از آنچه از دیگران آموخته ام

در این قسمت هر آنچه از کسی آموخته ام می نگارم

زندگی را مرگ، و مرگ را زندگیست..

وقتی خبر درگذشت شیما را شنیدم بهت زده شدم؛ هیچ گاه فکر نمی کردم روزی هم شیما خواهد رفت، آن هم به این زودی!
دوستان عزیزم، الان که در حال خواندن این دست نوشته هستید، ممکن است غمگین، ناراحت و یا بهت زده باشید؛ بهت زده از اینکه چطور ممکن است شیما به این زودی این جهان فانی را ترک کند!

مرگ؛ واژه ای که در زندگی ما پاک فراموش شده. اینکه روزی خواهیم مرد، چه بخواهیم.. چه نخواهیم..

فکر نمی کنم خود شیما هم باورش شده باشد رفته است! یک لحظه… و یک مرگ! و بدرود با یک عمر زندگی، یک عالمه آرزو و رویا، نقشه و برنامه.

راستش را بخواهید وقتی از بهت خبر درگذشت شیما در آمدم و باورم شد که شیما هم می تواند رفته باشد، تنها سختی که به زبان راندم این بود: ” کاش آرزوهایش را زیسته باشد” کاش با خود نگفته باشد این کار را فردا خواهم کرد، کاش خسته و کوفته با این دنیا بدرود نگفته باشد، کاش باورهایش را با عشق زیسته باشد، کاش زندگی کرده باشد…

نمی خواهم آرمانی حرف بزنم، نمی خواهم بگویم چه آرزوهایی و چه زندگی ای؛ فقط ای کاش.. ای کاش یک قدم در راه خودش، و حس و حال اش برداشته باشد، کاش کارش را دوست داشته باشد، کاش تنها و تنها به خاطر خودش زیسته باشد، ای کاش… .

و تنها دعایم برای او این است که ای کاش حسرت نخورد.
او دیگر دستش از این دنیا کوتاه است، نمی دانیم کجاست و در چه حالی؛ امیدوارم احوال خوبی داشته باشد، امیدوارم در حسرت نباشد، امیدوارم زمانی که باورش شد درگذشته است؛ در یک زندگی دیگر، زندگی خوبی داشته باشد، و مثل زمانی که در این دنیا زیبا و خوش رو بود، زیبا و خوش رو باشد، و آن زندگی دیگرش را در عشق و آزادی زندگی کند.

روزهایی که در این دنیا بود و از او هیچ خبری نداشتم، همیشه دعا می کردم انتخاب هایش از دل و خواسته خودش باشد، و حال دعا می کنم که لبخند بر لب داشته باشد، بدون هیچ حسرتی بر دل.

سخنی با خودمان که باز مانده ایم:
فکر نکنم هیچ کدام از ما باورمان بشود که شیما به این زودی و برای همیشه با زندگی وداع کرده است؛ اما چه بخواهیم چه نخواهیم او رفته است و دیگر در این دنیا نیست..!

صبح وقتی خبر را به بهناز دادم، بسیار غمگین و گریان شد، گفت چند روز پیش با او صحبت کرده، او به بهناز گفته بود دیگر از کار کردن در شرکتی که در آن هستم خسته شده ام، می خواهم به خاطر پرداخت نشدن حقوق شکایت کنم و آخرین پیام اش این بود: “دعا کن من هم زودتر {از آن شرکت} بروم.!

از این سخن بسیار دلم گرفت، بیچاره شیما! چه زود با زندگی بدرود گفت؛ کاش کمی دیرتر می رفت، کاش حتی ۶ماه دیرتر می رفت، کاش دل‎خواسته اش را عملی می کرد، درد و لذت آزادی را می چشید و بعد می رفت.. اما او دیگر رفته است، دیگر نیست.

با خود می گویم؛ کاش همین چند روز قبل از مرگ این تصمیم را گرفته باشد، کاش هر روز و هر روز بر خودش سرپوش نگذاشته باشد، کاش از کارش تا زمانی که به این فکر افتاده، لذت برده باشد و بعد از اینکه دیگر لذت نمی برد در راه عملی کردن خواسته اش گام برداشته باشد.. کاش خسته و کوفته به کام مرگ نرفته باشد…

مرگ شیما چه پیامی به من داد؛
هر کدام از ما در طول زندگیمان بسیار کسان را از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. نمی گویم نگرییم، چرا که اشک ناخودآگاه بر ما جاری خواهد شد، مایی که او را از دست داده ایم.. به یاد می آورم روزی که یکی از بهترین دوستانم را از دست داده بودم، دور اتاق راه می رفتم و می گفتم واای.. وااای.. حالا من چه کنم!! آری؛ من بر تنهایی خودم می گریستم تا او. لحظه ای بر زمین دراز کشیدم و چشمانم را بستم، نفسم را منظم کردم و گفتم او رفته است، خوش رفته است.. این منم که از غم‎اش در امان نیستم، اما او غمی در رفتنش اش ندارد. و دلم آرام گرفت که عزیزم را این غم نیست.. او رفته است. بدون غم جدایی! این ماییم که در غم غوطه وریم، و بر این غم خویش میگرییم، وگرنه او جایش امن است.. در حیاتی دیگر!

من هشت ماه است نه شیما را دیده ام، نه صدایش را شنیده ام و نه او از من سراغی گرفته است، حتی بعد از آخرین روز که او را دیدم خداحافظی هم با هم نکردیم.
اصلا راستش را بخواهید خیلی هم از دستش دلخور بودم که بعد از آن همه دوستی که با او داشتم، اینگونه مرا با خود در طوفان تنها گذاشت!!

اما شیما، در مرگ خود ارمغانی را برایم به یادگار گذاشت که هیچ دوستی در زندگی به من هدیه نداده است.. او با این رفتن عجله ای اش به من یادآور شد که مرگ همیشه هست، از او گریزی نیست؛ مرگ حقیقت نهفته ی این دنیاست، می آید، در کمال ناباوری هم می آید، و خودمان و دیگران را در بهت فرو می برد.

هم اکنون که در حال قلم زدن این نوشته هستم، ممکن است به هزار و یک دلیل قلب و مغزم از کار بیافتد و بمیرم؛ شما هم که در حال خواندن این نوشته هستید ممکن است در همین لحظه به دلیلی بمیرید!

خنده دار نیست؟ آن همه چشم و هم چشمی، آن همه بخل و کینه، آن همه حسادت، آن همه برای دیگران زندگی کردن، آن همه غرور، آن همه ترس از تحقیر و ترد شدن، آن همه نگرانی، آن همه شکستن ها و شکسته شدن ها، آن همه استرس از ترس دیدگاه دیگران؛ در یک چشم برهم زدنی، تمام می شود!! در یک مرگ!!

و از دست می رود آن آرزوهای کوچک و بزرگی که همیشه به تعویق اش انداختیم، طرز زندگی که همیشه به بعد موکول کردیم، سفرها و خاطره بازی هایی که گفتیم بعدا! آرزوهایی که نزیستیم، دیدارهایی که گفتیم بگذار برای بعد که وقت بسیار است!! همه و همه با یک سوت پایان، بر هم می خورد و تمام می شود، تمام ِ تمام.

مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ پس زندگی کنیم، برای خودمان، برای آرزوهایمان زندگی کنیم.

نمی خوام آدرنالین مغزمون رو بالاببرم یا ماهیچه ها رو برای دوی سرعت آماده کنم! اصلا می دانید چیه؟ سخت ترین نوع زندگی، زندگی برای خود و آرزوهای خودمون است!!

وقتی برای خودت زندگی کنی، ممکن است ترک بشی، طرد بشی، تحقیر بشی، از دستت عصبانی بشن، بهت بگن مغرور، بهت بگن نفهم، سالها در رنج زندگی کنی، تنها و تنهاتر بشی؛ اما قدم‎هات برای خودته، حتی یک قدم هم که برداری شادی در درونت می پیچه، دل‎ت مال خودته، لبخندت مال خودته، و مهم تر از همه، وقتی سوت پایان رو زدن و رفتی، حسرت نمی خوری، و ای کاشی وجود نداره… راضی هستی.

آری؛
مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ امروز شیما این را به من یادآوری کرد.
ممنون شیما خانم فرهمند
ممنون که با هم آشنا شدیم، چند صباحی با هم شاد بودیم، و ممنون که در رفتن‎ات هم پیامی به من رسوندی..
بوسه بر مزار پاک ات
حیاتی دیگر برایت خوش باشد ان شاالله
دلمون برات خییلی تنگ میشه.
دوستت دارم
دوست ناز من.

روز آغوش باز

تاریخچه ای از جنبش آغوش های رایگان(Free Hugs)
Free hugs (آغوش های رایگان) در ۳۰ June ۲۰۰۴ به این صورت آغاز به کار کرد که آقای “جان مان” در پاساژ پیت استریت شروع کرد به در آغوش گرفتن مردم…

در ماه های قبل از آن ، “مان” به خاطر یکسری مشکلات شخصی، احساس افسردگی و تنهایی می کرد ولی با این حال وقتی غریبه ای به طور تصادفی آدم را در آغوش بگیرد تفاوت زیادی ایجاد می شود.!. “مان” در این باره می گوید: « یک شب به یک مهمانی رفتم و خیلی تصادفی یک نفر آمد و من را بغل کرد. احساس کردم به عرش رسیده ام. بهترین چیزیست که تا حالا تجربه کرده ام.»

این ویدیو کلیپ را تماشا کنید؛
تمامی مطلب در این ویدیو کلیپ نهفته است.

آقای” مان” علامت نشانه یfree hugs ( آغوش های رایگان) را از همان ابتدا به همراه داشت. با این وجود، وقتی برای اولین بار در شهر محل تولدش ( که به آن جا برگشته بود تا تنها کسی را که می شناخت پیدا کند، چون خانواده و همه ی دوستانش ازآن جا رفته بودند) این کار را امتحان کرد، پانزده دقیقه طول کشید تا یک خانم سالمند آمد و در آغوشش گرفت.

سوء ظن های اولیه که نسبت به قصد “جان مان” از این کار وجود داشت کم کم رفع شد و به تدریج تعداد کسانی که می خواستند آغوشگرهای دیگر (زن و مرد) در آغوششان بگیرند زیاد شد و کمک کردند تا آن را رواج دهند. در اکتبر ۲۰۰۴ پلیس به آن ها گفت که باید از این کارشان دست بردارند ، به این خاطر که ” مان” بیمه ی مسئولیت پذیری قانونی به قیمت ۲۵ میلیون دلار را برای این کارش نداشت. “مان” و کمپینش برای این که مسئولین را راضی کنند که بدون بیمه اجازه ی فعالیت به کمپین داده شود، شروع به جمع آوری امضا کردند. ده هزار نفر این درخواست را امضا کردند. این مانع هم رفع شد و ” مان” اجازه پیدا کرد آغوش های رایگان بدهد !

“مان” با “شیمون مور”، سر کرده ی خوانندگان ” Sick Puppies” ، دوست بود.

کمی بعد از راه اندازی کمپین شان و بعد از یک مدت دو ماهه در اواخر سال ۲۰۰۴ “شیمون مور” قطعه ای فیلم از “مان” و طرفدارانش گرفت.

“مور” و گروه اش در ماه مارس ۲۰۰۵ به لس آنجلس رفتند. در آن موقع هیچ کاری با آن فیلم انجام نشد. در همین حال کمپین “مان” در سال های ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ اکثر ِ سه شنبه عصر ها در مرکز خرید پیت استریت در سیدنی مشغول به فعالیت بود.

اواسط سال ۲۰۰۶ مادر بزرگِ آقای “مان” فوت کرد و به عنوان تسلیت “شیمون مور” با فیلمی که سال ۲۰۰۴ ضبط کرده بود یک کلیپ موسیقی ساخت تا به “مان” هدیه بدهد و راجع به آن در یک مصاحبه گفت: “اون را توی یک سی دی به عنوان هدیه براش فرستادم و روش نوشتم: اینست آن چه تو هستی !” بعد از آن ویدئو در یوتیوب آپلود شد و تا کنون با ۶۵ میلیون دفعه دیده شدن، از نوامبر ۲۰۱۰ به بعد، یکی از پر بیننده ترین کلیپ های سایت است.

در۳۰ اکتبر ۲۰۰۶، از قضا، دکتر تولید کننده ی برنامه ی اپرا، ویدئوی آغوش های رایگان را در یوتیوپ دید و “مان” توسط ” اُپرا وینفری” دعوت شد تا به نمایش اُپرا برود. آن روز صبح، “جان مان” فعالیتش را بیرون از استادیو ی اُپرا آغاز کرد و به جمعیتی که منتظر بودند تا در ضبط این قسمت از اُپرا شرکت کنند آغوش های رایگان داد. در همان ماجرای صبح، دوربینچی های اپرا چند تصویر از صحنه ی در آغوش گرفته شدن “مان” توسط شرکت کنندگان را فیلم گرفتند.

بیست و سوم اکتبر سال ۲۰۰۷ ، “جان مان” آدرس محل سکونتش را در اینترنت وارد کرد و برای هرکسی که روی چت و ویدئو کنفرانس می آمد، به عنوان قسمتی از پروژه ی “درهای بازِ خانه” دعوتی همگانی اعلام کرد .

“مان” در ۳۶ روز از ۸۰ نفر پذیرایی کرد. ۲۵نوامبر ۲۰۰۷ صاحب خانه اش او را تهدید کرد که در صورت ادامه این کار باید خانه را تخلیه کند؛ در نتیجه، او به روش اینترنتی روی آورد.

بیست و پنجم دسامبر ۲۰۰۷ “جان مان” کتابی اینترنتی را به نام “راهنمای تصویری برای آغوش های رایگان” به صورت رایگان در اختیار عموم گذاشت. ۲۲ نوامبر ۲۰۰۸، “Sick Puppies” در یوتیوب به صورت زنده برنامه ی “همه اش همان ” را اجرا کردند و در همان حال “جان مان” به جمعیت، آغوش های رایگان می داد. ۱۳ فوریه ی ۲۰۰۹ روز آغوش های رایگان اعلام شد.

بیست و سوم آگوست ۲۰۰۹، “مان” در لینکی به وبلاگش، درصفحه ی فیس بوک اعلام کرد که او خود را ازکمپین آغوش های رایگان بازنشسته می کند و از افراد علاقه مند دعوت کرده است که سِمَتش را به عهده بگیرند. در همین حال تاکید می کند که هیچ حقی و حقوقی بر مفهوم آغوش رایگان ندارد و نه هیچ در آمدی. و هیچ چیز نمی تواند جلوی به عهده گرفتن این فعالیت توسط افراد را در هیچ زمان و در هیچ جای دنیا بگیرد. متقاضی های موفق مسئولیت حفظ سایت و اتاق بحث اینترنتی و هر حضور رسمی آغوش های رایگان “جان” را که آنلاین مانده است را به عهده خواهند گرفت…

هم اکنون «جنبش آغوش رایگان» گستره وسیعی دارد.

و افراد با آغوش باز و رایگان، می توانند امید ِ همدیگر را به زندگی بیشتر کنند.

و همچنین مردم به هم نزدیک‌تر می‌شوند و لحظات شادشان را با هم قسمت می‌کنند تا دنیا جای بهتری به نظر برسد..

و از لحاظ علمی نیز به آغوش گرفتن و به آغوش گرفته شدن احساس و انرژی مثبتی را به همراه دارد که حتی توان مبارزه با بیماری های همچون سرطان را نیز دارد.. در تحقیقی که در دانشگاه کارولینای شمالی انجام گرفت، محققان دریافتند که در آغوش گرفتن هورمون “اکسیتوسین” را افزایش داده و خطر ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش می دهد.

پس بیاییم در همین لحظه هر جا هستیم همدیگر را در آغوش بگیریم تا احساس خوبی به دست آوریم، حس تنهایی مان را از بین ببریم، بر ترس غلبه کنیم، دریچه احساساتمان را باز کنیم، اعتماد به نفس را بالا ببریم، حس نوع دوستی مان را تقویت کنیم، روند پیر شدن را کندتر کرده و استرس و فشارهای عصبی را کاهش دهیم، با بی خوابی مبارزه کنیم، وجود فیزیکی خود را تایید کرده و دموکراتیک باشیم (زیرا هر کس حق در آغوش کشیده شدن دارد..)
روزهای شاد را شادتر کرده و فضاهای خالی زندگی را پر کنیم…

بانک مساعدت…

پیش نوشت:
– دیشب ریحانه بهم پیام داد و برای پیشبرد گرفتن حق و حقوقش ازم راهنمایی خواست؛ من البته از پرونده های دادگاهی سر در نمی آوردم؛ ولی کنارش بودم و موندم و کسانی رو بهش معرفی کردم تا راهنمایی بشه و کارش راه بیافته؛ ریحانه گفت: جبران می کنم….

– سالها پیش، سپهر برای نجات نرگس کنارش موند و با راهنمایی هاش کمک اش کرد؛ نرگس در پستی در اینستاگرام به سپهر گفت: ایشالا بتونم یه روز یه جایی جبران کنم…

– دوستی دارم که گاه و بی گاه، در مواقع دل نگرانی و مشورت، به او مراجعه می کنم و همیشه با راهنمایی هاش بهترین ها رو برام رقم می زنه؛ دل تو دلم نیست که یک روزی بتونم جبران کنم…

– سال پیش، دوستی در گنداب خودساخته دست و پا میزد، دست نیاز به سویم دراز کرد، منم به پاس دوستی دست رد به سینه ش نزدم و تا جایی که ممکن بود برای برون رفت اون شخص از گنداب، بهش یاری کردم، او هم برایم دعاهای خیر کرد…

– این روزها هم نرگس کلباسی به ساختن مشغوله، این بار سرپل ذهاب کرمانشاه؛ بچه های اینستاگرام با پرداخت فقط ۵ هزار تومن به نرگس در این راه کمک می کنند و نرگس و تیم اش به مردم کرمانشاه، و مردم کرمانشاه هم مثل همیشه دلاوران ایران زمین اند و در کوره راههای تاریخ از همه مون حمایت می کنند…

*****

بانک مساعدت:
شاید در نگاه اول این نام برایتان ناآشنا بیاد، ولی هر آدم زنده ای این بانک رو میشناسه.
بانک مساعدت قدرتمندترین بانک دنیاست، که همه جا شعبه دارد.

فرض کن من در یک موقعیتی باشم که تو می دانی سرانجام رشد می کنم، از آنجا که شاید تو هم مثل من بوده باشی، قصد کمک به من را می کنی، چرا که نمی خواهی درجا بزنی، چرا که در پی رشدی، چرا که رویای مبارزه جذابی را داری که اسمش زندگی، قدرت و افتخار است. و شروع می کنی به سپرده گذاری در حساب من.. ((مثال های عینی بالا، نمونه ی خیلی کوچکی از این بانک بود و همه ی ما نمونه های فراوانی از این مثال ها داریم.))

این حساب پولی نیست، رابطه است. به مقتضی توانی که داری به من کمک می کنی و به یاری ام می شتابی و امور را برایم تسریع می کنی تا زودتر به نتیجه برسم.
من می دانم چیزی به تو بدهکارم، اما هرگز اشاره ای نمی کنی…
و یک روز..
دقیقا یک روز از من کمک می خواهی، می توانم بگویم نه، اما می دانم به تو بدهکارم. به تو کمک می کنم و تو همچنان به من کمک می کنی، و دیگران می فهمند من آدم وفادار و قدر شناسی هستم و در حسابم سپرده می گذارند.
همیشه رابطه مطرح است، چرا که این دنیا از روابط ساخته شده و بس.
آنها هم روزی از من کمک خواهند خواست و من به کسانی که به من کمک کرده اند احترام می گذارم و کمکشان می کنم و به مرور زمان در تمام دنیا شبکه ای پیدا می کنیم، هر که را لازم باشد می شناسیم و نفوذمان روز به روز بیشتر میشود.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوی که از تو می خواهم.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوم که از من می خواهی.

البته، مثل هر بانک دیگری، سرمایه گذاری در بانک مساعدت هم خطراتی دارد. حاضر نمی شوم کمکت کنم، فکر می کنم به خاطر این به من کمک کرده ای که سزاوارش بوده ام و بهترینم! و با خود می گویم همه ی شما وظیفه داشته اید قدرم را بدانید!! خوب، تو از من تشکر می کنی و می روی سراغ فرد دیگری که در حسابش سپرده داری.
اما از این به بعد، همه بی آنکه لازم به گفتن باشد، خبردار می شوند که من قابل اعتماد نیستم.
تا وسط راه می توانم رشد کنم، اما نمی توانم به حداکثر توقعم دست پیدا کنم. در دوره ای، زندگی ام شروع می کند به تنزل، به نیمه راه رسیده ام، اما تا آخر راه نرفته ام، نیمه شاد و نیمه غمگین، نه ناکامم نه موفق، نه سردم نه گرم، ولرمم، و همان طور که می دانیم چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.

*****

همه این ها رو گفتم تا به اینجا برسم که نگاه شبکه ای داشتن و تفکر سیستمی داشتن به خودمون و ارتباطاتمون هست که زندگی رو برای همه مان دلپذیرتر و آرام تر میکنه. ما شبکه ای از ارتباطات هستیم. من، ریحانه، سپهر، نرگس، دیانا، نجمه، رسول،… همه ی ما.
این شبکه و این نگاهه که به زندگی مون هم کمیت میده هم کیفیت.
یک لحظه به این فکر کنید که اگر دست رد به درخواست دوستی بزنیم چی میشه؟!
ما گاهی با یک نگاه، با ۵ دقیقه گفتگو و یا حتی با نقد به دوستانمون می تونیم زندگی او و در آینده زندگی خودمون رو بهتر از امروز کنیم..
اثر پروانه ای نفس کشیدن هامون رو فراموش نکنیم.

چشمت را ببند..!

چشمت را ببند!
او زشت است یا زیبا..؟! (بخش دوم)

سلام عزیزانم؛
بعد از نوشته ی اخیرم در مورد زشت و زیبا؛ به صورت اتفاقی این متن رو از نرگس کلباسی عزیز خواندم. که به نظرم بجاست تا در ادامه ی نوشته ی “او زشت است یا زیبا..!؟” بیاورم.

قبل از آنکه با کودکان روشندلم زندگی کنم مثل همه مردم به ظاهر افراد توجه می کردم. با کسانی که لباس خوب می پوشیدند به شکل مشخصی رفتار می کردم و برای کسانی که لباس خوبی برای پوشیدن نداشتند دلسوزی می کردم. احساس شرمساری می کنم از قضاوتی که پیش از این در خصوص مردم داشتم.

بارها شنیده ایم که نباید افراد را بر اساس ظاهرشان قضاوت کنیم اما در عمل و در زندگی روزانه آیا به آن عمل می کنیم؟ خیلی سخته.

اما آنچه که ازکودکان روشندلم آموختم و تمام عادات قبلی ام را تغییر داد اینست که هیچگاه چشمهایم را ملاک قضاوت اولیه قرار ندهم. آموختم باید تصور کنم نمی توانم آنها را ببینم, چشمانم را ببندم و صدای افراد را بشنوم. چشمانم را ببندم و انرژی افراد را حس کنم. خدا را شاکرم که این مساله را آموختم چون در زندگی کمک بزرگی به من کرد.

کودکان روشندلم در تشخیص وضعیت افراد بسیار ماهر بودند, حتی می توانستند ناراحتی ام را با لمس بازوهایم متوجه شوند. می توانستند تنش های روحی ام را از تُنِ صدایم متوجه شوند و حتی میزان انرژی ام را. با اینکه سالها با آنها بودم ولی همچنان این نبوغ آنها برایم عجیب است. شش سال با آنها بودم و هر روز از آنها آموختم. معتقدم این فقط من نبودم که کمکشان کردم, آنها بیشتر از من جنبه های مختلف زندگی را به من آموختند.

هر کسی را که در هند ملاقات می کردم از بچه هایم در موردش می پرسیدم, چون آنها خیلی بهتر می توانستند احساساتش را بررسی کنند و در اکثر موارد تشخیص شان درست بود. در روزهای اول آدمهای زیادی بودند که کودکانم می گفتند انرژی خوبی ندارند و من پس از اینکه به حرف بچه ها توجه نمی کردم آسیب می دیدم. اما پس از چند سال به تشخیص درستشان ایمان آوردم,  آموختم که قدرت انرژی, صدا لامسه ارزش زیادی دارم و ممنونم از آنها.

وقتی در جمعی باشم بر اساس آنچه که از کودکانم آموختم سعی می کنم پیش از آنکه نگاهشان کنم اول به صدایشان گوش دهم. انرژی صدایشان را درک کنم و بر اساس تن و روح صدایشان قضاوت کنم. برای کسی دلسوزی نمی کنم و رفتارم با کسانی که لباس بهتر و تمیزتری دارند و شاید جایگاه اجتماعی بالاتری دارند تغییر نخواهند کرد. به همین دلایل سعی می کنم خودم باشم و مردمی که با من در معاشرت هستند احساس راحتی می کنند.

پیشنهاد می کنم دفعه بعد که با فرد جدیدی روبرو شدید اینطور رفتار کنید. سعی نکنید به ظاهرش توجه کنید و تمرکزتان را روی صدا, انرژی و احساسی که از او درک می کنید بگذارید. تضمین می کنم احساستان نسبت به آن شخص اشتباه نمی کند. چشمانمان می توانند ما را فریب دهند ولی روح و احساسمان هرگز.

چشمانتان را ببندید و دنیا را بر اساس تصوراتتان تصور کنید. با این کار نه تنها افراد را بر اساس احساسات درونی تان بهتر تشخیص می دهید, که متوجه می شوید خدا تا چه حد پیچیدگی درون ما قرار داده. روشندلان این هدیه را از خدا گرفته اند و ما می توانیم خیلی از آنها بیاموزیم. نباید برای آنها دلسوزی کنیم چون خیلی بهتر و دقیق تر از ما جهان را درک می کنند. دفعه بعد خواستید بر اساس ظاهر در مورد کسی قضاوت کنید یادتان باشد که چشمانتان را ببندید!
نوشته شده توسط “نرگس کلباسی اشتری”

رنج ارزشمند

هر کسی را که در خیابان، اتوبوس، محله و محل کارتان می بینید، هر کدام مشکلاتی در زندگی خود دارند. همه ما در زندگی با شکست ها، خیانت ها، ناراحتی های روحی و عاطفی مواجه شده ایم و نباید تصور کنیم زندگی ما پر از مشکلات است و زندگی دیگران عالیست.

اگر عمیق به چشمان انسانهای اطرافمان نگاه کنیم متوجه می شویم درد و رنج در اطراف ماست. هر کس سهمی از مشکلات را دارد. اما چه اتفاقی می افتد اگر از مزایای این رنج ها در زندگیمان بهره ببریم؟ اگر از این دردها پلی بسازیم برای دستاوردهای مثبت. تصور کنید دنیایی را که تجربیات ناخوشایند هر کس به دستاوردی خوشایند تبدیل شود، چه دنیای جادویی خواهد بود.

اغلب با خودم فکر می کنم اگر والدینم زنده بودند زندگی من چگونه بود؟ اگر آنها زنده بودند و سالها با تنهایی مواجه نبودم هرگز به کودکان یتیم و راهی که در آن هستم علاقه مند نمی شدم. یا اگر از سوی کسانی که دوستشان داشتم خیانت نمی دیدم هرگز بخشیدن را نمی آموختم. اگر تجربه مرگ مادر و پدرم که در جوانی فوت کردند پیش از آنکه جهان را ببینند هرگز به تنهایی و بدون ترس به سفر نمی رفتم. از دردهایم راهی ساختم برای زندگی بهتر برای خودم و دیگران و امیدوارم دیگران نیز چنین کنند، در اینصورت رنج ها به زندگیتان معنا می بخشد.

آرزو می کنم مردمان بیشتری از آنچه برایشان اتفاق می افتد برای شفقت و گسترش اتفاقات مثبت در جهان استفاده کنند. امیدوارم بیاموزیم که هر رنجی می تواند اثر مثبتی هم داشته باشد و به جای رفتن به قهقرا و ناراحتی از خود، می توانیم این درد را به اثرات مثبت در زندگی تبدیل کنیم. این دست یافتنی است و من تجربه کرده ام.

هزاران نفر از مردمان دنیا چیزهایی را می دانند که من و شما نمی دانیم، دوست دارم از دانسته هایشان بگویند تا در کنار هم بیشتر بیاموزیم. می خواهم مادران کودکان کم توان و ناتوان از تلاششان برای احقاق حقوق فرزندانشان بگویند.

معتقدم رنج ها دو مسیر را در پیش رویمان می گذارد.

راه اول، ویرانی درونی و احساس تاسف برای خودمان است و عدم تاثیرگذاری رنج در ساختن زندگی مان. افتادن به مصرف دارو، مواد مخدر و رفتار ناشایست و حتی دزدی تا درد را بهانه ای برای انتخابهایمان قرار دهیم.

راه دوم، ساختن شرایط بهتر بر اساس آن درد و رنج و استفاده از تجربیاتی که در مسیر درد و رنج آموخته ایم. می دانم این راه دشوارتر است اما امیدوارم مردمان بیشتری آنرا بیازمایند.

بیابیم چه مسائلی به ما صدمه زده و چه چیزهایی بطور عمیق در زندگی ما تاثیر داشته و بدانیم این تجربیات برای شخص دیگری اتفاق نیفتاده. ما هر کدام برای ساختن دنیایی بهتر مسئولیم، این مسئولیت فقط بر عهده انسان های اندکی نیست. ما همه یک طور به دنیا می آییم و همه مثل هم خواهیم مرد و در زمان زندگی هر کدام مسئولیت های یکسانی در قبال دنیا داریم. هیچوقت قدرت درد و رنج های زندگی را دست کم نگیرید زیرا این رنج ها ارزشمند است.

متنی که خواندید، دل نوشته ای ارزشمند از نرگس کلباسی است؛ که ارزش هزاران بار خواندن را دارد.

تمامی دیشب و امروز را به خواندن تمامی دست نوشته های نرگس گذراندم، سطر سطر خواندن زندگی نرگس مرا پاک و منزه می کرد. به شما هم پیشنهاد می کنم دست نوشته های او را بخوانید، خصوصا آن دست نوشته هایی که در هند به نگارش در آمده اند. لینک اولین پست تلگرامی نرگس را برایتان می گذارم، و پیشنهاد می کنم تمامی نوشته های او را در خلوتتان بخوانید.

لینک اولین پست در تلگرام پیشین: helpnarges

لینک اولین پست در تلگرام کنون: nargeskalbasi

تصویر مربوط به این پست را هم از صفحه ی اینستاگرام سپهر سلیمی برداشته ام، همانی که صدای نرگس را به هموطنانش رساند، کسی که اگر نبود، شاید ما هیچگاه نرگس مان را نداشتیم.

نرگس کلباسی و درس هایی که از او باید آموخت.

با تامل بخوانید:
«فضایی که در ان همه احساس با ارزش بودن و دوست داشته شدن کنند، دقیقا همان چیزی ست که من عاشقش هستم. و باور دارم همه ما می توانیم کارهای زیادی در زندگی انجام دهیم و دنیای بهتری بسازیم. فقط به کاری که تا کنون انجام داده ایم نگاه کنید، فوق العاده است. اثرگذاری می تواند در انجام کارهای ساده روزمره برای شاد کردن دیگران باشد یا کارهای بزرگتر. واقعا کوچک یا بزرگی یک کار نیست که تفاوت ایجاد می کند و حتی زمینه آن هم نیست. زمینه اش می تواند هنر، علم یا هرچیزی باشد که به ساختن دنیایی بهتر خدمت می کند. امیدوارم در چند ماه گذشته، بخشی از کاری که با یکدیگر انجام داده ایم این را نشان داده باشد که اگر نیت خالص باشد و با عشق و بدون توقع کار کنیم، انسانها چقدر کار می توانند انجام دهند. لحظه های زیادی در زندگی ام بوده که فکر کرده ام ممکن است نتوانم کاری انجام دهم یا مسئولیت من نیست، اما به هرحال آن کار را انجام داده ام چون باورش داشته ام. بر این اساس، سوال هفته این است:
آیا باور دارید که شما به عنوان یک شخص می توانید تاثیر زیادی در پیشرفت دنیا داشته باشید؟ نه دیگر افراد یا سازمان های دیگر، بلکه خود شما!»
متنی که گذاردم، گوشه ای از به روز رسانی اخیر نرگس کلباسی در راه ساختن دوباره ی کرمانشاهِ بعد از زلزله است..

وقتی تصمیم گرفتم از نرگس کلباسی بنویسم، نمی دانستم از کجا شروع کنم، و به نظرم آمد که بهترین آغاز می تواند یکی از نوشته های خود نرگس کلباسی باشد.

در ادامه هم نمی خواهم به معرفی رزومه ی حرفه ای نرگس بپردازم، بنابراین اگر هیچگونه شناختی از ایشان ندارید، از همین ابتدا شما را جهت معرفی رسمی ایشان به لینک ویکی پدیا، صفحه ی اینستاگرام و تلگرام اش ارجاع می دهم.
ویکی پدیا اینستاگرامتلگرام

نرگس کلباسی را قبل از اینکه به کرمانشاه برود می شناختم، و بعد از زلزله ی کرمانشاه، وقتی نرگس کلباسی به پیشنهاد دوستانش برای جمع آوری کمک نقدی آری گفت، ما هم به او آری گفتیم و سعی کردیم دوستانمان را از وجود نرگس کلباسی آگاه کنیم. آن روزها تب و تاب کمک به زلزله زدگان بالا بود. اندیشمندان، سلبریتی ها، تجار و… همه شماره حساب می دادند و برای کمک پول جمع می کردند؛ دوستان نیز گروه گروه به مناطق زلزله زده می رفتند تا خود کمک هایشان را به دست زلزله زدگان برسانند. از جنجالهای شبکه های اجتماعی بر علیه این و آن هم بسیار سخن می توان راند؛ که جای گفتگویش اینجا نیست!

در همان روزهای پر تب و تاب، نرگس کلباسی با انتشار پیامی در اینستاگرام خود، بر عهده گرفتن کمک به زلزله زدگان را اعلام کرد و از فالوور های خود خواست با پرداخت فقط ۱۰ هزار تومان به زلزله زدگان بپیوندند، و البته از همان ابتدا، پیام هایش رنگ و بوی دیگری داشت:
«فردا به سمت کرمانشاه خواهم رفت و تا زمانی که لازم باشد آنجا خواهم ماند. از جانب شما به آنجا می روم تا هر کاری که از دستمان بر می آید انجام دهم، مخصوصا برای کمک به کودکانی که عزیزی را از دست داده اند. این کمک ها برای یک هفته و دو هفته نیست، این کمک ماه ها طول خواهد کشید و باید صبور و مقاوم باشیم و عقب ننشینیم.»

و از همان روز نخست تا به همین امروز، تمامی گزارش های کار ایشان و تیم “یاران عشق” به صورت کاملا شفاف در صفحه ی رسمی اش، به صورت مستند ارائه می شود. هر روز گزارش دخل و خرج و باقی مانده مبلغ اعلام می شود، و حتی یک روز هم نشده است که خلف وعده صورت پذیرد.
نرگس کلباسی به ساختن خانه، ایجاد اشتغال، خود شکوفایی مردم آن مناطق، تحصیل و تفریح مردم آنجا مشغول است، و این امر با ۱۰ و ۵ هزار تومن های خود ما اتفاق می افتد.

اقدامات نرگس کلباسی را هر شب از طریق صفحه ی اینستاگرامش دنبال می کنم. نرگس، بدون هیچ گونه حاشیه ی سیاسی و اقتصادی، به همراه گروه همراهش به کار برای مردم آن مناطق مشغول است.
پیشنهاد می کنم حتما سری به صفحه ی اینستاگرامش بزنید؛ و اقدامات او را دنبال کنید.

چه چیز را از او بیاموزیم:
نرگس کلباسی به نظر من نماد یک کنشگر برای یک جامعه ی مدنی آزاد و خودساخته است. آنجایی که بدون حاشیه و دست نیاز به قدرتمندان دراز کردن، با انگیزه و حرکت خود و با یاری همگانی و شفاف سازی صد در صد، با برخورداری از برنامه و استفاده از متخصصانی که از خودمان هستند، کاری را شروع و آرام آرام و بدون هیچگونه وقفه ای دنبال می کند.

هدف مشخص است، و مسیر و برنامه ها همه در راستای آن هدف، و با استفاده از همفکری همدیگر، بدون هیچ گونه حاشیه ای راه را ادامه می دهیم. در طول این مسیر هم دیگرانی به ما می پیوندند.. نیازی به هیجان و برداشتن کوه از میان هم نیز نیست!

از نرگس کلباسی باید دور بودن از حاشیه ها را آموخت، و نگاه به جلو و هدف را. از نرگس کلباسی باید ساختن چند روستا بدون هیچ گونه مصاحبه و دست درازی به این و یا آن سیاست مدار را آموخت.

از نرگس کلباسی باید آموخت که راه توسعه از حرکت می گذرد، نه جنجال!

از نرگس کلباسی باید آموخت که هر ۱۰۰۰تومن، ارزش دارد. و شفافیت هاست که ما را به اهداف نزدیک میکند و راه را باز و گسترده می نماید.

شفافیت، دور ماندن از دست درازی به سمت قدرتمندان، آرام و بی حاشیه بودن، استواری در مسیر، سرسختی و وفای به عهد، برنامه و استفاده از متخصصان؛ جامعه ای کوچک و استوار، بدون وابستگی، شکوفا و کارآفرین می سازد که با استفاده از توانایی فرد فرد آن جامعه ی کوچک، انسانهای مستقل و آزاده ای را می سازد.

نرگس کلباسی یک شخص است، در چند روستای پل ذهاب؛ به این فکر کنید که اگر نرگس ها در سراسر ایران تکثیر شوند، نرگس هایی بدور از هر گونه تعصب و خودخواهی و بنیادگرایی و وابستگی به این و آن، و البته بدور از حاشیه، و سراسر شفافیت؛ چند جامعه ی کوچک شکوفا و کارآفرین، مستقل و متخصص در شهر ها و روستاهای دور افتاده ی ما ایجاد می شوند یاد می گیرند که بدور از تعصب و احساسات قومی قبیله ای به رفاه و توسعه و آرامش بیاندیشند، و آنقدر مستقل اند و مقتدر می شوند که با بادهای زودگذر هیجان تکان نمی خورند.

از نرگس کلباسی بیاموزیم که مسیر توسعه از شکوفایی تک تک افراد می گذرد، از نرگس یاد بگیریم که هر کس دست یاری به سوی ساختن جامعه به سمت مان دراز کرد، به دور از حاشیه و تعصب، با توجه به استقلال و حفظ هویت فردی مان، با سراسر مهر و عشق و سرسختی بپذیریم.

از نرگس کلباسی بیاموزیم که مسیر آبادی، از دغدغه برای محیط بازی و نشاط کودکان می گذرد.

از نرگس کلباسی بیاموزیم که مسیر آزادی و استقلال، از ایجاد اعتماد به نفس در تک تک افراد آن جامعه می گذرد، که شاد و سرسخت، خود به آبادانی مشغول شوند.

آخرین جملات این نوشته را با خاطره ای از نرگس کلباسی به پایان می برم:
«به مناسبت روز گرامیداشت عصای سفید دوست دارم خاطره ای از یکی از بچه های نابینایم در هند نقل کنم. “رُتو” را وقتی شش ساله بود به خانه ام آورده ام، اکنون دوازده ساله است و هنوز در خانه ای که ساختم ساکن است. او در زندگی اش آزار دیده بود و خیلی اعتماد به نفس پایینی داشت. تا پیش از آن به من می گفت که دختر زشتی هستم و برای خانواده ام بی ارزش هستم و مورد بی توجهی خانواده واقع شده، این خاطرات برایش بسیار دردناک بود. هر وقت بهش میگفتم تو زیبایی به من میگفت دروغ میگی. باور نمی کرد که چندش آور نیست. او بارها از زمان کودکی این مسائل را به خودش گفته بود و پذیرفته بود. کارهای زیادی برای او انجام شد تا در نهایت متوجه شد آن هیولایی که در مورد خودش فکر می کرد حقیقت ندارد. بخاطر دارم نخستین باری که او را به آرایشگاه بردم به آرایشگر گفت موهایم را مدل مادرم کوتاه کن. این نخستین باری بود که او مرا مادر صدا خطاب کرد. کنار آرایشگر ایستاده بودم و تمام مدت گریه می کردم. او پس از چند سال عوض شد و اعتماد به نفس پیدا کرد. هر وقت دختر نابینای جدیدی به مرکز می آمد او مانند خواهری بزرگتر رفتار می کرد و او را به اتاقشان می برد و می گفت: “تو بسیار زیبا هستی.” او برای من و بچه هایم زیبا ترین دختر بود. کودکان نابینا به واسطه انرژی مثبتی که دارند جای خاصی در قلب من دارند. همیشه عاشق آنها هستم و عاشق هر کودک نابینایی که ملاقات کنم.»

– چه خوب که نرگس کلباسی آزاد و زنده است. ممنون از دکتر رنانی عزیز و دکتر ظریف نازنین و همه ی آنهایی که نرگس را از زندان و مرگ در هند نجات دادند.

– گاهی به این فکر میکنم هر یک از انسان های خوبی که به اشتباه، و یا کینه توزی و عقاید دگم قدرتمندان در زندان اند و یا در راه جوخه ی اعدام؛ اگر آزاد و تبرئه شوند چقدر این دنیا زیباتر و آرام تر و دلنشین تر می شود…! چرا که آنها، سرمایه های این جهان و این کره ی زمین اند…

پی نوشت: به روز رسانی بعدی، دست نوشته ای از نرگس کلباسی در تعریف رنج و روزگار هر کدام مان،خواهد بود.