رنج ارزشمند

هر کسی را که در خیابان، اتوبوس، محله و محل کارتان می بینید، هر کدام مشکلاتی در زندگی خود دارند. همه ما در زندگی با شکست ها، خیانت ها، ناراحتی های روحی و عاطفی مواجه شده ایم و نباید تصور کنیم زندگی ما پر از مشکلات است و زندگی دیگران عالیست.! اگر عمیق به چشمان انسانهای اطرافمان نگاه کنیم متوجه می شویم درد و رنج در اطراف ماست…

سمفونی رهایی..

آسمان زندگی آبی است، اما گاهی ابری و دلتنگ…
و من رازهای رنج هستی را تا ابد در سینه خواهم داشت
.
.
برای تو، برای من….

یاد تو افتادم…

الان داشتم توی روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی می چرخیدم؛ دل نوشته ای پیش رویم باز شد.
بی مقدمه و اختیار، یاد تو افتادم؛
انگار که برای تو نوشته اند…

رودخانه…

گاهی دوستی از دور، از باغستان نمی دانم کجا، بر روی آب به سویم می آید و من درنهایت خوشی تلاش می کنم به سویش بروم. طعم دوستی ها برای من طعم و بوی همان سیب هایی را می دهد که مرا تا اوج رویای کودکی می برد، و در ظهر تابستان گرم زندگی، آب خنک و گوارایی مرا در خود می گیرد.

عادت های نجات بخش

..این‌که بخشی از وقت روزانه‌ام را صرف کاری که دوست دارم بکنم و آن را با جدیت هر روز انجام دهم و اجازه ندهم فعالیت‌های دیگر این یکی دو ساعت را از من بگیرند..
خوردن یک ناهار سبک و ساده به جای غذای سنگین، و نوشیدن یک فنجان قهوه، در بعد از ظهرهای خمود قطعا من را نجات خواهد داد….

ماهی سیاه کوچولو

قصه ای که هر بار با خوندنش حس ناب کودکی و دریا دلی میاد سراغم، دلم می خوام دنیا رو فتح کنم نه به خاطر غرور و تکبر و هر منظور بزرگ منشانه ی دیگری!!! فقط دوست دارم برم کشف اش کنم ، چون دوست دارم ببینم ته این جویبار کجاست؟؟
و این قصه همیشه منو می بره به اون روزهای معصومیت و صداقت و رفتن..

فتیله اعتماد..!

اگر مادربزرگ بودم یک روز تعطیل، نوه هایم را به بهانه کمک می خواستم که بیایند خانه ام. وقتی آمدند آب هویج تازه ای که خودم برایشان گرفته بودم را می دادم دستشان و می بردمشان دم پنجره به تماشای رفت‌وآمد آدم‌ها و ماشین‌ها. خسته که شدند از تماشا، درباره‌ی آدم‌ها برایشان حرف می‌زدم.
می‌گفتم خودتان را آماده کنید برای….

ته مانده غرور

اگر مادربزرگ بودم، عصرِ پنج شنبه یه روز زمستانی نوه‌ها را می‌خواستم بدون پدر و مادرشان. کُرسی راه می‌انداختم و رویش را پُر می‌کردم از خوراکی؛ میوه‌ی خشک شده و شیرینیِ خانگی. سماور را می‌گذاشتم کنارِ دستم و توی سینی استکان‌های کمرباریک را ردیف می‌کردم با یک پیاله ی کوچک پُر از شکرنبات. دیکتاتوری هم برپا نمی‌کردم که….