از روز مرگی ها

روز نوشته هایی مثل کنکور و اینها

یک کمی هم تلنگر!

پیش نوشت:
در این نوشته به جای واژه ی “موفقیت” از واژه “رویا” استفاده می کنم، زیرا می خواهم از مفهوم عام و سخیف شده‎ی واژه موفقیت در امان بمانم. اصطلاح “دست یافتن به رویا” به نظرم شفاف تر است تا “دست یافتن به موفقیت”؛ برای مثال، یک نفر خواندن برای کنکور ارشد را به طور جدی شروع کرده است، اگر این کار را “دست یافتن به موفقیت” بنامد، شاید از دیدِ ما، ادامه تحصیل در این اوضاع و در این مملکت نه تنها موفقیت نباشد، بلکه زمان گذاشتن برای این کار شبیه به جوک بماند؛ اما این برای آن فرد، یک موفقیت بزرگ در مسیری است که طی می کند؛ ولی اگر آن را “دست یافتن به رویا” بنامد، هم من و هم شما می دانیم که از چه سخن می گوید.

رویاهایت را زندگی کن.
جمله ای که این روزها کلیشه ای شده و ورد زبان افرادی است که از انگیزش چند ساعته دیگران درآمد زایی می کنند!
داستان‎های موفقیت و شکست افرادی را داد می زنند که دست و پا نداشته اند، یا ورشکسته شده اند ولی در آخر به مراحل بالا، قدرت و ثروت رسیده اند.

البته که این جمله، جمله ای زیبا و فریباست؛
اما در پس شیرینی این جمله، سختی‎ها و مشقت‎هایی نهفته است که اگر سخنران های انگیزشی از آن پرده بردارند، مرثیه خوانی بیش نخواهد شد، تازه اگر متذکر شوند که در پس این سختی ها، ممکن است به بن بست و یا شکستی مهلک برسید، و پول و قدرتی نباشد، دیگر سخنرانی انگیزشی نمی شود!
و البته اینکه کدام رویاها را می توان در عمل زندگی کرد نیز جای بحث دارد! قبلا در این مورد به صورت جداگانه صحبت کردیم، که می توانید از اینجا بخوانید: مطلوب‎های موجود، مطلوب‎های ناموجود

در این پست قصد ندارم از سختی‎های راه و از اینکه باید سختی‎ها را تحمل کرد دم بزنم و یا بگویم که اگر رویایی داری، با وجود مخالفت های دیگران و یا سختی‎های راه آن را زندگی کن.

سخن امروزم فرقی اساسی با تمامی سخنرانی های انگیزشی دارد؛ کمی واقعی تر است و البته ترسناک تر.
اینکه در راه رسیدن به هدفی که در پیش داریم، فرای تحمل محیط و سختی‎های مربوط به آن، باید تمامی اهمال کاری ها و تنبلی ها را کنار بگذاریم، باید برنامه ای منسجم و انعطاف پذیر داشته باشیم، باید صبور باشیم، و از تمامی ۲۴ساعت در شبانه روز استفاده ببریم، باید برای رسیدن به اهداف؛ قید چرخیدن های بیهوده در اینترنت را بزنیم، باید موبایل را کنار بگذاریم، تلویزیون نگاه نکنیم، بی هدف خیابان گز نکنیم و تمرکزمان را بر روی کار بگذاریم.

برای رسیدن به هدفی که در پیش داریم نیازی نیست که اخمو باشیم و دلمان از زمین و زمان بگیرد و از دنیا دست بشوییم؛ نیاز نیست حق کسی را پایمال کنیم و روح دیگری را زخمی. فقط کافی است کمی بیشتر زمان را مدیریت کنیم، توانایی‎هایمان را بشناسیم و بر اساس آن‎ها پیش برویم، که البته این خود غولی است بزرگ که باید با آن جنگید!

بی شک سخنرانان انگیزشی اگر روی این قضیه مانور دهند، مستمعین خود را از دست خواهند داد!!
اینکه بزرگترین نیرویی که باید با آن مبارزه کنیم، خودمان است! آن نیرویی که ما را به سمت بیهودگی می کشاند، اتلاف تمام زمان‎هایی است که توسط خودمان انجام شده است.

تا زمانیکه اتلاف وقت مشغولیم، در شبکه ها به دنبال اخبار پوچ و بیهوده که راست و دروغش معلوم نیست می چرخیم، تا زمانی که به مکالمه های بیهوده و بحث و جدل در گروه ها در پیام رسان های رایج می پردازیم، تا زمانی که ساعت خواب و بیداری و کار و زندگی و ورزش‎مان مشخص نیست، تا زمانیکه زمانی برای سکوت و گفتگوی درونی‎ نداریم، چگونه توقع داریم زندگی کنیم؟! آن هم رویاهایمان را!

مورد مهم دیگری که می خواهم به خود یاد آوری کنم این است که:
شاید شنیده اید که می گویند فلان شخص ۱۰ بار شکست خورد ولی دست از تلاش نکشید، و باز هم تلاش کرد، و یا ادیسون بعد از ۹۹۹ بار تلاش، دست از تلاش برنداشت و بالاخره موفق شد. البته که ما از جزئیات کار آنها بی خبریم!! مثلا ممکن است ادیسون ۹۹۹راه مختلف را امتحان کرده باشد و در هر راه به دستاوردهایی دست یافته باشد، و این ۹۹۹بار شکست قلمداد نمی شود، و یا حتی اگر یک راه را ۹۹۹بار امتحان کرده است، همان یک راه را در ۹۹۹مرحله به تکامل رسانده است و بالاخره نتیجه حاصل شده است!

همواره یادمان باشد، اگر رویایی را تلاش کردیم که بعد از دو الی سه بار تلاش همه جانبه و بی وقفه به هیچ نتیجه مطلوبی نرسیدیم و حتی یک گام به جلو برنداشتیم (این مورد بسیار مهم است، اگر حتی یک گام هم به جلو برداشته نشد)، به جای یک بار دیگر تلاش کردن و هدر رفت منابع، باید به چشم انداز و نقشه‎ی راه نگاهی بیاندازیم، اصلا شاید این رویا برای ما نیست، و ما برای این رویا ساخته نشده ایم!!!

البته نباید از آن طرف دیوار افتاد؛ شاید ما رویایی در سر داریم که با تلاش ۶ماهه می شود یک گام به جلو برداشت، اما هر بار از تمامی نیروی خود استفاده نمی کنیم، و شاید فقط از ۱۰درصد آن استفاده کنیم! و بارها و بارها در همان یک گام شکست بخوریم؛ البته این دیگر اسمش شکست نیست، شاید از نگاه دیگران شکست جلوه کند، اما خودمان می دانیم که کاری نکرده ایم که شکست بخوریم!! دوباره تلاش در آن راه، حتی برای صدمین بار تلاش، آن هم همه جانبه، نه مثل هر بار، معنی پیدا می کند، حتی اگر از نگاه بیرون مضحک و بیهوده تلقی شود.

متاسفانه، بیشتر اوقات ما این دو مورد را به جای هم قرار می دهیم، برای رویایی که بعد از گذاشتن ۱۰۰درصد زمان و منابع بارها و بارها شکست خورده ایم، دوباره و دوباره تلاش می کنیم؛ و دست از رویایی که ۱۰درصد زمان و منابع دیگر را صرف آن نکرده ایم می شوییم و خود را لایق آن رویا نمی دانیم!!

بنابراین هر بار باید به خود متذکر شد، که بدور از سخنرانی ها و داستان ها و فیلم های انگیزشی به توان خود نظری افکنیم، و نقشه ی راه مخصوص به خود را داشته باشیم، و بر اساس آن چشم اندازها راه را بپیماییم… از تمام توان خود استفاده کنیم و هر بار یک گام به دل‎خواسته‎ی خود نزدیک شویم.

کجای گوگل خویشتنم؟!

روزانه ساعت های زیادی را در گوگل می گذرانیم، از سرچ نرخ های مختلف ارز، تا اخبار و روش های چاقی و لاغری که بگذریم، چند بار شده در گوگل خودت را، مجموعه ات را، کسب و کارت را سرچ بزنی!؟

بچه هایی که در شرکت های فناوری اطلاعات و یا حوزه های آی تی کار می کنند دقیقا می دانند منظورم چی هست!

همه ی ما در طول روز ساعاتی را به جستجوی خودمان در گوگل می پردازیم، از بالابودن رتبه مان خوشحال و مغرور و از به زیر افتادنمون غمناک و مضطرب میشیم،
و خدا نکند که از صفحه ی اول گوگل رد شده باشیم!

اصلا یکی از انواع بازاریابی ها همین بازاریابی گوگل است، در این بازاریابی، دیگر معرفی ظاهر کار از اهمیت برخوردار نیست، کسب و کار باید از درون قوی باشه تا به صورت پایدار، در اولین صفحه، اولین باشیم، باید محتوایی که تولید می کنیم اصیل باشه، کپی برداری از کسب و کار دیگه نباشه، قوی و به روز و با کیفیت باشه، حتی زمان تولید محتوا در سایت هم با اهمیت است، ترتیب و نظم اهمیت داره…
همه اینها به کنار، نگاه مخاطب، مدت زمان ماندگاری مخاطب و لذت بردن مخاطب و چرخیدن ش در سایت نیز بسیار مهم است، و اینکه آیا به ما بازمی گردد یا نه!
در اینجا قصد ندارم در مورد چگونگی صدر نشینی پایدار در گوگل سخن رانی کنم، و اینکه چه بسیار افراد و شرکت هایی که از داروهای انرژی زا استفاده می کنند تا به صورت مصنوعی کسب و کاری را در صدر گوگل بگذارند حرفی بزنم.

راستش روزی داشتم وبلاگ خودم را گوگل سرچ می زدم تا ببینم کجای گوگلم! در همان لحظه انگار که تلنگری به درونم زده شده باشد، به خود گفتم: من کجای گوگل خویشتنم؟! و البته گوگل من کجاست؟!
در اعماق تخیلات و ذهنیاتم فرو رفتم تا گوگل درونم را بیابم، و خودم را در همان لحظه در آن سرچ بزنم و ببینم کجای کارم؟! گوگل درونم را یافتم و در آن سرچ زدم، صفت ها را سرچ کردم، با کدام بالا می آمدم، در کجای صفحات بودم…!

ساعت های عمیقی را با خود و گوگل درونم طی طریق کردم. و با خود گفتم محتوای من چیست؟ آیا قوی و به روز است؟ آیا از کپی برداری به دور است؟ کیفیت اش چطور؟

آیا حق دارم از نبودن در صفحات اول گوگل گله مند باشم؟ آیا بالاماندنم در صفحه ی اول از پایداری برخوردار خواهد بود؟ در روزها و هفته های آتی کجای گوگلم؟

نمی خواهم وارد جزئیات شوم، فرض کن این نوشته تلنگری به درونت باشد. کجای گوگل خویشتنی؟! و البته گوگل تو کجاست؟

پی نوشت یک: زمانی که برای پرواز در درون بگذرد، به پیدا کردن گوگل و سرچ در آن می ارزد!

پی نوشت دو: دوستان، در اول نوشته ام روی کلمه گوگل، به مطلبی از محمدرضا شعبانعلی لینک کرده ام، پیشنهاد می کنم مطالب مربوط به برچسب “فلسفه تکنولوژی دیجیتال” از ایشان را نیز بخوانید، واقعن خوبه!

دلم تنگ شد..

کلاس اول دبیرستان بودم؛ آن روزها، شبکه چهار سیما، شب ها ساعت ۱۰، الهی قمشه ای می گذاشت، همگی می نشستیم پای سخنان الهی قمشه ای.
آن روزها هیچ کدام موبایل در دست نداشتیم، لپتاپ روی پا نداشتیم، و حتی کامپیوتر پنتیوم دو مان، اینترنت پرسرعت و فیس بوک نداشت تا دلمان قنج بزند سری به صفحه مان بزنیم. آن روزها حتی جیمیل هم نیامده بود!

آن روزها، ما هنوز شام می خوردیم و همه دور یک سفره می نشستیم،
آن روزها، هنوز مد نشده بود برای سلامتی، شب ها مامانی شام نپزد!
آن روزها، شب ها هر کسی برای خودش یک حاضری بر نمی داشت پای موبایل یا لپتاپش بنشیند و بدون اینکه بفهمد چه می خورد، حاضری اش را بخورد!
آن روزها، حتی هنوز تلویزیون هایمان به ریسیورهای ماهواره ای متصل نبود. ما بودیم و شام پختنیه تازه و شبکه های ۱ تا ۴ و ساعت ۱۰ های الهی قمشه ای.

آن روزها، ما گذرا چیزی را نمی دیدیم و نمی شنیدیم (تا بیاییم توی وبلاگمان بنویسیم بر حسب اتفاق و داشتم میرفتم چای بریزیم، این را دیدم یا آن را شنیدم)، قشنگ می نشستیم، با شش دانگ حواس برنامه ای را می دیدیم.

آن شب هم مثل هر شب با حواس کامل پای صحبت های الهی قمشه ای نشسته بودیم. آن شب الهی قمشه ای حرفی زد که هضم اش نمی کردم و در مخیه ام نمی گنجید، اما برای همیشه در خاطر و تخیلاتم ماند.
آن شب الهی قمشه ای گفت یک مردی بوده همیشه در کثافت می زیسته و بوی بد استشمام می کرده است، روزی عطری خوش بو را بو می کند و از بوی آن عطر حالش به هم می خورد و می گوید اه اه چه بوی بدی می دهد.

این بیان الهی قمشه ای را هیچگاه در واقعیات درک نکردم اما همیشه در خیالم نگهش داشتم به عنوان یک حکایت عجیب.
در این روزها اما، بعد از سالها در واقعیات نیز این سخن الهی قمشه ای را می فهمم.
گاهی آنقدر در کثافت زیسته ایم که با بوی خوش، حالمان به هم می خورد.

استعاری اش را نمی گویم، دقیقا منظورم از کثافت، کثافت است، بوی گنداب است. چند وقت پیش، شخصی را دیدم که بوی گند می داد، بوی عرق شدید ِ مانده شده، مام درون کیف ام را برای معرفی به او نشان دادم، البته نه از روی ترحم و یا تذکر و یا تحقیر؛ باب سخن باز کردم و مام را به او معرفی کردم، مام بوی لطیف و گل می داد، وقتی بو کرد حالش بد شد. و برایش عجیب بود که بتواند زیر بغل هایش را مام بزند، گفت حالم بد میشه از بوی گند این چیزها!
………

پی نوشت یک:
آن روزها، وقتی کتاب می خواندیم، هیچ چیزی دم دستمان نبود برای چک کردن!!
آن روزها، وقتی در کنار کسی بودیم و با او گرم گفتگو، منتظر خبری از کسی دیگر نبودیم و یا در حال سلفی گرفتن!

پی نوشت دو: چند روز پیش با دیانا در کافه نشسته بودم، دیانا در حال گفتگو با من بود، و من در لحظه هم به صحبت های او گوش می دادم هم از خودم سلفی می گرفتم. الان هر چه فکر می کنم نه صحبت هایش را به یاد می آورم نه آن حس شیرین با او بودن در آن لحظه را.
و الان، حسرت آن لحظه را می خورم که کاش چیزی در دستم نبود و در آن دقایق فقط به حرف هایش گوش می دادم. به قول دکتر شیری، گوش نیوش.
کاش آن لحظه نیوشیدن پیشه می کردم نه سلفیدن.

مردادِ داغِ دستِ تو…

اگه یادتون باشه چند وقت پیش گفتم حس خاصی نسبت به تابستون ندارم و هیچ وقت منتظر اومدنش نبودم.. تابستون ها همیشه برام یه گذار اند.. گذار به فصل دوست داشتنیم پاییز.. پاییز عشقمه، هیاهوی اولین دیدار.. اول مهرها همیشه و همیشه برام مقدس بوده و هست..
ولی مرداد!
مرداد رو خیلی دوست دارم.. یه ماه دلنشین و عزیزه برام. به دلنشینی یه رفیق قدیمی و به خوشی گپ زدن ها تو بالکن کافه ها!
مرداد رو عجیب درک میکنم.. داغی ش رو دوست دارم…
البته اینو بگم که نه مردادی ام، نه عشقی داشتم که مردادی باشه (#خنده)
ولی مرداد برام لذیذه.. حسِ ای جااان داره برام. داغیش، پختگیش، سنگینی ش… مرداد میان همه ماهها یه جور دیگه اس… مث دوستای قدیمی و پخته که از دوران عشق بازی و هیجان باهاشون گذشته ای ولی همیشه هستند، همیشه دلنشین اند، همیشه دلت براشون میتپه..
مرداد مثل نجمه است، مث مهتابه… که سال به سال نمی بینیشون، ولی وقت دیدار، انگار همین دیروز بود که باهاشون داشتی گپ میزدی..
در آستانه مرداد؛ همه ی دوستی هاتون رو مردادی میخوام.. داغیش رو، همیشگی ش رو، لذت دیدارش رو، دل گرمی و خاطر جمعی بعد از هر دیدارش رو…
مردادی باشید الهی..

پایان بهاری و شروعی تازه..

یک- سه ماه اول سال ۹۷، امروز به اتمام میرسه.
قبل از شروع عید نوروز، برنامه سه ماهه ای برای بهار۹۷ در نظر گرفته بودم و خدا رو شکر با وفاداری، بیش از ۵۰ درصد به برنامه ام پایبند بودم.
سه ماه اول امسال را بسیار دوست داشتم، و نسبت به سال پیش، بسیار بسیار بیشتر استفاده بردم. از همه نظر بهترین بهار را نسبت به دو سال گذشته داشتم… دغدغه ها و دردها و رنج هایم شیرین تر بودند و البته شادی ام دلچسب تر.
خدای بزرگ را سپاس بابت این بهار خوش و زیبا.

دو- بعد از سال ها، امسال با خوشحالی پا به تابستان می گذارم. راستش را بخواهید هیچگاه تابستان را نفهمیده ام، حس خاصی نسبت به آن نداشته و با حظ، پا به این ماه گرم و آفتابی نگذاشته ام. ولی امسال با کلی برنامه و خوشحالی از به ثمر رسیدن یک بهار خوب، پا به این فصلِ بامزه می گذارم. فصل آلوهای خوشمزه و هلوهای تازه. فصلی که با آلبالو شروع و با گلابی تمام شود حتما می شود که پر از خوشی و رضایت نیز باشد؛ این طور نیست؟

سه- برنامه ی خوبی برای تابستانم چیده ام، برنامه تابستان البته کمی سنگین تر از بهار است، و امیدوارم به خوبی بتوانم از پس آن بر بیایم. البته ذوق اجرایی کردنش را دارم و ان شاالله با حس مسئولیت و تعهد بتوانم روزهای آخر شهریور به ثمر رسیدن آن را به نظاره بنشینم.

چهار- ترافیک کاری در تابستان را کمی بالاتر برده ام، و شاید هر روز نتوانم بلاگ نویسی داشته باشم، لیکن یقینا “سمفونی واژه ها” زود به زود به روز خواهد شد.
ان شالله پیاده روی هایم را از ۳ روز در هفته را تا جایی که بشود، به هر روز در هفته خواهم رسانید و از حال و هوای تابستان بیشترین استفاده را خواهم کرد.

پنج- از جزئیات برنامه ی تابستان لب به سخن نمی گشایم. دلم می خواهد فعلا بی سر و صدا این برنامه بلند مدت را داشته باشم و به وقت مناسب در موردش صحبت کنم.

بریز بیرون.. بیار بیرون..

سه ماه از سال گذشته…
بریز بیرون هر آنچه از خانه تکانی قبل از عید مانده و نریختی بیرون. بریزشون بیرون. برو تو انبار یک نگاهی بکن! چیا بود که حیف ات اومد بریزیشون بیرون با اینکه هیچ استفاده ای از اون ها نمی کنی! پاشو و همین الان همه را بریز بیرون….

من هم دارم همه ی نوشته های قدیمی رو می ریزم بیرون… همه همه ی تراوشات ذهنی سال های پیش رو. آن نوشته هایی را که با قطره قطره ی وجودم نوشته بودم؛ ولی دیگر به آنها نیازی ندارم… گاهی باید برای شفاف تر شدن آب سرچشمه، دستی به سر و روی اطراف چشمه کشید..

سه ماه از سال گذشته…
بیار بیرون همه ی آن چیزهایی که برای سال جدید گرفته بودی را. برو داخل کمد یک نگاهی بیانداز. چند دست لباس هرگز نپوشیده داری و گذاشته ای برای روز مبادا؟
برو سراغ کتابخانه ی کتابها، نظری به کتابها بیانداز؛ چند کتاب دست نخورده آنجاست که برای روزی که هیچ وقت نخواهد آمد گذاشته ای؟ یکی از آنها را به انتخاب خودت بردار و ولو شو روی تخت و ورق بزن… آن یکی را هم بردار و ورق بزن.. آخ نمی دانی چه لذتی دارد ولو شدن روی تخت و دور و برت پر از کتاب های نو و نخوانده باشد. چشمانت را ببندی و یکی از آنها را بازی بازی برداری و روی صورتت بگذاری و آرام بگیری… و یک لبخند الکی بزنی با خودت.

سه ماه از سال گذشته….
ول کن آن هیچ کاری نکرده ای ها را… نگران چه هستی یار موافق؟! سه ماه گذشت؟ رفت و تمام شد؟ آری، سه ماه از این سال هم رفت مثل همه ی روزهایی که رفته و می رود و تمام می شود… به این فکر کن که ۹ ماه دیگر باقی است.. به این فکر کن که هنوز بهار تمام نشده است، هنوز هواشناسی از باد و باران بهاری می گوید و هنوز آلبالوها آن طور که باید و شاید به بازار نیامده اند!

روزی دوستی گفت میدانی غربت کجاست؟ غربت همانجاست که وقتی باد می آید دستانت را به خود می پیچانی که باد کلاهت را نبرد، وطن همانجاست که وقتی باد شروع به وزیدن می کند دستانت را از هم باز میگشایی و خود را به دست باد می سپاری..

غربت تن رو رها کن محبوب، به وطن برگرد… آنجایی که وقتی باد می وزد دست ها را از هم می گشایی و خود را به دست باد می سپاری…

سه ماه از سال۹۷ گذشته ات مبارک؛ نه ماهِ نیامده ات را شادباش.
با مهر
محبوبه موحددوست

پی نوشت:
لینک این پست محمدرضای عزیز رو اینجا می گذارم، چون معتقدم هر روز روز اول عید است و سالی جدید برای خودش. فایل صوتی را گوش بدید تا دوباره جوانه بزنید. و دلتان بخواهد به راه ادامه دهید. مرسی از همه و از محمد رضا شعبانعلی عزیز؛ که هستیم و می مانیم!
مرور چند نکته برای روزهای آغاز سال