از نوشته های دیگران

در این قسمت هر آنچه دیگران نوشته اند می نویسم

دانه کوچک بود..

عرفان می خوانم؛ از نوع نظر آهاری اش!

گاهی از خود پرسیده ایم چرا وقت هایی که لازم است آرام باشیم، سکوت کنیم و به درون بنگریم؛ به در و دیوار می زنیم و هی به هوا می پریم که یکی ما را ببیند؟! آقا، خانم، مرا ببین….!
این دست نوشته ی عرفان نظر آهاری واقعن به دلم چسبید:

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید؛ اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمین روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد میزد و می گفت من هستم؛ تماشایم کنید! اما جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند، یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند، هیچ کس به او نگاه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاش کمی بزرگ تر، کمی بزرگ تر مرا می آفریدی! خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی! بزرگ تر از آنچه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی! «رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی! دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید؛ اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سال ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد.
سپیداری که به چشم همه می آمد…

پی نوشت: پاراگراف آخر این دست نوشته ی محمدرضا شعبانعلی عزیز، خیلی خوب بود؛ شاید بی ربط به این پست به نظر بیاید، ولی پیوندی بین این پست و این پاراگراف حس میکنم:
«در رونق، همه هستند و حتی تصمیم‌های اشتباه هم، کمابیش جواب می‌دهند. اما در رکود، فرصت طلبان بازار را ترک می‌کنند، ارزیابی‌ها واقع‌بینانه‌تر می‌شود، منابع خود را بهتر می‌بینیم، ارزیابی ریسک را آگاهانه‌تر انجام می‌دهیم، پای خود را در جاهای محکم‌تر می‌گذاریم، و در این وضعیت، پس از اینکه شرایط عادی‌تر شد، در مقایسه با کسانی که تازه از روزنامه‌خوانی و تلگرام‌خوانی و خبرخوانی و لایک زدن در اینستاگرام به زندگی روزمره بازگشته‌اند، جای پای محکم‌تری داریم.»
متن کامل را از اینجا بخوانید.

چشمت را ببند..!

چشمت را ببند!
او زشت است یا زیبا..؟! (بخش دوم)

سلام عزیزانم؛
بعد از نوشته ی اخیرم در مورد زشت و زیبا؛ به صورت اتفاقی این متن رو از نرگس کلباسی عزیز خواندم. که به نظرم بجاست تا در ادامه ی نوشته ی “او زشت است یا زیبا..!؟” بیاورم.

قبل از آنکه با کودکان روشندلم زندگی کنم مثل همه مردم به ظاهر افراد توجه می کردم. با کسانی که لباس خوب می پوشیدند به شکل مشخصی رفتار می کردم و برای کسانی که لباس خوبی برای پوشیدن نداشتند دلسوزی می کردم. احساس شرمساری می کنم از قضاوتی که پیش از این در خصوص مردم داشتم.

بارها شنیده ایم که نباید افراد را بر اساس ظاهرشان قضاوت کنیم اما در عمل و در زندگی روزانه آیا به آن عمل می کنیم؟ خیلی سخته.

اما آنچه که ازکودکان روشندلم آموختم و تمام عادات قبلی ام را تغییر داد اینست که هیچگاه چشمهایم را ملاک قضاوت اولیه قرار ندهم. آموختم باید تصور کنم نمی توانم آنها را ببینم, چشمانم را ببندم و صدای افراد را بشنوم. چشمانم را ببندم و انرژی افراد را حس کنم. خدا را شاکرم که این مساله را آموختم چون در زندگی کمک بزرگی به من کرد.

کودکان روشندلم در تشخیص وضعیت افراد بسیار ماهر بودند, حتی می توانستند ناراحتی ام را با لمس بازوهایم متوجه شوند. می توانستند تنش های روحی ام را از تُنِ صدایم متوجه شوند و حتی میزان انرژی ام را. با اینکه سالها با آنها بودم ولی همچنان این نبوغ آنها برایم عجیب است. شش سال با آنها بودم و هر روز از آنها آموختم. معتقدم این فقط من نبودم که کمکشان کردم, آنها بیشتر از من جنبه های مختلف زندگی را به من آموختند.

هر کسی را که در هند ملاقات می کردم از بچه هایم در موردش می پرسیدم, چون آنها خیلی بهتر می توانستند احساساتش را بررسی کنند و در اکثر موارد تشخیص شان درست بود. در روزهای اول آدمهای زیادی بودند که کودکانم می گفتند انرژی خوبی ندارند و من پس از اینکه به حرف بچه ها توجه نمی کردم آسیب می دیدم. اما پس از چند سال به تشخیص درستشان ایمان آوردم,  آموختم که قدرت انرژی, صدا لامسه ارزش زیادی دارم و ممنونم از آنها.

وقتی در جمعی باشم بر اساس آنچه که از کودکانم آموختم سعی می کنم پیش از آنکه نگاهشان کنم اول به صدایشان گوش دهم. انرژی صدایشان را درک کنم و بر اساس تن و روح صدایشان قضاوت کنم. برای کسی دلسوزی نمی کنم و رفتارم با کسانی که لباس بهتر و تمیزتری دارند و شاید جایگاه اجتماعی بالاتری دارند تغییر نخواهند کرد. به همین دلایل سعی می کنم خودم باشم و مردمی که با من در معاشرت هستند احساس راحتی می کنند.

پیشنهاد می کنم دفعه بعد که با فرد جدیدی روبرو شدید اینطور رفتار کنید. سعی نکنید به ظاهرش توجه کنید و تمرکزتان را روی صدا, انرژی و احساسی که از او درک می کنید بگذارید. تضمین می کنم احساستان نسبت به آن شخص اشتباه نمی کند. چشمانمان می توانند ما را فریب دهند ولی روح و احساسمان هرگز.

چشمانتان را ببندید و دنیا را بر اساس تصوراتتان تصور کنید. با این کار نه تنها افراد را بر اساس احساسات درونی تان بهتر تشخیص می دهید, که متوجه می شوید خدا تا چه حد پیچیدگی درون ما قرار داده. روشندلان این هدیه را از خدا گرفته اند و ما می توانیم خیلی از آنها بیاموزیم. نباید برای آنها دلسوزی کنیم چون خیلی بهتر و دقیق تر از ما جهان را درک می کنند. دفعه بعد خواستید بر اساس ظاهر در مورد کسی قضاوت کنید یادتان باشد که چشمانتان را ببندید!
نوشته شده توسط “نرگس کلباسی اشتری”

رنج ارزشمند

هر کسی را که در خیابان، اتوبوس، محله و محل کارتان می بینید، هر کدام مشکلاتی در زندگی خود دارند. همه ما در زندگی با شکست ها، خیانت ها، ناراحتی های روحی و عاطفی مواجه شده ایم و نباید تصور کنیم زندگی ما پر از مشکلات است و زندگی دیگران عالیست.

اگر عمیق به چشمان انسانهای اطرافمان نگاه کنیم متوجه می شویم درد و رنج در اطراف ماست. هر کس سهمی از مشکلات را دارد. اما چه اتفاقی می افتد اگر از مزایای این رنج ها در زندگیمان بهره ببریم؟ اگر از این دردها پلی بسازیم برای دستاوردهای مثبت. تصور کنید دنیایی را که تجربیات ناخوشایند هر کس به دستاوردی خوشایند تبدیل شود، چه دنیای جادویی خواهد بود.

اغلب با خودم فکر می کنم اگر والدینم زنده بودند زندگی من چگونه بود؟ اگر آنها زنده بودند و سالها با تنهایی مواجه نبودم هرگز به کودکان یتیم و راهی که در آن هستم علاقه مند نمی شدم. یا اگر از سوی کسانی که دوستشان داشتم خیانت نمی دیدم هرگز بخشیدن را نمی آموختم. اگر تجربه مرگ مادر و پدرم که در جوانی فوت کردند پیش از آنکه جهان را ببینند هرگز به تنهایی و بدون ترس به سفر نمی رفتم. از دردهایم راهی ساختم برای زندگی بهتر برای خودم و دیگران و امیدوارم دیگران نیز چنین کنند، در اینصورت رنج ها به زندگیتان معنا می بخشد.

آرزو می کنم مردمان بیشتری از آنچه برایشان اتفاق می افتد برای شفقت و گسترش اتفاقات مثبت در جهان استفاده کنند. امیدوارم بیاموزیم که هر رنجی می تواند اثر مثبتی هم داشته باشد و به جای رفتن به قهقرا و ناراحتی از خود، می توانیم این درد را به اثرات مثبت در زندگی تبدیل کنیم. این دست یافتنی است و من تجربه کرده ام.

هزاران نفر از مردمان دنیا چیزهایی را می دانند که من و شما نمی دانیم، دوست دارم از دانسته هایشان بگویند تا در کنار هم بیشتر بیاموزیم. می خواهم مادران کودکان کم توان و ناتوان از تلاششان برای احقاق حقوق فرزندانشان بگویند.

معتقدم رنج ها دو مسیر را در پیش رویمان می گذارد.

راه اول، ویرانی درونی و احساس تاسف برای خودمان است و عدم تاثیرگذاری رنج در ساختن زندگی مان. افتادن به مصرف دارو، مواد مخدر و رفتار ناشایست و حتی دزدی تا درد را بهانه ای برای انتخابهایمان قرار دهیم.

راه دوم، ساختن شرایط بهتر بر اساس آن درد و رنج و استفاده از تجربیاتی که در مسیر درد و رنج آموخته ایم. می دانم این راه دشوارتر است اما امیدوارم مردمان بیشتری آنرا بیازمایند.

بیابیم چه مسائلی به ما صدمه زده و چه چیزهایی بطور عمیق در زندگی ما تاثیر داشته و بدانیم این تجربیات برای شخص دیگری اتفاق نیفتاده. ما هر کدام برای ساختن دنیایی بهتر مسئولیم، این مسئولیت فقط بر عهده انسان های اندکی نیست. ما همه یک طور به دنیا می آییم و همه مثل هم خواهیم مرد و در زمان زندگی هر کدام مسئولیت های یکسانی در قبال دنیا داریم. هیچوقت قدرت درد و رنج های زندگی را دست کم نگیرید زیرا این رنج ها ارزشمند است.

متنی که خواندید، دل نوشته ای ارزشمند از نرگس کلباسی است؛ که ارزش هزاران بار خواندن را دارد.

تمامی دیشب و امروز را به خواندن تمامی دست نوشته های نرگس گذراندم، سطر سطر خواندن زندگی نرگس مرا پاک و منزه می کرد. به شما هم پیشنهاد می کنم دست نوشته های او را بخوانید، خصوصا آن دست نوشته هایی که در هند به نگارش در آمده اند. لینک اولین پست تلگرامی نرگس را برایتان می گذارم، و پیشنهاد می کنم تمامی نوشته های او را در خلوتتان بخوانید.

لینک اولین پست در تلگرام پیشین: helpnarges

لینک اولین پست در تلگرام کنون: nargeskalbasi

تصویر مربوط به این پست را هم از صفحه ی اینستاگرام سپهر سلیمی برداشته ام، همانی که صدای نرگس را به هموطنانش رساند، کسی که اگر نبود، شاید ما هیچگاه نرگس مان را نداشتیم.

خانه اینجاست.. ما اینجاییم!

کارل سیگن، اختر شناس آمریکایی، در قسمتی از کتاب اش به نام «وویجر» (که با عکس فضایی که توسط فضاپیمای وویجر از زمین گرفته شده است مناسبت دارد) نوشته است:
دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید، تمام کسانی که می شناسید، تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید، تمام کسانی که وجود داشته اند، زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است.

هزاران مذهب، ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند، تمامی شکارچیان و صیادان، تمامی قهرمانان و بزدلان، تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن، تمامی پادشاهان و رعایا، تمامی زوج های جوان عاشق، تمامی پدران و مادران، کودکان امیدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامی معلمان اخلاق، تمامی سیاستمداران فاسد، تمامی «ابرستاره ها»، تمامی رهبران کبیر، تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما، آنجا زیسته اند، در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است

به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده، البته با عظمت و فاتحانه، بیاندیشید. این خونریزان، اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه، توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید، چقدر اینان به کشت یکدیگر مشتاقند، چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.

تمامی شکوه و جلال ما، تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما، توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم، به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود.

سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان، هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، دیده نمی شود.

زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست، حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات، بله، استقرار، هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه، زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد.

برای من، این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر، و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ، تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

پی نوشت: به احتمال زیاد این متن را بارها و بارها در گوشه و کنار اینترنت خوانده اید. بارها برایتان ایمیل شده است و در انواع و اقسام شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته اید.
راستش من هم این متن را در همین شبکه های اجتماعی دیدم، سالها پیش، در ۳۶۰ درجه ی یاهو به اشتراک گذاشته بودم.
امروز با ایمیل قدیمی یاهو دنبال فایلی قدیمی می گشتم، مسیجی از خدابیامرز ۳۶۰ به چشمم آمد. باز کرده و گوشه ای از این نوشته را در آن یافتم. کل متن اش را نیز در گوگل پیدا کرده و در قسمت “آموختنی ها” ی وبلاگ به اشتراک گذاشتم. به دوباره خوانی اش می ارزید.