از وبلاگ نویسی

در این قسمت همه ی تصمیمات و یا گزارشات و یا نوشته ها در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی را آورده ام

پانزده سال؛ از چه و چرا می نویسم؟!

چند وقتی است افرادی در تلگرام و اینستاگرام پیام می دهند و مرا و نوشته هایم را مورد استهزا قرار می دهند؛ و در تلاش اند با تخریب شخصیت، مرا از نوشتن های روزمره ام دلسرد کنند! عزیزانی گاه آشنا و گاه نا آشنا.

در این چند وقت بر اساس اخلاق شخصی که داشتن صبر و تحمل زیاد از حد است، با احترام حتی به توهین های افراد گوش فرا داده ام؛ و به سخن هایی که گاهی با ناسزا همراه است با روی خوش پاسخ داده و یا سکوت کرده ام.

و البته دوستانی هم بوده اند که بعد از خواندن نوشته هایم، پیام هایی برایم می فرستند با این مضمون که در دورانی که دیگر کمتر کسی مانده است وبلاگ نویسی کند، نوشتن های روزانه برایشان عجیب و جالب بوده است؛ و کنجکاوانه از اینکه چگونه به وبلاگ نویسی روی آورده ام پرسیده اند.

امروز تصمیم گرفتم در مورد اینکه چه می نویسم و چرا می نویسم لب به سخن بگشایم. البته پست امروز برای آن دسته دوستانی است که از گذشته بلاگری ام می پرسند و یا منتقدانی که می گویند چرا با اینکه از سال ۸۲ وبلاگ نویس بوده ام، هیچ کدام از آن وبلاگ ها را ندارم و نوشتن هایم متداوم نبوده است.
چرا که تخریب چی ها هیچگاه اهل گفتگو نبوده اند. ولی به آنها هم پیشنهاد می کنم که با آرامش خواندن و شنیدن دیگران را نیز امتحان کنند!

قطعا بعد از انتشار این پست، مشتاقانه از منتقدان و نقدها و نظرها استقبال می کنم؛ و توهین ها، تخریب ها و ناسزاهای هیچ کس را در ایمیل، تلگرام و اینستاگرام بر نخواهم تابید، و اگر از حد بگذرد جور دیگر اقدام خواهم کرد.

چه می نویسی و چرا؟
۱- از سال ۸۲ تا ۹۷:
از کودکی، شریعتی زیاد می خواندم و گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی، گفتگوهای تنهایی من نیز شده بود؛ نوشتن ها از ده سالگی شروع شد؛ و از سال ۸۲، بواسطه دسترسی روزانه ام به اینترنت، نوشته هایم را در یاهو با دیگران به اشتراک می گذاشتم.

شبی در نوجوانی با شخصی ناشناس در یاهو مسنجر آشنا شدم و او پیشنهاد کرد وبلاگ بنویسم. آنجا بود با کلمه ی “وبلاگ” آشنا شدم. مکالمه ی من و آن دوست به یک ساعت نکشید و دیگر هیچگاه با او سخن نگفتم، ولی در همین یک ساعت گفتگو، با دنیای وب نویسی و بلاگ آشنا شدم.
در جستجوگر یاهو، پرشین بلاگ را یافتم؛ و طریقه ساختن وبلاگ را یاد گرفتم و به دنیای وبلاگ نویسی پا گذاشتم.
و از همان مرداد سال ۸۲ تا به همین امروز با وجود فراز و نشیب هایش، روزی نیست که وبلاگی را نخوانم یا چیزی ننویسم.
البته هیچ کدام از وبلاگ های قدیمی و حتی دست نوشته هایم در سرویس پرشین بلاگ و بلاگفا و بلاگر و ورد پرس را ندارم؛ یا حذف کرده ام و یا حذف ام کرده اند! ولی در روزهای وبلاگ نویسی با دوستان زیادی آشنا شدم: سید رسول، مهرداد، گلاره، صادق، مبینا، شراره، نیما، پیمان، فرشاد، محمدرضا، سارا، احسان، مریم، سپید، همه ی دوستان وبلاگی من از سال های ۸۲ تا ۸۸ هستند که با چند نفری از آنها هنوز که هنوز است ارتباط دارم.

از ۳۱ شهریور سال ۸۸ که وبلاگ پر بار و پر مخاطب دوران دانشجویی ام مسدود و حذف شد، به مدت ۳ سال در تب فراق از وبلاگ های فارسی زبان سوختم. دستم از وبلاگ نویسی کوتاه بود، البته در بلاگر بی نام و نشان داستان سرایی هایی داشتم که مخاطبینی نیز داشت؛ گاه آنقدر نوشته هایم غریب و در رنج بودند که به هفته نشده آنها را پاک می کردم تا از اسارت وجود و چشمان ناپاک در امان بمانند؛ و همین امروز، برخی از نوشته هایم که آن سال ها بی نام و نشان منتشر کرده بودم را در فضای اینترنت به نام دیگران می بینم و با سکوت از کنارش رد می شوم.

البته در سال ۸۹ تا ۹۱، به پیشنهاد رفیق همیشگی ام سید رسول؛ دو هفته نامه “کیمیا” را راه اندازی کردم و از طریق ایمیل به دوستان و آشنایان می فرستادیم.
دو هفته نامه “کیمیا”، نشریه الکترونیکی حرفه ای، غنی، منحصر به فرد و پر مخاطبی بود در روزگار خودش. در فیس بوک گروهی به این نام راه اندازی شد و دورهمی هایی را نیز باعث شد!
علی زمانیان عزیز و دکتر سروش دباغ نازنین هم از همراهان فوق العاده ی من در این نشریه بودند.
روزهایی سراسر مهر و عشق، امید و صبوری را در دوران انتشار این دو هفته نامه داشتم؛ که فراموش نشدنیست.

سال ۹۲، باز به فضای وبلاگ بازگشتم و به پیشنهاد دکتر مقامی بزرگوار، در “بلاگ.آی آر” به طور حرفه ای در حوزه کسب و کار و مدیریت قلم راندم، مخاطبینم دوستان شرکت بودند و چه خوشحالم که کتاب ها و افراد و ایده ها و نظرات و مقالاتی را از طریق وبلاگ با آنها به اشتراک گذاشتم و استفاده می بردند.

سال ۹۵؛ به یک باره آن وبلاگ را حذف کرده و یک سال و نیم در تقیه بودم. هیچ ننوشتم، از دوستان بلاگرم هیچ خبری نداشتم، انگار که در تب فرو رفته بودم و دستم به قلم نمی رفت. آن دو سال کلمات در تمام وجودم می لرزیدند و من قلم شان نمی کردم. و گاهی با رکورد موبایل از مسیر خانه تا شرکت باخود و یا با استاد اسلامی حرف می زدم و وبلاگ من شده بود رکورد کردن آنچه در ذهن و دلم انباشته شده بود.
آنجا بود که دفتر عشق را سهیم شدم….. دفتری از نوشته های بکر و دست نیافتنی که هیچ کس از آن هیچ خبری ندارد؛ و تن به انتشار نخواهند داد، هیچ وقت و به هیچ بهانه ای!

اواخر سال ۹۶، شور وبلاگ نویسی بار دیگر در من به یک باره سر بر آورد، در هاست و دامینی جدا از سرویس داخلی و یا خارجی، وبلاگ مستقل خود را راه اندازی کردم و به نوشتن های تقریبا روزانه پرداختم. نوشته هایی کاملا روزانه و شخصی؛ که تخصصی نیست.
به قول همراه این روزها؛ محمد هلاکویی نازنین: دانه ی درخت بامبو، سالها زیر خاک می ماند و به یک باره سر بر می آورد، آیا رشد بامبو در آن سالهایی است که در خاک بوده و یا آن یک سالی است که به رشد حداکثری می رسد!؟

این روزها احساس می کنم وبلاگ نویسی در من به بلوغ رسیده است
و قطعا تا هیچ گاه “سمفونی واژه ها” نه نام عوض می کند و نه حذف می شود.

۲- از چه و برای که می نویسم؟
جزئیات این که قبلا از چه می نوشتم و برای که، بماند برای همان گذشته؛ که گذشته ها با همه ی خوبی و بدی هایش، خنده و نشاط و رنج و دردش گذشته است.

افرادی که این روزها مرا مورد حجمه تخریب قرار داده اند، یک پرسش ثابت دارند: برای چه می نویسی؟ می نویسی تا چه شود؟ برای که می نویسی؟

با کمال احترام به این دوستان می گویم: که برای اولین شخصی که می نویسم خودم هستم. من می نویسم تا نفس بکشم. نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است و اگر ننویسم یا نخوانم می میرم. و این احساس برایم کاملا شخصی است.

البته گروهی می گویند کمی تخصصی تر بنویس. دوستان! این روزها نمی توانم تخصصی بنویسم؛ یک احساس درونی در قلمِ این روزهایم است که نمی خواهم هم اینک، به صورت تخصصی وارد مبحثی شوم. راستش هیچ گاه نتوانسته ام صفحه سیاه کنم. این روزها احساس می کنم نباید تخصصی بنویسم. ولی قطعا روزهایی می رسد که تخصصی تر خواهم نوشت. این روزها بیشتر طالب تخصصی خواندن هستم.
ان شالله روزهایی هم می آید که تخصصی تر می نویسم. ولی اینکه چه زمانی؛ خودم هم نمی دانم. هر وقت آماده بودم حتما تخصصی تر می نویسم.

این روزها بیشتر از فیلم ها و کتاب ها و گفتگوهایم با دیگران می نویسم. و هر آنچه احساس کنم برای خودم و دیگری ارزش افزوده ای شخصی و درونی دارد. شاید تخصصی در حوزه ای ننویسم و از اصطلاحات قلنبه سلنبه استفاده نکنم، ولی احوال آدمی را قلم زدن هم به نظرم سرشار از ارزش است. چیزی که برایم ارزشمند است و ماندنم را با تمامی کاستی ها و فراز و نشیب ها تضمین کرده است این است که همیشه به قلمم متعهد بوده و خواهم بود و صفحه سیاه کردن در مرامم نبوده و نیست.

۳- این سوال هم زیاد شنیده ام که برای که می نویسی؟!
مخاطب خاص نوشته هایم خودم هستم.
و مخاطبین دیگرم هر آن کس که از نوشته های من، زندگی و خوبی و مهر را سرشار شود، و حتی در دردهایی که گاه در نوشته هاست به سپیدی برسد. مصرانه اعتقاد دارم که می شود پاک زیست حتی در میان ناپاکی؛ مصرانه اعتقاد دارم که می شود وقتی اشتباه کردیم بگوییم اشتباه کردم؛ مصرانه اعتقاد دارم می شود خنده بر لب داشت، می شود آغوشی باز داشت، می شود ساده بود و سادگی نکرد.
می شود دست یاری به سوی افراد گشود، می شود دیگران را در حد و توانِ خود نجات داد.
و در یک کلام: می شود بی بهانه و دلیل خوب بود.

آری؛ مخاطبین من اگر فقط و فقط خودم باشم، باز هم می نویسم و می نویسم و کسی را اجبار به خواندن من نیست. آن علامت ضربدر قرمز آن بالای صفحه را می بینید؟ همین الان هم می توانید رویش کلیک کرده و از اینجا بروید، و دیگر برنگردید و یا می توانید با من همراه باشید و ادامه مطلب را بخوانید و از دوستی و آشنایی با همدیگر، روزها و زندگی هایمان رنگ و بویی تازه بگیرد.
این من هستم؛ منی که مصرانه به آزادی فردی و اصالت درون اعتقاد دارم.

دوستان؛ بعد از ۱۵ سال نوشتن؛ این اولین و تنها نوشته ی من بود و خواهد بود که از نوشتن هایم لب به سخن بازگشودم.

آری عزیزانم؛ من این هستم! منی که با این اعتقاد زیسته ام که: زیستن مسالمت آمیز و خوش، در کنار همدیگر، مستلزم این است که من و شما همدیگر را همان طور که هستیم قبول کنیم. و اگر نمی توانیم و یا نمی خواهیم با یک دیگر ارتباط داشته باشیم می توانیم از هم بگذریم. قطعا هیچ کس جز خودمان، خود را به ماندن و یا رفتن مجبور نمی کند. اگر ماندن و خواندنِ همدیگر سخت و شکننده است، نمانیم و نخوانیم! اگر هم دوست داریم باشیم، باشیم؛ به همین راحتی؛ به همین سادگی!

باور کنید آنقدرها هم گذشتن و یا بودن سخت نیست. فقط کافیست خودمان بخواهیم.
اگر هم کینه توزی داریم و یا عادت به تخریب داریم، باور کنید می شود از این کار هم دست کشید؛ کافی است حواسمان را به امور بهتری پرت کنیم. مثلا به جای اینکه بیاییم و به همدیگر ناسزا بگوییم گوشی موبایل را در جیب مان بگذاریم و به خیابان برویم و کمی هوا بخوریم، یا با کودکانِ شاد و آزاد بازی کنیم یا کتابی دست بگیریم و یا به دوستی که دوستش می داریم سلامی کنیم. و یا موسیقی گوش دهیم و یا ظرفی بشوریم…
باور کنید جواب می دهد. و بعد از چند وقت احوالمان بهتر می شود.

دوستتان دارم و همیشه برایم بهترین هستید، در همه احوال.
با مهر
محبوبه موحددوست
دهم خرداد ۱۳۹۷

مگر قرار نبود هر روز بنویسی؟

چند وقت پیش، برنامه ای با خود گذاشتم مبتنی بر هر روز نوشتن. در پستی از وبلاگ هم اعلام کردم که هر روز می نویسم.
پیوند به پست قبلی وبلاگ: تصمیم گرفتم تقریبا هر روز بنویسم؛ و وبلاگم را به روز کنم.
ولی با این حساب،
یکی دو هفته ای می شود که اصلا ننوشته ام؛ نه فقط در وبلاگ، بلکه اصلا ننوشته ام. و این ننوشتن و چالش هایی که بر سر نوشتن با خود داشتم تا آنجا پیش رفت که حتی می توانست منجر به هرگز ننوشتن شود.
چالش هایی در درون من.

راستش در دو سه هفته ی اخیر، درگیر ماجرایی کاملا شخصی بودم، و در این درگیری شخصی، آن روی تاریک سکه، خود را به من و همراهی که با من بود نشان می داد. همان روی تاریک و سیاهی که وقتی سر بر می آورد، همه چیز را با خود در درون تاریک اش می بلعد. به جزئیات ماجرا نمی پردازم، چرا که شخصی و خصوصی است و شخصی هم باقی می ماند.

در این کنش و واکنش ها بود که در هسته ی مرکزی وجود نیز لرزشی احساس کردم، که من کیستم؟ آیا واقعا من آن قسمت تاریکم و این قسمت روشن و سرزنده ی من فریب و دروغی بیش نیست؟
آیا همه لبخند ها و سرزندگی و صبوری و آرامش من توهمی خودساخته است؟ آیا همه دوست داشتنی هایم دروغ است؟

همه ی این موارد باعث شد که من نخواهم حتی یک کلمه هم بنویسم. آخر مگر می شود با تردید نوشت؟ قلم و وبلاگ، همیشه برایم مقدس بوده است، تا به حال هیچ یک از نوشته هایم، حتی آنهایی که در این ۱۵ سال، نوشته و پاک شده اند، با دروغ، تردید و یا فریب شکل نگرفته اند؛ و اینک من با یک سوال مواجه شده بودم که من که هستم؟ آیا همه ی اینها من اند و یا فریبی بزرگ؟!
روزهای سختی بود، خیلی سخت و طاقت فرسا؛ از آن روزهایی که نه می شود در موردش سخن راند و یا نوشت. سکوتی سرد و سنگین و درونی شلوغ از نزاع تاریکی و روشنایی.

در این روزهاست که آدمی باید دوستی آشنا با تمامی زوایای وجود داشته باشد، دوستی که سالیان سال با آن دوست بوده است، دوستی که همه ی وجود و احوالات آدمی را دیده است و آشناست؛ هم خشم را، هم لطف را. و از خوش وقتی من است که دوستی از این دست دارم. دوستی که در بزنگاه ها با من است.

او طی سال های سال همه ی مرا دیده است، روزگاری دوستانی بسیار نزدیک بودیم، تقریبا هر روز هم دیگر را می دیدیم و به گفتگو می نشستیم، بعد از آن یک سال، از هم جدا شدیم، ۳ سال بدون هیچ خبری از هم. بعد از آن دوباره ارتباطمان شکل گرفت و بعد از ۲ سال ارتباط، دوباره روی سیاه سکه ی روزگار، ما را ۷ سال از هم جدا انداخت و بعد از ۷ سال دوری، باز دوستی مان محکم تر و اصیل تر شکل گرفت و ادامه دارد. نمی دانم شما هم از این نوع دوست ها دارید یا نه. ولی آنها زیاد نیستند. یکی اند، تعدادشان به دو هم نمی رسد؛ دوستانی که هم بوده اند و هم نبوده اند، ولی همیشه هستند.

با او به گفتگو نشستم؛ تمام ماجرا را برایش گفتم، جاهایی که بازگویی اش حتی برای خودم هم ترسناک بود. از آن گفتگو های سراسر چالش. که تمامی هست و نیست ات را روی دایره میریزی؛ حتی زوایایی از وجود که خود از دیدن آن واهمه داری. از آن گفتگو هایی که پاسخی هم ندارند؛ زیرا قرار نیست کسی برایت نسخه بپیچد، و فقط قرار است تو در آینه ی گفتگو با دوست خود را ببینی و این پازل را خود تکمیل کنی.

بگذارید اینگونه سخن را تکمیل کنم: تو در همه ریخته ای، هسته ی وجودت لرزیده است، و آن یگانه دوست، با حضورش، با آن حضور اعتمادگونه اش، تنها بستری است برای ریختن تکه های به هم ریخته ی پازل تو؛ سرهم بندی قطعات پازل توسط خود توست. و من این دوست را داشتم، در محضرش نشستم به جستجو و سرهم بندی تکه های پازل خویش.

روزهایی بود، فراتر از سخت! برزخی که حتی نمی توان باز به آن فکر کرد!! و چه خوب که خوب به پایان رسید.

آری دوستان؛ من به خود شک کرده بودم، به ندای قلبم و جوهره قلمم. و چون هیچگاه در شک قلم نرانده ام؛ از قلم فاصله گرفتم. قلم مقدس تر از آن است که با شک بر روی کاغذ رانده شود.

آری؛ من هیچگاه بدون حضور قلبی مطمئن ننوشته ام. واژه واژه نوشته هایم با حضور قلبم بوده است. البته خیلی وقت ها با گذر زمان به خاطر بالاتر رفتن سطح دانش، نوشته های قبلی را اصلاح و یا تکمیل و ترمیم کرده ام و یا مورد نقد خودم قرار داده ام، و یا حتی رد کرده ام. ولی هیچگاه نشده است که در حین نوشتن، حضور نداشته باشم، الکی نوشتن و صفحه سیاه کردن هیچگاه در مرام من نبوده و نخواهد بود.
در شک این روزها نیز، قلم را کنار گذاشتم تا برطرف شود و قلم آلوده شک نگردد.

و این روزها:
دو روز است حال بهتری دارم. در نزاع تاریکی و روشنایی درونم، این من بودم که پیروزمندانه از میدان بیرون آمدم. نه تاریکی، نه روشنایی.
هر دوی آنها با هم هستند و وجودشان در درونم اجتناب ناپذیر است. این روزها دریافتم که این من هستم که بر آنها تسلط دارم.
و چه خوب و خوشایند، که ریشه و هسته ی وجودم، در این هفته های خشن و پرغوغای درون، محکم تر و با صلابت تر از قبل است؛ ریشه دار تر شده ام.
و چه خوشحالم که هنوز قلم برایم از اصالت برخوردار است و روزهای که نباید می نوشتم، ننوشتم. و خوش حال ترم که دوباره می نویسم.
دوباره آمده ام، و چه خوش آمده ام و چه نیک و خوشبختم که شما با من هستید.
باری؛ خوش آمدیم، همگی مان!

با مهر
محبوبه موحددوست – خرداد ۹۷

حظّ لحظه ها..

از دیروز در راه تقویت عادت نوشتن، که در مسیر تقویت اندیشه و ذهن و قلم است، تصمیم گرفتم تقریبا هر روز بنویسم؛ و وبلاگم را به روز کنم.

کمی به عقب تر برگردیم؛ یک ماه قبل از شروع سال ۹۷، تصمیم ام بنا به “ترک عادت های نادرست” را عملی کردم، عادت هایی از قبیل: پرسه زنی بی هدف در شبکه های اجتماعی، حرف زدن قبل از شمرده شمرده گوش دادن، نیمه کاره رها کردن کتابها، بار گذشته را بر دوش کشیدن، غرق شدن در جدل های سیاسی روز با انسانهایی هیجان زده، بدون نتیجه و راهکار و…. در آستانه آغاز سال نو، تقریبا در ترک این عادت های مضر، موفق شده و توانستم به صورت عملی بخش بزرگی از آنها را به کنترل خود در آورم.

با شروع سال ۹۷، تلویزیون و اخبار را نیز کاملا کنار گذاشتم و فقط در مواقع شام و نهار است که نگاهی هم به تلویزیون می اندازم، چون روشن است و خاموش کردن آن دست من نیست! و در حقیقت هیچ‌گاه نشده است تلویزیون را در حضور دیگران خاموش کنم، زیرا به نظرم دیگران نیز حق انتخاب و تصمیم گیری دارند؛ ولی وقتی تنها هستم تلویزیون همیشه خاموش است.

این یک ماه اول سال ۹۷ را نیز به تقویت عادت هایی مثل پیاده روی روزانه، سه تار و کتاب خواندن پرداختم؛ و به طرز قابل قبولی در طی یک ماه توانستم تصمیم ام را در این زمینه نیز عملی کنم. و امروز که یک ماه از سال ۹۷ می گذرد، به طور نسبی از خودم راضی هستم و امیدوارم این رضایت تداوم داشته باشد.

برویم سر اصل مطلب؛ داشتم می گفتم که از دیروز برای تقویت اندیشه و ذهن و قلم، تصمیم گرفته ام هر روز بنویسم و وبلاگم را به روز کنم، و البته امیدوارم این به روز رسانی ها برای حال و هوای شما نیز خوش بیافتد و ارزش افزوده ای برایتان داشته باشد.

البته قطعا خود را درگیر موضوعی خاص نخواهم کرد، ولی چون این تصمیم در برنامه ای بلند مدت است نمیخواهم صرفا به خام نویسی بپردازم، نوشته هایی صرفا برای نوشتن، و بدون محتوا! و البته برای منظم تر شدن نوشته ها و توجه داشتن به مخاطبین بر خود لازم می دانم وبلاگ از دسته بندی ها و برچسب های مناسب و منظم برخوردار باشد، تا هر کس با توجه به میزان وقت و حوصله و علاقه ای که دارد، موضوع و مطلب مورد نظر خود را انتخاب و دنبال کند. به عنوان مثال در نظر دارم از برچسب هایی مانند “احوالات شخصی” برای نوشته های شخصی و شرح و بسط حال و هوای روزانه ام استفاده کنم؛ و یا برچسب های “معرفی کتاب”، “معرفی فیلم” و غیره داشته باشم، تا با استفاده از آنها علاقه مندی ها جدا شود و شما توانید به راحتی تصمیم بگیرید کدام نوشته را بخوانید و کدام را نخوانید.

ان شاالله در آینده ای نه چندان دور نیز، پستی مستقل برای شرح برچسب ها می نویسم و در آن توضیح می دهم که هر یک از دسته بندی ها به چه موارد و موضوعاتی اختصاص داده شده است.

قالب وبلاگ را نیز با توجه به همین امر کمی تغییر داده ام تا آسان و سریع به هر آنچه در نظر دارید برسید.
بخش اسلایدر “تازه ها” را برداشته ام و نوشته های پیشین را به صورت لیست وار در ساید بار وبلاگ (آن گوشه سمت چپ) قرار داده ام. لیست برچسب ها و دسته بندی ها نیز همانجاست.

در کل به نظرم در وبلاگ نویسی نباید وسواس به خرج دهیم که مخاطب دقیقا چه می خواهد، و نوشته هایمان بر اساس فکر و اندیشه و سلیقه ی مخاطبین باشد، زیرا هر شخص سلیقه و دلخواهی دارد، فرض کنید دست کم ۲۰ دوست، مطالب شما را دنبال کنند، ۲۰ اندیشه و سلیقه، اگر بخواهیم وسواس به خرج دهیم که دقیقا اهداف دیگران را دنبال کنیم، به نظرم به خود و دیگران صدمه وارد میکنیم و مخاطبین و دوستانمان را نیز از دست می دهیم. آنها آمده اند تا بازتاب اندیشه و ذهن من را بخوانند نه هر آنچه خود می خواهند را!!

و البته احترام به مخاطبین می تواند این باشد که چیدمان مطالب در وبلاگ جوری باشد که مخاطبین به راحتی بتوانند در میان نوشته هایمان آن نوشته ای می پسندند را انتخاب کنند؛ و از این راه وقت و حوصله ی آنها را در نظر بگیریم.

امیدوارم بتوانم هر روز “سمفونی واژه ها” را به روز کنم و روزهای خوب و خوش و با ارزشی را در کنار هم بگذرانیم. با دوستان تازه و نابی آشنا شوم و من هم از شما بیاموزم و بیاموزم.