نه به وسواس؛ در یادگیری زبان!

شاید یکی از دلایلی که باعث شده و میشه که از زبان خوانی فرار کنم و بیخیالش باشم همین روحیه کمال طلبی در من باشه که ذهنم میگه: هیچی بلد نیستم و هیچ وقت هم یاد نمیگیرم!!!! و اونقدر از زبان فاصله گرفتم که دیگه حال و حوصله reading هم ندارم و مضطربم میکنه! منی که واقعن reading ام خوب بود؛ با وجود اینکه ترجمه م زیاد تعربفی نداشت و نداره، ولی خوب میخونم و می فهمم!

جادوی نشکستن پیمان!

یکی از افتخاراتم اینه که ۵۰ کیلو وزن کم کردم! بحث زیبایی شناسی لاغر بودن نیست، بحث روزهایی که همش عرق می کردم، نفسم بالا نمیومد، لباس تنم نمی رفت و تنها لذت زندگیم خوردن بود… بی بندوباری در خوردن… نان خامه ای روی دو پرس چلوکباب.. شیرینی های خوشمزه.. من می خوردم، لذت می بردم ولی مشکلاتم روز به روز وخیم تر می شد…

رودخانه…

گاهی دوستی از دور، از باغستان نمی دانم کجا، بر روی آب به سویم می آید و من درنهایت خوشی تلاش می کنم به سویش بروم. طعم دوستی ها برای من طعم و بوی همان سیب هایی را می دهد که مرا تا اوج رویای کودکی می برد، و در ظهر تابستان گرم زندگی، آب خنک و گوارایی مرا در خود می گیرد.

عادت های نجات بخش

..این‌که بخشی از وقت روزانه‌ام را صرف کاری که دوست دارم بکنم و آن را با جدیت هر روز انجام دهم و اجازه ندهم فعالیت‌های دیگر این یکی دو ساعت را از من بگیرند..
خوردن یک ناهار سبک و ساده به جای غذای سنگین، و نوشیدن یک فنجان قهوه، در بعد از ظهرهای خمود قطعا من را نجات خواهد داد….

تند نویسی های شبانه برای دوست

شبی از شب های زمستانی سال ۹۵، در گپ و گفتی که با دوستی داشتم، از مباحث و مواردی سخن به میان آورده شد که بهانه ای شد تا چکیده ای از گپ شبانه مان را به رشته تحریر در آورم. دوست مان آن شب، با وسواس و اضطراب و تردید، از اهداف، برنامه ها و… سخن می گفت و از نرسیدن ها سخن می گفت….

ماهی سیاه کوچولو

قصه ای که هر بار با خوندنش حس ناب کودکی و دریا دلی میاد سراغم، دلم می خوام دنیا رو فتح کنم نه به خاطر غرور و تکبر و هر منظور بزرگ منشانه ی دیگری!!! فقط دوست دارم برم کشف اش کنم ، چون دوست دارم ببینم ته این جویبار کجاست؟؟
و این قصه همیشه منو می بره به اون روزهای معصومیت و صداقت و رفتن..