از حس خوب زندگی

در این قسمت، از همه حظ هایی که می شود برد و همه احساس خوبی که در زندگی وجود دارد می نویسم.

امشب دلم می‎خواد…

امشب دلم‎ می خواهد قربان صدقه‎تان بروم!
قربان صدقه ی اونایی که هنوز هستند، هنوز پابرجان، هنوز لبخند بر لب دارند و هنوز آرامش در وجودشان موج می زنه.
اونایی که وقتی بهشون میگی: سلام، چطوری؟ هنوز، در جواب میگن: سلاااام.. عااالی ام… و هنوز به جماعت غر زنندگان و فحش دهندگان به زمین و زمان، آن هم در آغاز کلام (!!) نپیوسته اند..

قربان صدقه ی اونایی برم که با وجود اینکه پر از قرض‎اند و حساب بانکی‎شان هر روز کمتر از روز قبل میشه، با اینکه هر روز دلهره‎شان افزون میشه و استرس‎هاشون از برآورده نشدن نیازهای حتی اولیه، بیشتر و بیشتر میشه، اما؛ اما هنوز هستند، هنوز وجود دارند، هنوز برق نگاه‎شون هویداست، هنوز زنده اند، آخ…هنوز زنده اند.. هنوز تسلیم مرگ در اردوگاههای آشویتس نشده اند، هنوز نفس می کشند..عمیق.
اونایی که تا بهشون میگی سلام، با صدای غّرا و پر از بودن، جواب میدن: سلااام.. تا بهشون میگی چطوری، میگن: عااالی ام.. و حالت رو خوب می کنن، فقط با دو کلمه، هوای اردوگاه آشویتس رو پر از حس و حال زندگی می کنند، و فقط با دو کلمه بهمون یادآوری می کنند که آره.. هنوز زندگی هست!
با دو کلمه.. سلااام.. عااالی ام.

– دم اونایی که هنوز می نویسند گرم، چه در تلگرام، چه اینستاگرام، چه در فضای وبلاگ، و.. هر جایی. جاش مهم نیست، دم همه اونایی که دغدغه‎هاشون رو می نویسند، نوع و موضوعش هم مهم نیست، در کل، دم همه اونایی که روزهاشون رو، آرزوهاشون رو، دانسته‎هاشون رو، برد و باخت‎هاشون رو، آموخته‎هاشون رو، خنده و گریه‎شون رو… دست به قلم میشن گرم.. حالا هرچی می خواد باشد، در هر جا که می خواد باشه..

– دم همه اونایی که هنوز شهوت خواندن در وجودشان فوران میکنه هم گرم.
همه اونایی که در هر نوع زندگی‎ای که دارند، در پس همه محدودیت ها و معذوریت‎های مادی و معنوی، هنوز در پی خواندن‎اند گرم، هر چه باشه، و در هر جا که باشه،
دم همه اونایی که هنوز میگن دلم می خواد فلان کتاب رو بخونم، یا دلشون غنج میره که فلان کتاب که الان خداتومن شده و توان خریدشان از آن صفر شده، منتظرن اون کتاب در کتابخانه‎های عمومی از امانت در بیاد و یا موجود بشه، تا سریع بپرن و بخونن..
آره؛ دم همه اونایی که هنوز شهوت خواندن و نوشتن در روح و جان‎شان جاریه، گررررم..

– راستی؛ یک خبر خوب؛
چند شب پیش که در حال وبلاگ گردی بودم، این پست رو در وبلاگ سامان عزیزی دیدم، و کلی ذوق کردم که کتاب تازه ی دکتر محمود سریع القلم با عنوان “اقتدارگرایی ایرانی در عهد پهلوی” رفت در لیست کتاب‎هایی که دلم می خواد بخونمش..
امیدوارم شما زودتر از من بخوانید و حظ ش رو ببرید.

– این نوشته رو به پاس همه نوشتن‎ها و خواندن‎هایمان با آرزوهای زیبای دکتر سریع القلم در یادداشت صفحه ی تقدیم کتاب تازه‎شان پایان می برم:

تقدیم به ایرانیانی که در سال ۱۴۲۲ زندگی خواهند کرد به طوری که:
۱- در انتخابات، مردم به احزاب رأی خواهند داد نه افراد؛
۲- صادرات پتروشیمی ایران، سهمی جزء پنج کشور اول جهان را خواهد داشت؛
۳- در جاده­ ها، هر ۲۵ کیلومتر، یک بخش استراحت وجود خواهد داشت؛
۴- شهروندان هر چند ماه، یک کتاب خواهند خواند؛
۵- شخصیت شهروندان با دانش آنها هم زمان رشد خواهد کرد؛
۶- نارسایی­ های محیط زیستی با آموزش و فن­آوری روز حل خواهند شد؛
۷- به واسطه حمل و نقل عمومی، نیاز شهروندان به خرید اتوموبیل کمتر خواهد شد؛
۸- یک سوم نمایندگان مجلس از بانوان خواهد بود؛
۹- حداقل بیست میلیون توریست از ایران بازدید خواهند کرد؛
۱۰- هیچ شهروندی در سواحل دریای خزر و خلیج فارس، آشغال پرت نخواهد کرد؛
۱۱- چندین تلویزیون خصوصی با تلویزیون دولتی رقابت خواهند کرد؛
۱۲- شهروندان ۵۶ کشور مسلمان می­توانند بدون ویزا به ایران سفر کنند؛
۱۳- اخلاق مدنی به طور چشمگیری در ایران رشد خواهد کرد؛
۱۴- ایرانیان صاحب قرارداد اجتماعی خواهند بود؛
۱۵- میانگین سن وزرای کشور، بین ۴۰ تا ۴۵ سال خواهد بود؛
۱۶- تعداد دانشگاه هایی که مدرک دکتری می­دهند به زیر بیست خواهد رسید؛
۱۷- نرخ مهاجرت به حداقل خواهد رسید؛
۱۸- نظام بانکی و مالی بین­ المللی شریک و رقیب نظام بانکی ایران خواهد بود؛
۱۹- روابط ایران با عموم همسایگان، عادی و مسالمت­ آمیز خواهد بود؛
۲۰- شهروندان در رعایت آداب گفت و گو، قبول کردن تفاوت­ های فکری و رعایت حریم فردی، در منطقه خاورمیانه زبانزد خواهند بود؛
۲۱- ایران، قطب صنعت IT/ICT در خاورمیانه خواهد بود؛
۲۲- متخصصان و بنگاه های ایرانی، نقش عمده ­ای در امور تجاری و اقتصادی کشورهای همسایه خواهند داشت؛
۲۳- شهروندان با گذرنامه خود حداقل به ۱۴۵ کشور بدون ویزا می­توانند سفر کنند؛
۲۴- صادرات نفت و گاز ایران متوقف خواهد شد؛
۲۵- تصویر بیرونی از ایران: علمی، فن­آوری، فرهنگی و مدنی خواهد شد؛
۲۶- مهندسین و متخصصان ایرانی به همراه تبعه ۳۵ کشور دیگر در تولید ایرباس مشارکت خواهند کرد؛
۲۷- رتبه اعتباری ایران در سرمایه­ گذاری به +A خواهد رسید؛
۲۸- و در نتیجه، هنر، معماری، ادبیات و فرهنگ ایران در دنیا مطرح خواهد بود؛
۲۹- درآمد سرانه به بالای بیست هزار دلار خواهد رسید؛
۳۰- و در نتیجه، اعتماد، صداقت، همکاری مدنی، نهاد خانواده و راست­گویی در کشور فراگیر خواهد شد.

پی نوشت:
این نوشته را به صورت کاملا محاوره ای و کلامی نگاشته ام، و در جای جای آن رعایت نگارش و دستور زبان فارسی معیار نکرده ام..! راستش را بخواهید، دلم میخواست این بار، هر آنچه در ذهن و دل بود، بی واسطه ی ناز و عشوه ی قلم عزیز -که قربانش شوم- باشد، تا دمی در حال و هوای محاوره و کلام، خوش باشیم…

یک شب، و تولد دو دوست!

امشب شب تولد دیانا و محمدرضاست!

دو نسیم مهر و تعقل در این دوران؛ دیانا از امشب به دنیای ۳۰ سالگی پا می‎گذارد و محمدرضا می‎رود تا سایه به سایه ۴۰ سالگی قرار گیرد.

اولین بار محمدرضا را در فیس بوک دیدم، آن‎روزها هنوز متمم نبود و فایل های صوتی ای نیز وجود نداشت، آن روزها، در آن روزهای سوز و گداز، قلم، نوع نگاه و بینش بلند محمدرضا مرا به سوی او کشانید، محمدرضا، یک دوست اصیل و ساده که دوستی اش در واژه ها تجلی پیدا کرد و هنوز که هنوز است برایم همان محمدرضاست که تایپ کردیم “سلام”….

اولین بار دیانا را در اتاق مدیریت شرکت ملاقات کردم، اولین سخن من و دیانا در مورد جوایز جوملا بود، {هاهاها}، کنار هم می نشستیم، تا دو سه روز در سکوت و تنها مراودات کاری، راستش نمی دانم چه شد و از کجا شروع شد؛ ولی هر چه بود در عشق در نگاه اول نبود! و یا هم مسیر بودن راه برگشت به خانه!… کیفیت حرف اول من و دیانا بود، و محمدرضا شعبانعلی و دکتر رنانی نقطه مشترک ما؛… من و دیانا مثل هم نبوده و نیستیم، او آرام است و من بی قرار، او کم حرف و من پر از عطش گفتگو، او عمل گرا و من پر از آنچه باید یک روزی عمل شود! دیانا یک دوست اصیل و ساده است که جرقه وار به سرزمین دوستی من پا نگذاشت که جرقه وار هم برود. آرام آمد، و آرام ماند و آرام می ماند.

دوستی با محمد رضا شعبانعلی، به من یاد آوری می کند که در دوستی بنا نیست همواره گفتگوی دو طرفه و فیزیکی برقرار باشد، محمدرضا هر بار که می نویسد و هر بار که موضوعی را مطرح می کند و هر بار نکته ای را یادآوری و هر بار که تلنگری می زد، دوستی ما مستحکم‎تر می‎شود…

دوستی با دیانا به من یاد آوری می کند که دوست همان کسی است که هر گاه با خودت هم نمی توانی حرف بزنی، موضوعاتی را حتی با خودت نیز نمی توانی در میان بگذاری، می توانی در کنار دوست، در امنیت و آرامش کامل به گفتگو بنشینی…

امشب، شب تولد دیانا و محمدرضاست..
سپاس از خالق، برای امشب و برای تولدشان، به حق خداوند مهربان با خلق این دو دوست، ثروت را به زندگی من سرازیر کرد..!
دیانای نازنین، ورود به دهه سوم زندگی بر تو سراسر برکت و سلامتی باد.
محمدرضای عزیز، آخرین سال از دهه ی سوم زندگی بر تو خوش و آباد.
سپاس از وجودتان.

با هیچ واژه ای نمی توانم به توصیف شما بپردازم؛ بگذارید از زبان محمدرضا حس عمیق دوستی بین‎مان را بیان کنم:
” دوست خوب، غمها را از بین نمی برد،
اما کمک میکند با وجود غم ها، محکم بایستیم.
مثل چتر خوب.
که باران را متوقف نمیکند، اما کمک میکند،
آسوده زیر باران بایستیم.”
.
.
.
دوباره و دوباره.. تولدتان مبارک :-*

روز آغوش باز

تاریخچه ای از جنبش آغوش های رایگان(Free Hugs)
Free hugs (آغوش های رایگان) در ۳۰ June ۲۰۰۴ به این صورت آغاز به کار کرد که آقای “جان مان” در پاساژ پیت استریت شروع کرد به در آغوش گرفتن مردم…

در ماه های قبل از آن ، “مان” به خاطر یکسری مشکلات شخصی، احساس افسردگی و تنهایی می کرد ولی با این حال وقتی غریبه ای به طور تصادفی آدم را در آغوش بگیرد تفاوت زیادی ایجاد می شود.!. “مان” در این باره می گوید: « یک شب به یک مهمانی رفتم و خیلی تصادفی یک نفر آمد و من را بغل کرد. احساس کردم به عرش رسیده ام. بهترین چیزیست که تا حالا تجربه کرده ام.»

این ویدیو کلیپ را تماشا کنید؛
تمامی مطلب در این ویدیو کلیپ نهفته است.

آقای” مان” علامت نشانه یfree hugs ( آغوش های رایگان) را از همان ابتدا به همراه داشت. با این وجود، وقتی برای اولین بار در شهر محل تولدش ( که به آن جا برگشته بود تا تنها کسی را که می شناخت پیدا کند، چون خانواده و همه ی دوستانش ازآن جا رفته بودند) این کار را امتحان کرد، پانزده دقیقه طول کشید تا یک خانم سالمند آمد و در آغوشش گرفت.

سوء ظن های اولیه که نسبت به قصد “جان مان” از این کار وجود داشت کم کم رفع شد و به تدریج تعداد کسانی که می خواستند آغوشگرهای دیگر (زن و مرد) در آغوششان بگیرند زیاد شد و کمک کردند تا آن را رواج دهند. در اکتبر ۲۰۰۴ پلیس به آن ها گفت که باید از این کارشان دست بردارند ، به این خاطر که ” مان” بیمه ی مسئولیت پذیری قانونی به قیمت ۲۵ میلیون دلار را برای این کارش نداشت. “مان” و کمپینش برای این که مسئولین را راضی کنند که بدون بیمه اجازه ی فعالیت به کمپین داده شود، شروع به جمع آوری امضا کردند. ده هزار نفر این درخواست را امضا کردند. این مانع هم رفع شد و ” مان” اجازه پیدا کرد آغوش های رایگان بدهد !

“مان” با “شیمون مور”، سر کرده ی خوانندگان ” Sick Puppies” ، دوست بود.

کمی بعد از راه اندازی کمپین شان و بعد از یک مدت دو ماهه در اواخر سال ۲۰۰۴ “شیمون مور” قطعه ای فیلم از “مان” و طرفدارانش گرفت.

“مور” و گروه اش در ماه مارس ۲۰۰۵ به لس آنجلس رفتند. در آن موقع هیچ کاری با آن فیلم انجام نشد. در همین حال کمپین “مان” در سال های ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ اکثر ِ سه شنبه عصر ها در مرکز خرید پیت استریت در سیدنی مشغول به فعالیت بود.

اواسط سال ۲۰۰۶ مادر بزرگِ آقای “مان” فوت کرد و به عنوان تسلیت “شیمون مور” با فیلمی که سال ۲۰۰۴ ضبط کرده بود یک کلیپ موسیقی ساخت تا به “مان” هدیه بدهد و راجع به آن در یک مصاحبه گفت: “اون را توی یک سی دی به عنوان هدیه براش فرستادم و روش نوشتم: اینست آن چه تو هستی !” بعد از آن ویدئو در یوتیوب آپلود شد و تا کنون با ۶۵ میلیون دفعه دیده شدن، از نوامبر ۲۰۱۰ به بعد، یکی از پر بیننده ترین کلیپ های سایت است.

در۳۰ اکتبر ۲۰۰۶، از قضا، دکتر تولید کننده ی برنامه ی اپرا، ویدئوی آغوش های رایگان را در یوتیوپ دید و “مان” توسط ” اُپرا وینفری” دعوت شد تا به نمایش اُپرا برود. آن روز صبح، “جان مان” فعالیتش را بیرون از استادیو ی اُپرا آغاز کرد و به جمعیتی که منتظر بودند تا در ضبط این قسمت از اُپرا شرکت کنند آغوش های رایگان داد. در همان ماجرای صبح، دوربینچی های اپرا چند تصویر از صحنه ی در آغوش گرفته شدن “مان” توسط شرکت کنندگان را فیلم گرفتند.

بیست و سوم اکتبر سال ۲۰۰۷ ، “جان مان” آدرس محل سکونتش را در اینترنت وارد کرد و برای هرکسی که روی چت و ویدئو کنفرانس می آمد، به عنوان قسمتی از پروژه ی “درهای بازِ خانه” دعوتی همگانی اعلام کرد .

“مان” در ۳۶ روز از ۸۰ نفر پذیرایی کرد. ۲۵نوامبر ۲۰۰۷ صاحب خانه اش او را تهدید کرد که در صورت ادامه این کار باید خانه را تخلیه کند؛ در نتیجه، او به روش اینترنتی روی آورد.

بیست و پنجم دسامبر ۲۰۰۷ “جان مان” کتابی اینترنتی را به نام “راهنمای تصویری برای آغوش های رایگان” به صورت رایگان در اختیار عموم گذاشت. ۲۲ نوامبر ۲۰۰۸، “Sick Puppies” در یوتیوب به صورت زنده برنامه ی “همه اش همان ” را اجرا کردند و در همان حال “جان مان” به جمعیت، آغوش های رایگان می داد. ۱۳ فوریه ی ۲۰۰۹ روز آغوش های رایگان اعلام شد.

بیست و سوم آگوست ۲۰۰۹، “مان” در لینکی به وبلاگش، درصفحه ی فیس بوک اعلام کرد که او خود را ازکمپین آغوش های رایگان بازنشسته می کند و از افراد علاقه مند دعوت کرده است که سِمَتش را به عهده بگیرند. در همین حال تاکید می کند که هیچ حقی و حقوقی بر مفهوم آغوش رایگان ندارد و نه هیچ در آمدی. و هیچ چیز نمی تواند جلوی به عهده گرفتن این فعالیت توسط افراد را در هیچ زمان و در هیچ جای دنیا بگیرد. متقاضی های موفق مسئولیت حفظ سایت و اتاق بحث اینترنتی و هر حضور رسمی آغوش های رایگان “جان” را که آنلاین مانده است را به عهده خواهند گرفت…

هم اکنون «جنبش آغوش رایگان» گستره وسیعی دارد.

و افراد با آغوش باز و رایگان، می توانند امید ِ همدیگر را به زندگی بیشتر کنند.

و همچنین مردم به هم نزدیک‌تر می‌شوند و لحظات شادشان را با هم قسمت می‌کنند تا دنیا جای بهتری به نظر برسد..

و از لحاظ علمی نیز به آغوش گرفتن و به آغوش گرفته شدن احساس و انرژی مثبتی را به همراه دارد که حتی توان مبارزه با بیماری های همچون سرطان را نیز دارد.. در تحقیقی که در دانشگاه کارولینای شمالی انجام گرفت، محققان دریافتند که در آغوش گرفتن هورمون “اکسیتوسین” را افزایش داده و خطر ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش می دهد.

پس بیاییم در همین لحظه هر جا هستیم همدیگر را در آغوش بگیریم تا احساس خوبی به دست آوریم، حس تنهایی مان را از بین ببریم، بر ترس غلبه کنیم، دریچه احساساتمان را باز کنیم، اعتماد به نفس را بالا ببریم، حس نوع دوستی مان را تقویت کنیم، روند پیر شدن را کندتر کرده و استرس و فشارهای عصبی را کاهش دهیم، با بی خوابی مبارزه کنیم، وجود فیزیکی خود را تایید کرده و دموکراتیک باشیم (زیرا هر کس حق در آغوش کشیده شدن دارد..)
روزهای شاد را شادتر کرده و فضاهای خالی زندگی را پر کنیم…

حس خوب چهل سالگی

دقیقا به یاد نمی آورم تولد چند سالگی ام بود، چهارده ساله می شدم یا پانزده ساله! البته فکر کنم تولد پانزده سالگی ام بود؛ آن روز، بدون هیچ مقدمه ای، از ته دل آرزو کردم تولد چهل سالگی ام را در هند باشم، و به این آرزوی کودکانه لبخند زدم.
تولد سال بعد آمد؛ آن روز، بدون هیچ مقدمه ای علنی اعلام کردم: “تولد چهل سالگی را در هند می گیرم” و نوجوانانه به خواسته ام لبخند زدم.
تولد سال بعد چه زود سر رسید؛ آن روز، بدون محابا، با دلی قرص تر گفتم، به امید تولد چهل سالگی در هند، و شمع ها را فوت کردم.
تولد سال بعد شد… آن روز، دقیقا خودم را مقابل تاج محل در هند می دیدم در تولد چهل سالگی.

سال ها از پی هم آمدند و رفتند، بارها و بارها رنگ عوض کردم و پوست انداختم، موهای زیبای قهوه ای ام را روزگار هایلایت می کرد و تصمیمات از پی هم می آمدند و می رفتند، آن دخترک شاگرد اول دبیرستان نمونه مردمی بهشت آیین، نه تنها رتبه ی دانشگاههای صنعتی و اصفهان نیاورد، که حتی ریاضیات کاشان اش را با آرمان هایی پر از جامعه ی مدنی عوض می کرد. سال های سخت و شیرین، خنده ها و گریه ها، عاشقی ها و فارغی ها، تنبلی ها و پشتکارها، آمدند و رفتند، آمدند و رفتند… چونان برق و باد.

در این میان، اما… یک چیز استوار در دلم قد می کشید، “خواسته ی روز تولدم”! که هر سال بلندتر بیان می شد، تا جایی که همه ی اطرافیانم به تولد چهل سالگی ام باور دارند، روزهای تولد با صدای رسا، و خنده ای از ته دل، من و آنها می گوییم، تولد چهل سالگی توی هند… .

همراهان و روزگار، بارها و بارها از من امیدوار و ناامید شده اند، فقط قرصی دلشان به خواسته ی چهل سالگی ام پایدار مانده است…. آن هم روز تولد من، بهترین روز زندگی ام، دوم اسفند.
آن هم در چهل سالگی، سالی که از عنفوان نوجوانی بیقرار آمدنش بودم…

خیلی ها می پرسند چرا چهل سالگی، چرا هند!؟
خودم هم نمی دانم، یک آرزوی کودکانه بود و یک خواسته ی عمیق درونی است؛
شاید خواندنی های کودکی هایم از ناصر خسرو، و پیوند قوی قلبی که در تنهایی های ده سالگی با ناصر خسرو برقرار کردم مرا به چهل سالگی سوق داد. نمی دانم.
تنها می دانم که در طوفان های زودگذر و ناپایدار سی و دو سال زندگی عزیزم، آرزویی و خواسته ای از اعماق درون سر بر آورد، و قطعی شد!
تولد چهل سالگی محبوبه – روبروی تاج محل – هند

مردادِ داغِ دستِ تو…

اگه یادتون باشه چند وقت پیش گفتم حس خاصی نسبت به تابستون ندارم و هیچ وقت منتظر اومدنش نبودم.. تابستون ها همیشه برام یه گذار اند.. گذار به فصل دوست داشتنیم پاییز.. پاییز عشقمه، هیاهوی اولین دیدار.. اول مهرها همیشه و همیشه برام مقدس بوده و هست..
ولی مرداد!
مرداد رو خیلی دوست دارم.. یه ماه دلنشین و عزیزه برام. به دلنشینی یه رفیق قدیمی و به خوشی گپ زدن ها تو بالکن کافه ها!
مرداد رو عجیب درک میکنم.. داغی ش رو دوست دارم…
البته اینو بگم که نه مردادی ام، نه عشقی داشتم که مردادی باشه (#خنده)
ولی مرداد برام لذیذه.. حسِ ای جااان داره برام. داغیش، پختگیش، سنگینی ش… مرداد میان همه ماهها یه جور دیگه اس… مث دوستای قدیمی و پخته که از دوران عشق بازی و هیجان باهاشون گذشته ای ولی همیشه هستند، همیشه دلنشین اند، همیشه دلت براشون میتپه..
مرداد مثل نجمه است، مث مهتابه… که سال به سال نمی بینیشون، ولی وقت دیدار، انگار همین دیروز بود که باهاشون داشتی گپ میزدی..
در آستانه مرداد؛ همه ی دوستی هاتون رو مردادی میخوام.. داغیش رو، همیشگی ش رو، لذت دیدارش رو، دل گرمی و خاطر جمعی بعد از هر دیدارش رو…
مردادی باشید الهی..

بانک مساعدت…

پیش نوشت:
– دیشب ریحانه بهم پیام داد و برای پیشبرد گرفتن حق و حقوقش ازم راهنمایی خواست؛ من البته از پرونده های دادگاهی سر در نمی آوردم؛ ولی کنارش بودم و موندم و کسانی رو بهش معرفی کردم تا راهنمایی بشه و کارش راه بیافته؛ ریحانه گفت: جبران می کنم….

– سالها پیش، سپهر برای نجات نرگس کنارش موند و با راهنمایی هاش کمک اش کرد؛ نرگس در پستی در اینستاگرام به سپهر گفت: ایشالا بتونم یه روز یه جایی جبران کنم…

– دوستی دارم که گاه و بی گاه، در مواقع دل نگرانی و مشورت، به او مراجعه می کنم و همیشه با راهنمایی هاش بهترین ها رو برام رقم می زنه؛ دل تو دلم نیست که یک روزی بتونم جبران کنم…

– سال پیش، دوستی در گنداب خودساخته دست و پا میزد، دست نیاز به سویم دراز کرد، منم به پاس دوستی دست رد به سینه ش نزدم و تا جایی که ممکن بود برای برون رفت اون شخص از گنداب، بهش یاری کردم، او هم برایم دعاهای خیر کرد…

– این روزها هم نرگس کلباسی به ساختن مشغوله، این بار سرپل ذهاب کرمانشاه؛ بچه های اینستاگرام با پرداخت فقط ۵ هزار تومن به نرگس در این راه کمک می کنند و نرگس و تیم اش به مردم کرمانشاه، و مردم کرمانشاه هم مثل همیشه دلاوران ایران زمین اند و در کوره راههای تاریخ از همه مون حمایت می کنند…

*****

بانک مساعدت:
شاید در نگاه اول این نام برایتان ناآشنا بیاد، ولی هر آدم زنده ای این بانک رو میشناسه.
بانک مساعدت قدرتمندترین بانک دنیاست، که همه جا شعبه دارد.

فرض کن من در یک موقعیتی باشم که تو می دانی سرانجام رشد می کنم، از آنجا که شاید تو هم مثل من بوده باشی، قصد کمک به من را می کنی، چرا که نمی خواهی درجا بزنی، چرا که در پی رشدی، چرا که رویای مبارزه جذابی را داری که اسمش زندگی، قدرت و افتخار است. و شروع می کنی به سپرده گذاری در حساب من.. ((مثال های عینی بالا، نمونه ی خیلی کوچکی از این بانک بود و همه ی ما نمونه های فراوانی از این مثال ها داریم.))

این حساب پولی نیست، رابطه است. به مقتضی توانی که داری به من کمک می کنی و به یاری ام می شتابی و امور را برایم تسریع می کنی تا زودتر به نتیجه برسم.
من می دانم چیزی به تو بدهکارم، اما هرگز اشاره ای نمی کنی…
و یک روز..
دقیقا یک روز از من کمک می خواهی، می توانم بگویم نه، اما می دانم به تو بدهکارم. به تو کمک می کنم و تو همچنان به من کمک می کنی، و دیگران می فهمند من آدم وفادار و قدر شناسی هستم و در حسابم سپرده می گذارند.
همیشه رابطه مطرح است، چرا که این دنیا از روابط ساخته شده و بس.
آنها هم روزی از من کمک خواهند خواست و من به کسانی که به من کمک کرده اند احترام می گذارم و کمکشان می کنم و به مرور زمان در تمام دنیا شبکه ای پیدا می کنیم، هر که را لازم باشد می شناسیم و نفوذمان روز به روز بیشتر میشود.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوی که از تو می خواهم.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوم که از من می خواهی.

البته، مثل هر بانک دیگری، سرمایه گذاری در بانک مساعدت هم خطراتی دارد. حاضر نمی شوم کمکت کنم، فکر می کنم به خاطر این به من کمک کرده ای که سزاوارش بوده ام و بهترینم! و با خود می گویم همه ی شما وظیفه داشته اید قدرم را بدانید!! خوب، تو از من تشکر می کنی و می روی سراغ فرد دیگری که در حسابش سپرده داری.
اما از این به بعد، همه بی آنکه لازم به گفتن باشد، خبردار می شوند که من قابل اعتماد نیستم.
تا وسط راه می توانم رشد کنم، اما نمی توانم به حداکثر توقعم دست پیدا کنم. در دوره ای، زندگی ام شروع می کند به تنزل، به نیمه راه رسیده ام، اما تا آخر راه نرفته ام، نیمه شاد و نیمه غمگین، نه ناکامم نه موفق، نه سردم نه گرم، ولرمم، و همان طور که می دانیم چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.

*****

همه این ها رو گفتم تا به اینجا برسم که نگاه شبکه ای داشتن و تفکر سیستمی داشتن به خودمون و ارتباطاتمون هست که زندگی رو برای همه مان دلپذیرتر و آرام تر میکنه. ما شبکه ای از ارتباطات هستیم. من، ریحانه، سپهر، نرگس، دیانا، نجمه، رسول،… همه ی ما.
این شبکه و این نگاهه که به زندگی مون هم کمیت میده هم کیفیت.
یک لحظه به این فکر کنید که اگر دست رد به درخواست دوستی بزنیم چی میشه؟!
ما گاهی با یک نگاه، با ۵ دقیقه گفتگو و یا حتی با نقد به دوستانمون می تونیم زندگی او و در آینده زندگی خودمون رو بهتر از امروز کنیم..
اثر پروانه ای نفس کشیدن هامون رو فراموش نکنیم.

پایان بهاری و شروعی تازه..

یک- سه ماه اول سال ۹۷، امروز به اتمام میرسه.
قبل از شروع عید نوروز، برنامه سه ماهه ای برای بهار۹۷ در نظر گرفته بودم و خدا رو شکر با وفاداری، بیش از ۵۰ درصد به برنامه ام پایبند بودم.
سه ماه اول امسال را بسیار دوست داشتم، و نسبت به سال پیش، بسیار بسیار بیشتر استفاده بردم. از همه نظر بهترین بهار را نسبت به دو سال گذشته داشتم… دغدغه ها و دردها و رنج هایم شیرین تر بودند و البته شادی ام دلچسب تر.
خدای بزرگ را سپاس بابت این بهار خوش و زیبا.

دو- بعد از سال ها، امسال با خوشحالی پا به تابستان می گذارم. راستش را بخواهید هیچگاه تابستان را نفهمیده ام، حس خاصی نسبت به آن نداشته و با حظ، پا به این ماه گرم و آفتابی نگذاشته ام. ولی امسال با کلی برنامه و خوشحالی از به ثمر رسیدن یک بهار خوب، پا به این فصلِ بامزه می گذارم. فصل آلوهای خوشمزه و هلوهای تازه. فصلی که با آلبالو شروع و با گلابی تمام شود حتما می شود که پر از خوشی و رضایت نیز باشد؛ این طور نیست؟

سه- برنامه ی خوبی برای تابستانم چیده ام، برنامه تابستان البته کمی سنگین تر از بهار است، و امیدوارم به خوبی بتوانم از پس آن بر بیایم. البته ذوق اجرایی کردنش را دارم و ان شاالله با حس مسئولیت و تعهد بتوانم روزهای آخر شهریور به ثمر رسیدن آن را به نظاره بنشینم.

چهار- ترافیک کاری در تابستان را کمی بالاتر برده ام، و شاید هر روز نتوانم بلاگ نویسی داشته باشم، لیکن یقینا “سمفونی واژه ها” زود به زود به روز خواهد شد.
ان شالله پیاده روی هایم را از ۳ روز در هفته را تا جایی که بشود، به هر روز در هفته خواهم رسانید و از حال و هوای تابستان بیشترین استفاده را خواهم کرد.

پنج- از جزئیات برنامه ی تابستان لب به سخن نمی گشایم. دلم می خواهد فعلا بی سر و صدا این برنامه بلند مدت را داشته باشم و به وقت مناسب در موردش صحبت کنم.

کوه می باید بود..

هان ای کوه بلند
ای سراپا همه پند
از تو این تجربه آموخته ام
که نلرزد دلم از غرش ارابه سنگین زمان
و هراسی ندهم راه به دل
کاه بودن ننگ است…
کوه می باید بود..
کوه می باید بود.

امروز در گفتگو با دوستم به یاد کوهنوردی هایم افتادم؛ وه! من چه خوشحالم که در خانواده ای کوهنورد زاده شده و بزرگ شده ام.

چه خوشحالم که از ۱۰ سالگی بهترین خاطراتم به همراه فامیل و آشنایان، در کوهستان ها رقم خورده است و صعود کوه های کرکس، کلاه قاضی، دنا، کلار، دالان کوه، شاهان کوه، توچال و… را در کارنامه روزهای زندگی ام داشته، و در هر صعود؛ خاطره ای گرانبها را سینه دارم.

به یاد دارم در یکی از صعودهای کوه دنا، از کوره راهی، به ناگاه به پایین پرت شدم و مرگ را جلوی چشمانم دیدم،

تجربه ای گرانبها از مرگ. آنقدر خودم را به دامنه ی سنگی کوه کشیده بودم که کل بدنم سیاه و کبود شده بود و عجیب آنکه در آن لحظه فقط خودم را به دست تقدیر دادم و در کمال ناباوری، دقیقا بین کوه و یخچالهای دنا، (گودالهای عمیقی که افتادن در آن خطر مرگ به همراه دارد)، پایم به سنگی برخورد کرد و از مرگ نجات یافتم. آن روز روحم ترسیده بود و بدنم توان بازگشت از کوه را نداشت، ولی باید باز می‌گشتم، از یخچالها باید رد می‌شدم.
و این درس را از کوهستان گرفتم، که باید روح ات آماده باشد تا بتوانی حرکت کنی. و من حرکت کردم…

و یا به یاد می آورم روزی که در طوفان کوه کرکس گرفتار شدیم! آن روز، در صدم ثانیه ای هوای بهاری، روی جهنمی خود را به ما نشان داد و برای حرکت مجبور بودیم در آن شرایط برف و بوران ناگهانی مدیریت بحران داشته باشیم وگرنه یا از سرما یخ میزدیم و یا در بوران گم میشدیم و سقوط مان به دره ها حتمی می‌شد.

و بزرگترین تجربه ام از کوهنوردی هایم، شاید تجربه ی گم شدنم در دامنه های دنا در رشته کوه زاگرس است.

به یاد می آورم که در حال و هوای موسیقی از گروه عقب افتادم و راه را اشتباه رفتم. تنها و سرگردان بودم. آنقدر دو راهی ها را اشتباه رفته بودم که نمی دانستم کجایم.

ناگهان به جایی عجیب رسیدم. به بلندایی زیبا و دهشتناک. تنها و سرگردان. ترس آنقدر بر من مستولی شده بود که صحنه های زیبا در نظرم زشت می نمودند.
ولی در لحظه به خودم گفتم، من گم شده ام. باید به خودم متمرکز شوم؛ و به اضطرابم غلبه کردم. لحظه ای بر آن بلندی ایستادم و از صحنه ها لذت بردم. خودم‌ را شازده کوچولوی تنها دیدم که باید به هر قیمتی شده راهم را بازیابم. و باز یافتم!!

و من… تمامی این تجربیات را بین ۱۰ تا ۱۸ سالگی کسب کردم. از خانواده ام‌ ممنونم که با کوه و کوهنوردی پیوندی ناگسستنی دارند….

۹۵، ۹۶، ۹۷ و…

در دید و بازدیدها و پیام ها و گفتمان های نوروز، سعی کردم بیشتر شنونده باشم تا گوینده؛ سعی کردم بیشتر بشنوم، به گفتارها توجه کنم؛ البته نه از سر خوش و بش کردن؛ بلکه بشنوم و بعد از شنیدن، از غیظ و طمع و پچ و واپچ با دیگران خبری نباشد.!

در بین صحبت ها، و حتی پیام ها، به جز آن عده ی کثیری که با کینه و نفرت سر در این دیوار و آن دیوار می کوبیدند و از بدبختی “ملت” می گفتند و اینکه دیگه کار تمومه!! آن یک عده ی قلیل که سرشان به زندگی شان گرم بود؛ از برنامه های ۹۷ می گفتند، که چه تصمیم هایی گرفته اند، و واقعن شنیدنش لذت بخش بود، حتی اگر از نظر همدیگه یک تصمیمی اشتباه و یا مسخره بود؛ ولی همین که می دیدم در این بازار شام، کسانی هستند که برای سال ۹۷شان برنامه دارند، که این کار را بکنند و یا نکنند، برایم خیلی خوشایند بود، خیلی زیاد.

حتی یک نفر گفت: من احساس می کنم زیادی خوبم و گذشت دارم، می خواهم در سال ۹۷ دیگر اینقدر خوب نباشم! باز هم این تصمیم اش برایم جذاب بود. چون در آن امید و بهبود و نشاط و در یک کلمه “زندگی” موج می زد.

کسانی هم بودند که سال ۹۷، برایشان ادامه ی ۹۶ بود. نه شکایتی داشتند، نه دنیای جدیدی روبرویشان گسترده بود. ادامه ی یک راهی که از روز تولدشان شروع شده بود و تا حالا ادامه داشت و از الان به بعد هم ادامه ی همان..

اما این میان کسانی بودند که شنیدن آنها لذت بخش تر از دیگران بود و خواندنشان. کسانی که گفتند سال ۹۶ چه کردند و ریز به ریز و خط به خط از برخی کارهایشان یا خوشحال اند و بعضی جاها می گویند این کار را نکردم و بعضی جاها می گویند نباید این کار را می کردم. آنها در این مجلس یک سر و گردن بالاتر از ما روی بلندی ایستاده اند. به اینجا رسیده اند که می دانند چه کرده اند، چه می کنند و چه باید بکنند.

در این دید و بازدیدهای حقیقی و مجازی، بعد از گفتگو با این سه گروه، از خود پرسیدم: من جزء کدام دسته ام؟
– دسته ای که کمر به قتل حال و آینده خود و دیگران بسته اند، و گفتمان های عمومی شان از ناامیدی و پوچی و بدبختی است و اینکه وضع بدتر است! و با بی برنامگی به این و آن می تازند که جز بدبختی و بیچارگی چیزی وجود ندارد، اصلاحی در میان نیست، زندگی نمی کنیم و همه چیز رو به ویرانی است!

– دسته ای که برای ورود به سال شان هدف دارند، برنامه دارند، مشخص کرده اند چه بکنند چه نکنند، (حتی اگر در حرف باشد) انگیزه ی حرکت دارند و امیدوارند. به زندگی و خود نظر افکنده اند و نقطه بهبود می خواهند. و سال ۹۷ شان را دوست دارند متفاوت تر بگذرانند.

– دسته ای که هیچگاه آب از آب شان تکان نمی خورد. روزها و سال هایشان یکسان می گذرد و سال ۹۷هم دنباله ۹۶ است. نه خوشحال اند نه ناراحت. نه شکایتی دارند نه رضایتی. فقط روزگار می گذرانند… حالشان هم خوب است؛ خوشی شان را نمی دانم!!

– دسته ای که از سال قبل شان هم برنامه داشتند و اجرا کرده اند. گویا آنها هر روزشان نوروز بوده است و به هدفمند بودن عادت داشته اند؛ در گفتارهایشان، از برنامه های جدید نمی گویند، بلکه از رضایتمندی و یا اظهار نارضایتی از برنامه های قبلی شان سخن به میان می آورند. آنها شوق و ذوق هدفمند شدن ندارند، بلکه رضایتمندی هدفمند بودنشان را برای خود به ارمغان آورده اند.

عیدها می آیند و می روند، نوروزها با تمامی خوبی و انرژی و شور و شوق شان به ۱۳ می رسند و تمام می شوند. روزهای پر هیاهوی آخر سال، چند روزی بیش نیست! روزهای خاموش و ساکت و بی هیاهوی سال می گذرند و می گذرند و می گذرند… این که چگونه می گذرند، دست ماست. و زندگی نیز از ماست که بر ماست.

پی نوشت یک: الگوی سال ۹۷ ام را نرگس کلباسی قرار داده ام. پشتکارش را، و تعهد به خودش و راهی که انتخاب کرده است.

پی نوشت دو: تِم سال ۹۷ ام را “نظم شخصی درونی” و “علم به انجام هر کار قبل از تصمیم به اجرا” گذاشته ام.
تِم سال را می توان همان گذاشتن یک نام برای سال دانست، مثل همان کاری که کشورها و سیاستمداران برای سال شان می گذارند، همان رسالت و چشم انداز. الگو و تِم امسال شما چیست؟

جادوی نشکستن پیمان!

یکی نزدیک پاییز که میشه، یکی دم عید؛ شکم و پهلوهام رو ورانداز میکنم و با خودم میگم کاش کمی متناسب تر بود این اندام!
هیچ وقت به تبلیغات لاغری و چاقی هم اعتقادی نداشتم، و همیشه برام سواله، یعنی میشه یه نفر وجود داشته باشه که این گن ها و داروهای لاغری رو باور کنه و از اون وحشتناک تر، بخره!!!؟

تلگرام و اینستاگرام هم که پر از آدمهایی که از چاقی داشتند می ترکیدند و بعد از ۱ الی ۲ ماه، با استفاده از مواد و برنامه های تبلیغ کننده، اونقدر خوش اندام و ورزشکار شدند که آقای گل جهان؛ کریستین رونالدو، با دیدنشون افسردگی میگیره که چرا من که یه عمر ورزش کردم و دنبال توپ دویدم این تیپی نشدم!

چند وقت پیش هم یه فورواردی از یکی از دوستان داشتم با این مضمون که کاهش وزن در ۴۸ ساعت؛ کپشن فوروارد کننده عالی بود: فقط در صورت قطع عضوه که این امکان پذیره!

سخن کوتاه؛ که هیچ کدوم از این موارد مرا مجاب نمیکرد و نخواهد کرد که روزی برسه که بشه خوش اندام شد و خوش اندامی را حفظ کرد! البته در میان اطرافیان، کسانی بوده اند که حتی در سن بالای ۳۰ سال توانسته باشند شکم و پهلوهاشون رو صاف صاف کنند! ولی مقطعی بوده. رژیم پزشکی چند ماهه و بعدش دوباره شروع به خوردن و دوباره وضع به همون روال برگشته و شکم و پهلوها زده اند بیرون!

در این میان اما؛ یک نفر هست که یه روز از سال، تصمیمی برای سلامت و خوش تیپی خودش گرفت! اجراش کرد! و بزنم به تخته، اندامش بر که نگشت هیچی، هر روز بهتر از دیروز میشه.

ایشون علی همدانی هستند.

گمان نکنم نیاز به معرفی اش باشه؛ علی همدانی ِ چشم انداز بامدادی بی بی سی رو فکر کنم همه بشناسیم. از گویندگان خوش صدا و خبره در حرفه ی خبرنگاری! کسی که خیلی هامون با زیگزاگ ش خاطره ها داریم! و صبح ها با صدای ایشون آماده ی رفتن به سر کار میشیم!

علی، سالها پیش، ۵۰ کیلو اضافه وزن داشت. و به معنی واقعی چاق تشریف داشتند.
و این روزها، جزء بچه های دهه شصتی سالم، با نشاط و خوشتیب به حساب میان.

علی همدانی. تصمیم گیری. دست نوشته های محبوبه موحددوست

چطوری؟

از زبان خودش می شنویم:

یکی از افتخاراتم اینه که ۵۰ کیلو وزن کم کردم… بحث زیبایی شناسی چاق و لاغر بودن نیست، بحث روزهایی که همش عرق می کردم، نفسم بالا نمیومد، لباس تنم نمی رفت و تنها لذت زندگیم خوردن بود… بی بندوباری در خوردن… نان خامه ای روی دو پرس چلوکباب… شیرینی های خوشمزه با شکلات های رنگ و وارنگ… من می خوردم، لذت می بردم ولی مشکلاتم روز به روز وخیم تر می شد… این که چی شد و چطوری که ۵۰ کیلو ( یعنی درست هم وزن یک آدم!) وزن کم کردم رو در یک کلمه می تونم خلاصه کنم: خواستم.

[کم کردن وزن] بزرگترین تغییر زندگی من بود و به شدت به همه هم توصیه اش می کنم. لاغری یعنی سلامتی.

بعد از اینکه نوشتم و نشان دادم که ۵ سال پیش حدود ۵۰ کیلو وزن کم کردم، روزی نیست که پیامی نگیرم که چطور؟ این شد که تصمیم گرفتم این را بنویسم شاید به درد خورد:

۱- اول از همه اینکه تصمیم گرفتم!

من از خوردن لذت می بردم ولی خسته شده بودم از اینکه لباس ها تنم نمی رفت یا آنچه می توانستم بپوشم با بقیه فرق داشت… مدام در درونم جنگی بود پر از مقایسه خودم با بقیه. دو راه داشتم این جنگ را تا ابد، درونم تحمل می کردم یا چاره ای می باید… چاره خیلی سخت و دردناک بود…

آینده، یعنی این روزها، را هم اصلا نمی توانستم تصور کنم…

اما یک روز از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم دیگر چهار قاشق شکر در قهوه نریزم، خامه و مربا نخورم، آن همه نان نخورم، دو بشقاب پلو نبلعم، نان خامه ای و کیک نخورم، شام را به قصد سیر خوابیدن نخورم، تصمیم گرفتم بر “ولع” غلبه کنم… چطور؟ رمز عبور از همه سختی ها و وسوسه ها این بود: تصمیم گرفتم!

۲- تصمیم را عملی کردم و پیمان نشکستم: وحشتناک بود، روزهای اول پر از عصبانیت بود، پر از خشم بود، پر از بوی بد دهان بود، پر از بی انگیزه به خانه برگشتن و با چیپس جلوی تلویزیون ولو نشدن بود! در این لندن که همه چیز خوشمزه و خوردنی است، من تصمیم گرفتم کالری ها را بشمرم! پنج سال است که لب به شکر نزده ام، من که دو نان بربری را می بلعیدم دست کم دو سال، لب به نان نزدم و حالا برش های کوچک نان صبحانه ام شده… شیرینی ها را دور ریختم و به خودم قبولاندم قهوه و چای تلخش خوشمزه تر است.

۳- با حذف “شکم پر”، نمی شود شکم را خالی رها کردم… جایگزین پیدا کردم: بطری بطری آب خوردم و می خورم. موقع تماشای تلویزیون یک بطری آب دارم (که بعضا با اسانس طعم دارش می کنم). آبمیوه جایگزین شیرکاکائو و میوه، شکلاتم شد. سالادهای جور و واجور جای پلو را گرفتد. گوشت و مرغ در غذا را بیشتر کردم. اگر به مهمانی رفتم که سراسر غذای خوشمزه بود، مودبانه گزینشی رفتار کردم: سالاد فراوان خوردم و قرمه سبزی را بدون پلو خوردم. اگر خیلی گرفتار تعارف شدم، اندازه یک بند انگشت ته دیگ را جایگزین یک بشقاب پلو کردم… برداشتم تا صاحب خانه رهایم کند.

۴- کالری ها را شمردم. اگر در ناهار، مجبور به پرخوری شدم، در شام جبران کردم. روی بسته های مواد خوراکی میزان انرژی را نوشتند. هر انسان، حدود ۲۰۰۰ کالری، انرژی روزانه می خواهد، من با روزی ۱۰۰۰ تا سر کردم.

۵- به جایش وای عجب روزهای شیرینی بود که شلوارها گشاد می شدند… لباس ها تنم می شدند و آدم ها تحسینم می کردند.

۶- اهل ورزش نبودم… در سالهای اول هم ورزش نکردم و حسابی وزن کم کردم.

هر بار این دست نوشته علی رو میخونم، ایمانم به جادوی تصمیم، اراده، حرکت، ماندگاری در راه، قوی تر میشه؛ و البته این سوال همیشه میاد سراغم: «پس چرا من شروع نمیکنم؟» من فقط ۱۰ کیلو اضافه وزن دارم، در اصل ۵ کیلو اضافه وزن برای سلامتی، و ۱۰ کیلو برای مانکن شدن!!

پاسخ ساده است، و نیاز به پیچیدگی ذهن نیست! «چون هنوز تصمیم نگرفته ام!» چون آن انگیزه ای که باید باشه هنوز در من بوجود نیامده! و تاکنون هر چه بوده شو اف بوده و دیگر هیچ. منظورم از شو اف ذهنی اینه که هرچه بوده انگیزش و به پاشدن هیجانات بوده، نه یه انگیزه و تصمیم قوی و محکم.

و البته حتمن همه تان می دانید، که هر چه این انگیزش های زودگذر در زندگی زیاد و زیاد تر بشه و به تبع آن، برنامه های از شنبه، از اول ماه، از فردا، از یه ساعت دیگه بیشتر و بیشتر شکل بگیره، ذهن آنقدر از این برنامه های پوچ و عملی نشده پر میشه که اون انگیزه ی لازم و تصمیم جدی، آرام و بیصدا در گوشه ذهن می میره!

در آخر لازم می دونم در مورد این پست توضیحاتی بدم:

یک: این دست نوشته، نه پست تبلیغاتی ست نه چیزی دیگر! فقط نمونه ای واقعی از کسی که، کاری که ما فکر می کنیم نمیشه و یا به راحتی میشه، را بیان کردم!!!

دو: اینکه علی همدانی زیر نظر پزشک رژیم غذایی گرفت و یا خودش با قانون خودش وزن کم کرد رو نمیدانم و ازشون نپرسیدم تا به الان؛ چون برایم اهمیت نداشت هیچ وقت! این پایداری و تداوم در راه، و هر روز بهتر شدن اندام بود که برام مهم بود و نظرم رو جلب کرد.

یادمه روزی در یک لایو اینستاگرام ازشون پرسیدم: علی، تو چطوری اینقدر لاغر کردی آخه؟ تو دوران چلچراغ و زیگزاگ وحشتناک بودی. در جواب بهم گفت: نخوردم آبجی؛ نخوردم! تو هم نخور آبجی؛ نخور!

سه: نوشته ی امروز، پست انگیزشی هم نیست که آدرنالین رو در شما زیاد کنه و شاد و با نشاط (لحظه ای) پاشین به بغل دستیتون بگید، یوهو، منم از فردا علی همدانیه خوشتیپ میشم!

چهار: یادمون باشه، یوهوها، هیجانات، پرواز ذهن در ناکجاآباد فرداها، انگیزش ها، انگیزش ها و باز هم انگیزش های بی پشتوانه ی ندای درونی، بی هویت و بدون اصالت از خواستن های عقلانی و قلبی، ما رو به سر منزل مقصود که نمی رسونند هیچ؛ هر روز متوهم تر هم می کنند و چه بسا دورتر از واقعیتی که هست و باید باشه. و مهم تر از اون، هیچ اجرای تصمیمی به همین سادگیا نیست، به یقین اول راه سخت است و طاقت فرسا!

پنج: کامنت باز برای خودم که اگه باز مطلبی در این حوزه به ذهنم رسید، در این جا آپدیت کنم.