم می شود پرداخت کنم، هم در بهتر شدن محتوا خود را شریک می دانم و هم از آن بهتر استفاده میکنم. متمم هم هر روز با انگیزه و توان بیشتری بهترین ها را به من می دهد و این همان بهبود و توسعه است.

وقتی من برای بودن در شبکه ی اجتماعی شارژ پرداخت میکنم دست به تخریب آن و یا خود میزنم؟ و یا همیشه به دنبال بهبود خود و آن شبکه هستم؟ آن شبکه ی اجتماعی هم برای بهبود اوضاع من اقدام می کند نه برای کمپانی هایی که بودجه اش را تامین می کنند!!! سهام و حیات آن شبکه هم وابسته به کاربرانش است نه فلان کارتل اقتصادی!

• تا چه اندازه به vero اعتماد کنم!
در سرچی که برای آشنایی بیشتر از vero زدم، یکی از شبهاتی که به شخصه برای من از طرف شبکه ی اجتماعی vero وارد است این است که موسس vero، ایمان حریری پسر نخست وزیر سابق لبنان (رفیق حریری) است که در حوزه کسب و کار هم خوش نام نیست!

نمی خواهم بدبینانه به قضیه نگاه کنم ولی وقتی نگاهی به تاریخچه ی شبکه های مجازی و حتی گوگل و دیگر غول های کسب و کار و تجارت می اندازیم، از فروشگاه اینترنتیEbay گرفته تا اپل و مایکروسافت و فیس بوک و لینکدین؛ می بینیم که سرمایه داران خاص پشت آنها نبودند، بلکه آنها خود به سرمایه داران بزرگ تبدیل شدند. فیس بوک به صورت مستقل، دنیای سیاست را از این رو به آن رو می کند نه دنیای سیاست فیس بوک را!! این سیاست مداران اند که به گوگل نیاز دارند نه گوگل به آنها!

فرض کنید برعکس بود!! فیس بوک زاییده ی فلان سرمایه دار فلان حزب بود! به نظرتون چه می شد؟

-البته من هنوز به صورت کامل تحقیق نکرده ام vero از کجا آب می خورد ولی بهانه ی خوبی بود برای بیان شبهاتی از این دست!

• توان توسعه و کشش سرورها برای میلیون ها کاربر!
همه ی این موارد را که گفتیم یک طرف؛ و این سوال اساسی طرف دیگر! آیا تیم توسعه و برنامه نویسی و همچینین سرورهای شبکه ی اجتماعی vero برای مهاجرت انبوه و حضور گسترده ی میلیون ها کاربر آماده است؟

همین دو هفته ی اخیر که سیل کاربران به این شبکه گسیل شد، vero دچار اختلال برای کاربران شده بود و هنوز هم باگ های زیادی دارد. همین الان که در حال نگارش این پست هستم، برای گذاشتن ویدیو در vero دچار مشکل شده ام. (حین انتخاب فیلمerror میدهد و از اپلیکشین خارج می شود!)
vero باید توجه داشته باشد که کاربر منتظر قطعی ها و ارورها نمی ماند و همین امر به تنهایی می تواند منجر به شکست vero شود و برای همیشه، آن را از صحنه خارج کند!

در آخر کلام:
باید دید برنامه نویسان، توسعه دهندگان و در یک کلام کارکنان این مجموعه در چه شرایطی کار می کنند! با سابقه ی نگران کننده ای که از آقای ایمان حریری در دست هست، باید دید آیا تیم vero در شرایط خوب روزگار خواهند گذراند و از سود و منفعت توسعه ی این شبکه بهره مند خواهند شد و یا چونان بردگانی روزگار به سر خواهند برد!

در صورت رشد این شبکه، کاربران باید به این امر هم توجه داشته باشند و اگر آقای حریری بخواهد از کارکنان اش بهره کشی کند چه بسا عطایش را به لقایش ببخشیم!!

پی نوشت یک:
همان طور که گفتم می خواهم کمی از “تلگرام” بنویسم. پیام رسانی که اولین کاربرش در میان دوستان و آشنایان بودم، و از کاربران وایبر میخواستم به تلگرام بیایند! راستش من هیچگاه دنیای وایبر را آنگونه که همگان تجربه کردند تجربه نکردم، در دورانِ وایبر، گوشی اینجانب هنوز اندروید نشده بود و به قولی گوشی چکشی داشتم! و فیس بوک و توییتر و گوگل پلاس را با لپتاپ دنبال میکردم. یکی دو هفته قبل از مهاجرت گسترده ی ایرانیان به تلگرام به وایبر پیوستم، روزهایی که تب و تاب اش هم خوابیده بود. از همان ابتدای ورود به آن، در گروههای وایبری گیج و منگ بودم ؛ اینکه کاربران بدون وجود داشتن دکمه ای به اسم ریپلای به گفتگو می پرداختند برایم قابل قبول نبود و نمی توانستم ارتباط برقرار کنم. وقتی تلگرام آمد تنها چیزی که مرا به خود جلب کرد دکمه ی ریپلای (reply) بود و البته استیکرها!

اوایل تلگرام برایم به عنوان پیام رسان قابل قبول بود. ولی با گذر زمان و جایگزین شدن فیس بوک با تلگرام برایم منزجر کننده شد. و این انزجار زمانی به اوج خود رسید که کانال های تلگرامی پا به میدان گذاشتند. وقتی می دیدم عالمان قلم و اندیشه هم بساط شان را از فیس بوک جمع کرده و هر کدام یک کانال تلگرامی زده بودند، نگران و مضطربم می کرد که آینده به چه سمتی میرود با این حجم از کانال های تلگرامی! وبلاگ ها، جایشان را به کانال های تلگرامی دادند و این برایم قابل قبول نبود.
و همیشه تلگرام را بساطی برای جمع شدن واقعیت ها، تامل ها، راستی ها، صداقت ها و بلند خوانی ها و لذت بردن از بلاگ خوانی ها می دیدم.

تلگرام، بن بستی که راه به جایی ندارد. تلگرام، منزلگاه عادتِ خبیثِ ساده خوانی و کوتاه خوانی! که در دراز مدت مغز را می میراند. همین الان به نظرم رسید از تلگرام در پستی جداگانه بنویسم. بنابراین به همین اندک قناعت میکنم.

فقط از شما می خواهم چند دقیقه تامل کنید: هر ایرانی به اجبار هم که شده لااقل در یک گروه تلگرامی عضو است (به اجبار- در گروهی به اسم فامیل!) در هر گروهی لااقل ۳۰ نفر عضو اند. هر کدام از آنها عضو کانال هایی. حالا به فورواردهای انبوهِ راست و دروغ و ناامیدکننده و هیجانی و… تلگرامی که به مغز بیچاره ی ما در شبانه روز میرسد فکر کنید!!!

پی نوشت دو: قطعا همه ی ما تجربیات شخصی در شبکه های اجتماعی داریم، گاهی تجربیات بعضی از ما قابل تامل تر است، مثل تجربه ی محمدرضا شعبانعلی از شبکه های اجتماعی که خواندنش به دلم نشست و جاهایی از آن، مرا یاد تجربیات خودم انداخت و در گوشه هایی نیز به نکات ظریفی اشاره شده بود! سخن کوتاه کرده و شما را نیز دعوت به خواندن اش می کنم.
«گزارش شخصی محمدرضا شعبانعلی»

پی نوشت سه: نیک زمانی است تا؛ ترانه ی زیبای “پرنده ی مهاجر” از داریوش عزیز –که عنوان نوشته ام را هم از آن به عاریت گرفته ام- مهمان من باشید، که هم نوستالژی است هم زیبا.

از اینجا گوش دهید: پرنده ی مهاجر؛ داریوش اقبالی

چرا الکی می خندی!

چند وقت پیش جایی در حال دیدن سریال طنزی بودم و می خندیدم. فردی که کنارم نشسته بود، گفت: هیش.. الکی می خندی. کمی خنده ام فروکش کرد. در طول فیلم، جایی صحنه ای خیلی خنده دار آمد، و من باز زدم زیر خنده؛ همان نفر کناری بهم گفت: چرا الکی داری می خندی، میخواهی بگی خیلی خوشته؟ من که می دونم الکی می خندی!! از حرف اش خندم گرفت ولی برای حفظ ادب خنده ام را فرو خوردم.
آن روز، انرژی منفی را به صورت واقعی در فضای اطرافم احساس کردم، ولی مقاومت کردم تا به هاله ی مثبت دور و برم آسیب نرساند، و بی توجه به سخن اش به دیدن فیلم ادامه دادم و خوش بودم.
می دانید من هم مثل شمایی که در حال خواندن این مطلب هستی، خسته ام از بس از انرژی مثبت و منفی و کائنات و .. حرف زده شده؛ حتی اگر هم درست گفته باشند، آنقدر بیان کرده اند و خواسته اند با هیجان به ما واقعیت هایی را در حرف های قلمبه سلمبه بخورانند، که اشباع شده ایم و واژه های مثبت و منفی لوث شده است.
ولی آن روز که این سخن را از نفر کناری ام شنیدم، به معنی واقعی کلمه افکار منفی و درون سیاه را دیدم. درونی که قبل از اینکه بتواند اطرافش را آتش بزند، خود به خاکستری بدل خواهد شد.

داشتم می گفتم؛
این قضیه بر می گردد به شاید یکی دو هفته پیش، و من همچنان این شخص محترم را روزانه می بینم ولی تمام سعی ام این است که به او نزدیک نشوم؛ نه اینکه انسان شریفی نباشد، که به حق شریف است، ولی این را باور دارم که باید از افرادی که افکار منفی دارند و منفی باف هستند، دوری کرد!
ایشان، با هر که هم کلام می شوند، صرفا نیمه ی “خیلی” خالی لیوان را دیده و بیان می کنند، نه می توان از خوشی ها باهاش صحبت کرد نه از مسائل. ایشان تنها بعد منفی هر ماجرایی را می گیرد و هر چه سیاهی مفرط است تحویل میدهد؛ حتی سیاهی هایی غیر واقعی را نثارت می کند. مثلا وقتی نشسته ای و داری کتابی می خوانی، میگوید: میخوای گریه کنی؟ داری گریه می کنی؟ اعصابت خورده؟! به طرز فجیعی سعی در آشفته کردن ذهن و فکر طرف مقابل دارد.
البته این را هم بگویم، که ایشان در ظاهر فرد گوشه نشین و افسرده ای نمی نماید. تا می تواند بازارگردی میکند، تا میتواند در شبکه های اجتماعی فعال است و پست های با نشاط و اخبار و .. می گذارد، و محال است کسی سخنی بگوید، و ایشان اظهار نظری نداشته باشد. ولی اهل مطالعه نیست؛ و کتاب خواندن را تز روشنفکرانه ی عده ای می داند که می خواهند بگویند ما خیلی حالیمونه! (به صورت علنی این را بیان می کند) اهل خلوت گزینی هم نیست؛ از بی صدایی و سکوت فراری است. به قول خودش تحمل یک لحظه سکوت را ندارد.

ولی به نظرم ایشان از همه کس تنهایند. چون از خودشان تنهایند!

شاید یکی از دلایل تنهایی افراد منفی باف این باشد که هاله ای سیاه، چونان تاری بر دور خود پیچیده اند؛ و چنان این تار بر آنها تنیده شده که از خنده ای بلند ابا دارند، از سلام کردن به کسی که حالش خوش است؛ از رقصیدن در تنهایی؛ از تنها نفس کشیدن در خیابان برای دل خود؛ از زیر چشمی به کودکی در خیابان خندیدن و بای بای کردن با آن ابا دارند.

افراد منفی باف؛ درگیر شده اند. درگیر دیگران. آنها درگیر رفتار و گفتار دیگران شده اند. همه ی زندگی شان را زیر ذره بین دیگران گذاشته اند و خود ذره بینی برای زیر نظر گذاشتن دیگران!
آنها رهایی را تجربه نکرده و نمی کنند، و حتی وقتی دم از رهایی می زنند با این شرط احتیاط است که از نظر دیگران چگونه می نمایند! محافظه کارند؛ حتی در آزادی شان.
تمامی ذهن آنها را دیگران پر کرده اند و می خواهند دیگران را نیز از ذهن خود پر کنند.
آنها فراموش کار هم نیستند. ۵۰ سال قبل را نیز به یاد می آورند! و اینکه در ۲ ماهگی در شرایط بد و یا خوبی زندگی کرده اند!!!
آنها خود را آن گونه که هستند دوست ندارند، دیگران را نیز آن گونه که هستند دوست ندارند؛ اگر دوستشان داشته باشی تو را محکوم میکنند و اگر دوستشان نداشته باشی، باز از نظر آنها محکومی!
آنها…

بگذار آخرش را اینگونه به پایان برسانم که، آنها را باید فقط نظاره کرد! و سعی کرد مثل آنها نبود. یادمان باشد که از آنها فاصله بگیریم؛ نه اینکه ترد یا ترک شان کنیم، نه! باید از آنها فاصله گرفت، با لبخندی و سر تکاندنی!

پی نوشت یک: به نظرم این فرض غلطی ست که بخواهیم به افراد منفی باف کمک کنیم تا بهبود یابند، زیرا تخصص این کار را نداریم و شاید خود نیز تحت تاثیر آنها قرار بگیریم و به قول معروف: کمال همنشین در ما اثر کند!

پی نوشت دو: خیلی دوست دارم فردی که از او نوشتم، دست نوشته ام را یکی دو سال دیگر بخواند.

پی نوشت سه: برای سالم زیستن کافی است کتاب بخوانیم، با خودمان خلوت کنیم، در پارک های شهرمان قدم بزنیم و از ته دل نفس بکشیم، و لحظاتی از زندگی مان را در سکوت باشیم.

نه به وسواس؛ در یادگیری زبان!

روزهایی که زبان انگلیسی می خوندم، چه کلاس اکادمیک در آکادمی زبان، چه روزهایی که پیش طوبی زبان می خوندم، توی کلاس همیشه با روی باز شروع به حرف زدن می کردم و همیشه استاد ها بودند که می گفتند بسه، بقیه هم میخوان حرف بزنن؛ البته، بقیه بچه ها زیاد حرف نمیزدن تو کلاس و دور همیشه دست من بود!
ولی یه مشکل جدی که داشته و هنوز دارم، اینه که فقط توی کلاس می تونم خوب و با روی باز حرف بزنم ولی وقتی نفر سومی میاد وسط، زبون من هم بند میاد!!!
یادمه اون روزها که پیش طوبی زبان میرفتم، یهو دایی علی جان اومد تو اتاق و شروع کرد به حرف زدن؛  (خوب اون خیلی سریع و عالی حرف میزد، به خاطر شغلی که داشت!) من همین طور دهنم باز موند و ساکت شدم و فراتر از احوال پرسی نرفتم.
با خارجی ها هم اصلا نمی تونم حرف بزنم. مث کر و لال هام یه جورایی.

شاید یکی از دلایلی که باعث شده و میشه که از زبان خوانی فرار کنم و بیخیالش باشم همین روحیه کمال طلبی در من باشه که ذهنم میگه: هیچی بلد نیستم و هیچ وقت هم یاد نمیگیرم!!!! و اونقدر از زبان فاصله گرفتم که دیگه حال و حوصله reading هم ندارم و مضطربم میکنه! منی که واقعن reading ام خوب بود؛ با وجود اینکه ترجمه م زیاد تعریفی نداشت و نداره، ولی خوب میخونم و می فهمم!
این روزها، بعد از مدت ها دارم کم کم دوباره با زبان انگلیسی آشتی می کنم و سرچ هام رو تا جایی که ممکنه انگلیسی می زنم و کتاب قصه های انگلیسی ام رو از آرشیو کشیده ام بیرون؛ ولی از شما چه پنهان، هنوز طعم تلخ کمال طلبی همراهمه!!
تا اینکه…
خیلی اتفاقی دست نوشته ی محمد رضا شعبانی در مورد “یادگیری زبان انگلیسی” رو در یک سرچ گوگل پیدا کردم. البته سرچ ام خیلی هم بی ربط بود ولی فک کنم کارا خدا بود به این برسم #شوخی و خنده
عنوان مطلب این بود: تجربه‌ی من در آموزش و یادگیری زبان انگلیسی
و به رسم همیشگی که هر چیزی از ایشون، در هر کجا پیدا میکنم محاله نخونم، همین جوری برای فراغ بال هم که شده خوندم! تا نصفه که پیش رفتم.. دوباره برگشتم اولش و دوباره با دقت بیشتری خوندم! یاد خودم و این کمال طلبی لعنتی که سالها مثل خوره به جونم افتاده افتادم. پوزخندی به خودم و ذهن کمال طلبم که گاهگاهی حتی مرا از حرکت های کوچیک و خوش باز می داره، زدم.
و با همان اشتیاق روزهای نوجوانی، سرچ یادگیری زبان زدم:how to learn English…

محمد رضا در جایی از دست نوشته اش میگه:
(پیشنهاد جدی من این است که اگر در یادگیری زبان انگلیسی کمی پیشرفت کردید و احساس کردید که حتی می‌توانید در حد چند جمله هم بنویسید، یک وبلاگ انگلیسی کوچک راه اندازی کنید.
این کار چند خاصیت دارد.
مهم‌ترین آن این است که شما را وادار به نوشتن می‌کند. مطمئن باشید دیر یا زود گوگل در برخی جستجوها نوشته‌های شما را معرفی خواهد کرد و وبلاگ شما پس از ده یا بیست مطلب، بازدیدکنندگان غریبه هم خواهد داشت. دیدن تعداد بازدیدکننده‌های روزانه به یک بازی تبدیل می‌شود و احساس می‌کنید که باید بیشتر بنویسید.)

کل دست نوشته ی ایشون رو از اینجا بخونید:
تجربه‌ی من در آموزش و یادگیری زبان انگلیسی

پی نوشت:
۱- یوتیوب، فیلم های خوبی داره؛ در هر سطحی که باشیم. فقط سعی کنیم محصول فارسی زبانان نباشه، که زیر نویس و اینها نداشته باشه.

۲- به نظرم برای یادگیری زبان انگلیسی باید از برنامه هایی استفاده کرد که زبان اصلی اش انگلیسی باشه، ” یادگیری زبان انگلیسی برای افراد خارجی، که خود انگلیسی زبان ها تولید کرده اند، و فارسی زبان ها دخالتی توش ندارند، نه زیر نویسی نه چیزی”

۳- محمد رضا شعبانعلی، فردی است که به صورت خودخوان زبان یاد گرفته و در این زمینه خبره هم هستند.

۴- به نظرم برای ما که سنی ازمون گذشته و اونقدر هم در زبان انگیسی ضایع نیستیم که پاشیم بریم کلاس زبان، فقط کلاس های discussion مفید باشه شرکت کنیم. و خودخوانی گزینه ی خوبیه. (البته نظر من اینه، چون کلا آدم خودخوانی هستم در همه چیز)

جادوی نشکستن پیمان!

یکی نزدیک پاییز که میشه، یکی دم عید؛ شکم و پهلوهام رو ورانداز میکنم و با خودم میگم کاش کمی متناسب تر بود این اندام!
هیچ وقت به تبلیغات لاغری و چاقی هم اعتقادی نداشتم، و همیشه برام سواله، یعنی میشه یه نفر وجود داشته باشه که این گن ها و داروهای لاغری رو باور کنه و از اون وحشتناک تر، بخره!!!؟

تلگرام و اینستاگرام هم که پر از آدمهایی که از چاقی داشتند می ترکیدند و بعد از ۱ الی ۲ ماه، با استفاده از مواد و برنامه های تبلیغ کننده، اونقدر خوش اندام و ورزشکار شدند که آقای گل جهان؛ کریستین رونالدو، با دیدنشون افسردگی میگیره که چرا من که یه عمر ورزش کردم و دنبال توپ دویدم این تیپی نشدم!

چند وقت پیش هم یه فورواردی از یکی از دوستان داشتم با این مضمون که کاهش وزن در ۴۸ ساعت؛ کپشن فوروارد کننده عالی بود: فقط در صورت قطع عضوه که این امکان پذیره!

سخن کوتاه؛ که هیچ کدوم از این موارد مرا مجاب نمیکرد و نخواهد کرد که روزی برسه که بشه خوش اندام شد و خوش اندامی را حفظ کرد! البته در میان اطرافیان، کسانی بوده اند که حتی در سن بالای ۳۰ سال توانسته باشند شکم و پهلوهاشون رو صاف صاف کنند! ولی مقطعی بوده. رژیم پزشکی چند ماهه و بعدش دوباره شروع به خوردن و دوباره وضع به همون روال برگشته و شکم و پهلوها زده اند بیرون!

در این میان اما؛ یک نفر هست که یه روز از سال، تصمیمی برای سلامت و خوش تیپی خودش گرفت! اجراش کرد! و بزنم به تخته، اندامش بر که نگشت هیچی، هر روز بهتر از دیروز میشه.

ایشون علی همدانی هستند.

گمان نکنم نیاز به معرفی اش باشه؛ علی همدانی ِ چشم انداز بامدادی بی بی سی رو فکر کنم همه بشناسیم. از گویندگان خوش صدا و خبره در حرفه ی خبرنگاری! کسی که خیلی هامون با زیگزاگ ش خاطره ها داریم! و صبح ها با صدای ایشون آماده ی رفتن به سر کار میشیم!

علی، سالها پیش، ۵۰ کیلو اضافه وزن داشت. و به معنی واقعی چاق تشریف داشتند.
و این روزها، جزء بچه های دهه شصتی سالم، با نشاط و خوشتیب به حساب میان.

علی همدانی. تصمیم گیری. دست نوشته های محبوبه موحددوست

چطوری؟

از زبان خودش می شنویم:

یکی از افتخاراتم اینه که ۵۰ کیلو وزن کم کردم… بحث زیبایی شناسی چاق و لاغر بودن نیست، بحث روزهایی که همش عرق می کردم، نفسم بالا نمیومد، لباس تنم نمی رفت و تنها لذت زندگیم خوردن بود… بی بندوباری در خوردن… نان خامه ای روی دو پرس چلوکباب… شیرینی های خوشمزه با شکلات های رنگ و وارنگ… من می خوردم، لذت می بردم ولی مشکلاتم روز به روز وخیم تر می شد… این که چی شد و چطوری که ۵۰ کیلو ( یعنی درست هم وزن یک آدم!) وزن کم کردم رو در یک کلمه می تونم خلاصه کنم: خواستم.

[کم کردن وزن] بزرگترین تغییر زندگی من بود و به شدت به همه هم توصیه اش می کنم. لاغری یعنی سلامتی.

بعد از اینکه نوشتم و نشان دادم که ۵ سال پیش حدود ۵۰ کیلو وزن کم کردم، روزی نیست که پیامی نگیرم که چطور؟ این شد که تصمیم گرفتم این را بنویسم شاید به درد خورد:

۱- اول از همه اینکه تصمیم گرفتم!

من از خوردن لذت می بردم ولی خسته شده بودم از اینکه لباس ها تنم نمی رفت یا آنچه می توانستم بپوشم با بقیه فرق داشت… مدام در درونم جنگی بود پر از مقایسه خودم با بقیه. دو راه داشتم این جنگ را تا ابد، درونم تحمل می کردم یا چاره ای می باید… چاره خیلی سخت و دردناک بود…

آینده، یعنی این روزها، را هم اصلا نمی توانستم تصور کنم…

اما یک روز از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم دیگر چهار قاشق شکر در قهوه نریزم، خامه و مربا نخورم، آن همه نان نخورم، دو بشقاب پلو نبلعم، نان خامه ای و کیک نخورم، شام را به قصد سیر خوابیدن نخورم، تصمیم گرفتم بر “ولع” غلبه کنم… چطور؟ رمز عبور از همه سختی ها و وسوسه ها این بود: تصمیم گرفتم!

۲- تصمیم را عملی کردم و پیمان نشکستم: وحشتناک بود، روزهای اول پر از عصبانیت بود، پر از خشم بود، پر از بوی بد دهان بود، پر از بی انگیزه به خانه برگشتن و با چیپس جلوی تلویزیون ولو نشدن بود! در این لندن که همه چیز خوشمزه و خوردنی است، من تصمیم گرفتم کالری ها را بشمرم! پنج سال است که لب به شکر نزده ام، من که دو نان بربری را می بلعیدم دست کم دو سال، لب به نان نزدم و حالا برش های کوچک نان صبحانه ام شده… شیرینی ها را دور ریختم و به خودم قبولاندم قهوه و چای تلخش خوشمزه تر است.

۳- با حذف “شکم پر”، نمی شود شکم را خالی رها کردم… جایگزین پیدا کردم: بطری بطری آب خوردم و می خورم. موقع تماشای تلویزیون یک بطری آب دارم (که بعضا با اسانس طعم دارش می کنم). آبمیوه جایگزین شیرکاکائو و میوه، شکلاتم شد. سالادهای جور و واجور جای پلو را گرفتد. گوشت و مرغ در غذا را بیشتر کردم. اگر به مهمانی رفتم که سراسر غذای خوشمزه بود، مودبانه گزینشی رفتار کردم: سالاد فراوان خوردم و قرمه سبزی را بدون پلو خوردم. اگر خیلی گرفتار تعارف شدم، اندازه یک بند انگشت ته دیگ را جایگزین یک بشقاب پلو کردم… برداشتم تا صاحب خانه رهایم کند.

۴- کالری ها را شمردم. اگر در ناهار، مجبور به پرخوری شدم، در شام جبران کردم. روی بسته های مواد خوراکی میزان انرژی را نوشتند. هر انسان، حدود ۲۰۰۰ کالری، انرژی روزانه می خواهد، من با روزی ۱۰۰۰ تا سر کردم.

۵- به جایش وای عجب روزهای شیرینی بود که شلوارها گشاد می شدند… لباس ها تنم می شدند و آدم ها تحسینم می کردند.

۶- اهل ورزش نبودم… در سالهای اول هم ورزش نکردم و حسابی وزن کم کردم.

هر بار این دست نوشته علی رو میخونم، ایمانم به جادوی تصمیم، اراده، حرکت، ماندگاری در راه، قوی تر میشه؛ و البته این سوال همیشه میاد سراغم: «پس چرا من شروع نمیکنم؟» من فقط ۱۰ کیلو اضافه وزن دارم، در اصل ۵ کیلو اضافه وزن برای سلامتی، و ۱۰ کیلو برای مانکن شدن!!

پاسخ ساده است، و نیاز به پیچیدگی ذهن نیست! «چون هنوز تصمیم نگرفته ام!» چون آن انگیزه ای که باید باشه هنوز در من بوجود نیامده! و تاکنون هر چه بوده شو اف بوده و دیگر هیچ. منظورم از شو اف ذهنی اینه که هرچه بوده انگیزش و به پاشدن هیجانات بوده، نه یه انگیزه و تصمیم قوی و محکم.

و البته حتمن همه تان می دانید، که هر چه این انگیزش های زودگذر در زندگی زیاد و زیاد تر بشه و به تبع آن، برنامه های از شنبه، از اول ماه، از فردا، از یه ساعت دیگه بیشتر و بیشتر شکل بگیره، ذهن آنقدر از این برنامه های پوچ و عملی نشده پر میشه که اون انگیزه ی لازم و تصمیم جدی، آرام و بیصدا در گوشه ذهن می میره!

در آخر لازم می دونم در مورد این پست توضیحاتی بدم:

یک: این دست نوشته، نه پست تبلیغاتی ست نه چیزی دیگر! فقط نمونه ای واقعی از کسی که، کاری که ما فکر می کنیم نمیشه و یا به راحتی میشه، را بیان کردم!!!

دو: اینکه علی همدانی زیر نظر پزشک رژیم غذایی گرفت و یا خودش با قانون خودش وزن کم کرد رو نمیدانم و ازشون نپرسیدم تا به الان؛ چون برایم اهمیت نداشت هیچ وقت! این پایداری و تداوم در راه، و هر روز بهتر شدن اندام بود که برام مهم بود و نظرم رو جلب کرد.

یادمه روزی در یک لایو اینستاگرام ازشون پرسیدم: علی، تو چطوری اینقدر لاغر کردی آخه؟ تو دوران چلچراغ و زیگزاگ وحشتناک بودی. در جواب بهم گفت: نخوردم آبجی؛ نخوردم! تو هم نخور آبجی؛ نخور!

سه: نوشته ی امروز، پست انگیزشی هم نیست که آدرنالین رو در شما زیاد کنه و شاد و با نشاط (لحظه ای) پاشین به بغل دستیتون بگید، یوهو، منم از فردا علی همدانیه خوشتیپ میشم!

چهار: یادمون باشه، یوهوها، هیجانات، پرواز ذهن در ناکجاآباد فرداها، انگیزش ها، انگیزش ها و باز هم انگیزش های بی پشتوانه ی ندای درونی، بی هویت و بدون اصالت از خواستن های عقلانی و قلبی، ما رو به سر منزل مقصود که نمی رسونند هیچ؛ هر روز متوهم تر هم می کنند و چه بسا دورتر از واقعیتی که هست و باید باشه. و مهم تر از اون، هیچ اجرای تصمیمی به همین سادگیا نیست، به یقین اول راه سخت است و طاقت فرسا!

پنج: کامنت باز برای خودم که اگه باز مطلبی در این حوزه به ذهنم رسید، در این جا آپدیت کنم.

بیشعوری!

کتاب بیشعوری را سالها پیش به پیشنهادی دوستی خواندم، و از خواندن آن ذوق زده نیز شدم! #در بلاگ قبلی از این شور و شوق نیز نوشته ام. فکر کنم ۷ سال پیش بود،که با نگاهی طنز آلود و چهره ای بشاش این کتاب الکترونیک را از طریق کامپیوتر رو میزی خواندم! و امروز؛ باز این کتاب را خواندم! البته از ذوق و نگاه طنزآمیز ۷ سال پیش خبری نبود. این بار، کتاب را در دست گرفتم تا ببینم نویسنده چی میگه! حرف حساب اش چیست؟

قبل از شروع کتاب نگاری؛ بد نیست راه و رسم این گونه پست ها را از همین الان با خودمان مشخص کنیم. به نظرم می آید که در اول کتاب نگاری ها، معرفی کوتاه و منطقی از هر کتاب داشته باشم، و بعد از آن نقد و نوشته شخصی خود را بر هر کتاب بیان کنم. چون بر این باورم که شاید کتاب را در دست داشته و یا مصمم به خواندنش هستید، بنابراین نمیخواهم از همین ابتدای امر، در روند ذهنی خوانش شما تاثیری گذاشته شود، شاید بهتر باشد بعد از خواندن کتاب، نقد و نظر را بخوانید، چون در این صورت شما کتاب را با محوریت ذهنی نظرات من نخواهید خواند، و بعد از اتمام آن، قطعا نقد و نظر بکرِ خود را داشته و می توانیم تبادل اندیشه کنیم.

نگاهی بر یک کتاب:
بیشعوری
اثر دکتر خاویر کرمنت
ترجمه محمود فرجامی

کتاب بیشعوری، با نگارش طنز آلود، نگاهی به خصوصیات منفی انسان ها انداخته، و کسانی را که دارای این خصوصیات منفی هستند را “بیشعور” خوانده؛ نویسنده، از این کلمه، ورای معنی عام آن (بیشعور)، که گاهی برای تحقیر و ناسزاگویی بکاربرده می شود، استفاده کرده و آن را به صورت تخصصی بر روی نوعی بیماری روانی (بیشعوری) گذاشته است.
یکی از تعاریفی که برای “بیشعوری” در این کتاب به کار رفته است، تعریف زیر می باشد: «یک بیشعور کسی است که رفتار وقیح و نفرت انگیزی را به صورت کاملا ارادی و عمدی از خود بروز می دهد و از ایجاد اختلالی که در کارها به وجود آورده و آزاری که به دیگران رسانده قلبا خوشحال است.» صفحه ۴۱.

کتاب بیشعوری به پنج بخش تقسیم شده:
بخش نخست: تعریف و ماهیت این خصلت را بیان کرده، مثال هایی از افرادی که دارای این خصوصیت اخلاقی هستند، زده شده؛ همچنین شدت بیشعوری را رتبه بندی کرده است.
در بخش دوم: بیشعورها را در دسته بندی های بیشعور اجتماعی، تجاری، مدنی، مقدس ماب، عصر جدید، دیوان سالار، بیچاره و شاکی تقسیم کرده است.
بخش سوم: از بیشعوری در اجتماع و نهادهای اجتماعی سخن رانی شده است.
بخش چهارم: زندگی با بیشعورها را توضیح داده است. کار با بیشعورها، دوستی با این افراد، ازدواج با آنها، والدین و فرزندان بیشعور را به تفصیل بیان داشته است. در این جا، خصوصیات این افراد و راه تشخیص شان را در هر حوزه بیان داشته و پیشنهاداتی برای ارتباط با این افراد، نیان کرده است.
بخش پنجم: مراحل، و وسایل درمان این خصلت بیان شده است.

نقدی بر یک کتاب:
۷سال پیش حین خواندن کتاب، این کتاب را یکی از بهترین ها دانستم، و امروز که خواندم، نه تنها از خواندنش چیزی دستگیرم نشد، بلکه، بعد از اتمام، غرولند کنان با خود گفتم: “چرت بود!”، ” از این کتابهایی که میاد یه چیزی میگه و در میره”، “خب حالا فرضا من فهمیدم خودم و یا اطرافیانم بیشعوریم، که چه؟”
شاید نویسنده و مترجم کتاب، با خواندن این خودگویی هایم مرا یک بیشعور تمام عیار بدانند و یا بگویند به فلانم که چیزی دستگیرت نشد، از بس بیشعوری!
ولی حتما موردی بوده که بعد از خواندنش، دست به قلم شده ام و به جز گذاشتن زمان، سرچ گوگل را هم با “بیشعوری” پر می کنم!!

و اما کتاب بیشعوری: از اول تا آخر بیشعورها را معرفی میکند، از رنجی که می برند، از ترک شدن هاشان، از شکست هاشان در آخر کار، از تنها شدن هاشان، و…. سخن به میان می آورد. آدم را به گریه می اندازد از این بیشعوری ای که هستیم؛ ولی راه درمانی ندارد! نویسنده، صرفا تجربه تلخی داشته، متوجه بیشعوری اش شده، آن را درمان کرده و خود را نجات یافته می بینید! و میخواهد همه ی ما را نجات دهد! ولی به نظرم خودش هم نمیداند چگونه! فرضا هم بداند، ولی در این کتاب بیان نشده! صرفا بیان یک بیماری و خصلت بد است و دیگر هیچ! این جور کتاب ها مرا یاد بلاگ نویسی جامعه شناسانی می اندازد که فقط و فقط طرح موضوع می کنند؛ ولی دریغ از یک راهکار و یا حتی یک پیشنهاد برای درمان!

این کتاب را نیز از این دسته دیدم؛ فقط خودت را خالی کن و دیگر هیچ! بنابراین بعد از خواندن این کتاب، جایی برای معرفی به دیگران نمی ماند! برای مثال، فرض کنید من شخصی را می شناسم که از بیماری “بیشعوری” برخوردار است و خودش نمی داند! و میدانم که روزی سرش به سنگ می خورد و بدجور به فلاکت می افتد؛ این کتاب را به او معرفی کنم که چه؟ راه درمان و گریزی برای او در آن نگاشته شده؟
بزرگترین نقد به این کتاب همین می باشد. صرفا بیان اینکه همه بیشعوریم و دیگر هیچ!!!

-حسن خواندن این کتاب:
به نظرم کتاب بیشعوری، اعتراف نامه ای برای همه ی ماست. از این منظر، پیشنهاد میکنم کتاب را بخوانید! کتاب را در خلوت خود بخوانید؛ مثال هایی که آورده، خصلت هایی که بی پروا مطرح کرده، می تواند تلنگری باشد. کتاب را با این دید خواندم و به درون خبیث خودم رجوع کردم. حتی در فایلی جدا، برای خود اعتراف نامه ای خصوصی نوشتم، از هر چه بدی به خود و دیگران کرده بودم؛# البته بر روی فایل پسورد گذاشتم# [خنده]

و اینکه اگر وقت و حوصله خواندن کتابی که در آخر سر راهکاری برایتان نگذاشته، ندارید؛ پیشنهاد میکنم، بخش نخست (برای اینکه ماجرا دستتان بیاید) و بخش چهارم را حتما بخوانید.
خواندن چگونگی کنار آمدن با بیشعورها (بخش چهار)، خصوصا در قسمت “دوست بیشعور” و “کار با بیشعورها”؛ آن هم با تامل، می تواند به ما در فهم اینکه، در ارتباط با دیگران چگونه آدمی هستیم، بهتر است چگونه باشیم و یا نباشیم، کمک کند! در این بخش، به مواردی اشاره شده که چگونه تشخیص دهیم یک دوست و یا یک همکار، بیشعور است! این موارد را با این دیدگاه خواندم که آیا من اینگونه ام یا نه؟ آیا یک دوست و یا همکار باشعورم یا نه؟! و این خیلی به خودنگری و خود بینی ام کمک کرد.

در کل نظرم این کتاب را باید مثل یک آیینه خواند! و بیشتر از اینکه یاد کسی بیافتیم، خودمان را تجزیه و تحلیل کنیم، در سکوت و در خلوت خودمان. و بعد از اینکه خودمان را نظری افکندیم؛ برویم جایی دیگر به سراغ راهکارها و درمان!

پی نوشت: یک سالی می شود دست به قلم نشده ام، حتی یک کلمه؛ شاید این روزها، نگارشم به پیچ و خم کوچه های تنگ ماند؛ بنابراین قصور قلم را به بزرگواری چشمان پاک و قوه ی تفکر سترگ تان بپذیرید.
با مهر

عادت های نجات بخش

یک وقتی از خودم انتظار زیادی داشتم. هنوز هم دارم. اما آن موقع این انتظار زیاد با یک جور نارضایتی از خویشتن هم همراه بود. دور و برم را می‌دیدم و چیزهای زیادی اذیتم می‌کرد. دلم می‌خواست تغییرشان دهم اما نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم. می‌دانستم که باید قبل از هر چیزی از خودم شروع می‌کردم اما بلد نبودم. یک عالمه چیز بود که باید یاد می‌گرفتم تا از ساز و کار دنیا سر در بیاورم و ببینم کجای کار می‌لنگد. شیوه درست انجام دادن کارها چطور است، دانشی که دوست دارم یاد بگیرم از کجا آمده و چطور رشد کرده، هنری که از دیدن و شنیدن و خواندنش لذت می‌برم چطور خلق می‌شود، چطور ببینم، سوال بپرسم، فکر کنم، مقایسه کنم و بیاموزم. و مهم‌تر از همه این‌ها، بعد از این همه آموختن، چطور بیافرینم…
این نارضایتی از خویشتن یک‌وقت‌هایی کم‌تر بود و یک‌وقت‌هایی بیشتر.
آن‌وقت‌هایی که بیشتر بود گاهی می‌توانست به کل معنای زندگی را برایم کم‌رنگ کند. که فکر کنم نمی‌شود، در توان من نیست، سخت است، یا حتی دچار یأس فلسفی بشوم که اصلا که چی؟ به چه درد می‌خورد؟ حالا این کار را هم به فرض کردی، بعدش چی؟
به نظرم کم‌تر کسی است که اهل فکر کردن به دنیای پیرامونش باشد و دچار این یأس فلسفی نشده باشد. معمولا هم دو جور می‌توان با این یأس فلسفی برخورد کرد.
نوع اولش که به نظرم ساده‌تر و دم دست‌تر است این است که به آن تن بدهی. کاری انجام ندهی و اگر دیگرانی هستند که این بازی زندگی را جدی می‌گیرند، دستشان بیاندازی و بگذاری پوچی و نیستی یک پرده ضخیم انفعال و تاریکی روی چشمانت بکشد. یک گوشه بنشینی و بگذاری زندگی به تو غلبه کند و مدام به شرایط غر بزنی و بگویی که چیزی را نمی‌توان تغییر داد و اصلا تغییر بدهیم که چه بشود و این حرف‌ها.
اما یک راه دیگر، جدی گرفتنِ این بازی است، در عین دانستن این‌که پس پرده همه این‌ها بازی است و یک زمانی این پرده از صحنه تئاتر پایین می‌افتد و نمایش تمام می‌شود. با وجود دانستن همه این‌ها به جای گوشه نشینی، وارد صحنه شوی و خوب و قشنگ بازی کنی.
برای من این روش دوم خیلی جذاب‌تر شده است. دور و برم را که نگاه می کنم تک و توک آدم‌هایی را می بینم که کارشان را خوب بلدند و دلم می‌خواهد یاد بگیرم چطور می‌شود خوب بازی کرد، خوب ساخت، و در عین حال خیری به دیگران رساند.
حالا این خیر می‌تواند نوشتن یک کتاب باشد، یا خلق هنری به یادماندنی، یا برداشتن قدمی مهم در تاریکی.
زنده بودن، به پیش رفتن، و چیزی ساختن برای من معنی خوب بازی کردن زندگی شده است. آن چیزی هم که می‌سازی مهم است که فراتر از خود آدم باشد. این‌که از دل تاریکی به تنهایی عبور کنی ممکن است خوش‌آیند باشد و دست آخر دلت به خودت قرص شود. اما برای من این کافی نیست. دلم می‌خواهد در عین حال که این مسیر تاریک را جلو می‌روم، در حد توانم بتوانم شمعی در دست بگیرم و اطرافم را روشن کنم. درست مثل آن‌هایی که قبل از من این‌کار را کردند. دلم می‌خواهد از آن‌ها بیاموزم و یاد بگیرم چطور می‌توان ساخت و جلو رفت.
آموختن علم و هنر و کسب بصیرت بخش مهمی از ماجرا بوده و هست که درباره‌اش می‌توان بسیار گفت و خواند و یاد گرفت. به این بخش ماجرا باید جدا پرداخت که اصل است، اما موضوعِ چیزی که می‌خواهم بگویم نیست.
یک بخش خیلی مهم دیگر قضیه می‌شود عادت های روزانه و جزئیات رفتار روزمره که آدم‌های موفق خود را با آن تربیت کرده‌اند و مهار خلاقیت‌شان را به دست گرفته‌اند. دلم می‌خواهد درباره این ظرایف بدانم و از کارهایی که به نظرم موثر می آید ایده بگیرم برای غلبه بر نخوت روزمره. برای بلند شدن، فعال بودن و جنگیدن با انفعال.
این روزها مهم ترین چیزی که مد نظرم است عادت دادن خود به کار کردن هر روزه برای مواردی است که خارج از برنامه معمول است. این‌که بخشی از وقت روزانه‌ام را صرف کاری که دوست دارم بکنم و آن را با جدیت هر روز انجام دهم و اجازه ندهم فعالیت‌های دیگر این یکی دو ساعت را از من بگیرند و اگر گرفتند بتوانم با پس و پیش کردن برنامه هایم آن وقت هدر رفته را جبران کنم. خود را وقف کار کردن آن هم به طور روزمره موجب می‌شود که کم‌ کم این کار هر روزه برایم تبدیل به عادت شود و لازم نباشد هر بار برای شروع کردنش انرژی زیادی مصرف کنم.
خوردن یک ناهار سبک و ساده به جای غذای سنگین، و نوشیدن یک فنجان قهوه، در بعد از ظهرهای خمود قطعا من را نجات خواهد داد. پیاده‌روی‌ روزمره وقتی از نشستن پشت میز خسته می‌شوم ذهنم را را باز خواهد‌کرد. درست مثل خیلی از این آدم‌های موفق که پیاده‌روی روزمره یا فعالیت بدنی از برنامه روزانه‌شان حذف نمی‌شود من هم سعی کنم این‌ها را بگذارم توی برنامه‌ام.

آری ، این روزها می خواهم به خودم بپردازم… به آن بخش مهم تر از هر چیز؛ “خودم” و دوست داشتنی هایم…

پی نوشت: منظورم از آدم های موفق ، آدم های معروف و یا پولدار نیست. منظورم انسانهایی است که در حد خودشان در این زمین بذری پاشیدند، نهالی کاشتند و خود، و حتی دیگران را از آن بهره مند کرده اند…

تند نویسی های شبانه برای دوست

شبی از شب های زمستانی سال ۹۵، در گپ و گفتی که با دوستی داشتم، از مباحث و مواردی سخن به میان آورده شد که بهانه ای شد تا چکیده ای از گپ شبانه مان را به رشته تحریر در آورم. دوست مان آن شب، با وسواس و اضطراب و تردید، از اهداف، برنامه ها و… سخن می گفت و از نرسیدن ها سخن می گفت….

تند نویسی های شبانه برای دوست:
به طور خیلی کلی و خلاصه، ما آدمیان… چیزهایی رو دوست داریم. ازشون لذت می بریم و بهشون علاقه داریم… اون چیزهایی رو که دوست داریم، همان مطلوب های هستند. مطلوب های ما از یک جهت، دو دسته اند…. ۱- مطلوب های موجود و ۲- مطلوب های ناموجود. مطلوب های موجود، لذت های ما هستند…
و مطلوب های ناموجود، همان آرزوهای ما هستند..
در ادامه باید بگم. آرزوهای ما هم دو دسته اند. آن چیزایی که دوست داریم داشته باشیم و فقط دوست داریم و براشون تلاش نمی کنیم. اینها فقط یه آرزو هستند. و دسته ی دوم، آرزوهایی که تلاش می کنیم که محقق شان کنیم و به دست شون بیاریم. گروه دوم آرزوها، همون هدف های ما هستند.
خیلی راحت بگم. هدف، همون آرزو و مطلوبی هست که می خواهیم بهش برسیم. اون مطلوبیه که الان نیست و من می خواهم به اون مطلوب برسم. خلاصه بگم… از نظر من تعریف هدف اینه: مطلوب های ناموجود … چیزایی که مطلوب ما هستند ولی اکنون ناموجودند و ما با برنامه ریزی و تلاش می خواهیم به اون مطلوب هامان برسیم. حالا این که هرکسی چه مطلوب هایی داره… با هم فرق می کنند.
همه ی آدمها…هدف هایی دارند. هدف هایی کوتاه مدت/بلند مدت….مهم/غیرمهم…. راحت و در دسترس/سخت و غیرقابل دسترس……کوچک/بزرگ…..مادی/معنوی…..
همه ی این تقسیمات به صورت مطلق نیست. یعنی به نسبت این که هدف از آن کیست با هم فرق می کنند. یعنی این که برخی هدف ها برای من مهم اند که ممکن است برای شما مهم نباشند. اصلا ممکن است من هدفی داشته باشم و شما همان را به عنوان زندگی ات ندانی. اما ما با هم در یک چیز شریکیم. در این که از زمانی که از خواب بلند میشیم تا موقعی که میخوابیم دایما در کار تلاش برای رسیدن به هدف هامان هستیم. ولی بیشتر موقع ها خودمون هم از این آگاهی نداریم و نمی دونیم که چه کار می کنیم. می دونی چرا؟ به این دلیل که بسیاری از هدف های ما این قدر تکراری و روالمند شده اند که از ساحت آگاهی ما دور شدند. بذار مثالی بزنم… ما وقتی از خواب برمی خیزیم … اگر متدین باشیم، نماز می خوانیم، پس اولین هدف: به دست آوردن رضایت خدا… بعد صبحانه می خوریم. دومین هدف: رفع گرسنگی… سپس مسواک می زنیم، سومین هدف: رعایت بهداشت… به وضع مان می رسیم.. شانه می زنیم، جلوی آیینه خودمان را ورنداز می کنیم و… چهارمین هدف: زیبا به نظر آمدن در چشم دیگران …… و همین جوری هدف ها در پی هدف ها…
اما برخی هدف ها را با آگاهی و با برنامه انتخاب می کنیم. برخی از این هدف ها برای ما مهم اند. این که چرا مهم اند قابل تامله و باید دراین باره حرف بزنیم… که فعلا از اون می گذرم…. ولی به هر حال برای ما مهم اند. نشانه ی محسوس و بیرونی این که کدوم هدف برای ما مهمه این هست که چقدر برای دسترسی به اون سعی می کنم. چقدر وقت می گذارم و چقدر خودم رو هزینه می کنم. هر چه هدف مهم تر باشه تلاش های من بیشتر میشه. بنابراین وقتی می شنویی که مهمترین هدف من اینه هست که فلان کار رو بکنم و تو هیچ تلاش و حرکتی برای رسیدن به اون نمی بینی حق داری بگی فلانی، این هدف تو نیست… این فقط یه آرزوی شیرین توست. و شاید شیرین ترین آرزو.
هر چه هدف برای ما مهم تر باشه توجه به اون و هزینه کردن بیشتر میشه…. این یک نتیجه داره…. این که به اندازه ی اهمیت هدفی که انتخاب کرده ایم، به ما نوعی استرس و فشار روانی وارد میشه. هر چه اهمیت هدف بیشتر میشه، فشار اون هم بیشتر می شه. نوعی چالش رو باید تحمل کنیم. این فشار و استرس، ناشی از ترس از شکست است. به خودم می گویم، اگر من نتوانم به هدفم برسم چه کنم؟ البته این استرس و جالش کاملا طبیعیه… هر کسی برای رسیدن به هدفش و به میزان اهمیت هدف… با چالش روان شناختی روبرو می شه.
اما اون چه کم کم غیر طبیعی به نظر می رسه اینه که تلاش هامون تحت تاثیر این احساس قرار بگیره. و از همین قدم اول شکست رو پذیرفته باشیم و وقتی من شکست رو بپذیرم به واقع مقدمات شکست خودم رو فراهم کرده ام. اگر نتونم استرس رو مهار کنم، در این احساس غرق میشم و در نهایت حتی ممکن است دست از تلاش بردارم…
به نظرم مهمترین کاری که باید بکینم اینه که به پس از آن فکر نکینم. تمام وقت و انرژی و هزینه را به قبل از آن بکشانیم. فعلا از این که اصلا به هدفمون می رسیم یا نمی رسیم فکر نکنیم. به خودمان بگوییم من تمام تلاشم رو می کنم و البته راه رسیدن به هدف، همین تلاش ها است. .. وقتی من با برنامه ریزی و تلاش پیش می روم چرا نرسم؟ خواهم رسید. اصلا راه رسیدن به هدف مگر غیر از این تلاش ها است؟ و من که دارم تلاشم رو می کنم. فعلا برای من تلاش کردن و مهیا شدن است…..
خود من در این مواقع به خودم می گویم …. فعلا وقت فکر کردن به شکست و پیروزی ندارم. فرصت برای فکر کردن به این مساله رو ندارم و باید تمام فرصت و وقتم را برای مهیا شدن بگذارم.
راه دومش اینه که واقعا هیچ چیزی رو به دوئل زندگی تبدیل نکنم. درست است برخی هدف ها خیلی مهم اند اما نباید به مساله برای بودن یا نبودن تبدیل بشن. در مسابقه ی دوئل، یا مرگ است یا زندگی…. وقتی چیزی به منزله ی مرگ و زندگی بشه… اون موقع است که بی نهایت استرس به آدمی وارد میشه… گرچه اون هایی که واقعا دوئل می کنند این استرس رو کنترل می کنند تا موقع تیراندازی دستشان نلرزد. خب اگر اون ها در این مسابقه دستشان نمی لرزد چرا من در این رقابت دست و دلم بلرزد؟ نباید رقابت های این گونه را به جدال مرگ و زندگی تبدیل کرد.
البته می دانم که تو با تلاش و سعی خود و برنامه ریزی و حفظ آرامش و با هوش و زکاوتی که کم و بیش از تو سراغ دارم به هدفت خواهی رسید. ولی واقعا الان فرصت فکر کردن و سخن گفتن در باره ی پس از آن نیست… پس این مساله را بگذار به وقت خودش.. به فردایی که به هدفت رسیده ای… و لبخند خواهی زد….
و دوست من.. مگه آدم چند بار زندگی می کنه!؟
زندگی ات را بکن.. زندگی…. زندگی ای پر از رویا و اخلاق
شب و روزت پر از لبخند و آزادی.
امروز در حالتی این دست نوشته ی سریع و بدون ویرایش را خواندم، که انگار من، آن دوست بودم و این نوشته، به من آرامش و امنیت داد، و همچنین نقشه ی راهی شد، برای ادامه ی بودن ام!!

ماهی سیاه کوچولو

الان داشتم قصه ی دوران کودکیمو می خوندم؛ چند دقیقه به دور از هیاهوی روزگار…
قصه ای که هر بار با خوندنش حس ناب کودکی و دریا دلی میاد سراغم، دلم می خوام دنیا رو فتح کنم نه به خاطر غرور و تکبر و هر منظور بزرگ منشانه ی دیگری!!! فقط دوست دارم برم کشف اش کنم ، چون دوست دارم ببینم ته این جویبار کجاست؟؟
و این قصه همیشه منو می بره به اون روزهای معصومیت و صداقت و رفتن..
اینبار ۳ جای قصه تکانم داد …
اولش، دم دمای آخر، و آخرش..
احساس کودکی در من شکفت .. احساس بودن در من پر زد..

به شمام پیشنهاد می کنم یه بار دیگه ماهی سیاه کوچولو رو بخونید.
ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر از این گردش‌ها خسته شده‌ام، می‌خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف‌ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته‌ام؛ مثلا این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگی‌شان را بیخودی تلف کرده‌اند. دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه‌جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد. . .؟»
..
.
.
ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می‌کرد و لذت می‌برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می‌کرد و به خودش می‌گفت:
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد. . .»

.
.
ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می‌خورد و فریاد می‌کشد، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به‌حال هم هیچ خبری نشده . . .
..
ماهی پیر قصه‌اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه‌اش گفت: « دیگر وقت خواب است بچه‌ها، بروید بخوابید.»
بچه‌ها و نوه‌ها گفتند: «مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»
ماهی پیر گفت: « آن‌هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب است، شب‌بخیر!»

یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب‌بخیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد، خوابش نبرد، شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود . . .

فتیله اعتماد..!

اگر مادربزرگ بودم یک روز تعطیل، نوه هایم را به بهانه کمک می خواستم که بیایند خانه ام. وقتی آمدند آب هویج تازه ای که خودم برایشان گرفته بودم را می دادم دستشان و می بردمشان دم پنجره به تماشای رفت‌وآمد آدم‌ها و ماشین‌ها. خسته که شدند از تماشا، درباره‌ی آدم‌ها برایشان حرف می‌زدم.

می‌گفتم خودتان را آماده کنید برای دروغ شنیدن؛ می‌گفتم هر روز که بزرگتر می‌شوید و قاطی آدم‌ها، سری می‌شوید برای خودتان، دروغ شنیدن هم می‌شود بخشی از خوراک روزانه‌تان. می‌گفتم اصلا بعضی روزها هست که با دروغ سیر می‌شوید جای غذا.

می‌گفتم از هرکسی که با او دوست‌ترید و دوست‌ترش دارید، از هر کسی که به او نزدیک‌ترید دروغ بیشتری می‌شنوید. بعد یادشان می‌دادم که برای راحتی خودشان حرف دروغ را از یک گوش بشنوند و از گوش دیگر بیرون کنند. یادشان می‌دادم که دروغ را توی صورت دروغ‌گو نکوبند؛ به رویش نیاورند.

اما یادشان می‌دادم که فتیله‌ی اعتمادشان را با اندازه‌ی شناختشان از آدم‌ها تنظیم کنند. آخر سر لیوان خالی آب‌هویج را از دستشان می‌گرفتم، توی چشم‌هایشان نگاه می‌کردم و می‌گفتم: شما هنوز وقت دارید! تمرین کنید که دروغ نگویید آن هم به نزدیک‌ترین‌های زندگی‌تان. تمرین کنید دروغ را با دروغ جواب ندهید، آن هم به سخت ترین دشمنانتان. تمرین کنید فتیله اعتمادتان را با اندازه شناخت آدمیان تنطیم کنید تا نه دروغ بشنوید نه دروغ بگویید..!

ته مانده غرور

اگر مادربزرگ بودم، عصرِ پنج شنبه یه روز زمستانی نوه‌ها را می‌خواستم بدون پدر و مادرشان. کُرسی راه می‌انداختم و رویش را پُر می‌کردم از خوراکی؛ میوه‌ی خشک شده و شیرینیِ خانگی. سماور را می‌گذاشتم کنارِ دستم و توی سینی استکان‌های کمرباریک را ردیف می‌کردم با یک پیاله ی کوچک پُر از شکرنبات.
دیکتاتوری هم برپا نمی‌کردم که موبایل‌هایتان را بدهید به من تا حواس‌تان به همدیگر باشد؛ فضا که گرم باشد و حرف‌ها که شنیدنی، موبایل‌ها هم لابد غلاف می‌شود برای ساعتی. قاطی قیل‌وقالِ نوه‌ها و عطرِ چای دارچین یکی دوتا پند هم می‌انداختم وسط. رد و قبولش را می‌گذاشتم پایِ خودشان؛ پایِ تجربه‌ی زندگی‌شان.
خلافِ همه ی درس‌های افتادگی، به نوه‌ها می‌گفتم از یک جایی به بعد در رابطه با آدم‌ها مغرور باشید. نه اینکه چشم بسته راه بروید و زمین و زمان را نبینید. نه! مغرورِ افتاده باشید! می‌گفتم ته‌مانده‌ی غرور را همیشه یکجایی دم‌دست بگذارید تا وقتی غرورتان زیرپای دیگران له می‌شود دستتان به آن ته‌مانده ی غرور بخورد و یادتان بیاید که انسانید.
که آن ته‌مانده ی غرور را عصای دستتان کنید برای بلند شدن.