از قدم زدن هایم با دوست

در این قسمت نامه هایی که می خواهم با دوست خیالی بنویسم و گپ و گفت با دوست خیالی است.

و چه اندازه تنم هوشیار است؟

سالها پیش با دوستی که از نظر موقعیت تحصیلی به من نزدیک بود صحبت میکردم؛ آن روزها مشغول کار نیز نبودم. و احساس خلاء و ناامیدی شدیدی می کردم. آن دوست که چندین سال از من بزرگتر بود نیز ترکش هایی از زمانه خورده بود و با این حساب خودش را با تمامی سختی ها بالا کشیده بود، آن روز دوستم به من گفت: آری، ما از هم سن و سالهایمان عقب افتاده ایم. برای همین باید شب و روز تلاش کنیم.. امروز آن دوست در رده ای بالا از نظر تحصیلی و کاری است و از زندگی اش لذت می برد. مهربان است و صبور، پربار است و با اخلاق. این روزها دوستم از همه ی هم سن و سال هایش یک سر و گردن بالاتر است.. البته من هیچگاه ندیدم خودش را با دیگران مقایسه کند ولی روزگار سختی را گذراند، دیگران با زخم زبان زخمی اش می کردند ولی او تنها به پیش رو می نگریست و خلوتش را با تلاشش رنگین میکرد. البته سختی کشید. ولی دست از تلاش برنکشید.

امروز به یاد حرف آن دوست عزیز افتادم، اویی که مثل خواهر شب و روزهای تلخم را روشن میکرد و قرص و محکم با من حرف میزد؛

آن روز گفت: ما باید دو برابر دیگران تلاش کنیم. ما باید شب بیداری بکشیم….

پی نوشت:
یکی از دلایلی که باعث شده به کائنات ایمان داشته باشم حضور انسانهای عزیز و عظیم در هر مرحله از زندگی ام است. احتمالا برای همگان این اتفاق نیک در مراحل زندگی هست، شاید گاهی از وجودش بی خبریم و یا گاهی متوجه اش نیستیم…

پی نوشت دو:
تصویر محصولِ سرچ گوگل نیست!
تصویر کاشت دانه ی گیاه توسط همین دوست گُلی است که حال مرا ساخت..

زندگی را مرگ، و مرگ را زندگیست..

وقتی خبر درگذشت شیما را شنیدم بهت زده شدم؛ هیچ گاه فکر نمی کردم روزی هم شیما خواهد رفت، آن هم به این زودی!
دوستان عزیزم، الان که در حال خواندن این دست نوشته هستید، ممکن است غمگین، ناراحت و یا بهت زده باشید؛ بهت زده از اینکه چطور ممکن است شیما به این زودی این جهان فانی را ترک کند!

مرگ؛ واژه ای که در زندگی ما پاک فراموش شده. اینکه روزی خواهیم مرد، چه بخواهیم.. چه نخواهیم..

فکر نمی کنم خود شیما هم باورش شده باشد رفته است! یک لحظه… و یک مرگ! و بدرود با یک عمر زندگی، یک عالمه آرزو و رویا، نقشه و برنامه.

راستش را بخواهید وقتی از بهت خبر درگذشت شیما در آمدم و باورم شد که شیما هم می تواند رفته باشد، تنها سخنی که به زبان راندم این بود: ” کاش آرزوهایش را زیسته باشد” کاش با خود نگفته باشد این کار را فردا خواهم کرد، کاش خسته و کوفته با این دنیا بدرود نگفته باشد، کاش باورهایش را با عشق زیسته باشد، کاش زندگی کرده باشد…

نمی خواهم آرمانی حرف بزنم، نمی خواهم بگویم چه آرزوهایی و چه زندگی ای؛ فقط ای کاش.. ای کاش یک قدم در راه خودش، و حس و حال اش برداشته باشد، کاش کارش را دوست داشته باشد، کاش تنها و تنها به خاطر خودش زیسته باشد، ای کاش… .

و تنها دعایم برای او این است که ای کاش حسرت نخورد.
او دیگر دستش از این دنیا کوتاه است، نمی دانیم کجاست و در چه حالی؛ امیدوارم احوال خوبی داشته باشد، امیدوارم در حسرت نباشد، امیدوارم زمانی که باورش شد درگذشته است؛ در یک زندگی دیگر، زندگی خوبی داشته باشد، و مثل زمانی که در این دنیا زیبا و خوش رو بود، زیبا و خوش رو باشد، و آن زندگی دیگرش را در عشق و آزادی زندگی کند.

روزهایی که در این دنیا بود و از او هیچ خبری نداشتم، همیشه دعا می کردم انتخاب هایش از دل و خواسته خودش باشد، و حال دعا می کنم که لبخند بر لب داشته باشد، بدون هیچ حسرتی بر دل.

سخنی با خودمان که باز مانده ایم:
فکر نکنم هیچ کدام از ما باورمان بشود که شیما به این زودی و برای همیشه با زندگی وداع کرده است؛ اما چه بخواهیم چه نخواهیم او رفته است و دیگر در این دنیا نیست..!

صبح وقتی خبر را به بهناز دادم، بسیار غمگین و گریان شد، گفت چند روز پیش با او صحبت کرده، او به بهناز گفته بود دیگر از کار کردن در شرکتی که در آن هستم خسته شده ام، می خواهم به خاطر پرداخت نشدن حقوق شکایت کنم و آخرین پیام اش این بود: “دعا کن من هم زودتر {از آن شرکت} بروم.!

از این سخن بسیار دلم گرفت، بیچاره شیما! چه زود با زندگی بدرود گفت؛ کاش کمی دیرتر می رفت، کاش حتی ۶ماه دیرتر می رفت، کاش دل‎خواسته اش را عملی می کرد، درد و لذت آزادی را می چشید و بعد می رفت.. اما او دیگر رفته است، دیگر نیست.

با خود می گویم؛ کاش همین چند روز قبل از مرگ این تصمیم را گرفته باشد، کاش هر روز و هر روز بر خودش سرپوش نگذاشته باشد، کاش از کارش تا زمانی که به این فکر افتاده، لذت برده باشد و بعد از اینکه دیگر لذت نمی برد در راه عملی کردن خواسته اش گام برداشته باشد.. کاش خسته و کوفته به کام مرگ نرفته باشد…

مرگ شیما چه پیامی به من داد؛
هر کدام از ما در طول زندگیمان بسیار کسان را از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. نمی گویم نگرییم، چرا که اشک ناخودآگاه بر ما جاری خواهد شد، مایی که او را از دست داده ایم.. به یاد می آورم روزی که یکی از بهترین دوستانم را از دست داده بودم، دور اتاق راه می رفتم و می گفتم واای.. وااای.. حالا من چه کنم!! آری؛ من بر تنهایی خودم می گریستم تا او. لحظه ای بر زمین دراز کشیدم و چشمانم را بستم، نفسم را منظم کردم و گفتم او رفته است، خوش رفته است.. این منم که از غم‎اش در امان نیستم، اما او غمی در رفتنش اش ندارد. و دلم آرام گرفت که عزیزم را این غم نیست.. او رفته است. بدون غم جدایی! این ماییم که در غم غوطه وریم، و بر این غم خویش میگرییم، وگرنه او جایش امن است.. در حیاتی دیگر!

من هشت ماه است نه شیما را دیده ام، نه صدایش را شنیده ام و نه او از من سراغی گرفته است، حتی بعد از آخرین روز که او را دیدم خداحافظی هم با هم نکردیم.
اصلا راستش را بخواهید خیلی هم از دستش دلخور بودم که بعد از آن همه دوستی که با او داشتم، اینگونه مرا با خود در طوفان تنها گذاشت!!

اما شیما، در مرگ خود ارمغانی را برایم به یادگار گذاشت که هیچ دوستی در زندگی به من هدیه نداده است.. او با این رفتن عجله ای اش به من یادآور شد که مرگ همیشه هست، از او گریزی نیست؛ مرگ حقیقت نهفته ی این دنیاست، می آید، در کمال ناباوری هم می آید، و خودمان و دیگران را در بهت فرو می برد.

هم اکنون که در حال قلم زدن این نوشته هستم، ممکن است به هزار و یک دلیل قلب و مغزم از کار بیافتد و بمیرم؛ شما هم که در حال خواندن این نوشته هستید ممکن است در همین لحظه به دلیلی بمیرید!

خنده دار نیست؟ آن همه چشم و هم چشمی، آن همه بخل و کینه، آن همه حسادت، آن همه برای دیگران زندگی کردن، آن همه غرور، آن همه ترس از تحقیر و ترد شدن، آن همه نگرانی، آن همه شکستن ها و شکسته شدن ها، آن همه استرس از ترس دیدگاه دیگران؛ در یک چشم برهم زدنی، تمام می شود!! در یک مرگ!!

و از دست می رود آن آرزوهای کوچک و بزرگی که همیشه به تعویق اش انداختیم، طرز زندگی که همیشه به بعد موکول کردیم، سفرها و خاطره بازی هایی که گفتیم بعدا! آرزوهایی که نزیستیم، دیدارهایی که گفتیم بگذار برای بعد که وقت بسیار است!! همه و همه با یک سوت پایان، بر هم می خورد و تمام می شود، تمام ِ تمام.

مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ پس زندگی کنیم، برای خودمان، برای آرزوهایمان زندگی کنیم.

نمی خوام آدرنالین مغزمون رو بالاببرم یا ماهیچه ها رو برای دوی سرعت آماده کنم! اصلا می دانید چیه؟ سخت ترین نوع زندگی، زندگی برای خود و آرزوهای خودمون است!!

وقتی برای خودت زندگی کنی، ممکن است ترک بشی، طرد بشی، تحقیر بشی، از دستت عصبانی بشن، بهت بگن مغرور، بهت بگن نفهم، سالها در رنج زندگی کنی، تنها و تنهاتر بشی؛ اما قدم‎هات برای خودته، حتی یک قدم هم که برداری شادی در درونت می پیچه، دل‎ت مال خودته، لبخندت مال خودته، و مهم تر از همه، وقتی سوت پایان رو زدن و رفتی، حسرت نمی خوری، و ای کاشی وجود نداره… راضی هستی.

آری؛
مرگ از آنچه فکر می کنیم به ما نزدیک تر است؛ امروز شیما این را به من یادآوری کرد.
ممنون شیما خانم فرهمند
ممنون که با هم آشنا شدیم، چند صباحی با هم شاد بودیم، و ممنون که در رفتن‎ات هم پیامی به من رسوندی..
بوسه بر مزار پاک ات
حیاتی دیگر برایت خوش باشد ان شاالله
دلمون برات خییلی تنگ میشه.
دوستت دارم
دوست ناز من.

برای هستی نازم..

آمده ام بگویم دلم برایت تنگِ تنگ شده است دوست همانند خواهر کوچک ِ نداشته ام.

هستی ناز ِ عزیزم. ببخش که اسم دقیق ات را به زبان نمی آورم، می دانم دوست نداری اسمت را دقیق و شفاف بگویم، چون از آن آدمهایی نیستی که بخواهی کسی تو را بشناسد و بداند که من و تو سالهاست که هم را ندیده ایم. نمی خواهی کسی بداند که چگونه از تو جدا افتادم “هستی نازِ” عزیز تر از جان.

آن روزی که از تو جدا افتادم، بدان که تو را به دست آوردم. می خواستم تو خودت تصمیم بگیری، آن روز از پریشانی‌ات و این حس که به من القا می شد که خیلی به من که سراسر کاستی بودم تکیه کرده ای! آن روز دلم می خواست تو پرواز کنی؛ می دانم عزیزم که آن روز و در آن ساعات چه تنها بودی و چه می کشیدی در غربت، و من ناجوانمردانه جدا شدم از تو… آآآخ.

آن روزها برای من هم سخت بود، نمی دانستم آمدی اصفهان یا نه! آآآخ نمیدانی…نمی دانی چقدر هوای اصفهان را عمیــق نفس می کشیدم تا شاید باد هوای تو را به من برساند. فکرش را بکن، نمی دانستم اصفهان هستی یا هنوز در دیار غربتی. مثل همین الان که نمی دانم کجایی و چه می کنی. من هنوز گاهی به بوستان سعدی می روم و آنقدر عمیق نفس می کشم تا نسیم از تو خبری بیاورد.

“هستی نازِ” عزیز دلم؛ می دانم چه رنجی کشیدی وقتی گفتم برو، وقتی گفتم برو و خود تصمیم بگیر. باور کن می دانم؛ و تنها چیزی که مرا از رود اشک هایم برای این سنگ دلی نجات می داد، ایمان به قدرتِ تو بود. می دانستم تو قدرتمندی و بهترین ها را برای خود رقم می زنی. “هستی نازِ من” نمی دانی چقدر دلم برای آغوش ت تنگ شده، برای صدای خنده های شیرینت.

نمی دانی هر روز بارها به یاد می آورم اولین روزی که آمدی و گفتی من “هستی ناز” هستم و گفتی: ای ول خانم موحد که چقدر محکم از “زن” دفاع کردی. آن روز بهترین روز زندگی من در آن آشفته بازار بود. نمی دانی آن روزها با آنکه از دور دختری قدرتمند و محکم می نمودم، چقدر آشفته و مضطرب بودم؛ ولی تو با این آمدنت مرا به سمت حقیقتی بزرگ کشاندی؛ که سراسر ایمان به قدمهایم باشم، که پشیمان نباشم از این که محکم ایستاده بودم و از “زن” بودنم دفاع کرده بودم و تنهای تنها مانده بودم، در میان نگاه های پر از خشم… راستی “هستی ناز” آن روز من ۲۲ سال بیشتر نداشتم؛ روزگار را ببین؛ الان ۱۰ سال از آن سال می گذرد و فراز و نشیب هایی مرا بوده است و تو را.

“هستی ناز” دوست زیبا روی و خوش سخن و خوش قلب من؛ مرا سنگدل نخوان، مرا عصبانی و یا رنجور از خود نخوان و نران، من خود نیز بارها و بارها ترک شده ام و هر بار محکم تر از قبل بازگشته ام. می دانی؛ آن روز می خواستم بروی و پرواز کنی؛ و همیشه در قلب و وجودم تمام و کمال حس و حواسم به تو بود. با آنکه هیچ گاه ندانستم کجایی و چه می کنی ولی همیشه با من بودی و هستی و خواهی بود… آنقدر دوستت دارم که شماره ندارد… دلتنگ تو ام ولی می دانم بهترین ها را برای خودت رقم میزنی؛ دلشادم از اینکه هستی و آن روز پیش ام آمدی و دست در دستم گذاشتی و سالها دوستم بودی و روزی پریدی و رفتی بالا بالا بالاتر….

وه! که چه خوشحالم وبلاگم به عطر و بوی تو معطر شده است…

هستی ِ نازِ دلم
هر کجا هستی بهترین بهترین بهترین ها از آن تو باشد…
دستانم را به هم گره کرده ام و از عمق وجود دعا می کنم روزی قدم به اینجا بگذاری و این سمفونی واژه ها که با یاد زیبای تو زیباتر شده است بخوانی…
آمین.

دوست همیشگی تو..
محبوبه

پی نوشت:
در بهار بارانی اصفهان، این آهنگ رو به یاد تو گوش می دادم. کاش یه روزی بیایی اینجا و تو هم گوش بدی.
شهر بارونی- سیامک عباسی

سمفونی رهایی..

زندگی باید کرد
و می دانم در این راه، سنگلاخ و راهی سخت و سرد
و می دانم که راهی بس چه دشوار است
اما در جاده رفتن باید رفت
کنار جاده بودن گلهای زیبایی هست، ماه هست، ابرهایی که می بارند..
کنار جاده رفتن درختانی، سایه هایی هست، چشمه سارانی..
کمی آن سو کمی این سو، گهی پست و گهی بالا، گهی دشوار و کامی تلخ؛ گهی اندوه و گاه لبخند..
گهی شیرینی یاقوت و گاهی دست های مهربان دوست
رها باید شدن..

زندگی باید کرد
و می دانم شلاق زمان برگرده ی لحظه سخت می تازد
از این بودن؛ از آن رفتن
..چه دلشادم

و می دانم از آسمان زیستن غم و اندوه و دیگر روز شادی و لبخند میبارد..
ولی چشم از ستاره، از لبخند، از هستی بی انتها، از دوست برنمیدارم
نزاعی در درونم در نمیگیرد
با خویشتن آشتی؛ با هستی آشتی؛ و می دانم باید زیست
می دوم در انتهای رود..
سخن می گویم با پروانه محزون
جرعه آبی می فشانم بر گل
دستی میکشم بر چهره غمناک یک کودک
سلامی میکنم بر سهره رقصان، میان بادهای سرد…

من اینک با خویشتن دست در دست راه زیستن را تا شراب سرخ نیلوفر می پیمایم
آسمان زندگی آبی است، اما گاهی ابری و دلتنگ…
و من رازهای رنج هستی را تا ابد در سینه خواهم داشت
.
.
برای تو، برای من، زندگی اکنون و اینجاییست
راه خویش را هموار خواهم کرد
در شب سرد زمستان، کنار هیزم پر آتشی دست هایم را گرم خواهم کرد
دمی با خود حرف خواهم زد
خسته ام؛ اما در گرمای مهربانی خستگی را فراموش خواهم کرد
میدوم تا پشت هیچستان
میدوم تا پشت هیچستان، تا بیابم روشنایی را
و یادم هست طوفان، شمع درونم را گاهی خاموش خواهد کرد
میرم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
میرم تا عمق برفهای مانده در گرمای تابستان..
در رودخانه لحظه های ناب، شنا خواهم کرد
و اقیانوس زمان را با قایقی راه خواهم رفت
میروم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
اما..
شکسته استخوان صبر در گلوی لحظه های بیقرار من
بارش بی وقت؛ بی پایان
سبزهای زرد در صبح پاییزی
و خوابی آشفته از انکار؛

مسافر خسته از این راه، تن اش مجروح یک فریاد
سنگین کوله بار یک نگاه سرد بر دوشش، دست های یخ زده..
آتشی از دور میخواند مرا
در نگاه گرم یک گنجشک، گرم خواهم کرد دست هایم را
راه خواهم رفت با پاهای مجروحم،
دست در دست یک مهتاب، ماه را از دور می بوسم
و لبخند اقاقی را می نوشم
کنار دوست لبخند خواهم زد

جهان از پنجره، کوچک ولی زیباست
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند

سخن کوتاه باید کرد
زندگی سنگلاخی ست
راه سخت و دشواریست
ولی گلهای روییده به زیر سنگ
و لبخند زیبا و گرم آفتابم هست
سایه ای، کتابی، چای و دوستی هم هست
و شعری با صدای نرم یک آواز..

زندگی زیباست.. زیبا
از رنجهایش هراسم نیست
پایکوبان با درخت سرو، آرام در کنار جوبیار روشن بودن، خواهم زیست
و چشمان در انتظارم را از امید برنخواهم داشت
برنخواهم داشت..

…و این تنها بخشی از سمفونی رهایی است..
© محبوبه موحددوست | رودخانه
زمستان ۱۳۹۳

نسیمِ سر راهم..

دیروز در مسیر پیاده روی روزانه، روی نیمکت پارک، به یک سررسید برخوردم، نوشته ی روی کاغذی که رویش گذاشته شده بود نظرم را جلب کرد؛ نوشته بود: “بخونش، این منم که پر از دردم”. چون هنوز تایم پیاده روی تندم تمام نشده بود، از آن نوشته و کاغذ رد شدم. ولی در طول مسیر، تمام فکرم پیش آن نوشته بود، با توجه به اینکه مساحت پارک بزرگ است، بعد از بیست دقیقه، دوباره به همان جا رسیده و با خود گفتم باید بنشینم بخونم و خدا خدا کردم هنوز باشد. سرعت و نفسم را متعادل کرده و آرام آرام به نیمکت نزدیک شدم. هنوز سررسیدها آنجا بود، به همراه همان نوشته رویش؛ دو سررسید بود، یکی سال ۹۵، و یکی سال ۹۶. سررسید اولی را باز کردم و ورق زدم. در کل فقط یکی دو نوشته ی مشوش در آن بود. سررسید دوم هم فقط یک نوشته! نشستم و شروع به خواندن کردم. دلم لرزید، عجیب بود، و عجیب تر اینکه در مسیر و در روی یک نیمکت در پارک گذاشته شده بود با نوشته ای که تشویق به خواندن می کرد. از نوشته ها عکس گرفتم تا سر فرصت بتوانم دقیق تر بخوانم. بلند شدم و سررسیدها را همان جا رهایشان کردم و به دویدن هایم ادامه دادم، اما این بار با ذهنی انباشته از ذهنِ دیگری!

تمام مسیر، حس و حال نویسنده آن نوشته ها از ذهنم بیرون نمی رفت.
با خود گفتم امروز را باید در سمفونی واژه ها بنویسم و سرعتم را زیاد کردم، تا هر آنچه کژی است از من دور بیافتد!

بخشی از نوشته های آن سررسید:

۱ آذر ۹۵: سلام ]نام خط خورده بود![ خوبی؟ الان می خوام یه نامه ای بهت بنویسم. بعد از این همه سال که برات برنامه نوشتم الان میخوام بهت نامه بنویسم. میخوام باهات حرف بزنم. میخوام باهات درد دل کنم و راستی احساس میکنم دلم چرکی شده و اونقد زنگار گرفته که دیگه چی بگم. دیگه خسته شدم دلم می خواد حرکت کنم. خیلی وقته یه جای ثابت ایستادم. انگار توی یه مرداب گیر کردم و هر روز فروتر میرم. تا جایی که حال و حوصله حتی راه رفتن با خودمو ندارم. از بس که برنامه ریختم و عملی نشد حالم داره به هم میخوره. ولی هنوز هدف دارم، ولی واقعن حوصله به خرج نمی دم. و هر روز حالم بدتر و بدتر میشه. امروز اول آذره، و صبح زود از خواب پاشدم. اما هنوز بدنم خسته است. در کل خسته ام. خیلی خسته ام و اصلا هیچ کاری نمیکنم. اصلا روحم خسته اس. آخه می دونین روح آدم که خسته باشه جسم اش هم خسته است……”

بعد از کلی آه و ناله نوشته که: “امروز دوشنبه اس به نیت اینکه اول آذره شروع میکنم. الان میرم حمام. از حمام که اومدم دوباره می نویسم.”

بعد صفحه بعد دوباره نوشته: “هنوز آب داغ نشده. برای همین حمام نرفتم. الان یه لیوان شیر خوردم و یه تصمیم بزرگی گرفتم. بزرگترین تصمیم. این تصمیم خیلی بزرگیه. خیلی بزرگه. بیش از حد بزرگه. باید اون رو فراموش کنم. باید هر دو روز یه بار هم برم حمام. باید برم خرید. باید ترک گذشته کنم…..”

و چند تا از تصمیم هاش رو با جزئیات بیشتری نوشته بود که زیاد اند و از حوصله ی وبلاگ من خارج. میرم سراغ تاریخ بعدی:

۱ بهمن۹۵: سلام… داری چیکار می کنی با خودت. با زندگیت. همین الانم اوکی هستی. ببین داری کار میکنی. دست کم نگیر خودتو. به کارت بچسب. مث آدم های بزرگ هم باش. افق بلندی داشته باش. افق روشنی داشته باش. تو ارزشت بیشتر از این حرفاس. چرا تصمیم ها رو اجرا نکردی. دوباره برنامه ریختی و گند زدی بهشون. چرا آخه؟ از امروز شروع کن. از امروز پاشو.

در این جا هم دوباره تصمیم ها رو لیست کرده بود.

تاریخ ۲۵ مهر ۹۶:  چرا یکی از تصمیمامم اجرا نکردم. ای خدا. آخه چرا. چرا… این چه زندگیه. چرا عملی نمیکنم. دارم میمیرم دیگه از دست خودم..

در این سررسید(۹۶) فقط همین نوشته شده بود و بقیه صفحه ها هم خالی بود و گاهی خط خطی کرده بود.

بعد از خواندن این نوشته ها، دلم خواست چند خط برای این دوست نادیده که حتی جنسیت اش را نمی دانم، (زیرا اسم اش را خط خطی کرده بود) بنویسم.

نامه ای به نسیم سرِ راهم!

سلام دوست نادیده ام. امیدوارم احوالت خوب باشد، امیدوارم درد و غم استهلاک زمان و زمانه را نداشته باشی، امیدوارم ذهن و دلت، از خودت ناامید و رنجور نباشد، که دردناک ترین روزهای انسان، روی برگرداندن و جدایی از خویش است. امیدوارم تنها باشی، اما نه از خود. امیدوارم هنوز خود را دوست بداری، و دلت برای خودت بتپد و خودت را با تمامی اشتباهات و بی وفایی هایت ببخشی، خودت را دوست بداری، مثل مادری که حتی فرزند قاتلش را هنوز دوست می دارد. آرزو نمی کنم دنیا بر وفق مراد تو بچرخد، که نمی چرخد؛ حتی اگر هم بچرخد، آرزو نمی کنم که نور امید یکهو در چشم و دلت برق بزند که قطعا برق زدن های این چنینی، زود به خاموشی می گرایند. تنها دعا و آرزویم این است که خودت را دوست بداری و قلبت از تو تنها نباشد.

می دانی دوست خوب؛ این نوشته ات درس بزرگی به من داد، و یقینا به دوستانی که این نوشته را می خوانند، این که بدون تاریخ زندگی کنیم و بدون امضا! این که خود را در حصار برنامه ها نگذاریم. این که اینقدر بر خود سخت نگیریم و فقط حرکت کنیم. خود را ملامت نکنیم، حتی اگر برنامه ای نوشتیم و به آن وفادار نبودیم خود را شلاق نزنیم!

این پیام را برای من آوردی، که هرگاه سرخوشیم و انرژی مثبتِ (انگیزشی) حرکت داریم، شاد و خوشحالیم و یا نوشته ای انگیزشی از جایی خوانده ایم که جرقه ای در ما زده است و قدرتی در بازوانمان، آنچنان که احساس کردیم می توانیم کوه را تکان دهیم، به تکان دادن کوه تصمیم نگیریم. بگذاریم تا احساساتمان فروکش کند، بعد جلوی آیینه بایستیم و صادقانه با خود بگوییم که آیا من توان جابجایی سنگ ریزه ای از این کوه را دارم یا نه!

این پیام را برای من آوردی، که فقط من نیستم که به خود وفادار نمانده ام! برنامه ها و نقشه ها چیده و وفای به عهد نکرده ام! به من آموخت که خود را ببخشم و به دنبال چرایی ماجرا بروم و از دانش و تجربیات آنهایی که توانسته اند وفای به عهد کنند یاری جویم.

می دانی دوست من؛ تو همین امروز که دست نوشته هایت را سر راه افراد قرار داده ای، کار بزرگی کرده ای! تو بخشنده ای؛ اشتباهات و خطاهایت را در سکوتِ قلم به ما هدیه داده ای تا ما هم یاد بگیریم می شود در سکوت با دیگری حرف زد نه در فریاد! می شود تجربیات را در مسیر دیگران قرار داد بدون هر گونه سر و صدا و منفعتی!

از تو ممنونم دوست نادیده ام. تو به من آموختی که چه دنیای غریب و زیبایی است، و می توان کسی را که نمی دانی کیست و حتی از جنسیتش خبر نداری با عمق وجود دوست داشت و به آن مهر ورزید.

از تو ممنونم. از این که هستی. از اینکه فاصله ی من و تو به اندازه ی نگاه به مهتابی است که هر دو در آسمان می بینیم. و سرچی در گوگل که هر دو را به یک نتیجه می رساند (!) و یا ترندی از توئیتر که هر جای دنیا که باشیم یکی را می بینیم!

کاش تو هم خودت را دوست بداری…

دوست من؛ زندگی به من آموخته است که خواسته هایم را فقط حرکت کنم. حرکت؛ آن چیزی است که حالم را خوب میکند، حرکت آن چیزی است که با آن می توانم سمت و سوی مسیر را نیز بیابم. حرکت آن چیزی است که نشستن و خستگی درکردن هایم را معنی می بخشد؛ که گاهی بنشینم و با خود بگویم کجای مسیرم و از چه سمتی برم. و باز حرکت کنم.

و در همین لحظه، تنها آرزویم این است که کاش تو هم این مطالب را می خواندی، و کاش من هم می توانستم چونان تو که با من لب به سخن گشودی؛ با تو به سخن بنشینم.
دوست من، هر جا که هستی، قلب ات همراه و حافظ تو باد.

پی نوشت: قبل از اینکه این متن را در وبلاگ بگذارم، در برگه ای نگاشتم و بدون هیچ پاکنویسی آن برگه را در همان نقطه ای که سررسیدها دیگر در آنجا نبود، گذاردم. کاش دوست نادیده ام بخواند. اگر هم ندید و نخواند غمی به دل نیست. یاد و خاطره ی او را به دست نسیم می سپارم. باشد که برایم و برایش فرخنده باشد.
آمین
۹۷-۰۱-۳۱

یاد تو افتادم…

الان داشتم توی روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی می چرخیدم؛ دل نوشته ای پیش رویم باز شد؛ بی مقدمه و اختیار، یاد تو افتادم؛ انگار که برای تو نوشته اند.

” دوست خوب، غمها را از بین نمی برد،
اما کمک میکند با وجود غم ها، محکم بایستیم.
مثل چتر خوب.
که باران را متوقف نمیکند، اما کمک میکند،
آسوده زیر باران بایستیم.”

مرسی دیانای عزیزم که بودی و هستی…