سمفونی رهایی..

آسمان زندگی آبی است، اما گاهی ابری و دلتنگ…
و من رازهای رنج هستی را تا ابد در سینه خواهم داشت
.
.
برای تو، برای من….

جمله های روزانه..!

و امروز تصمیم گرفته ام ارسال جملات روزانه را باز آغاز کنم. و البته این بار از طریق وبلاگ. همین وسط، توی کادر سبز رنگ! هر روز یک جمله ی روزانه قرار می گیرد و لیست جملات روزانه نیز در پستی جداگانه بایگانی می گردد. جملات را هم از شماره ۳۵، بازآغاز می کنم به نیت ۳۵ روزی که از آغاز سال ۹۷ می گذرد…

روز نوشته های محبوبه موحددوست

چارلز بایکوت و تلگرامِ این روزهای ما!

مردم ایرلند تصمیم گرفتند به جای مبارزه ی توامان با خشونت با زمین دارانی مثل آقای بایکوت، او را طرد کنند؛ هرگونه داد و ستد و معاشرت با او از سوی مردم ممنوع شد، به طوری که حتی پستچی نیز نامه ها و بسته های او را تحویل نمی داد و هیچ کارگری برایش کار نمی کرد؛ آقای بایکوت، در نهایت ناچار شد…

روز نوشته های محبوبه موحددوست

نسیمِ سر راهم..

دیروز در مسیر پیاده روی روزانه، روی نیمکت پارک، به یک سررسید برخوردم، نوشته ی روی کاغذی که رویش گذاشته شده بود نظرم را جلب کرد. چون هنوز تایم پیاده روی تندم تمام نشده بود، از آن نوشته و کاغذ رد شدم. ولی در طول مسیر، تمام فکرم پیش آن نوشته بود، بیست دقیقه بعد دوباره از همان مسیر گذشتم و همان نیمکت. هنوز سررسید ها آن جا بود…

حظّ لحظه ها..

از دیروز در راه تقویت عادت نوشتن، که در مسیر تقویت اندیشه و ذهن و قلم است، تصمیم گرفته ام هر روز بنویسم و وبلاگم را به روز کنم، و البته امیدوارم این به روز رسانی ها برای حال و هوای شما نیز خوش بیافتد و ارزش افزوده ای برایتان داشته باشد. البته قطعا خود را درگیر موضوعی خاص نخواهم کرد و همچنین نمیخواهم صرفا به خام نویسی بپردازم…

جاناتان مرغ دریایی

اغلب مرغان رنج آموختن پرواز را در حدی فراتر از یادگیری ساده ترین حقایق به خود هموار نمی کنند. می آموزند که چگونه از ساحل به سوی غذا پرواز کنند و چگونه باز گردند. برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد، اما برای “جاناتان” آنچه که ارزشمند بود پرواز بود…

۹۵، ۹۶، ۹۷ و…

در دید و بازدیدها و پیام ها و گفتمان های نوروز، سعی کردم بیشتر شنونده باشم تا گوینده، سعی کردم بیشتر بشنوم، به گفتارها توجه کنم؛ البته نه از سر خوش و بش کردن؛ بلکه بشنوم و بعد از شنیدن، از غیظ و طمع و پچ و واپچ با دیگران خبری نباشد.!
در این دید و بازدیدهای حقیقی و مجازی، از خود پرسیدم: من جزء کدام دسته ام؟

مکتبخونه! عیدی سمفونی واژه ها

سایت مکتب خونه، توسط چند تن از بچه های فعال دانشگاه صنعتی شریف راه اندازی شده، و هر روز پر و پا قرص تر از روز قبل به فعالیت خود ادامه می دهد و گسترده تر می شود.
در این سایت، کلاس های درسی دانشگاههای معتبر ایران، با کیفیت بسیار خوب و استاندارد به نمایش گذاشته می شود و کاربران …

عید نوروز و انتقال هاست

در روزهایی که هاستم بدون هیچگونه اطلاع رسانی و حتی توضیحی قطع میشد، به عینه دیدم که شرکت های خدماتی، باید قبل از هر چیز به فکر رضایتمندی مشتریان خود باشند، زیرا تنها داراییشان، مشتریان هستند. امیدوارم در سال ۹۷، شرکت های ارائه دهنده ی خدمات به مشتریان، بیش از پیش به این امر توجه داشته باشند…

یاد تو افتادم…

الان داشتم توی روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی می چرخیدم؛ دل نوشته ای پیش رویم باز شد.
بی مقدمه و اختیار، یاد تو افتادم؛
انگار که برای تو نوشته اند…

خاطره خیابان ها..!

چند وقت پیش بود که خیابان کارگر شمالی “امیرآباد” را به خیابان مصدق تغییر نام دادند. با اینکه برای دکتر مصدق احترام فراوانی قائل هستم از آن تغییر نام سر ذوق نیامدم. نه به خاطر نام مقصد! بلکه آن خیابان را کارگر شمالی می خواستم. خیابانی که با آن خاطره ها داشتم و… راستی، تا به حال به این فکر کرده اید که با تغییر نام خیابان ها بر سر ما چه می آید؟ بر سر خاطراتمان؟

V E R O…

V E R O… ای پر از شهوت رفتن!
روزی که در اینستاگرام، ورو را به دوستانم معرفی کردم؛ با سوالات زیادی از طرف دوستان روبرو شدم که ورو چیست؟ و چقدر بهتر از اینستاگرام است؟ ۵ نفر هم همان موقع عضو ورو شدند! آن همه شوق پریدن از اینستاگرام، برای چه بود؟ آیا “ورو” قرار است جایگزین اینستاگرام شود؟!

چرا الکی می خندی!

آنها درگیر شده اند! درگیر دیگران. آنها درگیر رفتار و گفتار دیگران شده اند. همه ی زندگی شان را زیر ذره بین دیگران گذاشته اند و خود ذره بینی برای زیر نظر گذاشتن دیگران! آنها رهایی را تجربه نکرده و نمی کنند، و حتی وقتی دم از رهایی می زنند با این شرط احتیاط است که از نظر دیگران چگونه می نمایند! محافظه کارند؛ حتی در آزادی شان…

نه به وسواس؛ در یادگیری زبان!

شاید یکی از دلایلی که باعث شده و میشه که از زبان خوانی فرار کنم و بیخیالش باشم همین روحیه کمال طلبی در من باشه که ذهنم میگه: هیچی بلد نیستم و هیچ وقت هم یاد نمیگیرم!!!! و اونقدر از زبان فاصله گرفتم که دیگه حال و حوصله reading هم ندارم و مضطربم میکنه! منی که واقعن reading ام خوب بود؛ با وجود اینکه ترجمه م زیاد تعربفی نداشت و نداره، ولی خوب میخونم و می فهمم!

جادوی نشکستن پیمان!

یکی از افتخاراتم اینه که ۵۰ کیلو وزن کم کردم! بحث زیبایی شناسی لاغر بودن نیست، بحث روزهایی که همش عرق می کردم، نفسم بالا نمیومد، لباس تنم نمی رفت و تنها لذت زندگیم خوردن بود… بی بندوباری در خوردن… نان خامه ای روی دو پرس چلوکباب.. شیرینی های خوشمزه.. من می خوردم، لذت می بردم ولی مشکلاتم روز به روز وخیم تر می شد…