از طعم گس تاریخ

در این قسمت هر آنچه به تاریخ بستگی دارد را می نویسم.

چارلز بایکوت و تلگرامِ این روزهای ما!

این روزها که بساط فیلترینگ و اعتراض و پشیمانی و دعوا و جیغ و داد برپاست، همچنان در کناره ای نشسته و به امور خویش مشغولم، گاهی هم سَرکی می کشم و به دعوای زرگری این و آن نظر می افکنم و از سوز دل می نویسم.
بگذریم…
در روزهایی که با شمارش معکوس فیلتر پیام رسان تلگرام، سر خود را گرم کرده بودیم، به عینه می دیدم که مردم عزیز سرزمینم، که همیشه به همه چیز معترض اند، حتی به خودشان و حتی به اعمالی که تصمیم گرفته اند و به سرانجام رسانده اند(!!) ایستاده و گاه نشسته و گاه سینه خیز، منتظر فیلتر تلگرام بودند. حتی بسیاری هم به استقبال فیلترینگ رفته بودند و از دو سه هفته قبل، از مکان جدیدشان که کوچ خواهند کرد سخن می راندند. و اینکه بعد از اجبار رفتن به سروش چه کنند! یا اینکه اصلا کجا را جایگزین تلگرام قرار دهند؟!
در میان این جر و بحث ها یاد روزی افتادم که با کلمه ی بایکوت(Boycott) آشنا شدم! و آن ماجرای بایکوت شدن آقای بایکوت؛ در راه مبارزه و اعتراض مسالمت آمیز مردم شهری برای بر آورده کردن خواسته هایشان.

در اینجا نیک می دانم به بازگویی این ماجرا بپردازم:
در سال های ۱۸۸۰ که نزاع زمین در ایرلند شکل گرفته بود، “چارلز بایکوت” مباشر یکی از ملاکان با نفوذ به نام “لرد لرن” و از ملاکان به نام و همچنین منفور در آن زمان به شمار می آمد. آن دوران قطحی بیشتر بخش های ایرلند را فراگرفته بود و مردم از گرانی اجاره بهای زمین ها به او اعتراض کردند و خواستار کاستن از اجاره بها شدند ولی بایکوت نپذیرفت، و حتی تصمیم به اخراج ۱۱ مستاجر از زمینهایشان به خاطر نداشتن توان پرداخت اجاره بها، گرفت؛ مردم محلی تصمیم گرفتند به جای مبارزه ی توامان با خشونت، او را طرد کنند؛ هرگونه داد و ستد و معاشرت با او از سوی مردم ممنوع شد، به طوری که حتی پستچی نیز نامه ها و بسته های او را تحویل نمی داد و هیچ کارگری برایش کار نمی کرد. عملکرد یکپارچه ایرلندی‌ها (در عین فقر و نداری، و استقامت آنها) به این معنا بود که چارلز بایکوت نمی‌توانست کسی را برای درو در مزارع اش استخدام کند! در نهایت ناچار شد ۵۰ کارگر را از جایی دیگر استخدام کند و با اسکورت ۱۰۰۰ پلیس و سرباز به منطقه بیاورد تا محصولش را درو کنند؛ اگرچه هیچ رفتار خشونت‌آمیزی ازکسی سر نزد، ولی هزینه ی این کار در نهایت بسیار بیشتر از ارزش محصول برای چارلز بایکوت تمام شد. چارلز بایکوت که در جریان این عمل منزوی گشته بود و متحمل زیان و خسارت بسیار شد.
پس از اتمام درو نیز طرد اجتماعی چارلز بایکوت به شکل موفقیت‌آمیزی ادامه یافت. در عرض چند هفته، نام «بایکوت» همه جا شنیده می‌شد. تا جایی که روزنامه تایمز در شماره نوامبر ۱۸۸۰ خود از این کلمه به معنای
منزوی ساختن سازمان‌یافته استفاده کرد.

حالا بیاییم چند قرن این طرف تر تاریخ و به جغرافیای کشور خودمان برگردیم. بی شک شما هم همین سوالات به ذهنتان خطور خواهد کرد، که چرا مردم سرزمین من یا تن به هر چیزی می دهند، یا رویای قیام و تغییر یک شبه در سر دارند؟

اصلا بیاییم کمی جزئی تر شویم و به همین موضوع داغ این روزها، “تلگرام باشد یا نباشد” متمرکز شویم. چرا دوستانمان یا به دنبال جایگزینی برای تلگرام می گشتند و یا در رویایشان به قیام می اندیشند؟

چرا وقتی آموزش و پرورش بخش نامه می دهد که استفاده از تلگرام ممنوع است، همه می گفتند باید بریم سروش؟!!! اصلا یک سوال دیگر؛ اگر جایی با شکل و شمایل تلگرام وجود نداشته باشد، درس و مدرسه تعطیل می شود که پس چون تلگرام نیست بریم سروش؟!!! اصلا فرض کنید از همان اول تلگرامی وجود نداشت، و یا کمپانی خصوصی تلگرام دلش خواست کلا تلگرام را تعطیل کند، آن وقت چه؟!

آیا باید بعد از فیلتر تلگرام کل فضای دیجیتال ایران تعطیل شود؟ آیا دیگر مراودات اجتماعی ای وجود نخواهد داشت که در طنز یا جدی به خود می گوییم پس باید به سروش مهاجرت کنیم چون اینها می خواهند؟!

آیا تنها پیام رسان ها برای به اشتراک گذاری جزوات دانشجویان وجود داشته و دارند؟ آیا سرویس هایی مثل گوگل و یاهو فاقد ایجاد گروه هایی برای این امر می باشند؟

اصلا چرا اگر تلگرام فیلتر شود دنیای دیجیتال ما باید بمیرد و یا تن به اسارت دهد؟!

هنوز تلگرام فیلتر نشده است، شاید فیلتر شود، شاید هم فیلتر نشود؛ به هر حال، بیاییم این روزهای تهدید را به فرصت تبدیل کنیم. فرصتی برای باز اندیشیدن؛ فرصتی برای جستجو کردن و شناختن دنیای دیجیتال؛ فرصتی برای گفتگو با خود و شناسایی خود در این دنیا؛ و پاسخ به این سوال که من کجای این دنیا ایستاده ام. فرصتی برای آشنایی با حق و حقوق و رفتار دیجیتال، و اینکه آیا در این دنیا، اجباری باید باشد؟ و اگر یک شبکه فیلتر و یا بسته شد، چه باید کرد؟

و فرصتی برای یادگیری چگونگی اعتراض به آنهایی که هنوز با این دنیا آشنا نیستند و از بی سوادی ما می خواهند استفاده کنند! کاش به جای ساختن جوک و یا جمع کردن بساط برای مهاجرت به تبعیدگاه، با خود و با همدیگر عهد می کردیم که به فلان پیام رسان کوچ نکنیم. بایکوت کنیم. بایکوت همگانی مسالمت آمیزترین و اثر بخش ترین راه مبارزه با آن چیزی می تواند باشد که نمی خواهیم.

این نوشته را همین جا به پایان می رسانم، این نوشته از آن دسته نوشته هایم است که از هر جایی سخنی راندم، طرحی کلی است، یک اشاره است، یک جرقه ای در ذهن.

پی نوشت: در مورد این پرسشی که مطرح شد:
«حالا بیاییم چند قرن این طرف تر تاریخ و به جغرافیای کشور خودمان برگردیم. بی شک شما هم همین سوالات به ذهنتان خطور خواهد کرد! که چرا مردم سرزمین من یا تن به هر چیز می دهند، یا رویای قیام و تغییر یک شبه در سر دارند؟»
به نظرم کتاب “چرا ملت ها شکست می خورند؟” در راه رسیدن پاسخ به این پرسش می تواند راهگشا باشد.

 

خاطره خیابان ها..!

چند وقت پیش بود که خیابان کارگر شمالی “امیرآباد” را به خیابان مصدق تغییر نام دادند. با اینکه برای دکتر مصدق احترام فراوانی قائل هستم و در دوران دانشجویی ویژه نامه ای هم برای سالروز درگذشت ایشان منتشر کردم (اگر چه مجوز پخش نگرفت!) و در هر شماره ای از نشریاتمان صفحه ای را به دستاوردهای این بزرگ مرد تاریخ ایران زمین اختصاص می دادیم؛ ولی از تغییر نام “کارگر شمالی” به “دکتر مصدق” سر ذوق نیامدم. نه به خاطر نام مقصد! بلکه آن خیابان را کارگر شمالی می خواستم. خیابانی که با آن خاطره ها داشتم و جزئی از تاریخ این سرزمین می دانستم.

راستی، تا به حال به این فکر کرده اید که با تغییر نام خیابان ها بر سر ما چه می آید؟ بر سر خاطراتمان؟ وقتی نام خیابانی که نسلی با آن خاطره دارد را عوض می کنیم انگار که آن خاطرات را در وجودشان می کُشیم!

خیابان ها، رویاهای ما هستند. در آن مکان با آن نام قدم زده ایم. سخن گفته ایم. لذت برده ایم و انبوهی از رویدادهای تلخ و شیرین را از آن به یاد داریم.

بی اختیار یاد زن ها و مردهایی افتادم که حین پرسیدن آدرس، به جای میدان امام یا نقش جهان، سراغ “میدان شاه” را می گرفتند، یا مثلا به میدان قدس، هنوز “طوقچی” می گویند!
امروز به آنها اندیشیدم؛ به زنان و مردان سرزمینم که هنوز به فلان محله شاپور می گوید و یا ژاله!
و با خود می گویم، مگر رویا و خاطره، بی مکان ممکن است؟

امروز با مصدق خواندن کارگر شمالی، به این باور رسیدم که تغییر نام خیابان ها، فقط یک کار ساده ی تغییر نام نیست، بلکه تخریب گذشته ی همه ی کسانی است که در آن جا زیسته اند و گذشته شان با آن نام گره خورده است.

شاید به همین علت است که هنوز کسانی میدان ها و خیابان های شهر را با همان نام هایی قدیمی یاد می کنند. این ها نه لجوج اند و نه با کسی خصومت دارند، این ها فقط می خواهند خودشان را در هیاهوی تغییر نام ها گم نکنند.

یکی دیگر از مضرات این تغییر نام ها را می توان، در از بین بردن منش و فرهنگی که در آن مکان، بوجود آمده و رواج داشته است، دانست. برای مثال لاله زار، برای همه ی نسل ها، تداعی کننده ی منش و فرهنگ روشنفکری و کافه هایی است که نویسندگان و روشنگران این مرز و بوم در آنجا روزگار گذرانده اند و سینه به سینه نقل شده است! نقل؛ تنها با اسم یک خیابان!!

آری! پدران ما از لاله زار خاطره ها بازگو کرده اند، از آن لبوفروشی های سر خیابان و سرمای سخت زمستان و کافه هایش روایت ها دارند. و از گرمای کافه ها و بزرگانی که در این کافه ها بودند. نام “لاله زار”، بدون هیچ پرده ای ما را به علوی ها، مینویی ها، آل احمد ها، هدایت ها، جمال زاده ها، عارف و عشقی و…. پیوند میدهد. و ما برای نسل دیگر از آنها نقل می کنیم.

باری؛ یادمان باشد که خیابان ها، رویاها و خاطرات ما هستند و پیوند محکمی میان گذشته و خاطرات و مکان ها و ساختمان و خیابان ها و کوچه ها است. مکان فیزیکی، از آن وقتی که با ما و سرگذشت ما پیوند می خورد، دیگر یک زمین سرد بی روح نیست. بلکه مکانی است که هستی ما را در خود جای داده است.

ای کسانی که خیابان ها، کوچه ها، بزرگراه ها، و اتوبان ها را یک شبه تغییر نام می دهید؛ این را هم در نظر بگیرید که تغییر نام و تخریب ساختمان ها، پروژه ای است که از ما خاطره زدایی می کند و انسان بی خاطره، یعنی انسان بی گذشته.
دست کم در هنگام تغییر نام خیابان ها و… بدانید که با گذشته ی ما چه می کنید.!