از تجربه های آزاد و به یادماندنی

در این قسمت از تجربه هایی که در طول زندگی کرده ام می نویسم.

یک کمی هم تلنگر!

پیش نوشت:
در این نوشته به جای واژه ی “موفقیت” از واژه “رویا” استفاده می کنم، زیرا می خواهم از مفهوم عام و سخیف شده‎ی واژه موفقیت در امان بمانم. اصطلاح “دست یافتن به رویا” به نظرم شفاف تر است تا “دست یافتن به موفقیت”؛ برای مثال، یک نفر خواندن برای کنکور ارشد را به طور جدی شروع کرده است، اگر این کار را “دست یافتن به موفقیت” بنامد، شاید از دیدِ ما، ادامه تحصیل در این اوضاع و در این مملکت نه تنها موفقیت نباشد، بلکه زمان گذاشتن برای این کار شبیه به جوک بماند؛ اما این برای آن فرد، یک موفقیت بزرگ در مسیری است که طی می کند؛ ولی اگر آن را “دست یافتن به رویا” بنامد، هم من و هم شما می دانیم که از چه سخن می گوید.

رویاهایت را زندگی کن.
جمله ای که این روزها کلیشه ای شده و ورد زبان افرادی است که از انگیزش چند ساعته دیگران درآمد زایی می کنند!
داستان‎های موفقیت و شکست افرادی را داد می زنند که دست و پا نداشته اند، یا ورشکسته شده اند ولی در آخر به مراحل بالا، قدرت و ثروت رسیده اند.

البته که این جمله، جمله ای زیبا و فریباست؛
اما در پس شیرینی این جمله، سختی‎ها و مشقت‎هایی نهفته است که اگر سخنران های انگیزشی از آن پرده بردارند، مرثیه خوانی بیش نخواهد شد، تازه اگر متذکر شوند که در پس این سختی ها، ممکن است به بن بست و یا شکستی مهلک برسید، و پول و قدرتی نباشد، دیگر سخنرانی انگیزشی نمی شود!
و البته اینکه کدام رویاها را می توان در عمل زندگی کرد نیز جای بحث دارد! قبلا در این مورد به صورت جداگانه صحبت کردیم، که می توانید از اینجا بخوانید: مطلوب‎های موجود، مطلوب‎های ناموجود

در این پست قصد ندارم از سختی‎های راه و از اینکه باید سختی‎ها را تحمل کرد دم بزنم و یا بگویم که اگر رویایی داری، با وجود مخالفت های دیگران و یا سختی‎های راه آن را زندگی کن.

سخن امروزم فرقی اساسی با تمامی سخنرانی های انگیزشی دارد؛ کمی واقعی تر است و البته ترسناک تر.
اینکه در راه رسیدن به هدفی که در پیش داریم، فرای تحمل محیط و سختی‎های مربوط به آن، باید تمامی اهمال کاری ها و تنبلی ها را کنار بگذاریم، باید برنامه ای منسجم و انعطاف پذیر داشته باشیم، باید صبور باشیم، و از تمامی ۲۴ساعت در شبانه روز استفاده ببریم، باید برای رسیدن به اهداف؛ قید چرخیدن های بیهوده در اینترنت را بزنیم، باید موبایل را کنار بگذاریم، تلویزیون نگاه نکنیم، بی هدف خیابان گز نکنیم و تمرکزمان را بر روی کار بگذاریم.

برای رسیدن به هدفی که در پیش داریم نیازی نیست که اخمو باشیم و دلمان از زمین و زمان بگیرد و از دنیا دست بشوییم؛ نیاز نیست حق کسی را پایمال کنیم و روح دیگری را زخمی. فقط کافی است کمی بیشتر زمان را مدیریت کنیم، توانایی‎هایمان را بشناسیم و بر اساس آن‎ها پیش برویم، که البته این خود غولی است بزرگ که باید با آن جنگید!

بی شک سخنرانان انگیزشی اگر روی این قضیه مانور دهند، مستمعین خود را از دست خواهند داد!!
اینکه بزرگترین نیرویی که باید با آن مبارزه کنیم، خودمان است! آن نیرویی که ما را به سمت بیهودگی می کشاند، اتلاف تمام زمان‎هایی است که توسط خودمان انجام شده است.

تا زمانیکه اتلاف وقت مشغولیم، در شبکه ها به دنبال اخبار پوچ و بیهوده که راست و دروغش معلوم نیست می چرخیم، تا زمانی که به مکالمه های بیهوده و بحث و جدل در گروه ها در پیام رسان های رایج می پردازیم، تا زمانی که ساعت خواب و بیداری و کار و زندگی و ورزش‎مان مشخص نیست، تا زمانیکه زمانی برای سکوت و گفتگوی درونی‎ نداریم، چگونه توقع داریم زندگی کنیم؟! آن هم رویاهایمان را!

مورد مهم دیگری که می خواهم به خود یاد آوری کنم این است که:
شاید شنیده اید که می گویند فلان شخص ۱۰ بار شکست خورد ولی دست از تلاش نکشید، و باز هم تلاش کرد، و یا ادیسون بعد از ۹۹۹ بار تلاش، دست از تلاش برنداشت و بالاخره موفق شد. البته که ما از جزئیات کار آنها بی خبریم!! مثلا ممکن است ادیسون ۹۹۹راه مختلف را امتحان کرده باشد و در هر راه به دستاوردهایی دست یافته باشد، و این ۹۹۹بار شکست قلمداد نمی شود، و یا حتی اگر یک راه را ۹۹۹بار امتحان کرده است، همان یک راه را در ۹۹۹مرحله به تکامل رسانده است و بالاخره نتیجه حاصل شده است!

همواره یادمان باشد، اگر رویایی را تلاش کردیم که بعد از دو الی سه بار تلاش همه جانبه و بی وقفه به هیچ نتیجه مطلوبی نرسیدیم و حتی یک گام به جلو برنداشتیم (این مورد بسیار مهم است، اگر حتی یک گام هم به جلو برداشته نشد)، به جای یک بار دیگر تلاش کردن و هدر رفت منابع، باید به چشم انداز و نقشه‎ی راه نگاهی بیاندازیم، اصلا شاید این رویا برای ما نیست، و ما برای این رویا ساخته نشده ایم!!!

البته نباید از آن طرف دیوار افتاد؛ شاید ما رویایی در سر داریم که با تلاش ۶ماهه می شود یک گام به جلو برداشت، اما هر بار از تمامی نیروی خود استفاده نمی کنیم، و شاید فقط از ۱۰درصد آن استفاده کنیم! و بارها و بارها در همان یک گام شکست بخوریم؛ البته این دیگر اسمش شکست نیست، شاید از نگاه دیگران شکست جلوه کند، اما خودمان می دانیم که کاری نکرده ایم که شکست بخوریم!! دوباره تلاش در آن راه، حتی برای صدمین بار تلاش، آن هم همه جانبه، نه مثل هر بار، معنی پیدا می کند، حتی اگر از نگاه بیرون مضحک و بیهوده تلقی شود.

متاسفانه، بیشتر اوقات ما این دو مورد را به جای هم قرار می دهیم، برای رویایی که بعد از گذاشتن ۱۰۰درصد زمان و منابع بارها و بارها شکست خورده ایم، دوباره و دوباره تلاش می کنیم؛ و دست از رویایی که ۱۰درصد زمان و منابع دیگر را صرف آن نکرده ایم می شوییم و خود را لایق آن رویا نمی دانیم!!

بنابراین هر بار باید به خود متذکر شد، که بدور از سخنرانی ها و داستان ها و فیلم های انگیزشی به توان خود نظری افکنیم، و نقشه ی راه مخصوص به خود را داشته باشیم، و بر اساس آن چشم اندازها راه را بپیماییم… از تمام توان خود استفاده کنیم و هر بار یک گام به دل‎خواسته‎ی خود نزدیک شویم.

زندگی را مرگ، و مرگ را زندگیست..

وقتی خبر درگذشت شیما را شنیدم بهت زده شدم؛ هیچ گاه فکر نمی کردم روزی هم شیما خواهد رفت، آن هم به این زودی!
دوستان عزیزم، الان که در حال خواندن این دست نوشته هستید، ممکن است غمگین، ناراحت و یا بهت زده باشید؛ بهت زده از اینکه چطور ممکن است شیما به این زودی این جهان فانی را ترک کند!

مرگ؛ واژه ای که در زندگی ما پاک فراموش شده. اینکه روزی خواهیم مرد، چه بخواهیم.. چه نخواهیم..

فکر نمی کنم خود شیما هم باورش شده باشد رفته است! یک لحظه… و یک مرگ! و بدرود با یک عمر زندگی، یک عالمه آرزو و رویا، نقشه و برنامه.

راستش را بخواهید وقتی از بهت خبر درگذشت شیما در آمدم و باورم شد که شیما هم می تواند رفته باشد، تنها سختی که به زبان راندم این بود: ” کاش آرزوهایش را زیسته باشد” کاش با خود نگفته باشد این کار را فردا خواهم کرد، کاش خسته و کوفته با این دنیا بدرود نگفته باشد، کاش باورهایش را با عشق زیسته باشد، کاش زندگی کرده باشد…

نمی خواهم آرمانی حرف بزنم، نمی خواهم بگویم چه آرزوهایی و چه زندگی ای؛ فقط ای کاش.. ای کاش یک قدم در راه خودش، و حس و حال اش برداشته باشد، کاش کارش را دوست داشته باشد، کاش تنها و تنها به خاطر خودش زیسته باشد، ای کاش… .

و تنها دعایم برای او این است که ای کاش حسرت نخورد.
او دیگر دستش از این دنیا کوتاه است، نمی دانیم کجاست و در چه حالی؛ امیدوارم احوال خوبی داشته باشد، امیدوارم در حسرت نباشد، امیدوارم زمانی که باورش شد درگذشته است؛ در یک زندگی دیگر، زندگی خوبی داشته باشد، و مثل زمانی که در این دنیا زیبا و خوش رو بود، زیبا و خوش رو باشد، و آن زندگی دیگرش را در عشق و آزادی زندگی کند.

روزهایی که در این دنیا بود و از او هیچ خبری نداشتم، همیشه دعا می کردم انتخاب هایش از دل و خواسته خودش باشد، و حال دعا می کنم که لبخند بر لب داشته باشد، بدون هیچ حسرتی بر دل.

سخنی با خودمان که باز مانده ایم:
فکر نکنم هیچ کدام از ما باورمان بشود که شیما به این زودی و برای همیشه با زندگی وداع کرده است؛ اما چه بخواهیم چه نخواهیم او رفته است و دیگر در این دنیا نیست..!

صبح وقتی خبر را به بهناز دادم، بسیار غمگین و گریان شد، گفت چند روز پیش با او صحبت کرده، او به بهناز گفته بود دیگر از کار کردن در شرکتی که در آن هستم خسته شده ام، می خواهم به خاطر پرداخت نشدن حقوق شکایت کنم و آخرین پیام اش این بود: “دعا کن من هم زودتر {از آن شرکت} بروم.!

از این سخن بسیار دلم گرفت، بیچاره شیما! چه زود با زندگی بدرود گفت؛ کاش کمی دیرتر می رفت، کاش حتی ۶ماه دیرتر می رفت، کاش دل‎خواسته اش را عملی می کرد، درد و لذت آزادی را می چشید و بعد می رفت.. اما او دیگر رفته است، دیگر نیست.

با خود می گویم؛ کاش همین چند روز قبل از مرگ این تصمیم را گرفته باشد، کاش هر روز و هر روز بر خودش سرپوش نگذاشته باشد، کاش از کارش تا زمانی که به این فکر افتاده، لذت برده باشد و بعد از اینکه دیگر لذت نمی برد در راه عملی کردن خواسته اش گام برداشته باشد.. کاش خسته و کوفته به کام مرگ نرفته باشد…

مرگ شیما چه پیامی به من داد؛
هر کدام از ما در طول زندگیمان بسیار کسان را از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. نمی گویم نگرییم، چرا که اشک ناخودآگاه بر ما جاری خواهد شد، مایی که او را از دست داده ایم.. به یاد می آورم روزی که یکی از بهترین دوستانم را از دست داده بودم، دور اتاق راه می رفتم و می گفتم واای.. وااای.. حالا من چه کنم!! آری؛ من بر تنهایی خودم می گریستم تا او. لحظه ای بر زمین دراز کشیدم و چشمانم را بستم، نفسم را منظم کردم و گفتم او رفته است، خوش رفته است.. این منم که از غم‎اش در امان نیستم، اما او غمی در رفتنش اش ندارد. و دلم آرام گرفت که عزیزم را این غم نیست.. او رفته است. بدون غم جدایی! این ماییم که در غم غوطه وریم، و بر این غم خویش میگرییم، وگرنه او جایش امن است.. در حیاتی دیگر!

من هشت ماه است نه شیما را دیده ام، نه صدایش را شنیده ام و نه او از من سراغی گرفته است، حتی بعد از آخرین روز که او را دیدم خداحافظی هم با هم نکردیم.
اصلا راستش را بخواهید خیلی هم از دستش دلخور بودم که بعد از آن همه دوستی که با او داشتم، اینگونه مرا با خود در طوفان تنها گذاشت!!

اما شیما، در مرگ خود ارمغانی را برایم به یادگار گذاشت که هیچ دوستی در زندگی به من هدیه نداده است.. او با این رفتن عجله ای اش به من یادآور شد که مرگ همیشه هست، از او گریزی نیست؛ مرگ حقیقت نهفته ی این دنیاست، می آید، در کمال ناباوری هم می آید، و خودمان و دیگران را در بهت فرو می برد.

هم اکنون که در حال قلم زدن این نوشته هستم، ممکن است به هزار و یک دلیل قلب و مغزم از کار بیافتد و بمیرم؛ شما هم که در حال خواندن این نوشته هستید ممکن است در همین لحظه به دلیلی بمیرید!

خنده دار نیست؟ آن همه چشم و هم چشمی، آن همه بخل و کینه، آن همه حسادت، آن همه برای دیگران زندگی کردن، آن همه غرور، آن همه ترس از تحقیر و ترد شدن، آن همه نگرانی، آن همه شکستن ها و شکسته شدن ها، آن همه استرس از ترس دیدگاه دیگران؛ در یک چشم برهم زدنی، تمام می شود!! در یک مرگ!!

و از دست می رود آن آرزوهای کوچک و بزرگی که همیشه به تعویق اش انداختیم، طرز زندگی که همیشه به بعد موکول کردیم، سفرها و خاطره بازی هایی که گفتیم بعدا! آرزوهایی که نزیستیم، دیدارهایی که گفتیم بگذار برای بعد که وقت بسیار است!! همه و همه با یک سوت پایان، بر هم می خورد و تمام می شود، تمام ِ تمام.

مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ پس زندگی کنیم، برای خودمان، برای آرزوهایمان زندگی کنیم.

نمی خوام آدرنالین مغزمون رو بالاببرم یا ماهیچه ها رو برای دوی سرعت آماده کنم! اصلا می دانید چیه؟ سخت ترین نوع زندگی، زندگی برای خود و آرزوهای خودمون است!!

وقتی برای خودت زندگی کنی، ممکن است ترک بشی، طرد بشی، تحقیر بشی، از دستت عصبانی بشن، بهت بگن مغرور، بهت بگن نفهم، سالها در رنج زندگی کنی، تنها و تنهاتر بشی؛ اما قدم‎هات برای خودته، حتی یک قدم هم که برداری شادی در درونت می پیچه، دل‎ت مال خودته، لبخندت مال خودته، و مهم تر از همه، وقتی سوت پایان رو زدن و رفتی، حسرت نمی خوری، و ای کاشی وجود نداره… راضی هستی.

آری؛
مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ امروز شیما این را به من یادآوری کرد.
ممنون شیما خانم فرهمند
ممنون که با هم آشنا شدیم، چند صباحی با هم شاد بودیم، و ممنون که در رفتن‎ات هم پیامی به من رسوندی..
بوسه بر مزار پاک ات
حیاتی دیگر برایت خوش باشد ان شاالله
دلمون برات خییلی تنگ میشه.
دوستت دارم
دوست ناز من.

کجای گوگل خویشتنم؟!

روزانه ساعت های زیادی را در گوگل می گذرانیم، از سرچ نرخ های مختلف ارز، تا اخبار و روش های چاقی و لاغری که بگذریم، چند بار شده در گوگل خودت را، مجموعه ات را، کسب و کارت را سرچ بزنی!؟

بچه هایی که در شرکت های فناوری اطلاعات و یا حوزه های آی تی کار می کنند دقیقا می دانند منظورم چی هست!

همه ی ما در طول روز ساعاتی را به جستجوی خودمان در گوگل می پردازیم، از بالابودن رتبه مان خوشحال و مغرور و از به زیر افتادنمون غمناک و مضطرب میشیم،
و خدا نکند که از صفحه ی اول گوگل رد شده باشیم!

اصلا یکی از انواع بازاریابی ها همین بازاریابی گوگل است، در این بازاریابی، دیگر معرفی ظاهر کار از اهمیت برخوردار نیست، کسب و کار باید از درون قوی باشه تا به صورت پایدار، در اولین صفحه، اولین باشیم، باید محتوایی که تولید می کنیم اصیل باشه، کپی برداری از کسب و کار دیگه نباشه، قوی و به روز و با کیفیت باشه، حتی زمان تولید محتوا در سایت هم با اهمیت است، ترتیب و نظم اهمیت داره…
همه اینها به کنار، نگاه مخاطب، مدت زمان ماندگاری مخاطب و لذت بردن مخاطب و چرخیدن ش در سایت نیز بسیار مهم است، و اینکه آیا به ما بازمی گردد یا نه!
در اینجا قصد ندارم در مورد چگونگی صدر نشینی پایدار در گوگل سخن رانی کنم، و اینکه چه بسیار افراد و شرکت هایی که از داروهای انرژی زا استفاده می کنند تا به صورت مصنوعی کسب و کاری را در صدر گوگل بگذارند حرفی بزنم.

راستش روزی داشتم وبلاگ خودم را گوگل سرچ می زدم تا ببینم کجای گوگلم! در همان لحظه انگار که تلنگری به درونم زده شده باشد، به خود گفتم: من کجای گوگل خویشتنم؟! و البته گوگل من کجاست؟!
در اعماق تخیلات و ذهنیاتم فرو رفتم تا گوگل درونم را بیابم، و خودم را در همان لحظه در آن سرچ بزنم و ببینم کجای کارم؟! گوگل درونم را یافتم و در آن سرچ زدم، صفت ها را سرچ کردم، با کدام بالا می آمدم، در کجای صفحات بودم…!

ساعت های عمیقی را با خود و گوگل درونم طی طریق کردم. و با خود گفتم محتوای من چیست؟ آیا قوی و به روز است؟ آیا از کپی برداری به دور است؟ کیفیت اش چطور؟

آیا حق دارم از نبودن در صفحات اول گوگل گله مند باشم؟ آیا بالاماندنم در صفحه ی اول از پایداری برخوردار خواهد بود؟ در روزها و هفته های آتی کجای گوگلم؟

نمی خواهم وارد جزئیات شوم، فرض کن این نوشته تلنگری به درونت باشد. کجای گوگل خویشتنی؟! و البته گوگل تو کجاست؟

پی نوشت یک: زمانی که برای پرواز در درون بگذرد، به پیدا کردن گوگل و سرچ در آن می ارزد!

پی نوشت دو: دوستان، در اول نوشته ام روی کلمه گوگل، به مطلبی از محمدرضا شعبانعلی لینک کرده ام، پیشنهاد می کنم مطالب مربوط به برچسب “فلسفه تکنولوژی دیجیتال” از ایشان را نیز بخوانید، واقعن خوبه!

Goodreads جایی برای خواندنی های خوب..!

چند ماهی است با goodreads ارتباطی دو جانبه برقرار کرده ام، البته سال ها گودریدز را می شناختم، ولی هیچگاه عضو آن نشده بودم! یک روز که در کتابخانه نشسته بودم و قالب وبلاگم را طراحی می کردم، به وبلاگ یکی از بچه های متممی برخوردم که لیست کتابهایی که خوانده بود و یا می خواست بخواند را گوشه ی وبلاگش گذاشته بود؛ برایم جالب توجه آمد، به goodreads رفتم تا ویجت ش را بگیرم و به وبلاگ خودم هم اضافه اش کنم. آن روز خودم را خیلی درگیر goodreads نکردم؛ گویا آن روز فقط وسیله ای بود برای ارضای حس کنجکاوی من و اینکه قالبم بوی کتاب هم بگیرد. تا اینکه چند روز پیش، دوستی مرا در لیست دوستانش در گودریدز اضافه کرد، و پیامش از طریق ایمیل به دستم رسید. به گودریدز رفتم و با دامنه ای از دوستانی آغشته به عطر صفحات کتاب آشنا شدم..

این روزها، اینستاگرامم را بسته و گودریدز را گشوده دارم.. شبکه ای که اعضایش به واسطه کتاب هایی که می خوانند دور هم جمع شده اند. اشتراک گذاری شان کتاب است. سخن از کتاب می کنند و در یهویی گویی هاشان از کتاب دم می زنند.
و صفحات اینفلوئنسرها و سلبریتی هایش را نویسندگان بزرگ و بی ادعا تشکیل داده اند… آنهایی که بیش از هر کس دیگری جهان را دیده اند و به نگارشش قلم گشوده اند…

با خود میگویم چه خوب می شد ما بیش از یک میلیارد تشنه ی سلفی و یهویی بازهای کافه ها و ماکارونی پزی ها، چند دقیقه ای در جایی مثل goodreads قدم میزدیم و هم دیگر را در میان کتاب های نابی که خوانده ایم پیدا میکردیم و گپ های روزمره مان عطر و بوی کاغذ و قلم میداد…

بانک مساعدت…

پیش نوشت:
– دیشب ریحانه بهم پیام داد و برای پیشبرد گرفتن حق و حقوقش ازم راهنمایی خواست؛ من البته از پرونده های دادگاهی سر در نمی آوردم؛ ولی کنارش بودم و موندم و کسانی رو بهش معرفی کردم تا راهنمایی بشه و کارش راه بیافته؛ ریحانه گفت: جبران می کنم….

– سالها پیش، سپهر برای نجات نرگس کنارش موند و با راهنمایی هاش کمک اش کرد؛ نرگس در پستی در اینستاگرام به سپهر گفت: ایشالا بتونم یه روز یه جایی جبران کنم…

– دوستی دارم که گاه و بی گاه، در مواقع دل نگرانی و مشورت، به او مراجعه می کنم و همیشه با راهنمایی هاش بهترین ها رو برام رقم می زنه؛ دل تو دلم نیست که یک روزی بتونم جبران کنم…

– سال پیش، دوستی در گنداب خودساخته دست و پا میزد، دست نیاز به سویم دراز کرد، منم به پاس دوستی دست رد به سینه ش نزدم و تا جایی که ممکن بود برای برون رفت اون شخص از گنداب، بهش یاری کردم، او هم برایم دعاهای خیر کرد…

– این روزها هم نرگس کلباسی به ساختن مشغوله، این بار سرپل ذهاب کرمانشاه؛ بچه های اینستاگرام با پرداخت فقط ۵ هزار تومن به نرگس در این راه کمک می کنند و نرگس و تیم اش به مردم کرمانشاه، و مردم کرمانشاه هم مثل همیشه دلاوران ایران زمین اند و در کوره راههای تاریخ از همه مون حمایت می کنند…

*****

بانک مساعدت:
شاید در نگاه اول این نام برایتان ناآشنا بیاد، ولی هر آدم زنده ای این بانک رو میشناسه.
بانک مساعدت قدرتمندترین بانک دنیاست، که همه جا شعبه دارد.

فرض کن من در یک موقعیتی باشم که تو می دانی سرانجام رشد می کنم، از آنجا که شاید تو هم مثل من بوده باشی، قصد کمک به من را می کنی، چرا که نمی خواهی درجا بزنی، چرا که در پی رشدی، چرا که رویای مبارزه جذابی را داری که اسمش زندگی، قدرت و افتخار است. و شروع می کنی به سپرده گذاری در حساب من.. ((مثال های عینی بالا، نمونه ی خیلی کوچکی از این بانک بود و همه ی ما نمونه های فراوانی از این مثال ها داریم.))

این حساب پولی نیست، رابطه است. به مقتضی توانی که داری به من کمک می کنی و به یاری ام می شتابی و امور را برایم تسریع می کنی تا زودتر به نتیجه برسم.
من می دانم چیزی به تو بدهکارم، اما هرگز اشاره ای نمی کنی…
و یک روز..
دقیقا یک روز از من کمک می خواهی، می توانم بگویم نه، اما می دانم به تو بدهکارم. به تو کمک می کنم و تو همچنان به من کمک می کنی، و دیگران می فهمند من آدم وفادار و قدر شناسی هستم و در حسابم سپرده می گذارند.
همیشه رابطه مطرح است، چرا که این دنیا از روابط ساخته شده و بس.
آنها هم روزی از من کمک خواهند خواست و من به کسانی که به من کمک کرده اند احترام می گذارم و کمکشان می کنم و به مرور زمان در تمام دنیا شبکه ای پیدا می کنیم، هر که را لازم باشد می شناسیم و نفوذمان روز به روز بیشتر میشود.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوی که از تو می خواهم.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوم که از من می خواهی.

البته، مثل هر بانک دیگری، سرمایه گذاری در بانک مساعدت هم خطراتی دارد. حاضر نمی شوم کمکت کنم، فکر می کنم به خاطر این به من کمک کرده ای که سزاوارش بوده ام و بهترینم! و با خود می گویم همه ی شما وظیفه داشته اید قدرم را بدانید!! خوب، تو از من تشکر می کنی و می روی سراغ فرد دیگری که در حسابش سپرده داری.
اما از این به بعد، همه بی آنکه لازم به گفتن باشد، خبردار می شوند که من قابل اعتماد نیستم.
تا وسط راه می توانم رشد کنم، اما نمی توانم به حداکثر توقعم دست پیدا کنم. در دوره ای، زندگی ام شروع می کند به تنزل، به نیمه راه رسیده ام، اما تا آخر راه نرفته ام، نیمه شاد و نیمه غمگین، نه ناکامم نه موفق، نه سردم نه گرم، ولرمم، و همان طور که می دانیم چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.

*****

همه این ها رو گفتم تا به اینجا برسم که نگاه شبکه ای داشتن و تفکر سیستمی داشتن به خودمون و ارتباطاتمون هست که زندگی رو برای همه مان دلپذیرتر و آرام تر میکنه. ما شبکه ای از ارتباطات هستیم. من، ریحانه، سپهر، نرگس، دیانا، نجمه، رسول،… همه ی ما.
این شبکه و این نگاهه که به زندگی مون هم کمیت میده هم کیفیت.
یک لحظه به این فکر کنید که اگر دست رد به درخواست دوستی بزنیم چی میشه؟!
ما گاهی با یک نگاه، با ۵ دقیقه گفتگو و یا حتی با نقد به دوستانمون می تونیم زندگی او و در آینده زندگی خودمون رو بهتر از امروز کنیم..
اثر پروانه ای نفس کشیدن هامون رو فراموش نکنیم.

پایان بهاری و شروعی تازه..

یک- سه ماه اول سال ۹۷، امروز به اتمام میرسه.
قبل از شروع عید نوروز، برنامه سه ماهه ای برای بهار۹۷ در نظر گرفته بودم و خدا رو شکر با وفاداری، بیش از ۵۰ درصد به برنامه ام پایبند بودم.
سه ماه اول امسال را بسیار دوست داشتم، و نسبت به سال پیش، بسیار بسیار بیشتر استفاده بردم. از همه نظر بهترین بهار را نسبت به دو سال گذشته داشتم… دغدغه ها و دردها و رنج هایم شیرین تر بودند و البته شادی ام دلچسب تر.
خدای بزرگ را سپاس بابت این بهار خوش و زیبا.

دو- بعد از سال ها، امسال با خوشحالی پا به تابستان می گذارم. راستش را بخواهید هیچگاه تابستان را نفهمیده ام، حس خاصی نسبت به آن نداشته و با حظ، پا به این ماه گرم و آفتابی نگذاشته ام. ولی امسال با کلی برنامه و خوشحالی از به ثمر رسیدن یک بهار خوب، پا به این فصلِ بامزه می گذارم. فصل آلوهای خوشمزه و هلوهای تازه. فصلی که با آلبالو شروع و با گلابی تمام شود حتما می شود که پر از خوشی و رضایت نیز باشد؛ این طور نیست؟

سه- برنامه ی خوبی برای تابستانم چیده ام، برنامه تابستان البته کمی سنگین تر از بهار است، و امیدوارم به خوبی بتوانم از پس آن بر بیایم. البته ذوق اجرایی کردنش را دارم و ان شاالله با حس مسئولیت و تعهد بتوانم روزهای آخر شهریور به ثمر رسیدن آن را به نظاره بنشینم.

چهار- ترافیک کاری در تابستان را کمی بالاتر برده ام، و شاید هر روز نتوانم بلاگ نویسی داشته باشم، لیکن یقینا “سمفونی واژه ها” زود به زود به روز خواهد شد.
ان شالله پیاده روی هایم را از ۳ روز در هفته را تا جایی که بشود، به هر روز در هفته خواهم رسانید و از حال و هوای تابستان بیشترین استفاده را خواهم کرد.

پنج- از جزئیات برنامه ی تابستان لب به سخن نمی گشایم. دلم می خواهد فعلا بی سر و صدا این برنامه بلند مدت را داشته باشم و به وقت مناسب در موردش صحبت کنم.

دیگران… (شاتِ دوم)

پیش نوشت: گفتگو با دوست و یادآوری رابطه ها و افکار در مورد دیگران؛ بهانه ای شد تا تجربیات و دریافت هایم را در مورد رابطه ها و دوستی ها، نگاه دیگران و نگاه به گذشته بیان کنم. قبل از خواندن این پست، لطفا پست قبلی، که گفتگوی من و دوست در یک دیدار می باشد را بخوانید؛ چرا که مقدمه ای گریز ناپذیر بر مطلب امروز می باشد.
بخش اول نوشته را از اینجا بخوانید:
دیگران… (شاتِ اول)

باری؛ دیگران.. را در دو “شات” می نویسم، تا در آرشیو اندیشه ام باقی بماند و هر گاه رنجشی از دیگران و یا گذشته در من فراز آمد، باز گردم به نوشته ام و خود را بخوانم. هر گاه در رابطه با فرد و یا گروهی نتوانستم آنها را درک کنم؛ بیایم اینجا، بخوانمشان و لختی سکوت و اندیشه مرا در برگیرد.

۱- رابطه ها و دوستی ها:
گاهی بنا به ملاحظات شخصی و درونی، به صورت مقطعی و یا دائم، از فردی و یا جمعی خداحافظی می کنیم، و یا جمعی و فردی از ما خداحافظی می کند.
باید یاد بگیریم که ما و هر کس دیگر؛ در هر رابطه ای اقتضائات و ملاحظاتی دارند. هر انسانی برای زندگی اش مجبور است برنامه ریزی کند و ضمنا هر شخص برای خودش محدودیت ها، مصایب و مشکلاتی دارد.
رابطه دوستی ما نباید آن ملاحظات و محدودیت ها را نادیده بگیرد. کما این که هر کدام از ما هم حتما همین گونه عمل می کنیم. همگی ما، رابطه ها را بر اساس وضع زندگی خودمان تنظیم می کنیم. و علاقه نداریم شخص دیگر بدون در نظر گرفتن مسایل و منافع مان مرز هایمان را نادیده بگیرد.
همه ی ما انسان ها لاجرم درون محدودیت ها و اقتضائات خودمان قرار داریم. دوستی ها اگر دوستانه و مشفقانه باشد باید این محدودیت ها را به رسمیت بشناسد.

۲- دیگران.. و فوبیای نظر دیگران
به نظرم در باره ی این موضوع باید بیشتر تفکر کنیم و تامل جدی داشته باشیم که دیگران و نظرات شان چقدر مهم است؟
واقعا در این باره تامل عمیق باید داشت. آیا رای و نظر و ارزیابی دیگران برای ما خیلی حیاتی و مهم است؟
ما خیلی وقت ها نسبت به دیگران بدبین هستیم. یعنی فکر می کنیم دیگران در باره ی ما بد فکر می کنند. و بخاطر همین دایم در تلاشیم فکرشان را عوض کنیم! گاهی ما بیش از حد به نظر دیگران اهمیت می دهیم. اصلا بگذاریم هر جور می خواهند فکر کنند! اما از من می شنوید؛ دیگران به ما فکر نمی کنند. خودمان را نگران نظر دیگران نکنیم. آیا خود ما دائم دیگران را ارزیابی می کنیم؟ باور کنید دیگران هم همین طورند!!!

۳- عزت نفس و دوری جستن از تحقیر شدگی
همه ی همه ی ما در طول عمرمان، گاه گاهی احساس کرده ایم عزت نفسمان را از دست داده ایم و مورد تحقیر دیگران قرار گرفته ایم.
ولی بسیاری از ما سعی کرده ایم این پدیده را بشناسیم؛ و مرزهایش را با احساس های دیگر بفهمیم. چون گاهی ما احساس ها را با هم خلط می کنیم. مثلا تحقیر شدن را همان بی اعتنایی دیگران و یا نخواستن ادامه رابطه از طرف دیگران می دانیم؛ در حالی که این گونه نیست. همچنین نیاز به دیده شدن را نباید با تحقیر شدن یکی دانست. (برای درک همدیگر در رابطه ها قسمت ۱ را دوباره بخوانید)
به نظرم از تحقیر شدن بسیار بسیار بیشتر از هر چیزی باید ترسید. بخاطر همین، اولین کاری که میشود کرد این است که خود را از موقعیت هایی که احتمال می دهیم در آن تحقیر می شویم دور نگه داریم. از هر کسی که حس می کنیم می خواهد تحقیرمان کند بشدت دوری کنیم. برای بیشتر دانستن از عزت نفس پیشنهاد می کنم فایل های محمدرضا شعبانعلی را در این باره گوش دهید:

۴- بزرگواری و وارستگی
با خود می گویم: اگر اهمیت نظر دیگران برایم کاهش یابد به راحتی می توانم از کنار رفتارهاشان بگذرم و آن ها را به خودم نگیریم، حتی اگر در موردم اشتباه می کنند و به خطا می روند.

با خود می گویم: بسیاری از رنج های ما در این است که خودمان خودمان را قبول نداریم. این نکته را دلسوزانه با خود می گویم: راهی نیست مگر این که هر یک از ما اول خودمان خودمان را قبول داشته باشیم. وقتی من خودم را قبول نداشته باشم دیگری چرا باید قبول داشته باشد؟

به خود متذکر می شوم که: من هم تجربه ی تحقیر از سوی این و آن داشته ام. سعی می کنم فراموش کنم. سعی می کنم به خودم بگویم آنها اشتباه کرده اند و من چیزی نبودم و نیستم که آنها می گفتند.

با خود یادآوری می کنم: تا وقتی در اسارت نظر دیگران هستیم، تا وقتی در اسارت گذشته هستیم راهی به رهایی وجود نخواهد داشت. از قید و بند این و آن باید رها شد. از قید و بند گذشته و خاطرات تلخ و داوری های دیگران باید رها شد… مسیر درست این است.

و در کلام آخر با خود مرور می کنم:
بیشتر رنج های ما در این است که به دو ریسمان بسته شده ایم، و تا این ریسمان ها را پاره نکنیم رها نخواهیم شد.
ریسمان گذشته
ریسمان دیگری

دایم در گذشته سیر می کنیم. دایم پشت سر را نگاه می کنیم.. یک وقتی باید از گذشته به اکنون بیاییم، در اکنون زندگی کنیم، این که در گذشته چگونه بودیم، این که در گذشته چنان بودیم، در گذشته کسی به ما توجه می کرد و الان نمی کند و از این گونه نگاه ها… این فقط ما را در گذشته نگاه می دارد و سبب کینه و رنج می شود.

ریسمان دیگری؛ یعنی همه ی نگاه مان به دیگران باشد. ببینیم در باره ی ما چه فکر می کنند و ببینیم برای ما چه می کنند، نظر و نگرش و ارزیابی آنها چه است و….
این همان ریسمان دیگران است که دست و پای ما را می بندد، ما روزی باید از دیگران رها بشویم، به هر نگاه و نظری دارند بی تفاوت بشویم، برای ما مهم نباشد دیگران در باره ی ما چگونه فکر می کنند…..

اصلا بگذارید چیزی بگویم؛ چیزی که نه الان که در آینده متوجه می شوید.
این که؛ اصلا دیگران درباره ی ما چیزی نمی اندیشند، و گاهی اصلا ما را نمی بینند.
همان گونه که ما درباره ی دیگران نه چیزی فکر می کنیم و نه برای ما مهم است!
دیگران هم؛ چنین اند.
از خودمان بپرسیم خودمان برای خودمان چه کرده ایم؟ این پرسش اصلی است.

دیگران… (شاتِ اول)

افطاری را، در معیت دوستی بودم؛ در طول گپ و افطار، گریزی به موضوعی با مضمون “دیگران تا چه حد در مورد ما فکر می کنند” داشتیم.

در اصل داشتیم در مورد عجایب تفکرِ فردی صحبت می کردیم که هر که با او باشد را دوست می پندارد و البته در رابطه اش اسیر می کند و اگر آن شخص استعفا بدهد یا برود، از نگاه آن شخص به ناگاه به دشمنی خونی تبدیل می شود.

موضوعی که همه مان به نوعی در همه سطوح خرد و کلان با آن درگیریم و به عینه می بینیم. تقسیمات افراد به خودی و ناخودی، دشمن پنداری ها و خائن دیدن ها. اگر فردی یا گروهی بر اساس مصالح خودشان و با توجه به رویکرد و نظراتشان دیگر نخواهند با ما ادامه دهند، به خیانت کار و دشمن تبدیل می شوند و می روند در لیست سیاه مان و این تفکر غالب مان می شود که او فقط و فقط در اندیشه به نابودی ما هستند!

در حین گفتگو با دوست، به یاد آوردم که گاهی خود ما هم همین طور هستیم، خود من هم بارها شده است احساس کنم اگر دوستی خداحافظی کند (هر چند مقطعی) مرا زیر سوال برده و با خود می گویم ای وای در مورد من چه می اندیشد؟ من که بد نبوده و نیستم؟ و البته گروهی پا را فراتر می نهند و خود را جوری تربیت می کنند که همیشه دوست داشته شوند، همیشه موافق دیگران می شوند تا نکند ترک شوند. همیشه در موضع موافق جمع دوستانه شان قرار می گیرند، به هیچ چیز نه نمی گویند که مبادا اطرافیان از آنها برنجند و آنها را نخواهند!! ایشان انگار به فوبیای ترک شدگی دچار شده اند. بعد از اینکه از گروهی یا جمعی کنار رفتند و یا فرد دیگری از دوستی با آنها دست کشید، دست به توضیح و یا گلایه می گشایند و خود را بد می انگارند.

هیچ وقت از یاد نمی برم دوستی را که به من اصرار می کرد که به خدا من بد نیستم! آن دوست آنقدر در نظر من خوب بود که نگو، ولی در عین حال دلم نمی خواست در مسائل خصوصی با او گپ بزنم. او برای من دیانا، محمد، نجمه، رسول و… نمی شد. نمی توانستم با او راحت و شاد گپ بزنم؛ او هم حرف های مرا نمی فهمید؛ در دو دنیای کاملا متفاوت بودیم، نوع نگاهمان انگار فرق داشت. من واقعن کشش گپ روزانه با او را نداشتم، روزی آمد و گفت تو از من متنفری، تو مرا تحقیر میکنی، مرا بیخود می پنداری! ولی واقعن هیچ وقت او را بد و بیخود نپنداشتم؛ همیشه دلم می خواست در حوزه کسب و کار و یا فیلم و کتاب با او گپ بزنم، چون به نظرم فوق العاده بود؛ ولی خب او را نمی توانستم دوستی مث نجمه و یا دیانا بپندارم. تازه او هم خسته میشد از نوع گفتگوی من. برای همین، من و او “به درد هم نمی خوردیم”؛ نه اینکه “به درد نخوریم!”روزهایی هم شده است که شاید من و شما “به درد هم نخوریم”؛ و این به این مفهوم نیست که ما” به درد نخوریم”!!!!!

دوستان؛ بیاییم جدی به این قضیه نگاه کنیم.
خصوصا در این روزها که شبکه های ارتباطی آنقدر زیاد است که همه مان همیشه آنلاینیم،
ولی قرار نیست برای همه آنلاین باشیم و همه برای ما آنلاین باشند!!

این افرادی که از آن ها سخن می گویم، از کره ی مریخ نیستند؛ غره نشویم، بیاییم یک دقیقه بدون تعارف به خودمان و ارتباط هایمان فکر کنیم؟! مایی که همیشه دم از عزت نفس می زنیم آیا به دام “نگاه دیگران” نمی افتیم؟ اجازه دهید بگویم توهم “نگاه دیگران”؛ چون چه بخواهیم چه نخواهیم، دیگران به ما اصلا فکر هم نمی کنند!

روزی در مصاحبتی که با علی زمانیان داشتم؛ تعریف کرد که: یک دوستی دارد که نظر دیگران برایش خیلی مهم بود، آن دوست؛ همیشه فکر می کرده که همه به او نگاه می کنند و حساسیتی غریب به پوشش اش پیدا کرده بود؛ گفت روزی با او را به خیابان رفتم و با هم در سطح شهر گشتیم، بعد از برگشتن به او گفتم به یاد می آوری مردم فلان جا چه کفشی به پا کرده بودند؟ چه پوشیده بودند؟ گفت نه. گفتم ببین آنها هم تو را ندیدند. باور کن کسی اصلا ما را نمی بیند، حتی اگر ببیند به یاد نمی آورد! پس زندگی خودمان را بکنیم.

بعد از این مقدمه ی طولانی؛ می خواهم کمی در مورد رابطه و دوستی ها و نگاه دیگران، بنویسم. تا هیچ وقت یادم نرود که زندگی کنم، آنطور که خود می خواهم. پی پروا و رها از چشم ها و گوش ها و زبان ها و دست و پای دیگران.

ادامه ی مطلب را به فردا و در پست بعدی موکول میکنم.
فعلا بیاییم با هم به این موضوع فکر کنیم که نظر دیگران تا چه اندازه برایمان اهمیت دارد و در دوستی ها و رابطه ها تا چه اندازه برای احساس و نظر همدیگر احترام قائلیم..!
تا فردا…

به روز شد:
دیگران.. (شات دوم)

بریز بیرون.. بیار بیرون..

سه ماه از سال گذشته…
بریز بیرون هر آنچه از خانه تکانی قبل از عید مانده و نریختی بیرون. بریزشون بیرون. برو تو انبار یک نگاهی بکن! چیا بود که حیف ات اومد بریزیشون بیرون با اینکه هیچ استفاده ای از اون ها نمی کنی! پاشو و همین الان همه را بریز بیرون….

من هم دارم همه ی نوشته های قدیمی رو می ریزم بیرون… همه همه ی تراوشات ذهنی سال های پیش رو. آن نوشته هایی را که با قطره قطره ی وجودم نوشته بودم؛ ولی دیگر به آنها نیازی ندارم… گاهی باید برای شفاف تر شدن آب سرچشمه، دستی به سر و روی اطراف چشمه کشید..

سه ماه از سال گذشته…
بیار بیرون همه ی آن چیزهایی که برای سال جدید گرفته بودی را. برو داخل کمد یک نگاهی بیانداز. چند دست لباس هرگز نپوشیده داری و گذاشته ای برای روز مبادا؟
برو سراغ کتابخانه ی کتابها، نظری به کتابها بیانداز؛ چند کتاب دست نخورده آنجاست که برای روزی که هیچ وقت نخواهد آمد گذاشته ای؟ یکی از آنها را به انتخاب خودت بردار و ولو شو روی تخت و ورق بزن… آن یکی را هم بردار و ورق بزن.. آخ نمی دانی چه لذتی دارد ولو شدن روی تخت و دور و برت پر از کتاب های نو و نخوانده باشد. چشمانت را ببندی و یکی از آنها را بازی بازی برداری و روی صورتت بگذاری و آرام بگیری… و یک لبخند الکی بزنی با خودت.

سه ماه از سال گذشته….
ول کن آن هیچ کاری نکرده ای ها را… نگران چه هستی یار موافق؟! سه ماه گذشت؟ رفت و تمام شد؟ آری، سه ماه از این سال هم رفت مثل همه ی روزهایی که رفته و می رود و تمام می شود… به این فکر کن که ۹ ماه دیگر باقی است.. به این فکر کن که هنوز بهار تمام نشده است، هنوز هواشناسی از باد و باران بهاری می گوید و هنوز آلبالوها آن طور که باید و شاید به بازار نیامده اند!

روزی دوستی گفت میدانی غربت کجاست؟ غربت همانجاست که وقتی باد می آید دستانت را به خود می پیچانی که باد کلاهت را نبرد، وطن همانجاست که وقتی باد شروع به وزیدن می کند دستانت را از هم باز میگشایی و خود را به دست باد می سپاری..

غربت تن رو رها کن محبوب، به وطن برگرد… آنجایی که وقتی باد می وزد دست ها را از هم می گشایی و خود را به دست باد می سپاری…

سه ماه از سال۹۷ گذشته ات مبارک؛ نه ماهِ نیامده ات را شادباش.
با مهر
محبوبه موحددوست

پی نوشت:
لینک این پست محمدرضای عزیز رو اینجا می گذارم، چون معتقدم هر روز روز اول عید است و سالی جدید برای خودش. فایل صوتی را گوش بدید تا دوباره جوانه بزنید. و دلتان بخواهد به راه ادامه دهید. مرسی از همه و از محمد رضا شعبانعلی عزیز؛ که هستیم و می مانیم!
مرور چند نکته برای روزهای آغاز سال

پانزده سال؛ از چه و چرا می نویسم؟!

چند وقتی است افرادی در تلگرام و اینستاگرام پیام می دهند و مرا و نوشته هایم را مورد استهزا قرار می دهند؛ و در تلاش اند با تخریب شخصیت، مرا از نوشتن های روزمره ام دلسرد کنند! عزیزانی گاه آشنا و گاه نا آشنا.

در این چند وقت بر اساس اخلاق شخصی که داشتن صبر و تحمل زیاد از حد است، با احترام حتی به توهین های افراد گوش فرا داده ام؛ و به سخن هایی که گاهی با ناسزا همراه است با روی خوش پاسخ داده و یا سکوت کرده ام.

و البته دوستانی هم بوده اند که بعد از خواندن نوشته هایم، پیام هایی برایم می فرستند با این مضمون که در دورانی که دیگر کمتر کسی مانده است وبلاگ نویسی کند، نوشتن های روزانه برایشان عجیب و جالب بوده است؛ و کنجکاوانه از اینکه چگونه به وبلاگ نویسی روی آورده ام پرسیده اند.

امروز تصمیم گرفتم در مورد اینکه چه می نویسم و چرا می نویسم لب به سخن بگشایم. البته پست امروز برای آن دسته دوستانی است که از گذشته بلاگری ام می پرسند و یا منتقدانی که می گویند چرا با اینکه از سال ۸۲ وبلاگ نویس بوده ام، هیچ کدام از آن وبلاگ ها را ندارم و نوشتن هایم متداوم نبوده است.
چرا که تخریب چی ها هیچگاه اهل گفتگو نبوده اند. ولی به آنها هم پیشنهاد می کنم که با آرامش خواندن و شنیدن دیگران را نیز امتحان کنند!

قطعا بعد از انتشار این پست، مشتاقانه از منتقدان و نقدها و نظرها استقبال می کنم؛ و توهین ها، تخریب ها و ناسزاهای هیچ کس را در ایمیل، تلگرام و اینستاگرام بر نخواهم تابید، و اگر از حد بگذرد جور دیگر اقدام خواهم کرد.

چه می نویسی و چرا؟
۱- از سال ۸۲ تا ۹۷:
از کودکی، شریعتی زیاد می خواندم و گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی، گفتگوهای تنهایی من نیز شده بود؛ نوشتن ها از ده سالگی شروع شد؛ و از سال ۸۲، بواسطه دسترسی روزانه ام به اینترنت، نوشته هایم را در یاهو با دیگران به اشتراک می گذاشتم.

شبی در نوجوانی با شخصی ناشناس در یاهو مسنجر آشنا شدم و او پیشنهاد کرد وبلاگ بنویسم. آنجا بود با کلمه ی “وبلاگ” آشنا شدم. مکالمه ی من و آن دوست به یک ساعت نکشید و دیگر هیچگاه با او سخن نگفتم، ولی در همین یک ساعت گفتگو، با دنیای وب نویسی و بلاگ آشنا شدم.
در جستجوگر یاهو، پرشین بلاگ را یافتم؛ و طریقه ساختن وبلاگ را یاد گرفتم و به دنیای وبلاگ نویسی پا گذاشتم.
و از همان مرداد سال ۸۲ تا به همین امروز با وجود فراز و نشیب هایش، روزی نیست که وبلاگی را نخوانم یا چیزی ننویسم.
البته هیچ کدام از وبلاگ های قدیمی و حتی دست نوشته هایم در سرویس پرشین بلاگ و بلاگفا و بلاگر و ورد پرس را ندارم؛ یا حذف کرده ام و یا حذف ام کرده اند! ولی در روزهای وبلاگ نویسی با دوستان زیادی آشنا شدم: سید رسول، مهرداد، گلاره، صادق، مبینا، شراره، نیما، پیمان، فرشاد، محمدرضا، سارا، احسان، مریم، سپید، همه ی دوستان وبلاگی من از سال های ۸۲ تا ۸۸ هستند که با چند نفری از آنها هنوز که هنوز است ارتباط دارم.

از ۳۱ شهریور سال ۸۸ که وبلاگ پر بار و پر مخاطب دوران دانشجویی ام مسدود و حذف شد، به مدت ۳ سال در تب فراق از وبلاگ های فارسی زبان سوختم. دستم از وبلاگ نویسی کوتاه بود، البته در بلاگر بی نام و نشان داستان سرایی هایی داشتم که مخاطبینی نیز داشت؛ گاه آنقدر نوشته هایم غریب و در رنج بودند که به هفته نشده آنها را پاک می کردم تا از اسارت وجود و چشمان ناپاک در امان بمانند؛ و همین امروز، برخی از نوشته هایم که آن سال ها بی نام و نشان منتشر کرده بودم را در فضای اینترنت به نام دیگران می بینم و با سکوت از کنارش رد می شوم.

البته در سال ۸۹ تا ۹۱، به پیشنهاد رفیق همیشگی ام سید رسول؛ دو هفته نامه “کیمیا” را راه اندازی کردم و از طریق ایمیل به دوستان و آشنایان می فرستادیم.
دو هفته نامه “کیمیا”، نشریه الکترونیکی حرفه ای، غنی، منحصر به فرد و پر مخاطبی بود در روزگار خودش. در فیس بوک گروهی به این نام راه اندازی شد و دورهمی هایی را نیز باعث شد!
علی زمانیان عزیز و دکتر سروش دباغ نازنین هم از همراهان فوق العاده ی من در این نشریه بودند.
روزهایی سراسر مهر و عشق، امید و صبوری را در دوران انتشار این دو هفته نامه داشتم؛ که فراموش نشدنیست.

سال ۹۲، باز به فضای وبلاگ بازگشتم و به پیشنهاد دکتر مقامی بزرگوار، در “بلاگ.آی آر” به طور حرفه ای در حوزه کسب و کار و مدیریت قلم راندم، مخاطبینم دوستان شرکت بودند و چه خوشحالم که کتاب ها و افراد و ایده ها و نظرات و مقالاتی را از طریق وبلاگ با آنها به اشتراک گذاشتم و استفاده می بردند.

سال ۹۵؛ به یک باره آن وبلاگ را حذف کرده و یک سال و نیم در تقیه بودم. هیچ ننوشتم، از دوستان بلاگرم هیچ خبری نداشتم، انگار که در تب فرو رفته بودم و دستم به قلم نمی رفت. آن دو سال کلمات در تمام وجودم می لرزیدند و من قلم شان نمی کردم. و گاهی با رکورد موبایل از مسیر خانه تا شرکت باخود و یا با استاد اسلامی حرف می زدم و وبلاگ من شده بود رکورد کردن آنچه در ذهن و دلم انباشته شده بود.
آنجا بود که دفتر عشق را سهیم شدم….. دفتری از نوشته های بکر و دست نیافتنی که هیچ کس از آن هیچ خبری ندارد؛ و تن به انتشار نخواهند داد، هیچ وقت و به هیچ بهانه ای!

اواخر سال ۹۶، شور وبلاگ نویسی بار دیگر در من به یک باره سر بر آورد، در هاست و دامینی جدا از سرویس داخلی و یا خارجی، وبلاگ مستقل خود را راه اندازی کردم و به نوشتن های تقریبا روزانه پرداختم. نوشته هایی کاملا روزانه و شخصی؛ که تخصصی نیست.
به قول همراه این روزها؛ محمد هلاکویی نازنین: دانه ی درخت بامبو، سالها زیر خاک می ماند و به یک باره سر بر می آورد، آیا رشد بامبو در آن سالهایی است که در خاک بوده و یا آن یک سالی است که به رشد حداکثری می رسد!؟

این روزها احساس می کنم وبلاگ نویسی در من به بلوغ رسیده است
و قطعا تا هیچ گاه “سمفونی واژه ها” نه نام عوض می کند و نه حذف می شود.

۲- از چه و برای که می نویسم؟
جزئیات این که قبلا از چه می نوشتم و برای که، بماند برای همان گذشته؛ که گذشته ها با همه ی خوبی و بدی هایش، خنده و نشاط و رنج و دردش گذشته است.

افرادی که این روزها مرا مورد حجمه تخریب قرار داده اند، یک پرسش ثابت دارند: برای چه می نویسی؟ می نویسی تا چه شود؟ برای که می نویسی؟

با کمال احترام به این دوستان می گویم: که برای اولین شخصی که می نویسم خودم هستم. من می نویسم تا نفس بکشم. نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است و اگر ننویسم یا نخوانم می میرم. و این احساس برایم کاملا شخصی است.

البته گروهی می گویند کمی تخصصی تر بنویس. دوستان! این روزها نمی توانم تخصصی بنویسم؛ یک احساس درونی در قلمِ این روزهایم است که نمی خواهم هم اینک، به صورت تخصصی وارد مبحثی شوم. راستش هیچ گاه نتوانسته ام صفحه سیاه کنم. این روزها احساس می کنم نباید تخصصی بنویسم. ولی قطعا روزهایی می رسد که تخصصی تر خواهم نوشت. این روزها بیشتر طالب تخصصی خواندن هستم.
ان شالله روزهایی هم می آید که تخصصی تر می نویسم. ولی اینکه چه زمانی؛ خودم هم نمی دانم. هر وقت آماده بودم حتما تخصصی تر می نویسم.

این روزها بیشتر از فیلم ها و کتاب ها و گفتگوهایم با دیگران می نویسم. و هر آنچه احساس کنم برای خودم و دیگری ارزش افزوده ای شخصی و درونی دارد. شاید تخصصی در حوزه ای ننویسم و از اصطلاحات قلنبه سلنبه استفاده نکنم، ولی احوال آدمی را قلم زدن هم به نظرم سرشار از ارزش است. چیزی که برایم ارزشمند است و ماندنم را با تمامی کاستی ها و فراز و نشیب ها تضمین کرده است این است که همیشه به قلمم متعهد بوده و خواهم بود و صفحه سیاه کردن در مرامم نبوده و نیست.

۳- این سوال هم زیاد شنیده ام که برای که می نویسی؟!
مخاطب خاص نوشته هایم خودم هستم.
و مخاطبین دیگرم هر آن کس که از نوشته های من، زندگی و خوبی و مهر را سرشار شود، و حتی در دردهایی که گاه در نوشته هاست به سپیدی برسد. مصرانه اعتقاد دارم که می شود پاک زیست حتی در میان ناپاکی؛ مصرانه اعتقاد دارم که می شود وقتی اشتباه کردیم بگوییم اشتباه کردم؛ مصرانه اعتقاد دارم می شود خنده بر لب داشت، می شود آغوشی باز داشت، می شود ساده بود و سادگی نکرد.
می شود دست یاری به سوی افراد گشود، می شود دیگران را در حد و توانِ خود نجات داد.
و در یک کلام: می شود بی بهانه و دلیل خوب بود.

آری؛ مخاطبین من اگر فقط و فقط خودم باشم، باز هم می نویسم و می نویسم و کسی را اجبار به خواندن من نیست. آن علامت ضربدر قرمز آن بالای صفحه را می بینید؟ همین الان هم می توانید رویش کلیک کرده و از اینجا بروید، و دیگر برنگردید و یا می توانید با من همراه باشید و ادامه مطلب را بخوانید و از دوستی و آشنایی با همدیگر، روزها و زندگی هایمان رنگ و بویی تازه بگیرد.
این من هستم؛ منی که مصرانه به آزادی فردی و اصالت درون اعتقاد دارم.

دوستان؛ بعد از ۱۵ سال نوشتن؛ این اولین و تنها نوشته ی من بود و خواهد بود که از نوشتن هایم لب به سخن بازگشودم.

آری عزیزانم؛ من این هستم! منی که با این اعتقاد زیسته ام که: زیستن مسالمت آمیز و خوش، در کنار همدیگر، مستلزم این است که من و شما همدیگر را همان طور که هستیم قبول کنیم. و اگر نمی توانیم و یا نمی خواهیم با یک دیگر ارتباط داشته باشیم می توانیم از هم بگذریم. قطعا هیچ کس جز خودمان، خود را به ماندن و یا رفتن مجبور نمی کند. اگر ماندن و خواندنِ همدیگر سخت و شکننده است، نمانیم و نخوانیم! اگر هم دوست داریم باشیم، باشیم؛ به همین راحتی؛ به همین سادگی!

باور کنید آنقدرها هم گذشتن و یا بودن سخت نیست. فقط کافیست خودمان بخواهیم.
اگر هم کینه توزی داریم و یا عادت به تخریب داریم، باور کنید می شود از این کار هم دست کشید؛ کافی است حواسمان را به امور بهتری پرت کنیم. مثلا به جای اینکه بیاییم و به همدیگر ناسزا بگوییم گوشی موبایل را در جیب مان بگذاریم و به خیابان برویم و کمی هوا بخوریم، یا با کودکانِ شاد و آزاد بازی کنیم یا کتابی دست بگیریم و یا به دوستی که دوستش می داریم سلامی کنیم. و یا موسیقی گوش دهیم و یا ظرفی بشوریم…
باور کنید جواب می دهد. و بعد از چند وقت احوالمان بهتر می شود.

دوستتان دارم و همیشه برایم بهترین هستید، در همه احوال.
با مهر
محبوبه موحددوست
دهم خرداد ۱۳۹۷

مگر قرار نبود هر روز بنویسی؟

چند وقت پیش، برنامه ای با خود گذاشتم مبتنی بر هر روز نوشتن. در پستی از وبلاگ هم اعلام کردم که هر روز می نویسم.
پیوند به پست قبلی وبلاگ: تصمیم گرفتم تقریبا هر روز بنویسم؛ و وبلاگم را به روز کنم.
ولی با این حساب،
یکی دو هفته ای می شود که اصلا ننوشته ام؛ نه فقط در وبلاگ، بلکه اصلا ننوشته ام. و این ننوشتن و چالش هایی که بر سر نوشتن با خود داشتم تا آنجا پیش رفت که حتی می توانست منجر به هرگز ننوشتن شود.
چالش هایی در درون من.

راستش در دو سه هفته ی اخیر، درگیر ماجرایی کاملا شخصی بودم، و در این درگیری شخصی، آن روی تاریک سکه، خود را به من و همراهی که با من بود نشان می داد. همان روی تاریک و سیاهی که وقتی سر بر می آورد، همه چیز را با خود در درون تاریک اش می بلعد. به جزئیات ماجرا نمی پردازم، چرا که شخصی و خصوصی است و شخصی هم باقی می ماند.

در این کنش و واکنش ها بود که در هسته ی مرکزی وجود نیز لرزشی احساس کردم، که من کیستم؟ آیا واقعا من آن قسمت تاریکم و این قسمت روشن و سرزنده ی من فریب و دروغی بیش نیست؟
آیا همه لبخند ها و سرزندگی و صبوری و آرامش من توهمی خودساخته است؟ آیا همه دوست داشتنی هایم دروغ است؟

همه ی این موارد باعث شد که من نخواهم حتی یک کلمه هم بنویسم. آخر مگر می شود با تردید نوشت؟ قلم و وبلاگ، همیشه برایم مقدس بوده است، تا به حال هیچ یک از نوشته هایم، حتی آنهایی که در این ۱۵ سال، نوشته و پاک شده اند، با دروغ، تردید و یا فریب شکل نگرفته اند؛ و اینک من با یک سوال مواجه شده بودم که من که هستم؟ آیا همه ی اینها من اند و یا فریبی بزرگ؟!
روزهای سختی بود، خیلی سخت و طاقت فرسا؛ از آن روزهایی که نه می شود در موردش سخن راند و یا نوشت. سکوتی سرد و سنگین و درونی شلوغ از نزاع تاریکی و روشنایی.

در این روزهاست که آدمی باید دوستی آشنا با تمامی زوایای وجود داشته باشد، دوستی که سالیان سال با آن دوست بوده است، دوستی که همه ی وجود و احوالات آدمی را دیده است و آشناست؛ هم خشم را، هم لطف را. و از خوش وقتی من است که دوستی از این دست دارم. دوستی که در بزنگاه ها با من است.

او طی سال های سال همه ی مرا دیده است، روزگاری دوستانی بسیار نزدیک بودیم، تقریبا هر روز هم دیگر را می دیدیم و به گفتگو می نشستیم، بعد از آن یک سال، از هم جدا شدیم، ۳ سال بدون هیچ خبری از هم. بعد از آن دوباره ارتباطمان شکل گرفت و بعد از ۲ سال ارتباط، دوباره روی سیاه سکه ی روزگار، ما را ۷ سال از هم جدا انداخت و بعد از ۷ سال دوری، باز دوستی مان محکم تر و اصیل تر شکل گرفت و ادامه دارد. نمی دانم شما هم از این نوع دوست ها دارید یا نه. ولی آنها زیاد نیستند. یکی اند، تعدادشان به دو هم نمی رسد؛ دوستانی که هم بوده اند و هم نبوده اند، ولی همیشه هستند.

با او به گفتگو نشستم؛ تمام ماجرا را برایش گفتم، جاهایی که بازگویی اش حتی برای خودم هم ترسناک بود. از آن گفتگو های سراسر چالش. که تمامی هست و نیست ات را روی دایره میریزی؛ حتی زوایایی از وجود که خود از دیدن آن واهمه داری. از آن گفتگو هایی که پاسخی هم ندارند؛ زیرا قرار نیست کسی برایت نسخه بپیچد، و فقط قرار است تو در آینه ی گفتگو با دوست خود را ببینی و این پازل را خود تکمیل کنی.

بگذارید اینگونه سخن را تکمیل کنم: تو در همه ریخته ای، هسته ی وجودت لرزیده است، و آن یگانه دوست، با حضورش، با آن حضور اعتمادگونه اش، تنها بستری است برای ریختن تکه های به هم ریخته ی پازل تو؛ سرهم بندی قطعات پازل توسط خود توست. و من این دوست را داشتم، در محضرش نشستم به جستجو و سرهم بندی تکه های پازل خویش.

روزهایی بود، فراتر از سخت! برزخی که حتی نمی توان باز به آن فکر کرد!! و چه خوب که خوب به پایان رسید.

آری دوستان؛ من به خود شک کرده بودم، به ندای قلبم و جوهره قلمم. و چون هیچگاه در شک قلم نرانده ام؛ از قلم فاصله گرفتم. قلم مقدس تر از آن است که با شک بر روی کاغذ رانده شود.

آری؛ من هیچگاه بدون حضور قلبی مطمئن ننوشته ام. واژه واژه نوشته هایم با حضور قلبم بوده است. البته خیلی وقت ها با گذر زمان به خاطر بالاتر رفتن سطح دانش، نوشته های قبلی را اصلاح و یا تکمیل و ترمیم کرده ام و یا مورد نقد خودم قرار داده ام، و یا حتی رد کرده ام. ولی هیچگاه نشده است که در حین نوشتن، حضور نداشته باشم، الکی نوشتن و صفحه سیاه کردن هیچگاه در مرام من نبوده و نخواهد بود.
در شک این روزها نیز، قلم را کنار گذاشتم تا برطرف شود و قلم آلوده شک نگردد.

و این روزها:
دو روز است حال بهتری دارم. در نزاع تاریکی و روشنایی درونم، این من بودم که پیروزمندانه از میدان بیرون آمدم. نه تاریکی، نه روشنایی.
هر دوی آنها با هم هستند و وجودشان در درونم اجتناب ناپذیر است. این روزها دریافتم که این من هستم که بر آنها تسلط دارم.
و چه خوب و خوشایند، که ریشه و هسته ی وجودم، در این هفته های خشن و پرغوغای درون، محکم تر و با صلابت تر از قبل است؛ ریشه دار تر شده ام.
و چه خوشحالم که هنوز قلم برایم از اصالت برخوردار است و روزهای که نباید می نوشتم، ننوشتم. و خوش حال ترم که دوباره می نویسم.
دوباره آمده ام، و چه خوش آمده ام و چه نیک و خوشبختم که شما با من هستید.
باری؛ خوش آمدیم، همگی مان!

با مهر
محبوبه موحددوست – خرداد ۹۷

کوه می باید بود..

هان ای کوه بلند
ای سراپا همه پند
از تو این تجربه آموخته ام
که نلرزد دلم از غرش ارابه سنگین زمان
و هراسی ندهم راه به دل
کاه بودن ننگ است…
کوه می باید بود..
کوه می باید بود.

امروز در گفتگو با دوستم به یاد کوهنوردی هایم افتادم؛ وه! من چه خوشحالم که در خانواده ای کوهنورد زاده شده و بزرگ شده ام.

چه خوشحالم که از ۱۰ سالگی بهترین خاطراتم به همراه فامیل و آشنایان، در کوهستان ها رقم خورده است و صعود کوه های کرکس، کلاه قاضی، دنا، کلار، دالان کوه، شاهان کوه، توچال و… را در کارنامه روزهای زندگی ام داشته، و در هر صعود؛ خاطره ای گرانبها را سینه دارم.

به یاد دارم در یکی از صعودهای کوه دنا، از کوره راهی، به ناگاه به پایین پرت شدم و مرگ را جلوی چشمانم دیدم،

تجربه ای گرانبها از مرگ. آنقدر خودم را به دامنه ی سنگی کوه کشیده بودم که کل بدنم سیاه و کبود شده بود و عجیب آنکه در آن لحظه فقط خودم را به دست تقدیر دادم و در کمال ناباوری، دقیقا بین کوه و یخچالهای دنا، (گودالهای عمیقی که افتادن در آن خطر مرگ به همراه دارد)، پایم به سنگی برخورد کرد و از مرگ نجات یافتم. آن روز روحم ترسیده بود و بدنم توان بازگشت از کوه را نداشت، ولی باید باز می‌گشتم، از یخچالها باید رد می‌شدم.
و این درس را از کوهستان گرفتم، که باید روح ات آماده باشد تا بتوانی حرکت کنی. و من حرکت کردم…

و یا به یاد می آورم روزی که در طوفان کوه کرکس گرفتار شدیم! آن روز، در صدم ثانیه ای هوای بهاری، روی جهنمی خود را به ما نشان داد و برای حرکت مجبور بودیم در آن شرایط برف و بوران ناگهانی مدیریت بحران داشته باشیم وگرنه یا از سرما یخ میزدیم و یا در بوران گم میشدیم و سقوط مان به دره ها حتمی می‌شد.

و بزرگترین تجربه ام از کوهنوردی هایم، شاید تجربه ی گم شدنم در دامنه های دنا در رشته کوه زاگرس است.

به یاد می آورم که در حال و هوای موسیقی از گروه عقب افتادم و راه را اشتباه رفتم. تنها و سرگردان بودم. آنقدر دو راهی ها را اشتباه رفته بودم که نمی دانستم کجایم.

ناگهان به جایی عجیب رسیدم. به بلندایی زیبا و دهشتناک. تنها و سرگردان. ترس آنقدر بر من مستولی شده بود که صحنه های زیبا در نظرم زشت می نمودند.
ولی در لحظه به خودم گفتم، من گم شده ام. باید به خودم متمرکز شوم؛ و به اضطرابم غلبه کردم. لحظه ای بر آن بلندی ایستادم و از صحنه ها لذت بردم. خودم‌ را شازده کوچولوی تنها دیدم که باید به هر قیمتی شده راهم را بازیابم. و باز یافتم!!

و من… تمامی این تجربیات را بین ۱۰ تا ۱۸ سالگی کسب کردم. از خانواده ام‌ ممنونم که با کوه و کوهنوردی پیوندی ناگسستنی دارند….

چشمت را ببند..!

چشمت را ببند!
او زشت است یا زیبا..؟! (بخش دوم)

سلام عزیزانم؛
بعد از نوشته ی اخیرم در مورد زشت و زیبا؛ به صورت اتفاقی این متن رو از نرگس کلباسی عزیز خواندم. که به نظرم بجاست تا در ادامه ی نوشته ی “او زشت است یا زیبا..!؟” بیاورم.

قبل از آنکه با کودکان روشندلم زندگی کنم مثل همه مردم به ظاهر افراد توجه می کردم. با کسانی که لباس خوب می پوشیدند به شکل مشخصی رفتار می کردم و برای کسانی که لباس خوبی برای پوشیدن نداشتند دلسوزی می کردم. احساس شرمساری می کنم از قضاوتی که پیش از این در خصوص مردم داشتم.

بارها شنیده ایم که نباید افراد را بر اساس ظاهرشان قضاوت کنیم اما در عمل و در زندگی روزانه آیا به آن عمل می کنیم؟ خیلی سخته.

اما آنچه که ازکودکان روشندلم آموختم و تمام عادات قبلی ام را تغییر داد اینست که هیچگاه چشمهایم را ملاک قضاوت اولیه قرار ندهم. آموختم باید تصور کنم نمی توانم آنها را ببینم, چشمانم را ببندم و صدای افراد را بشنوم. چشمانم را ببندم و انرژی افراد را حس کنم. خدا را شاکرم که این مساله را آموختم چون در زندگی کمک بزرگی به من کرد.

کودکان روشندلم در تشخیص وضعیت افراد بسیار ماهر بودند, حتی می توانستند ناراحتی ام را با لمس بازوهایم متوجه شوند. می توانستند تنش های روحی ام را از تُنِ صدایم متوجه شوند و حتی میزان انرژی ام را. با اینکه سالها با آنها بودم ولی همچنان این نبوغ آنها برایم عجیب است. شش سال با آنها بودم و هر روز از آنها آموختم. معتقدم این فقط من نبودم که کمکشان کردم, آنها بیشتر از من جنبه های مختلف زندگی را به من آموختند.

هر کسی را که در هند ملاقات می کردم از بچه هایم در موردش می پرسیدم, چون آنها خیلی بهتر می توانستند احساساتش را بررسی کنند و در اکثر موارد تشخیص شان درست بود. در روزهای اول آدمهای زیادی بودند که کودکانم می گفتند انرژی خوبی ندارند و من پس از اینکه به حرف بچه ها توجه نمی کردم آسیب می دیدم. اما پس از چند سال به تشخیص درستشان ایمان آوردم,  آموختم که قدرت انرژی, صدا لامسه ارزش زیادی دارم و ممنونم از آنها.

وقتی در جمعی باشم بر اساس آنچه که از کودکانم آموختم سعی می کنم پیش از آنکه نگاهشان کنم اول به صدایشان گوش دهم. انرژی صدایشان را درک کنم و بر اساس تن و روح صدایشان قضاوت کنم. برای کسی دلسوزی نمی کنم و رفتارم با کسانی که لباس بهتر و تمیزتری دارند و شاید جایگاه اجتماعی بالاتری دارند تغییر نخواهند کرد. به همین دلایل سعی می کنم خودم باشم و مردمی که با من در معاشرت هستند احساس راحتی می کنند.

پیشنهاد می کنم دفعه بعد که با فرد جدیدی روبرو شدید اینطور رفتار کنید. سعی نکنید به ظاهرش توجه کنید و تمرکزتان را روی صدا, انرژی و احساسی که از او درک می کنید بگذارید. تضمین می کنم احساستان نسبت به آن شخص اشتباه نمی کند. چشمانمان می توانند ما را فریب دهند ولی روح و احساسمان هرگز.

چشمانتان را ببندید و دنیا را بر اساس تصوراتتان تصور کنید. با این کار نه تنها افراد را بر اساس احساسات درونی تان بهتر تشخیص می دهید, که متوجه می شوید خدا تا چه حد پیچیدگی درون ما قرار داده. روشندلان این هدیه را از خدا گرفته اند و ما می توانیم خیلی از آنها بیاموزیم. نباید برای آنها دلسوزی کنیم چون خیلی بهتر و دقیق تر از ما جهان را درک می کنند. دفعه بعد خواستید بر اساس ظاهر در مورد کسی قضاوت کنید یادتان باشد که چشمانتان را ببندید!
نوشته شده توسط “نرگس کلباسی اشتری”

او زشت است یا زیبا..؟!

چند روز پیش هم که با یکی از دوستان دوره ی دانشگاه مکالمه ای داشتم. در میان خاطراتمان گفت، فلانی را یادته؟ نمی دونی چقدر بد شده، چقدر زشت شده، وای یک قیافه ی کریه و زشتی پیدا کرده که نگو… گفتم جدی؟ مگه اتفاقی افتاده؟ گفت: نه، کلا می گم. همان لحظه به صفحه ی اینستاگرام طرف سر زدم و عکس هاش رو مرور کردم، به نظرم چنان تغییری نکرده بود، کماکان از نظر من خوش قیافه و خوش تیپ می نمایید! بعد از دقیقه ها گفتگو به یاد آوردم که آنها دوره ای با هم خیلی صمیمی بودند، و گویا الان با تنش از هم جدا شده اند! به همین خاطر از او دیگر خوشش نمی آید (از چشم اش افتاده است). لحظه ای یاد روزهایی افتادم که از دوست مشترکمان چقدر تعریف می کرد. در راه بازگشت به خانه، به او، به زیبایی و زشتی اندیشیدم، و به اینکه چه کسی زشت است و چه کس زیبا. و اینکه چرا موش صحرایی از نظر ما زشت است ولی خرگوش صحرایی زیبا! و اینکه کودکان را دیده اید که چقدر موش در نظرشان خوشگل است؟! و تا زمانی که به کثیفی سوسک پی نبرده اند، سوسک را نیز دوست دارند.!

و گلهای بدبوی داخل قبرستان که خوش رنگ تر از گل مریم هستند، پس چرا گل مریم را بیشتر دوست می داریم و زیباتر می بینیم؟!

چهره ی آقای رائفی پور از چهره ی آقای الهی قمشه ای از نظر معیارهای زیبایی رایج، بهتر است، ولی چرا الهی قمشه ای را می توانیم ساعت ها نگاه کنیم و حظ ببریم ولی رائفی پور را نه!

به نگاه کودکان باز گردیم. توجه کرده اید کودکان، تا نقصی در رفتار و در ظاهر کسی (مثل سیاهی ناجور و یا پارگی و خونریزی بد) نبینند که آنها را نترساند، همه از نظر آنها زیبایند.

البته کودکان هر چه بزرگ تر می شوند، و در تماس با بزرگ ترها، معیارهای رایج زشتی و زیبایی ظاهری را به عاریت می گیرند، افراد نیز از نظر آنها زشت و یا زیبا می نمایند.

و البته معیار های زیبایی در همه جا یکسان نیست! به عنوان مثال؛ در جوامع آسیای شرقی، صورت پهن معیاری برای زشتی نیست و یا چشم تنگ! در جوامع آفریقایی دماغ پهن هنوز برایشان زیباست! در مناطق سردسیر و سیبری و.. پوست زمخت و زبر و قرمزی و کک های صورت معیاری برای زشتی نیست. کودکان هم با همین معیار ها بزرگ می شوند، و البته معیارهای ظاهری زشتی و زیبایی در طول زمان، در جوامع می تواند تغییر کند.

و این تغییر در جوامع بی روح و بی استعداد سریع تر اتفاق می افند. مثلا ممکن است صورتی با لب های فلان، چشم های فلان، و حتی طرز گوش ها و دندان ها در کمتر از ۵ سال معیار زیبایی اش تغییر کند، ولی در جوامعی که بلوغ عقلانی و رشد و شکوفایی استعداد انسانها در آن بیشتر است، ممکن است تغییر معیار زیبایی به نیم و یا یک قرن برسد.

با تمام این اوصاف، آیا تا به حال شده است شخصی به جمع دوستان، خانواده و یا همکاران شما اضافه شده باشد، و در نگاه نخست با معیار های رایج زیبایی شما جور نباشد؛ حتمن توی مکالمات شنیده و یا گفته اید که این رو ببین؛ زشته، یا زیاد خوشگل نیست، یا فلان جاش رو بهتره عمل کنه! ولی بعد از مراوده با آن شخص در دراز مدت، اگر اخلاق و رفتار شایسته ای داشته باشد، او را زیبارو نیز می بینید. و یا حتی اگر زیبارو نبینید، او را با معیارهای ظاهری نخواهید سنجید، و با معیارهای مثل خوش اخلاق، خوش رفتار، خوش برخورد، مهربان، انسانی وارسته و… توصیف می کنید. و البته برعکس این هم صادق است.

تمام این ها را نوشتم تا لحظه ای به این پرسش بیاندیشیم؛ چه کسی زشت است و چه کسی زیبا؟

نمی خواهم آسمانی حرف بزنم، می خواهم زمینی زمینی بیاندیشیم. به همه ی آنهایی که دوستشان دارید بنگرید؛ به صفحات مجازی شان و یا عکس هایشان رجوع کنید و سعی کنید معایب ظاهریشان را با معیارهای زمانه بسنجید، چند درصدشان همه معیارهای زیبایی را دارند، با اینکه شما همیشه آنها را زیبا دیده اید.

به آنهایی که از آنها دلگیر هستید هم بنگرید؛ دیکتاتورها، بی اخلاق ها، عوضی ها، آیا آنها واقعن زشت اند؟! منصفانه عکس هایشان را ببینید؛ واقعن قیافه های جهنمی دارند؟ و یا این ذهن ماست که آنها را زشت و سیاه می بیند!

در آخر این نوشته نمی خواهم به نتیجه ی خاص و یا اخلاقی برسم. فقط می خواهم حین ورق زدن دفترچه ی مدل های کمپانی هاکوپیان و دیدن زیبارویان و خوش تیپ ترین ها، با خود زمزمه کنم، آیا کسی هست که یکی از این آقایان، از نظرش زشت و کریه بیاید؟!!! و یا آن شخصی که همیشه زشت می بینم، آیا کسی هست که او را فرشته ی روی زمین تصور کند؟ آنقدر زیبا که هیچ نظیری ندارد، و آیا می شود وقتی بین شان شکر آب شد، حالشان از هم به هم بخورد و به همدیگر را زشت و کریه ببینند!؟

– و به این بیاندیشید، چرا آن دختر جوانی که در اثر اسیدپاشی نیمی از صورتش را از دست داد، هنوز برایمان زیباست، آنقدر زیبا که حتی تابلویی از آن کشیده اند؟! مگر نه اینکه او نقص عضو شده است و چشم و نیمی از بینی و لب هایش را به طرز ناجوری از دست داده است؟!

جمله های روزانه..!

سال ۹۱ بود، آن روزها گستره پلتفرم های موبایلی مثل امروز نبود و پیام رسان موبایلمان تنها به اس ام اس محدود می شد. آن روزها هنوز تلگرام و واتس آپ و… متولد نشده بودند و از فورواردهای انبوه خبری نبود. به یاد می آورم روزهایی را که با استفاده از همان سیستم اس ام اس ابتدایی، به دوستانم جملات روزانه ارسال می کردم. هر روز؛ این جملات را برای کل لیست دفترچه موبایل ارسال می کردم. جملات روزانه در دنیای بدون فوروارد و هیاهو برای دوستان و آشناهایم ارسال می شد و توقعی هم برای لایک و سپاس نداشتم! تا آنجایی که به یاد می آورم، جملات تا شماره ی ۲۰۰ الی ۳۰۰ هم رسید.

شکل و شمایل جملات هم به اینگونه بود:
جمله شماره ۴۹: امروز اولین روز از بقیه ی روز شماست…
جمله شماره ۵۰: جای کار بیهوده و سخت، هوشمندانه کار کنید..
.
.
جمله ۱۷۸: دنیا از دایره ساخته شده است و ما فقط به خط فکر می کنیم..

ارسال جملات روزانه تا روزی ادامه داشت که موبایل داشتم! روزی بر حسب اتفاق موبایلم را از دست دادم و تا ۶ ماه حتی به تجدید خرید خط ارتباطی فکر نکردم. ۶ ماه را بدون موبایل و خط همراه گذراندم. و بعد از آن که به اصرار دوستان و آشنایان خط ارتباطی تهیه کردم، تا ۲ سال موبایل نداشتم و همه ارتباط ام از طریق تبلت بود. به همین خاطر جملات روزانه دیگر ارسال نشد!

و امروز تصمیم گرفته ام ارسال جملات روزانه را باز آغاز کنم. و البته این بار از طریق وبلاگ. همین وسط، توی کادر سبز رنگ! هر روز یک جمله ی روزانه قرار می گیرد و لیست جملات روزانه نیز در پستی جداگانه بایگانی می گردد. جملات را هم از شماره ۳۵، بازآغاز می کنم به نیت ۳۵ روزی که از آغاز سال ۹۷ می گذرد.

جمله های روزانه را دوست دارم. همین که لبخند را بر لبانم، امید را در دلم و اندیشه را بر ذهنم می آوردند برایم کافی است.
و خوش حال تر می شوم وقتی لبخند و امید و اندیشه بر ذهن و دل و لب های دوستانم هم می نشیند.

صفحه بایگانی جملات روزانه: در حال به روز رسانی..

نسیمِ سر راهم..

دیروز در مسیر پیاده روی روزانه، روی نیمکت پارک، به یک سررسید برخوردم، نوشته ی روی کاغذی که رویش گذاشته شده بود نظرم را جلب کرد؛ نوشته بود: “بخونش، این منم که پر از دردم”. چون هنوز تایم پیاده روی تندم تمام نشده بود، از آن نوشته و کاغذ رد شدم. ولی در طول مسیر، تمام فکرم پیش آن نوشته بود، با توجه به اینکه مساحت پارک بزرگ است، بعد از بیست دقیقه، دوباره به همان جا رسیده و با خود گفتم باید بنشینم بخونم و خدا خدا کردم هنوز باشد. سرعت و نفسم را متعادل کرده و آرام آرام به نیمکت نزدیک شدم. هنوز سررسیدها آنجا بود، به همراه همان نوشته رویش؛ دو سررسید بود، یکی سال ۹۵، و یکی سال ۹۶. سررسید اولی را باز کردم و ورق زدم. در کل فقط یکی دو نوشته ی مشوش در آن بود. سررسید دوم هم فقط یک نوشته! نشستم و شروع به خواندن کردم. دلم لرزید، عجیب بود، و عجیب تر اینکه در مسیر و در روی یک نیمکت در پارک گذاشته شده بود با نوشته ای که تشویق به خواندن می کرد. از نوشته ها عکس گرفتم تا سر فرصت بتوانم دقیق تر بخوانم. بلند شدم و سررسیدها را همان جا رهایشان کردم و به دویدن هایم ادامه دادم، اما این بار با ذهنی انباشته از ذهنِ دیگری!

تمام مسیر، حس و حال نویسنده آن نوشته ها از ذهنم بیرون نمی رفت.
با خود گفتم امروز را باید در سمفونی واژه ها بنویسم و سرعتم را زیاد کردم، تا هر آنچه کژی است از من دور بیافتد!

بخشی از نوشته های آن سررسید:

۱ آذر ۹۵: سلام ]نام خط خورده بود![ خوبی؟ الان می خوام یه نامه ای بهت بنویسم. بعد از این همه سال که برات برنامه نوشتم الان میخوام بهت نامه بنویسم. میخوام باهات حرف بزنم. میخوام باهات درد دل کنم و راستی احساس میکنم دلم چرکی شده و اونقد زنگار گرفته که دیگه چی بگم. دیگه خسته شدم دلم می خواد حرکت کنم. خیلی وقته یه جای ثابت ایستادم. انگار توی یه مرداب گیر کردم و هر روز فروتر میرم. تا جایی که حال و حوصله حتی راه رفتن با خودمو ندارم. از بس که برنامه ریختم و عملی نشد حالم داره به هم میخوره. ولی هنوز هدف دارم، ولی واقعن حوصله به خرج نمی دم. و هر روز حالم بدتر و بدتر میشه. امروز اول آذره، و صبح زود از خواب پاشدم. اما هنوز بدنم خسته است. در کل خسته ام. خیلی خسته ام و اصلا هیچ کاری نمیکنم. اصلا روحم خسته اس. آخه می دونین روح آدم که خسته باشه جسم اش هم خسته است……”

بعد از کلی آه و ناله نوشته که: “امروز دوشنبه اس به نیت اینکه اول آذره شروع میکنم. الان میرم حمام. از حمام که اومدم دوباره می نویسم.”

بعد صفحه بعد دوباره نوشته: “هنوز آب داغ نشده. برای همین حمام نرفتم. الان یه لیوان شیر خوردم و یه تصمیم بزرگی گرفتم. بزرگترین تصمیم. این تصمیم خیلی بزرگیه. خیلی بزرگه. بیش از حد بزرگه. باید اون رو فراموش کنم. باید هر دو روز یه بار هم برم حمام. باید برم خرید. باید ترک گذشته کنم…..”

و چند تا از تصمیم هاش رو با جزئیات بیشتری نوشته بود که زیاد اند و از حوصله ی وبلاگ من خارج. میرم سراغ تاریخ بعدی:

۱ بهمن۹۵: سلام… داری چیکار می کنی با خودت. با زندگیت. همین الانم اوکی هستی. ببین داری کار میکنی. دست کم نگیر خودتو. به کارت بچسب. مث آدم های بزرگ هم باش. افق بلندی داشته باش. افق روشنی داشته باش. تو ارزشت بیشتر از این حرفاس. چرا تصمیم ها رو اجرا نکردی. دوباره برنامه ریختی و گند زدی بهشون. چرا آخه؟ از امروز شروع کن. از امروز پاشو.

در این جا هم دوباره تصمیم ها رو لیست کرده بود.

تاریخ ۲۵ مهر ۹۶:  چرا یکی از تصمیمامم اجرا نکردم. ای خدا. آخه چرا. چرا… این چه زندگیه. چرا عملی نمیکنم. دارم میمیرم دیگه از دست خودم..

در این سررسید(۹۶) فقط همین نوشته شده بود و بقیه صفحه ها هم خالی بود و گاهی خط خطی کرده بود.

بعد از خواندن این نوشته ها، دلم خواست چند خط برای این دوست نادیده که حتی جنسیت اش را نمی دانم، (زیرا اسم اش را خط خطی کرده بود) بنویسم.

نامه ای به نسیم سرِ راهم!

سلام دوست نادیده ام. امیدوارم احوالت خوب باشد، امیدوارم درد و غم استهلاک زمان و زمانه را نداشته باشی، امیدوارم ذهن و دلت، از خودت ناامید و رنجور نباشد، که دردناک ترین روزهای انسان، روی برگرداندن و جدایی از خویش است. امیدوارم تنها باشی، اما نه از خود. امیدوارم هنوز خود را دوست بداری، و دلت برای خودت بتپد و خودت را با تمامی اشتباهات و بی وفایی هایت ببخشی، خودت را دوست بداری، مثل مادری که حتی فرزند قاتلش را هنوز دوست می دارد. آرزو نمی کنم دنیا بر وفق مراد تو بچرخد، که نمی چرخد؛ حتی اگر هم بچرخد، آرزو نمی کنم که نور امید یکهو در چشم و دلت برق بزند که قطعا برق زدن های این چنینی، زود به خاموشی می گرایند. تنها دعا و آرزویم این است که خودت را دوست بداری و قلبت از تو تنها نباشد.

می دانی دوست خوب؛ این نوشته ات درس بزرگی به من داد، و یقینا به دوستانی که این نوشته را می خوانند، این که بدون تاریخ زندگی کنیم و بدون امضا! این که خود را در حصار برنامه ها نگذاریم. این که اینقدر بر خود سخت نگیریم و فقط حرکت کنیم. خود را ملامت نکنیم، حتی اگر برنامه ای نوشتیم و به آن وفادار نبودیم خود را شلاق نزنیم!

این پیام را برای من آوردی، که هرگاه سرخوشیم و انرژی مثبتِ (انگیزشی) حرکت داریم، شاد و خوشحالیم و یا نوشته ای انگیزشی از جایی خوانده ایم که جرقه ای در ما زده است و قدرتی در بازوانمان، آنچنان که احساس کردیم می توانیم کوه را تکان دهیم، به تکان دادن کوه تصمیم نگیریم. بگذاریم تا احساساتمان فروکش کند، بعد جلوی آیینه بایستیم و صادقانه با خود بگوییم که آیا من توان جابجایی سنگ ریزه ای از این کوه را دارم یا نه!

این پیام را برای من آوردی، که فقط من نیستم که به خود وفادار نمانده ام! برنامه ها و نقشه ها چیده و وفای به عهد نکرده ام! به من آموخت که خود را ببخشم و به دنبال چرایی ماجرا بروم و از دانش و تجربیات آنهایی که توانسته اند وفای به عهد کنند یاری جویم.

می دانی دوست من؛ تو همین امروز که دست نوشته هایت را سر راه افراد قرار داده ای، کار بزرگی کرده ای! تو بخشنده ای؛ اشتباهات و خطاهایت را در سکوتِ قلم به ما هدیه داده ای تا ما هم یاد بگیریم می شود در سکوت با دیگری حرف زد نه در فریاد! می شود تجربیات را در مسیر دیگران قرار داد بدون هر گونه سر و صدا و منفعتی!

از تو ممنونم دوست نادیده ام. تو به من آموختی که چه دنیای غریب و زیبایی است، و می توان کسی را که نمی دانی کیست و حتی از جنسیتش خبر نداری با عمق وجود دوست داشت و به آن مهر ورزید.

از تو ممنونم. از این که هستی. از اینکه فاصله ی من و تو به اندازه ی نگاه به مهتابی است که هر دو در آسمان می بینیم. و سرچی در گوگل که هر دو را به یک نتیجه می رساند (!) و یا ترندی از توئیتر که هر جای دنیا که باشیم یکی را می بینیم!

کاش تو هم خودت را دوست بداری…

دوست من؛ زندگی به من آموخته است که خواسته هایم را فقط حرکت کنم. حرکت؛ آن چیزی است که حالم را خوب میکند، حرکت آن چیزی است که با آن می توانم سمت و سوی مسیر را نیز بیابم. حرکت آن چیزی است که نشستن و خستگی درکردن هایم را معنی می بخشد؛ که گاهی بنشینم و با خود بگویم کجای مسیرم و از چه سمتی برم. و باز حرکت کنم.

و در همین لحظه، تنها آرزویم این است که کاش تو هم این مطالب را می خواندی، و کاش من هم می توانستم چونان تو که با من لب به سخن گشودی؛ با تو به سخن بنشینم.
دوست من، هر جا که هستی، قلب ات همراه و حافظ تو باد.

پی نوشت: قبل از اینکه این متن را در وبلاگ بگذارم، در برگه ای نگاشتم و بدون هیچ پاکنویسی آن برگه را در همان نقطه ای که سررسیدها دیگر در آنجا نبود، گذاردم. کاش دوست نادیده ام بخواند. اگر هم ندید و نخواند غمی به دل نیست. یاد و خاطره ی او را به دست نسیم می سپارم. باشد که برایم و برایش فرخنده باشد.
آمین
۹۷-۰۱-۳۱

حظّ لحظه ها..

از دیروز در راه تقویت عادت نوشتن، که در مسیر تقویت اندیشه و ذهن و قلم است، تصمیم گرفتم تقریبا هر روز بنویسم؛ و وبلاگم را به روز کنم.

کمی به عقب تر برگردیم؛ یک ماه قبل از شروع سال ۹۷، تصمیم ام بنا به “ترک عادت های نادرست” را عملی کردم، عادت هایی از قبیل: پرسه زنی بی هدف در شبکه های اجتماعی، حرف زدن قبل از شمرده شمرده گوش دادن، نیمه کاره رها کردن کتابها، بار گذشته را بر دوش کشیدن، غرق شدن در جدل های سیاسی روز با انسانهایی هیجان زده، بدون نتیجه و راهکار و…. در آستانه آغاز سال نو، تقریبا در ترک این عادت های مضر، موفق شده و توانستم به صورت عملی بخش بزرگی از آنها را به کنترل خود در آورم.

با شروع سال ۹۷، تلویزیون و اخبار را نیز کاملا کنار گذاشتم و فقط در مواقع شام و نهار است که نگاهی هم به تلویزیون می اندازم، چون روشن است و خاموش کردن آن دست من نیست! و در حقیقت هیچ‌گاه نشده است تلویزیون را در حضور دیگران خاموش کنم، زیرا به نظرم دیگران نیز حق انتخاب و تصمیم گیری دارند؛ ولی وقتی تنها هستم تلویزیون همیشه خاموش است.

این یک ماه اول سال ۹۷ را نیز به تقویت عادت هایی مثل پیاده روی روزانه، سه تار و کتاب خواندن پرداختم؛ و به طرز قابل قبولی در طی یک ماه توانستم تصمیم ام را در این زمینه نیز عملی کنم. و امروز که یک ماه از سال ۹۷ می گذرد، به طور نسبی از خودم راضی هستم و امیدوارم این رضایت تداوم داشته باشد.

برویم سر اصل مطلب؛ داشتم می گفتم که از دیروز برای تقویت اندیشه و ذهن و قلم، تصمیم گرفته ام هر روز بنویسم و وبلاگم را به روز کنم، و البته امیدوارم این به روز رسانی ها برای حال و هوای شما نیز خوش بیافتد و ارزش افزوده ای برایتان داشته باشد.

البته قطعا خود را درگیر موضوعی خاص نخواهم کرد، ولی چون این تصمیم در برنامه ای بلند مدت است نمیخواهم صرفا به خام نویسی بپردازم، نوشته هایی صرفا برای نوشتن، و بدون محتوا! و البته برای منظم تر شدن نوشته ها و توجه داشتن به مخاطبین بر خود لازم می دانم وبلاگ از دسته بندی ها و برچسب های مناسب و منظم برخوردار باشد، تا هر کس با توجه به میزان وقت و حوصله و علاقه ای که دارد، موضوع و مطلب مورد نظر خود را انتخاب و دنبال کند. به عنوان مثال در نظر دارم از برچسب هایی مانند “احوالات شخصی” برای نوشته های شخصی و شرح و بسط حال و هوای روزانه ام استفاده کنم؛ و یا برچسب های “معرفی کتاب”، “معرفی فیلم” و غیره داشته باشم، تا با استفاده از آنها علاقه مندی ها جدا شود و شما توانید به راحتی تصمیم بگیرید کدام نوشته را بخوانید و کدام را نخوانید.

ان شاالله در آینده ای نه چندان دور نیز، پستی مستقل برای شرح برچسب ها می نویسم و در آن توضیح می دهم که هر یک از دسته بندی ها به چه موارد و موضوعاتی اختصاص داده شده است.

قالب وبلاگ را نیز با توجه به همین امر کمی تغییر داده ام تا آسان و سریع به هر آنچه در نظر دارید برسید.
بخش اسلایدر “تازه ها” را برداشته ام و نوشته های پیشین را به صورت لیست وار در ساید بار وبلاگ (آن گوشه سمت چپ) قرار داده ام. لیست برچسب ها و دسته بندی ها نیز همانجاست.

در کل به نظرم در وبلاگ نویسی نباید وسواس به خرج دهیم که مخاطب دقیقا چه می خواهد، و نوشته هایمان بر اساس فکر و اندیشه و سلیقه ی مخاطبین باشد، زیرا هر شخص سلیقه و دلخواهی دارد، فرض کنید دست کم ۲۰ دوست، مطالب شما را دنبال کنند، ۲۰ اندیشه و سلیقه، اگر بخواهیم وسواس به خرج دهیم که دقیقا اهداف دیگران را دنبال کنیم، به نظرم به خود و دیگران صدمه وارد میکنیم و مخاطبین و دوستانمان را نیز از دست می دهیم. آنها آمده اند تا بازتاب اندیشه و ذهن من را بخوانند نه هر آنچه خود می خواهند را!!

و البته احترام به مخاطبین می تواند این باشد که چیدمان مطالب در وبلاگ جوری باشد که مخاطبین به راحتی بتوانند در میان نوشته هایمان آن نوشته ای می پسندند را انتخاب کنند؛ و از این راه وقت و حوصله ی آنها را در نظر بگیریم.

امیدوارم بتوانم هر روز “سمفونی واژه ها” را به روز کنم و روزهای خوب و خوش و با ارزشی را در کنار هم بگذرانیم. با دوستان تازه و نابی آشنا شوم و من هم از شما بیاموزم و بیاموزم.

۹۵، ۹۶، ۹۷ و…

در دید و بازدیدها و پیام ها و گفتمان های نوروز، سعی کردم بیشتر شنونده باشم تا گوینده؛ سعی کردم بیشتر بشنوم، به گفتارها توجه کنم؛ البته نه از سر خوش و بش کردن؛ بلکه بشنوم و بعد از شنیدن، از غیظ و طمع و پچ و واپچ با دیگران خبری نباشد.!

در بین صحبت ها، و حتی پیام ها، به جز آن عده ی کثیری که با کینه و نفرت سر در این دیوار و آن دیوار می کوبیدند و از بدبختی “ملت” می گفتند و اینکه دیگه کار تمومه!! آن یک عده ی قلیل که سرشان به زندگی شان گرم بود؛ از برنامه های ۹۷ می گفتند، که چه تصمیم هایی گرفته اند، و واقعن شنیدنش لذت بخش بود، حتی اگر از نظر همدیگه یک تصمیمی اشتباه و یا مسخره بود؛ ولی همین که می دیدم در این بازار شام، کسانی هستند که برای سال ۹۷شان برنامه دارند، که این کار را بکنند و یا نکنند، برایم خیلی خوشایند بود، خیلی زیاد.

حتی یک نفر گفت: من احساس می کنم زیادی خوبم و گذشت دارم، می خواهم در سال ۹۷ دیگر اینقدر خوب نباشم! باز هم این تصمیم اش برایم جذاب بود. چون در آن امید و بهبود و نشاط و در یک کلمه “زندگی” موج می زد.

کسانی هم بودند که سال ۹۷، برایشان ادامه ی ۹۶ بود. نه شکایتی داشتند، نه دنیای جدیدی روبرویشان گسترده بود. ادامه ی یک راهی که از روز تولدشان شروع شده بود و تا حالا ادامه داشت و از الان به بعد هم ادامه ی همان..

اما این میان کسانی بودند که شنیدن آنها لذت بخش تر از دیگران بود و خواندنشان. کسانی که گفتند سال ۹۶ چه کردند و ریز به ریز و خط به خط از برخی کارهایشان یا خوشحال اند و بعضی جاها می گویند این کار را نکردم و بعضی جاها می گویند نباید این کار را می کردم. آنها در این مجلس یک سر و گردن بالاتر از ما روی بلندی ایستاده اند. به اینجا رسیده اند که می دانند چه کرده اند، چه می کنند و چه باید بکنند.

در این دید و بازدیدهای حقیقی و مجازی، بعد از گفتگو با این سه گروه، از خود پرسیدم: من جزء کدام دسته ام؟
– دسته ای که کمر به قتل حال و آینده خود و دیگران بسته اند، و گفتمان های عمومی شان از ناامیدی و پوچی و بدبختی است و اینکه وضع بدتر است! و با بی برنامگی به این و آن می تازند که جز بدبختی و بیچارگی چیزی وجود ندارد، اصلاحی در میان نیست، زندگی نمی کنیم و همه چیز رو به ویرانی است!

– دسته ای که برای ورود به سال شان هدف دارند، برنامه دارند، مشخص کرده اند چه بکنند چه نکنند، (حتی اگر در حرف باشد) انگیزه ی حرکت دارند و امیدوارند. به زندگی و خود نظر افکنده اند و نقطه بهبود می خواهند. و سال ۹۷ شان را دوست دارند متفاوت تر بگذرانند.

– دسته ای که هیچگاه آب از آب شان تکان نمی خورد. روزها و سال هایشان یکسان می گذرد و سال ۹۷هم دنباله ۹۶ است. نه خوشحال اند نه ناراحت. نه شکایتی دارند نه رضایتی. فقط روزگار می گذرانند… حالشان هم خوب است؛ خوشی شان را نمی دانم!!

– دسته ای که از سال قبل شان هم برنامه داشتند و اجرا کرده اند. گویا آنها هر روزشان نوروز بوده است و به هدفمند بودن عادت داشته اند؛ در گفتارهایشان، از برنامه های جدید نمی گویند، بلکه از رضایتمندی و یا اظهار نارضایتی از برنامه های قبلی شان سخن به میان می آورند. آنها شوق و ذوق هدفمند شدن ندارند، بلکه رضایتمندی هدفمند بودنشان را برای خود به ارمغان آورده اند.

عیدها می آیند و می روند، نوروزها با تمامی خوبی و انرژی و شور و شوق شان به ۱۳ می رسند و تمام می شوند. روزهای پر هیاهوی آخر سال، چند روزی بیش نیست! روزهای خاموش و ساکت و بی هیاهوی سال می گذرند و می گذرند و می گذرند… این که چگونه می گذرند، دست ماست. و زندگی نیز از ماست که بر ماست.

پی نوشت یک: الگوی سال ۹۷ ام را نرگس کلباسی قرار داده ام. پشتکارش را، و تعهد به خودش و راهی که انتخاب کرده است.

پی نوشت دو: تِم سال ۹۷ ام را “نظم شخصی درونی” و “علم به انجام هر کار قبل از تصمیم به اجرا” گذاشته ام.
تِم سال را می توان همان گذاشتن یک نام برای سال دانست، مثل همان کاری که کشورها و سیاستمداران برای سال شان می گذارند، همان رسالت و چشم انداز. الگو و تِم امسال شما چیست؟

عید نوروز و انتقال هاست

سلام عزیزانم.
عید نوروز امسال مصادف شد با انتقال هاست روزنوشته ها.
هاست قبلی که از شرکت x گرفته بودم، با وجود اینکه سرعت بدی نداشت، ولی چند بار از سمت سرورشون قطع شد و اطلاع رسانی هم نمی کردند و مجبور می شدم با تلگرام پیام بدهم که هاست مشکل داره؟ و آنها هم بدون هیچ توضیحی، به “پیگیری می کنیم” بسنده می کردند. اعتمادم را از سرویس های آن شرکت از دست دادم و همیشه نگران بودم وبسایتم دوباره و دوباره قطع شود و من نفهیده باشم و شرمنده ی خوانندگان “سمفونی واژه ها” شوم. به همین خاطر عطایش را به لقایش بخشیدم و هاستم را به شرکتی دیگر انتقال دادم.

و این روزها، درگیر انتقال هاست و به روزرسانی مدیریت سایت با توجه به هاست جدید بودم، بنابراین این چند روز نتوانستم وبسایت را به روز رسانی کنم.

پی نوشت: در روزهایی که هاستم بدون هیچگونه اطلاع رسانی و حتی توضیحی قطع میشد، به عینه دیدم که شرکت های خدماتی، باید قبل از هر چیز به فکر رضایتمندی مشتریان خود باشند، زیرا تنها داراییشان، مشتریان هستند. متاسفانه، به تنها چیزی که اهمیت داده نمیشه مشتری و رضایتمندی مشتریان می باشد، امیدوارم در سال ۹۷، شرکت های ارائه دهنده ی خدمات به مشتریان، بیش از پیش به این امر توجه داشته باشند؛ همچنین مشتریان نیز، بعد از مشاهده ی بی تفاوتی و خدمات بد شرکت ها باید بلافاصله واکنش نشان دهند و خدماتشان را در جایی بهتر مطالبه کنند، تا شرکت ها همواره به فکر بهبود عملکرد بیافتند.

چرا الکی می خندی!

چند وقت پیش جایی در حال دیدن سریال طنزی بودم و می خندیدم. فردی که کنارم نشسته بود، گفت: هیش.. الکی می خندی. کمی خنده ام فروکش کرد. در طول فیلم، جایی صحنه ای خیلی خنده دار آمد، و من باز زدم زیر خنده؛ همان نفر کناری بهم گفت: چرا الکی داری می خندی، میخواهی بگی خیلی خوشته؟ من که می دونم الکی می خندی!! از حرف اش خندم گرفت ولی برای حفظ ادب خنده ام را فرو خوردم.
آن روز، انرژی منفی را به صورت واقعی در فضای اطرافم احساس کردم، ولی مقاومت کردم تا به هاله ی مثبت دور و برم آسیب نرساند، و بی توجه به سخن اش به دیدن فیلم ادامه دادم و خوش بودم.
می دانید من هم مثل شمایی که در حال خواندن این مطلب هستی، خسته ام از بس از انرژی مثبت و منفی و کائنات و .. حرف زده شده؛ حتی اگر هم درست گفته باشند، آنقدر بیان کرده اند و خواسته اند با هیجان به ما واقعیت هایی را در حرف های قلمبه سلمبه بخورانند، که اشباع شده ایم و واژه های مثبت و منفی لوث شده است.
ولی آن روز که این سخن را از نفر کناری ام شنیدم، به معنی واقعی کلمه افکار منفی و درون سیاه را دیدم. درونی که قبل از اینکه بتواند اطرافش را آتش بزند، خود به خاکستری بدل خواهد شد.

داشتم می گفتم؛
این قضیه بر می گردد به شاید یکی دو هفته پیش، و من همچنان این شخص محترم را روزانه می بینم ولی تمام سعی ام این است که به او نزدیک نشوم؛ نه اینکه انسان شریفی نباشد، که به حق شریف است، ولی این را باور دارم که باید از افرادی که افکار منفی دارند و منفی باف هستند، دوری کرد!
ایشان، با هر که هم کلام می شوند، صرفا نیمه ی “خیلی” خالی لیوان را دیده و بیان می کنند، نه می توان از خوشی ها باهاش صحبت کرد نه از مسائل. ایشان تنها بعد منفی هر ماجرایی را می گیرد و هر چه سیاهی مفرط است تحویل میدهد؛ حتی سیاهی هایی غیر واقعی را نثارت می کند. مثلا وقتی نشسته ای و داری کتابی می خوانی، میگوید: میخوای گریه کنی؟ داری گریه می کنی؟ اعصابت خورده؟! به طرز فجیعی سعی در آشفته کردن ذهن و فکر طرف مقابل دارد.
البته این را هم بگویم، که ایشان در ظاهر فرد گوشه نشین و افسرده ای نمی نماید. تا می تواند بازارگردی میکند، تا میتواند در شبکه های اجتماعی فعال است و پست های با نشاط و اخبار و .. می گذارد، و محال است کسی سخنی بگوید، و ایشان اظهار نظری نداشته باشد. ولی اهل مطالعه نیست؛ و کتاب خواندن را تز روشنفکرانه ی عده ای می داند که می خواهند بگویند ما خیلی حالیمونه! (به صورت علنی این را بیان می کند) اهل خلوت گزینی هم نیست؛ از بی صدایی و سکوت فراری است. به قول خودش تحمل یک لحظه سکوت را ندارد.

ولی به نظرم ایشان از همه کس تنهایند. چون از خودشان تنهایند!

شاید یکی از دلایل تنهایی افراد منفی باف این باشد که هاله ای سیاه، چونان تاری بر دور خود پیچیده اند؛ و چنان این تار بر آنها تنیده شده که از خنده ای بلند ابا دارند، از سلام کردن به کسی که حالش خوش است؛ از رقصیدن در تنهایی؛ از تنها نفس کشیدن در خیابان برای دل خود؛ از زیر چشمی به کودکی در خیابان خندیدن و بای بای کردن با آن ابا دارند.

افراد منفی باف؛ درگیر شده اند. درگیر دیگران. آنها درگیر رفتار و گفتار دیگران شده اند. همه ی زندگی شان را زیر ذره بین دیگران گذاشته اند و خود ذره بینی برای زیر نظر گذاشتن دیگران!
آنها رهایی را تجربه نکرده و نمی کنند، و حتی وقتی دم از رهایی می زنند با این شرط احتیاط است که از نظر دیگران چگونه می نمایند! محافظه کارند؛ حتی در آزادی شان.
تمامی ذهن آنها را دیگران پر کرده اند و می خواهند دیگران را نیز از ذهن خود پر کنند.
آنها فراموش کار هم نیستند. ۵۰ سال قبل را نیز به یاد می آورند! و اینکه در ۲ ماهگی در شرایط بد و یا خوبی زندگی کرده اند!!!
آنها خود را آن گونه که هستند دوست ندارند، دیگران را نیز آن گونه که هستند دوست ندارند؛ اگر دوستشان داشته باشی تو را محکوم میکنند و اگر دوستشان نداشته باشی، باز از نظر آنها محکومی!
آنها…

بگذار آخرش را اینگونه به پایان برسانم که، آنها را باید فقط نظاره کرد! و سعی کرد مثل آنها نبود. یادمان باشد که از آنها فاصله بگیریم؛ نه اینکه ترد یا ترک شان کنیم، نه! باید از آنها فاصله گرفت، با لبخندی و سر تکاندنی!

پی نوشت یک: به نظرم این فرض غلطی ست که بخواهیم به افراد منفی باف کمک کنیم تا بهبود یابند، زیرا تخصص این کار را نداریم و شاید خود نیز تحت تاثیر آنها قرار بگیریم و به قول معروف: کمال همنشین در ما اثر کند!

پی نوشت دو: خیلی دوست دارم فردی که از او نوشتم، دست نوشته ام را یکی دو سال دیگر بخواند.

پی نوشت سه: برای سالم زیستن کافی است کتاب بخوانیم، با خودمان خلوت کنیم، در پارک های شهرمان قدم بزنیم و از ته دل نفس بکشیم، و لحظاتی از زندگی مان را در سکوت باشیم.

نه به وسواس؛ در یادگیری زبان!

روزهایی که زبان انگلیسی می خوندم، چه کلاس اکادمیک در آکادمی زبان، چه روزهایی که پیش طوبی زبان می خوندم، توی کلاس همیشه با روی باز شروع به حرف زدن می کردم و همیشه استاد ها بودند که می گفتند بسه، بقیه هم میخوان حرف بزنن؛ البته، بقیه بچه ها زیاد حرف نمیزدن تو کلاس و دور همیشه دست من بود!
ولی یه مشکل جدی که داشته و هنوز دارم، اینه که فقط توی کلاس می تونم خوب و با روی باز حرف بزنم ولی وقتی نفر سومی میاد وسط، زبون من هم بند میاد!!!
یادمه اون روزها که پیش طوبی زبان میرفتم، یهو دایی علی جان اومد تو اتاق و شروع کرد به حرف زدن؛  (خوب اون خیلی سریع و عالی حرف میزد، به خاطر شغلی که داشت!) من همین طور دهنم باز موند و ساکت شدم و فراتر از احوال پرسی نرفتم.
با خارجی ها هم اصلا نمی تونم حرف بزنم. مث کر و لال هام یه جورایی.

شاید یکی از دلایلی که باعث شده و میشه که از زبان خوانی فرار کنم و بیخیالش باشم همین روحیه کمال طلبی در من باشه که ذهنم میگه: هیچی بلد نیستم و هیچ وقت هم یاد نمیگیرم!!!! و اونقدر از زبان فاصله گرفتم که دیگه حال و حوصله reading هم ندارم و مضطربم میکنه! منی که واقعن reading ام خوب بود؛ با وجود اینکه ترجمه م زیاد تعریفی نداشت و نداره، ولی خوب میخونم و می فهمم!
این روزها، بعد از مدت ها دارم کم کم دوباره با زبان انگلیسی آشتی می کنم و سرچ هام رو تا جایی که ممکنه انگلیسی می زنم و کتاب قصه های انگلیسی ام رو از آرشیو کشیده ام بیرون؛ ولی از شما چه پنهان، هنوز طعم تلخ کمال طلبی همراهمه!!
تا اینکه…
خیلی اتفاقی دست نوشته ی محمد رضا شعبانی در مورد “یادگیری زبان انگلیسی” رو در یک سرچ گوگل پیدا کردم. البته سرچ ام خیلی هم بی ربط بود ولی فک کنم کارا خدا بود به این برسم #شوخی و خنده
عنوان مطلب این بود: تجربه‌ی من در آموزش و یادگیری زبان انگلیسی
و به رسم همیشگی که هر چیزی از ایشون، در هر کجا پیدا میکنم محاله نخونم، همین جوری برای فراغ بال هم که شده خوندم! تا نصفه که پیش رفتم.. دوباره برگشتم اولش و دوباره با دقت بیشتری خوندم! یاد خودم و این کمال طلبی لعنتی که سالها مثل خوره به جونم افتاده افتادم. پوزخندی به خودم و ذهن کمال طلبم که گاهگاهی حتی مرا از حرکت های کوچیک و خوش باز می داره، زدم.
و با همان اشتیاق روزهای نوجوانی، سرچ یادگیری زبان زدم:how to learn English…

محمد رضا در جایی از دست نوشته اش میگه:
(پیشنهاد جدی من این است که اگر در یادگیری زبان انگلیسی کمی پیشرفت کردید و احساس کردید که حتی می‌توانید در حد چند جمله هم بنویسید، یک وبلاگ انگلیسی کوچک راه اندازی کنید.
این کار چند خاصیت دارد.
مهم‌ترین آن این است که شما را وادار به نوشتن می‌کند. مطمئن باشید دیر یا زود گوگل در برخی جستجوها نوشته‌های شما را معرفی خواهد کرد و وبلاگ شما پس از ده یا بیست مطلب، بازدیدکنندگان غریبه هم خواهد داشت. دیدن تعداد بازدیدکننده‌های روزانه به یک بازی تبدیل می‌شود و احساس می‌کنید که باید بیشتر بنویسید.)

کل دست نوشته ی ایشون رو از اینجا بخونید:
تجربه‌ی من در آموزش و یادگیری زبان انگلیسی

پی نوشت:
۱- یوتیوب، فیلم های خوبی داره؛ در هر سطحی که باشیم. فقط سعی کنیم محصول فارسی زبانان نباشه، که زیر نویس و اینها نداشته باشه.

۲- به نظرم برای یادگیری زبان انگلیسی باید از برنامه هایی استفاده کرد که زبان اصلی اش انگلیسی باشه، ” یادگیری زبان انگلیسی برای افراد خارجی، که خود انگلیسی زبان ها تولید کرده اند، و فارسی زبان ها دخالتی توش ندارند، نه زیر نویسی نه چیزی”

۳- محمد رضا شعبانعلی، فردی است که به صورت خودخوان زبان یاد گرفته و در این زمینه خبره هم هستند.

۴- به نظرم برای ما که سنی ازمون گذشته و اونقدر هم در زبان انگیسی ضایع نیستیم که پاشیم بریم کلاس زبان، فقط کلاس های discussion مفید باشه شرکت کنیم. و خودخوانی گزینه ی خوبیه. (البته نظر من اینه، چون کلا آدم خودخوانی هستم در همه چیز)

جادوی نشکستن پیمان!

یکی نزدیک پاییز که میشه، یکی دم عید؛ شکم و پهلوهام رو ورانداز میکنم و با خودم میگم کاش کمی متناسب تر بود این اندام!
هیچ وقت به تبلیغات لاغری و چاقی هم اعتقادی نداشتم، و همیشه برام سواله، یعنی میشه یه نفر وجود داشته باشه که این گن ها و داروهای لاغری رو باور کنه و از اون وحشتناک تر، بخره!!!؟

تلگرام و اینستاگرام هم که پر از آدمهایی که از چاقی داشتند می ترکیدند و بعد از ۱ الی ۲ ماه، با استفاده از مواد و برنامه های تبلیغ کننده، اونقدر خوش اندام و ورزشکار شدند که آقای گل جهان؛ کریستین رونالدو، با دیدنشون افسردگی میگیره که چرا من که یه عمر ورزش کردم و دنبال توپ دویدم این تیپی نشدم!

چند وقت پیش هم یه فورواردی از یکی از دوستان داشتم با این مضمون که کاهش وزن در ۴۸ ساعت؛ کپشن فوروارد کننده عالی بود: فقط در صورت قطع عضوه که این امکان پذیره!

سخن کوتاه؛ که هیچ کدوم از این موارد مرا مجاب نمیکرد و نخواهد کرد که روزی برسه که بشه خوش اندام شد و خوش اندامی را حفظ کرد! البته در میان اطرافیان، کسانی بوده اند که حتی در سن بالای ۳۰ سال توانسته باشند شکم و پهلوهاشون رو صاف صاف کنند! ولی مقطعی بوده. رژیم پزشکی چند ماهه و بعدش دوباره شروع به خوردن و دوباره وضع به همون روال برگشته و شکم و پهلوها زده اند بیرون!

در این میان اما؛ یک نفر هست که یه روز از سال، تصمیمی برای سلامت و خوش تیپی خودش گرفت! اجراش کرد! و بزنم به تخته، اندامش بر که نگشت هیچی، هر روز بهتر از دیروز میشه.

ایشون علی همدانی هستند.

گمان نکنم نیاز به معرفی اش باشه؛ علی همدانی ِ چشم انداز بامدادی بی بی سی رو فکر کنم همه بشناسیم. از گویندگان خوش صدا و خبره در حرفه ی خبرنگاری! کسی که خیلی هامون با زیگزاگ ش خاطره ها داریم! و صبح ها با صدای ایشون آماده ی رفتن به سر کار میشیم!

علی، سالها پیش، ۵۰ کیلو اضافه وزن داشت. و به معنی واقعی چاق تشریف داشتند.
و این روزها، جزء بچه های دهه شصتی سالم، با نشاط و خوشتیب به حساب میان.

علی همدانی. تصمیم گیری. دست نوشته های محبوبه موحددوست

چطوری؟

از زبان خودش می شنویم:

یکی از افتخاراتم اینه که ۵۰ کیلو وزن کم کردم… بحث زیبایی شناسی چاق و لاغر بودن نیست، بحث روزهایی که همش عرق می کردم، نفسم بالا نمیومد، لباس تنم نمی رفت و تنها لذت زندگیم خوردن بود… بی بندوباری در خوردن… نان خامه ای روی دو پرس چلوکباب… شیرینی های خوشمزه با شکلات های رنگ و وارنگ… من می خوردم، لذت می بردم ولی مشکلاتم روز به روز وخیم تر می شد… این که چی شد و چطوری که ۵۰ کیلو ( یعنی درست هم وزن یک آدم!) وزن کم کردم رو در یک کلمه می تونم خلاصه کنم: خواستم.

[کم کردن وزن] بزرگترین تغییر زندگی من بود و به شدت به همه هم توصیه اش می کنم. لاغری یعنی سلامتی.

بعد از اینکه نوشتم و نشان دادم که ۵ سال پیش حدود ۵۰ کیلو وزن کم کردم، روزی نیست که پیامی نگیرم که چطور؟ این شد که تصمیم گرفتم این را بنویسم شاید به درد خورد:

۱- اول از همه اینکه تصمیم گرفتم!

من از خوردن لذت می بردم ولی خسته شده بودم از اینکه لباس ها تنم نمی رفت یا آنچه می توانستم بپوشم با بقیه فرق داشت… مدام در درونم جنگی بود پر از مقایسه خودم با بقیه. دو راه داشتم این جنگ را تا ابد، درونم تحمل می کردم یا چاره ای می باید… چاره خیلی سخت و دردناک بود…

آینده، یعنی این روزها، را هم اصلا نمی توانستم تصور کنم…

اما یک روز از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم دیگر چهار قاشق شکر در قهوه نریزم، خامه و مربا نخورم، آن همه نان نخورم، دو بشقاب پلو نبلعم، نان خامه ای و کیک نخورم، شام را به قصد سیر خوابیدن نخورم، تصمیم گرفتم بر “ولع” غلبه کنم… چطور؟ رمز عبور از همه سختی ها و وسوسه ها این بود: تصمیم گرفتم!

۲- تصمیم را عملی کردم و پیمان نشکستم: وحشتناک بود، روزهای اول پر از عصبانیت بود، پر از خشم بود، پر از بوی بد دهان بود، پر از بی انگیزه به خانه برگشتن و با چیپس جلوی تلویزیون ولو نشدن بود! در این لندن که همه چیز خوشمزه و خوردنی است، من تصمیم گرفتم کالری ها را بشمرم! پنج سال است که لب به شکر نزده ام، من که دو نان بربری را می بلعیدم دست کم دو سال، لب به نان نزدم و حالا برش های کوچک نان صبحانه ام شده… شیرینی ها را دور ریختم و به خودم قبولاندم قهوه و چای تلخش خوشمزه تر است.

۳- با حذف “شکم پر”، نمی شود شکم را خالی رها کردم… جایگزین پیدا کردم: بطری بطری آب خوردم و می خورم. موقع تماشای تلویزیون یک بطری آب دارم (که بعضا با اسانس طعم دارش می کنم). آبمیوه جایگزین شیرکاکائو و میوه، شکلاتم شد. سالادهای جور و واجور جای پلو را گرفتد. گوشت و مرغ در غذا را بیشتر کردم. اگر به مهمانی رفتم که سراسر غذای خوشمزه بود، مودبانه گزینشی رفتار کردم: سالاد فراوان خوردم و قرمه سبزی را بدون پلو خوردم. اگر خیلی گرفتار تعارف شدم، اندازه یک بند انگشت ته دیگ را جایگزین یک بشقاب پلو کردم… برداشتم تا صاحب خانه رهایم کند.

۴- کالری ها را شمردم. اگر در ناهار، مجبور به پرخوری شدم، در شام جبران کردم. روی بسته های مواد خوراکی میزان انرژی را نوشتند. هر انسان، حدود ۲۰۰۰ کالری، انرژی روزانه می خواهد، من با روزی ۱۰۰۰ تا سر کردم.

۵- به جایش وای عجب روزهای شیرینی بود که شلوارها گشاد می شدند… لباس ها تنم می شدند و آدم ها تحسینم می کردند.

۶- اهل ورزش نبودم… در سالهای اول هم ورزش نکردم و حسابی وزن کم کردم.

هر بار این دست نوشته علی رو میخونم، ایمانم به جادوی تصمیم، اراده، حرکت، ماندگاری در راه، قوی تر میشه؛ و البته این سوال همیشه میاد سراغم: «پس چرا من شروع نمیکنم؟» من فقط ۱۰ کیلو اضافه وزن دارم، در اصل ۵ کیلو اضافه وزن برای سلامتی، و ۱۰ کیلو برای مانکن شدن!!

پاسخ ساده است، و نیاز به پیچیدگی ذهن نیست! «چون هنوز تصمیم نگرفته ام!» چون آن انگیزه ای که باید باشه هنوز در من بوجود نیامده! و تاکنون هر چه بوده شو اف بوده و دیگر هیچ. منظورم از شو اف ذهنی اینه که هرچه بوده انگیزش و به پاشدن هیجانات بوده، نه یه انگیزه و تصمیم قوی و محکم.

و البته حتمن همه تان می دانید، که هر چه این انگیزش های زودگذر در زندگی زیاد و زیاد تر بشه و به تبع آن، برنامه های از شنبه، از اول ماه، از فردا، از یه ساعت دیگه بیشتر و بیشتر شکل بگیره، ذهن آنقدر از این برنامه های پوچ و عملی نشده پر میشه که اون انگیزه ی لازم و تصمیم جدی، آرام و بیصدا در گوشه ذهن می میره!

در آخر لازم می دونم در مورد این پست توضیحاتی بدم:

یک: این دست نوشته، نه پست تبلیغاتی ست نه چیزی دیگر! فقط نمونه ای واقعی از کسی که، کاری که ما فکر می کنیم نمیشه و یا به راحتی میشه، را بیان کردم!!!

دو: اینکه علی همدانی زیر نظر پزشک رژیم غذایی گرفت و یا خودش با قانون خودش وزن کم کرد رو نمیدانم و ازشون نپرسیدم تا به الان؛ چون برایم اهمیت نداشت هیچ وقت! این پایداری و تداوم در راه، و هر روز بهتر شدن اندام بود که برام مهم بود و نظرم رو جلب کرد.

یادمه روزی در یک لایو اینستاگرام ازشون پرسیدم: علی، تو چطوری اینقدر لاغر کردی آخه؟ تو دوران چلچراغ و زیگزاگ وحشتناک بودی. در جواب بهم گفت: نخوردم آبجی؛ نخوردم! تو هم نخور آبجی؛ نخور!

سه: نوشته ی امروز، پست انگیزشی هم نیست که آدرنالین رو در شما زیاد کنه و شاد و با نشاط (لحظه ای) پاشین به بغل دستیتون بگید، یوهو، منم از فردا علی همدانیه خوشتیپ میشم!

چهار: یادمون باشه، یوهوها، هیجانات، پرواز ذهن در ناکجاآباد فرداها، انگیزش ها، انگیزش ها و باز هم انگیزش های بی پشتوانه ی ندای درونی، بی هویت و بدون اصالت از خواستن های عقلانی و قلبی، ما رو به سر منزل مقصود که نمی رسونند هیچ؛ هر روز متوهم تر هم می کنند و چه بسا دورتر از واقعیتی که هست و باید باشه. و مهم تر از اون، هیچ اجرای تصمیمی به همین سادگیا نیست، به یقین اول راه سخت است و طاقت فرسا!

پنج: کامنت باز برای خودم که اگه باز مطلبی در این حوزه به ذهنم رسید، در این جا آپدیت کنم.

عادت های نجات بخش

یک وقتی از خودم انتظار زیادی داشتم. هنوز هم دارم. اما آن موقع این انتظار زیاد با یک جور نارضایتی از خویشتن هم همراه بود. دور و برم را می‌دیدم و چیزهای زیادی اذیتم می‌کرد. دلم می‌خواست تغییرشان دهم اما نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم. می‌دانستم که باید قبل از هر چیزی از خودم شروع می‌کردم اما بلد نبودم. یک عالمه چیز بود که باید یاد می‌گرفتم تا از ساز و کار دنیا سر در بیاورم و ببینم کجای کار می‌لنگد. شیوه درست انجام دادن کارها چطور است، دانشی که دوست دارم یاد بگیرم از کجا آمده و چطور رشد کرده، هنری که از دیدن و شنیدن و خواندنش لذت می‌برم چطور خلق می‌شود، چطور ببینم، سوال بپرسم، فکر کنم، مقایسه کنم و بیاموزم. و مهم‌تر از همه این‌ها، بعد از این همه آموختن، چطور بیافرینم…
این نارضایتی از خویشتن یک‌وقت‌هایی کم‌تر بود و یک‌وقت‌هایی بیشتر.
آن‌وقت‌هایی که بیشتر بود گاهی می‌توانست به کل معنای زندگی را برایم کم‌رنگ کند. که فکر کنم نمی‌شود، در توان من نیست، سخت است، یا حتی دچار یأس فلسفی بشوم که اصلا که چی؟ به چه درد می‌خورد؟ حالا این کار را هم به فرض کردی، بعدش چی؟
به نظرم کم‌تر کسی است که اهل فکر کردن به دنیای پیرامونش باشد و دچار این یأس فلسفی نشده باشد. معمولا هم دو جور می‌توان با این یأس فلسفی برخورد کرد.
نوع اولش که به نظرم ساده‌تر و دم دست‌تر است این است که به آن تن بدهی. کاری انجام ندهی و اگر دیگرانی هستند که این بازی زندگی را جدی می‌گیرند، دستشان بیاندازی و بگذاری پوچی و نیستی یک پرده ضخیم انفعال و تاریکی روی چشمانت بکشد. یک گوشه بنشینی و بگذاری زندگی به تو غلبه کند و مدام به شرایط غر بزنی و بگویی که چیزی را نمی‌توان تغییر داد و اصلا تغییر بدهیم که چه بشود و این حرف‌ها.
اما یک راه دیگر، جدی گرفتنِ این بازی است، در عین دانستن این‌که پس پرده همه این‌ها بازی است و یک زمانی این پرده از صحنه تئاتر پایین می‌افتد و نمایش تمام می‌شود. با وجود دانستن همه این‌ها به جای گوشه نشینی، وارد صحنه شوی و خوب و قشنگ بازی کنی.
برای من این روش دوم خیلی جذاب‌تر شده است. دور و برم را که نگاه می کنم تک و توک آدم‌هایی را می بینم که کارشان را خوب بلدند و دلم می‌خواهد یاد بگیرم چطور می‌شود خوب بازی کرد، خوب ساخت، و در عین حال خیری به دیگران رساند.
حالا این خیر می‌تواند نوشتن یک کتاب باشد، یا خلق هنری به یادماندنی، یا برداشتن قدمی مهم در تاریکی.
زنده بودن، به پیش رفتن، و چیزی ساختن برای من معنی خوب بازی کردن زندگی شده است. آن چیزی هم که می‌سازی مهم است که فراتر از خود آدم باشد. این‌که از دل تاریکی به تنهایی عبور کنی ممکن است خوش‌آیند باشد و دست آخر دلت به خودت قرص شود. اما برای من این کافی نیست. دلم می‌خواهد در عین حال که این مسیر تاریک را جلو می‌روم، در حد توانم بتوانم شمعی در دست بگیرم و اطرافم را روشن کنم. درست مثل آن‌هایی که قبل از من این‌کار را کردند. دلم می‌خواهد از آن‌ها بیاموزم و یاد بگیرم چطور می‌توان ساخت و جلو رفت.
آموختن علم و هنر و کسب بصیرت بخش مهمی از ماجرا بوده و هست که درباره‌اش می‌توان بسیار گفت و خواند و یاد گرفت. به این بخش ماجرا باید جدا پرداخت که اصل است، اما موضوعِ چیزی که می‌خواهم بگویم نیست.
یک بخش خیلی مهم دیگر قضیه می‌شود عادت های روزانه و جزئیات رفتار روزمره که آدم‌های موفق خود را با آن تربیت کرده‌اند و مهار خلاقیت‌شان را به دست گرفته‌اند. دلم می‌خواهد درباره این ظرایف بدانم و از کارهایی که به نظرم موثر می آید ایده بگیرم برای غلبه بر نخوت روزمره. برای بلند شدن، فعال بودن و جنگیدن با انفعال.
این روزها مهم ترین چیزی که مد نظرم است عادت دادن خود به کار کردن هر روزه برای مواردی است که خارج از برنامه معمول است. این‌که بخشی از وقت روزانه‌ام را صرف کاری که دوست دارم بکنم و آن را با جدیت هر روز انجام دهم و اجازه ندهم فعالیت‌های دیگر این یکی دو ساعت را از من بگیرند و اگر گرفتند بتوانم با پس و پیش کردن برنامه هایم آن وقت هدر رفته را جبران کنم. خود را وقف کار کردن آن هم به طور روزمره موجب می‌شود که کم‌ کم این کار هر روزه برایم تبدیل به عادت شود و لازم نباشد هر بار برای شروع کردنش انرژی زیادی مصرف کنم.
خوردن یک ناهار سبک و ساده به جای غذای سنگین، و نوشیدن یک فنجان قهوه، در بعد از ظهرهای خمود قطعا من را نجات خواهد داد. پیاده‌روی‌ روزمره وقتی از نشستن پشت میز خسته می‌شوم ذهنم را را باز خواهد‌کرد. درست مثل خیلی از این آدم‌های موفق که پیاده‌روی روزمره یا فعالیت بدنی از برنامه روزانه‌شان حذف نمی‌شود من هم سعی کنم این‌ها را بگذارم توی برنامه‌ام.

آری ، این روزها می خواهم به خودم بپردازم… به آن بخش مهم تر از هر چیز؛ “خودم” و دوست داشتنی هایم…

پی نوشت: منظورم از آدم های موفق ، آدم های معروف و یا پولدار نیست. منظورم انسانهایی است که در حد خودشان در این زمین بذری پاشیدند، نهالی کاشتند و خود، و حتی دیگران را از آن بهره مند کرده اند…