کتاب هایی که انتظار مرا می کشند!

امروز به واسطه ایمیل از تیم “بیش از یک نفر” متوجه شدم که این روزها روزهای کتابخوانی است و هفته ی کتابخوانی را می گذرانیم.
با توجه به اینکه به صورت داوطلبانه…

امشب دلم می‎خواد…

امشب دلم می خواهد قربان صدقه‎ت بروم.. قربان صدقه ی تویی که در هر جایی خوبی، تویی که شاید یک عابر ناشناس در مسیر من هستی، یا یک فروشنده مغازه و یا راننده اتوبوسی، و یا هر کسی.. هر کسی که من تو را در طول روزهایم می بینم و بی آنکه تو را بشناسم، صرفا از در کنار تو گذشتن حالم خوب می شود..

یک شب، و تولد دو دوست!

امشب شب تولد دیانا و محمدرضاست!
دو نسیم مهر و تعقل در این دوران؛
دیانا از امشب به دنیای ۳۰ سالگی پا می‎گذارد و محمدرضا می‎رود تا سایه به سایه ۴۰ سالگی قرار گیرد.

یک کمی هم تلنگر!

در این نوشته به جای واژه ی “موفقیت” از واژه “رویا” استفاده می کنم، زیرا می خواهم از مفهوم عام و سخیف شده‎ی واژه موفقیت در امان بمانم. اصطلاح “دست یافتن به رویا” به نظرم شفاف تر است تا “دست یافتن به موفقیت”؛ برای مثال، یک نفر خواندن برای کنکور ارشد را به طور جدی شروع کرده است، اگر این کار را “دست یافتن به موفقیت” بنامد، شاید…

زندگی را مرگ، و مرگ را زندگیست..

وقتی خبر درگذشت شیما را شنیدم بهت زده شدم؛ هیچ گاه فکر نمی کردم روزی هم شیما خواهد مرد، آن هم به این زودی!
الان که در حال خواندن این دست نوشته هستید، ممکن است غمگین، ناراحت و یا بهت زده باشید؛ بهت زده از اینکه چطور ممکن است شیما به این زودی این جهان فانی را ترک کند!

کجای گوگل خویشتنم؟!

همه ی ما در طول روز ساعاتی را به جستجوی خودمان در گوگل می پردازیم، از بالابودن رتبه مان خوشحال و مغرور و از به زیر افتادنمون غمناک و مضطرب میشیم،
و خدا نکند که از صفحه ی اول گوگل رد شده باشیم!
اصلا یکی از انواع بازاریابی ها همین بازاریابی گوگل است…

حس خوب چهل سالگی

دقیقا به یاد نمی آورم تولد چند سالگی ام بود، چهارده ساله می شدم یا پانزده ساله! البته فکر کنم تولد پانزده سالگی ام بود؛ آن روز، بدون هیچ مقدمه ای، از ته دل آرزو کردم تولد چهل سالگی ام را در هند باشم، و به این آرزوی کودکانه لبخند زدم. تولد سال بعد آمد؛ آن روز، بدون هیچ مقدمه ای علنی اعلام کردم…

دلم تنگ شد..

این نوشته را بدون پیرایش و حتی ویرایش قلم زده و منتشر کردم، آن هم در ساعت دو بامداد به وقت شب زنده داری.
……..آن روزها، شبکه چهار سیما، شب ها ساعت ۱۰، الهی قمشه ای می گذاشت، همگی می نشستیم پای سخنان الهی قمشه ای…

مردادِ داغِ دستِ تو…

در آستانه مرداد، این ماه داغ و صبور و سنگین، ماهی که پایداره، گرمه، عطشناکه، اما دل آدم بهش قرصه…
مرداد همیشه برام یه جور خاص قابل احترامه… داغی ش از پختگیشه.. عطشناکی اش از همیشه تابیدنشه…

Goodreads جایی برای خواندنی های خوب..!

این روزها، اینستاگرامم را بسته و گودریدز را گشوده دارم.. شبکه ای که اعضایش به واسطه کتاب هایی که می خوانند دور هم جمع شده اند. اشتراک گذاری شان کتاب است. سخن از کتاب می کنند و در یهویی گویی هاشان از کتاب دم می زنند.
و صفحات اینفلوئنسرها و سلبریتی هایش را نویسندگان بزرگ و بی ادعا تشکیل داده اند…

دانه کوچک بود..

گاهی از خود پرسیده ایم چرا وقت هایی که لازم است آرام باشیم، سکوت کنیم و به درون بنگریم؛ به در و دیوار می زنیم و هی به هوا می پریم که یکی ما را ببیند؟! آقا، خانم، مرا ببین….!
این دست نوشته ی عرفان نظر آهاری واقعن به دلم چسبید…

تجربه ی آزاد دویدن های من- ۱۲تیر۹۷

از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم؟!
ساعت ۸ تا ۹:۳۰ شب – باغ غدیر
آروم آروم شروع میشه.. گام های آهسته و پیوسته؛ بعد از ده دقیقه، بدنت از سردی در میاد، پاهات گرم میشه و سرعتت میره بالاتر..

بانک مساعدت…

بانک مساعدت دیگر چیست؟
شاید در نگاه اول این نام برایتان نا آشنا بیاد، ولی هر آدم زنده ای این بانک رو میشناسه.
با این نام در کتاب زهیر آشنا شدم. بانک مساعدت قدرتمندترین بانک دنیاست، که همه جا شعبه دارد…

پایان بهاری و شروعی تازه..

سه ماه اول امسال را بسیار دوست داشتم، و نسبت به سال پیش، بسیار بسیار بیشتر استفاده بردم. از همه نظر بهترین بهار را نسبت به دو سال گذشته داشتم… دغدغه ها و دردها و رنج هایم شیرین تر بودند و البته شادی ام دلچسب تر.
بعد از سال ها، امسال با حالی خوش پا به تابستان می گذارم…

دیگران… (شاتِ دوم)

پیش نوشت: گفتگو با دوست و یادآوری رابطه ها و افکار در مورد دیگران؛ بهانه ای شد تا تجربیات و دریافت هایم را در مورد رابطه ها و دوستی ها، نگاه دیگران و نگاه به گذشته بیان کنم. قبل از خواندن این پست، لطفا پست قبلی (شاتِ اول)، که گفتگوی من و دوست در یک دیدار می باشد را بخوانید؛ چرا که مقدمه ای گریز ناپذیر بر مطلب امروز می باشد…

دیگران… (شاتِ اول)

افطاری را، در معیت دوستی بودم؛ در طول گپ و افطار، گریزی به موضوعی با مضمون “دیگران تا چه حد در مورد ما فکر می کنند” داشتیم.
موضوعی که همه مان به نوعی در همه سطوح خرد و کلان با آن درگیریم و به عینه می بینیم. تقسیمات افراد به خودی و ناخودی، دشمن پنداری ها و خائن دیدن ها…

اخلاق پروانه ای..

هفته ی پیش در اینستاگرام دوستی ناشناس پیام دایرکت بهم داد، میخوام در مورد آن پیام براتون بنویسم. نوشته بود: “خوش به حالت چقدر حالت خوبه، و وبلاگ می نویسی و خوش به حالت مثل من هزار درد نداری و حس و حال خوب میپاشی و دغدغه ای نداری و دلت می خواد جامعه به زور هم شده درست شه و امیدواری…

برای هستی نازم..

آمده ام بگویم دلم برایت تنگِ تنگ شده است دوست همانند خواهر کوچک ِ نداشته ام.
آن روز اول که مرا پیدا کردی؛ بهترین روز زندگی من در آن آشفته بازار بود. نمی دانی آن روزها با آنکه از دور دختری قدرتمند و محکم می نمودم، چقدر آشفته و مضطرب بودم؛ ولی تو با این آمدنت مرا به سمت حقیقتی بزرگ کشاندی؛ که سراسر ایمان به قدمهایم باشم….

بریز بیرون.. بیار بیرون..

روزی دوستی گفت میدانی غربت کجاست؟ غربت همانجاست که وقتی باد می آید دستانت را به خود می پیچانی که باد کلاهت را نبرد…….
وطن آنجاست که وقتی باد شروع به وزیدن می کند دستانت را از هم باز میگشایی و خود را به دست باد می سپاری..

پانزده سال؛ از چه و چرا می نویسم؟!

چند وقتی است افرادی در تلگرام و اینستاگرام پیام می دهند و مرا و نوشته هایم را مورد استهزا قرار می دهند؛ و در تلاش اند با تخریب شخصیت، مرا از نوشتن های روزمره ام دلسرد کنند! عزیزانی گاه آشنا و گاه نا آشنا. و من بر اساس اخلاق شخصی، که داشتن صبر و تحمل زیاد از حد است، با احترام حتی به توهین های افراد گوش فرا داده ام؛ و به سخن هایی که…

حال ما، تباهی و سیاهی برای آنها!

می خواهم کمی از دوستم بگویم؛ شخصی که از سن ۲۳ سالگی تا ۲۹ سالگی عذاب وحشتناکی را با یادآوری خاطرات کودکی اش می کشید. و این احساس سیاهی در این سن بر سر بر آورده بود و او را رنج می داد. روزگاری طولانی آن خاطرات را در درون خود محبوس نگه داشته بود و همیشه فکر می کرد مورد آزار عمل جنسی واقع شده بوده و حتی تا مرز خودکشی هم رفت…

مگر قرار نبود هر روز بنویسی؟

چند وقت پیش، برنامه ای با خود گذاشتم مبتنی بر هر روز نوشتن. در پستی از وبلاگ هم اعلام کردم که هر روز می نویسم.
ولی با این حساب، یکی دو هفته ای می شود که اصلا ننوشته ام؛ نه فقط در وبلاگ، بلکه اصلا ننوشته ام. و این ننوشتن و چالش هایی که بر سر نوشتن با خود داشتم تا آنجا پیش رفت که…

کوه می باید بود..

ناگهان به جایی عجیب رسیدم. به بلندایی زیبا و دهشتناک. تنها و سرگردان. ترس آنقدر بر من مستولی شده بود که صحنه های زیبا در نظرم زشت می نمودند.
ولی در لحظه به خودم گفتم، من گم شده ام. باید به خودم متمرکز شوم؛ و به اضطرابم غلبه کردم. لحظه ای بر آن بلندی ایستادم و…

چشمت را ببند..!

او زشت است یا زیبا..؟! (بخش دوم)
سلام عزیزانم؛
بعد از نوشته ی اخیرم در مورد زشت و زیبا؛ به صورت اتفاقی این متن رو از نرگس کلباسی عزیز خواندم. که به نظرم بجاست تا در ادامه ی نوشته ی “او زشت است یا زیبا..!؟” بیاورم.

رنج ارزشمند

هر کسی را که در خیابان، اتوبوس، محله و محل کارتان می بینید، هر کدام مشکلاتی در زندگی خود دارند. همه ما در زندگی با شکست ها، خیانت ها، ناراحتی های روحی و عاطفی مواجه شده ایم و نباید تصور کنیم زندگی ما پر از مشکلات است و زندگی دیگران عالیست.! اگر عمیق به چشمان انسانهای اطرافمان نگاه کنیم متوجه می شویم درد و رنج در اطراف ماست…

نرگس کلباسی و درس هایی که از او باید آموخت.

لحظه های زیادی در زندگی ام بوده که فکر کرده ام ممکن است نتوانم کاری انجام دهم یا مسئولیت من نیست، اما به هرحال آن کار را انجام داده ام چون باورش داشته ام. آیا باور دارید که شما به عنوان یک شخص می توانید تاثیر زیادی در پیشرفت دنیا داشته باشید؟ نه دیگر افراد یا سازمان های دیگر، بلکه خود شما!…

او زشت است یا زیبا..؟!

در راه بازگشت به خانه، به او، به زیبایی و زشتی اندیشیدم، و به اینکه چه کسی زشت است و چه کس زیبا. و اینکه چرا موش صحرایی از نظر ما زشت است ولی خرگوش صحرایی زیبا! و اینکه کودکان را دیده اید که چقدر موش در نظرشان خوشگل است؟! و تا زمانی که به کثیفی سوسک پی نبرده اند، سوسک را نیز دوست دارند..

سمفونی رهایی..

آسمان زندگی آبی است، اما گاهی ابری و دلتنگ…
و من رازهای رنج هستی را تا ابد در سینه خواهم داشت
.
.
برای تو، برای من….

جمله های روزانه..!

و امروز تصمیم گرفته ام ارسال جملات روزانه را باز آغاز کنم. و البته این بار از طریق وبلاگ. همین وسط، توی کادر سبز رنگ! هر روز یک جمله ی روزانه قرار می گیرد و لیست جملات روزانه نیز در پستی جداگانه بایگانی می گردد. جملات را هم از شماره ۳۵، بازآغاز می کنم به نیت ۳۵ روزی که از آغاز سال ۹۷ می گذرد…

روز نوشته های محبوبه موحددوست

چارلز بایکوت و تلگرامِ این روزهای ما!

مردم ایرلند تصمیم گرفتند به جای مبارزه ی توامان با خشونت با زمین دارانی مثل آقای بایکوت، او را طرد کنند؛ هرگونه داد و ستد و معاشرت با او از سوی مردم ممنوع شد، به طوری که حتی پستچی نیز نامه ها و بسته های او را تحویل نمی داد و هیچ کارگری برایش کار نمی کرد؛ آقای بایکوت، در نهایت ناچار شد…

روز نوشته های محبوبه موحددوست

نسیمِ سر راهم..

دیروز در مسیر پیاده روی روزانه، روی نیمکت پارک، به یک سررسید برخوردم، نوشته ی روی کاغذی که رویش گذاشته شده بود نظرم را جلب کرد. چون هنوز تایم پیاده روی تندم تمام نشده بود، از آن نوشته و کاغذ رد شدم. ولی در طول مسیر، تمام فکرم پیش آن نوشته بود، بیست دقیقه بعد دوباره از همان مسیر گذشتم و همان نیمکت. هنوز سررسید ها آن جا بود…

حظّ لحظه ها..

از دیروز در راه تقویت عادت نوشتن، که در مسیر تقویت اندیشه و ذهن و قلم است، تصمیم گرفته ام هر روز بنویسم و وبلاگم را به روز کنم، و البته امیدوارم این به روز رسانی ها برای حال و هوای شما نیز خوش بیافتد و ارزش افزوده ای برایتان داشته باشد. البته قطعا خود را درگیر موضوعی خاص نخواهم کرد و همچنین نمیخواهم صرفا به خام نویسی بپردازم…

جاناتان مرغ دریایی

اغلب مرغان رنج آموختن پرواز را در حدی فراتر از یادگیری ساده ترین حقایق به خود هموار نمی کنند. می آموزند که چگونه از ساحل به سوی غذا پرواز کنند و چگونه باز گردند. برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد، اما برای “جاناتان” آنچه که ارزشمند بود پرواز بود…

۹۵، ۹۶، ۹۷ و…

در دید و بازدیدها و پیام ها و گفتمان های نوروز، سعی کردم بیشتر شنونده باشم تا گوینده، سعی کردم بیشتر بشنوم، به گفتارها توجه کنم؛ البته نه از سر خوش و بش کردن؛ بلکه بشنوم و بعد از شنیدن، از غیظ و طمع و پچ و واپچ با دیگران خبری نباشد.!
در این دید و بازدیدهای حقیقی و مجازی، از خود پرسیدم: من جزء کدام دسته ام؟

مکتبخونه! عیدی سمفونی واژه ها

سایت مکتب خونه، توسط چند تن از بچه های فعال دانشگاه صنعتی شریف راه اندازی شده، و هر روز پر و پا قرص تر از روز قبل به فعالیت خود ادامه می دهد و گسترده تر می شود.
در این سایت، کلاس های درسی دانشگاههای معتبر ایران، با کیفیت بسیار خوب و استاندارد به نمایش گذاشته می شود و کاربران …

عید نوروز و انتقال هاست

در روزهایی که هاستم بدون هیچگونه اطلاع رسانی و حتی توضیحی قطع میشد، به عینه دیدم که شرکت های خدماتی، باید قبل از هر چیز به فکر رضایتمندی مشتریان خود باشند، زیرا تنها داراییشان، مشتریان هستند. امیدوارم در سال ۹۷، شرکت های ارائه دهنده ی خدمات به مشتریان، بیش از پیش به این امر توجه داشته باشند…

یاد تو افتادم…

الان داشتم توی روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی می چرخیدم؛ دل نوشته ای پیش رویم باز شد.
بی مقدمه و اختیار، یاد تو افتادم؛
انگار که برای تو نوشته اند…

خاطره خیابان ها..!

چند وقت پیش بود که خیابان کارگر شمالی “امیرآباد” را به خیابان مصدق تغییر نام دادند. با اینکه برای دکتر مصدق احترام فراوانی قائل هستم از آن تغییر نام سر ذوق نیامدم. نه به خاطر نام مقصد! بلکه آن خیابان را کارگر شمالی می خواستم. خیابانی که با آن خاطره ها داشتم و… راستی، تا به حال به این فکر کرده اید که با تغییر نام خیابان ها بر سر ما چه می آید؟ بر سر خاطراتمان؟

V E R O…ای همه شهوت رفتن!

با کوله باری بر دوش، همیشه در حال کوچ..!
روزی که در اینستاگرام، ورو را به دوستانم معرفی کردم؛ با سوالات زیادی از طرف دوستان روبرو شدم که ورو چیست؟ و چقدر بهتر از اینستاگرام است؟ ۵ نفر هم همان موقع عضو ورو شدند! آن همه شوق پریدن از اینستاگرام، برای چه بود؟ آیا “ورو” قرار است جایگزین اینستاگرام شود؟!

چرا الکی می خندی!

آنها درگیر شده اند! درگیر دیگران. آنها درگیر رفتار و گفتار دیگران شده اند. همه ی زندگی شان را زیر ذره بین دیگران گذاشته اند و خود ذره بینی برای زیر نظر گذاشتن دیگران! آنها رهایی را تجربه نکرده و نمی کنند، و حتی وقتی دم از رهایی می زنند با این شرط احتیاط است که از نظر دیگران چگونه می نمایند! محافظه کارند؛ حتی در آزادی شان…

نه به وسواس؛ در یادگیری زبان!

شاید یکی از دلایلی که باعث شده و میشه که از زبان خوانی فرار کنم و بیخیالش باشم همین روحیه کمال طلبی در من باشه که ذهنم میگه: هیچی بلد نیستم و هیچ وقت هم یاد نمیگیرم!!!! و اونقدر از زبان فاصله گرفتم که دیگه حال و حوصله reading هم ندارم و مضطربم میکنه! منی که واقعن reading ام خوب بود؛ با وجود اینکه ترجمه م زیاد تعربفی نداشت و نداره، ولی خوب میخونم و می فهمم!

جادوی نشکستن پیمان!

یکی از افتخاراتم اینه که ۵۰ کیلو وزن کم کردم! بحث زیبایی شناسی لاغر بودن نیست، بحث روزهایی که همش عرق می کردم، نفسم بالا نمیومد، لباس تنم نمی رفت و تنها لذت زندگیم خوردن بود… بی بندوباری در خوردن… نان خامه ای روی دو پرس چلوکباب.. شیرینی های خوشمزه.. من می خوردم، لذت می بردم ولی مشکلاتم روز به روز وخیم تر می شد…

عادت های نجات بخش

..این‌که بخشی از وقت روزانه‌ام را صرف کاری که دوست دارم بکنم و آن را با جدیت هر روز انجام دهم و اجازه ندهم فعالیت‌های دیگر این یکی دو ساعت را از من بگیرند..
خوردن یک ناهار سبک و ساده به جای غذای سنگین، و نوشیدن یک فنجان قهوه، در بعد از ظهرهای خمود قطعا من را نجات خواهد داد….

تند نویسی های شبانه برای دوست

شبی از شب های زمستانی سال ۹۵، در گپ و گفتی که با دوستی داشتم، از مباحث و مواردی سخن به میان آورده شد که بهانه ای شد تا چکیده ای از گپ شبانه مان را به رشته تحریر در آورم. دوست مان آن شب، با وسواس و اضطراب و تردید، از اهداف، برنامه ها و… سخن می گفت و از نرسیدن ها سخن می گفت….

ماهی سیاه کوچولو

قصه ای که هر بار با خوندنش حس ناب کودکی و دریا دلی میاد سراغم، دلم می خوام دنیا رو فتح کنم نه به خاطر غرور و تکبر و هر منظور بزرگ منشانه ی دیگری!!! فقط دوست دارم برم کشف اش کنم ، چون دوست دارم ببینم ته این جویبار کجاست؟؟
و این قصه همیشه منو می بره به اون روزهای معصومیت و صداقت و رفتن..

فتیله اعتماد..!

اگر مادربزرگ بودم یک روز تعطیل، نوه هایم را به بهانه کمک می خواستم که بیایند خانه ام. وقتی آمدند آب هویج تازه ای که خودم برایشان گرفته بودم را می دادم دستشان و می بردمشان دم پنجره به تماشای رفت‌وآمد آدم‌ها و ماشین‌ها. خسته که شدند از تماشا، درباره‌ی آدم‌ها برایشان حرف می‌زدم.
می‌گفتم خودتان را آماده کنید برای….

ته مانده غرور

اگر مادربزرگ بودم، عصرِ پنج شنبه یه روز زمستانی نوه‌ها را می‌خواستم بدون پدر و مادرشان. کُرسی راه می‌انداختم و رویش را پُر می‌کردم از خوراکی؛ میوه‌ی خشک شده و شیرینیِ خانگی. سماور را می‌گذاشتم کنارِ دستم و توی سینی استکان‌های کمرباریک را ردیف می‌کردم با یک پیاله ی کوچک پُر از شکرنبات. دیکتاتوری هم برپا نمی‌کردم که….