از کتاب هایی که می خوانم

در این برچسب از کتابهایی که می خوانم می نویسم.

سکوت؛ قدرت درونگراها

هر کسی می تواند بدرخشد. به شرط آنکه زیر نور مناسب قرار گیرد. برای یکی نور بزرگ سالن ها زیبایی آفرین است و برای دیگری نور یک چراغ مطالعه.
-سوزان کین

یک کتاب خوب برای همه ی ما:
• سکوت قدرت درون گراها (در دنیایی که از حرف زدن باز نمی ایستد)
• نویسنده: سوزان کین
• مترجم: نرگس جوادیان و نعیمه اعتدال مهر

یک – اگر معلم هستید یا دانش آموز، مدیر هستید یا کارمند، پدر مادر هستید یا فرزند، دوست هستید یا صرفا یک آشنا!، به همه تان پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانید، حتی اگر حوصله ی خواندنش را ندارید، دو فصلی از آن را بخوانید و فصل های دیگر را تورقی بزنید.

به حق بعد از خواندن این کتاب برای خود و دیگران احترام بسیار بیشتری قائل می شوید و همدیگر را بیشتر درک می کنید و زندگی بهتری در کنار هم خواهید داشت.

دو- آیا شما هم در کودکی و نوجوانی و حتی در عنفوان جوانی – با اینکه بشاش و شاد بودید و طبع روشنی داشتید- بیشتر از اینکه بخواهید با همگان باشید دوست داشتید تنها و یا با یکی دو نفر از دوستان صمیمی تان وقت بگذرانید؟ آیا شما هم ساعت ها کتاب خواندن را به رفتن در مهمانی های رنگارنگ ترجیح می دهید؟ آیا شما هم دامنه دوستی تان محدود است؟ آیا شما هم قلمروی کوچکی برای خودتان دارید؟ در محل کارتان بیشتر از اینکه گروهی کار کنید از تمرکز بر کار تک نفره لذت می برید؟ در دوران مدرسه همیشه ترجیح می دادید تک نفره روی مسایل درسی کار کنید تا در گروه؟ آیا به ورزش ها و تفریحات تمرکز محور مثل پیاده روی، کوه نوردی و دوچرخه سواری علاقه ی بیشتری دارید؟

آیا از آن دست افراد هستید که زود نمی جوشید و دوست داشتن هاتان به فرصت نیاز دارد؟
آیا از مطالعه، بازی و معاشرت با کودکان و حیوانات بیشتر لذت می برید؟ آیا در روزهای تکنولوژی و تایپ و چت، به معاشرت های مجازی بیشتر از دیدارها علاقه مندید؟
و آیا همیشه به خاطر این علاقه مندی ها و رفتارها به گوشه ای رانده شده اید و یا شما را غیر اجتماعی، تنها و احیانا “گوشه گیر و منزوی” خوانده اند؟!
آیا والدین تان به خاطر آرام بودنتان به مشاوره مراجعه کرده اند و در جلسات انگیزشیِ بکوب، بخند، برقص، جیغ بکش برده اند؟!!

بگذارید بعد از ۳۲ سال سن، به شما بگویم که من و شما غیر اجتماعی، گوشه گیر و منزوی نیستیم! ما فقط درون گرا تر، متمرکز تر و محتاط تریم. ما بیشتر از این که بخواهیم جیغ بکشیم، دوست داریم فکر کنیم و در عمل از آنهایی که هیچ گاه نتوانسته اند به امری خاص متمرکز شوند بهتر عمل کرده ایم.
من و شما مثل گاندی و ابراهام لینکلن و بسیاری دیگر از تاثیر گذاران جهان، “درون گرا” هستیم. فقط همین!

من و شما هیچ مشکلی را با خود حمل نمی کنیم؛ فقط حریم شخصی مان پر رنگ تر است.

سه – کتاب سکوت، قدرت درون گرا ها به صورت کاملا تحلیلی و با نظمی منطقی و مثال هایی واقعی به ویژگی ها، توانایی ها و نوع زندگی افراد درون گرا می پردازد. و نه فقط آن را مضر و مایه ی خجالت نمی داند بلکه با توجه به تحلیل ها و گزارشات این کتاب متوجه می شویم که وجود درون گرا ها در جهان مایه مباهات و مایه شکل گیری تمدن ها نیز بوده و می باشد. البته در این کتاب به ویژگی افراد برون گرا نیز می پردازد و درون گرایی و برون گرایی را یک نقطه مثبت و یا منفی در آدمی نمی بیند.

در این جا به سه جمله از مهم ترین سرفصل های کتاب بسنده می کنم و محتوای آن را به خواندن خود شما واگذار می کنم:
* فراموش نکنیم که انسانهایی که معمولاً ساکت هستند و در خودشان فرو می‌روند به یک صفت خوب هم شناخته می‌شوند: اهل تفکر بودن.

* ما در فرهنگمان برای آنها که ریسک میکنند توجه و احترام خاصی قائلیم. وقت آن است که برای آنها که توجه میکنند هم احترام بیشتری قائل باشیم.

* تنهایی می‌تواند کاتالیزوری برای نوآوری باشد.

چهار –  پیشنهاد می کنم حتما سخنرانی سوزان کین، نویسنده ی کتاب سکوت-قدرت درونگراها در ted را نیز با تامل ببینید.
لینک سخنرانی را در زیر گذاشته ام که به همراه زیر نویس فارسی می باشد.

«از اینجا دانلود کنید»

جاناتان مرغ دریایی


به لیست کتابهایم نظری افکندم، کتاب “جاناتان مرغ دریایی” آن بالا بالاها نشسته بود و انگار دلش پرواز می خواست، در حال و هوای بهاری باز خواندمش و پروازش کردم!
کتاب “جاناتان مرغ دریایی”، کم حجم و پر مغز؛ و مناسب برای هدیه دادن و هدیه گرفتن. بعد از پرواز در سطر سطرش، نیک دانستم کمی در مورد این کتاب بنویسم:

• جاناتان مرغ دریایی
• اثری از ریچارد باخ
• مترجم لادن مستوفی

کتابهایی هستند که باید در گذر زندگی خوانده شوند.. “جاناتان مرغ دریایی” از این دسته کتابهاست. کتابی کم حجم اما بزرگ، که داستان زندگی مرغ دریایی کوچکی به نام جاناتان است که مث بقیه مرغ دریایی های سرزمینش فقط به غذا فکر نمیکرد.

او روزها و شبها پرواز می کرد و می خواست به اوج خواسته اش “پرواز” برسد، پدر و مادرش شبانه روز در گوشش می خواندند: جاناتان پرواز برای تو آب و نون نمی شود و ما به وجود آمده ایم تا بخوریم و بیاشامیم و زندگی یعنی همین! و پروازمان هم وسیله ای برای همین هدف است..

“اغلب مرغان رنج آموختن پرواز را در حدی فراتر از یادگیری ساده ترین حقایق به خود هموار نمی کنند. می آموزند که چگونه از ساحل به سوی غذا پرواز کنند و چگونه باز گردند. برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد، اما برای این مرغ دریایی آنچه که ارزشمند بود پرواز بود نه غذا، بیش از هر چیز دیگر، جاناتان لیوینگستون عشق به پریدن داشت.”

آری، جاناتان به دور از حرفها و حدیثهای اطرافش پرواز می کرد و پرواز می کرد…

” .. و این زیباست که رها از هر اندیشه ای در تاریکی به سوی نورهای ساحل پر بگشاید..”

و همیشه با خود می اندیشید: “مهم تر از این در زندگی وجود دارد! به غیر از این آمد و شد پر تقلای کسالت بار کرجی های ماهیگیری دلیل دیگری نیز برای زیستن وجود دارد! ما قادریم خود را از اسارت جهالت آزاد کنیم. می توانیم خود را به عنوان آفریده هایی با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم. می توانیم رهایی یابیم! می توانیم پرواز را بیاموزیم.”

و روزی جاناتان به خاطر خواسته اش “پرواز”، از سوی مرغان دریایی طرد و از سرزمینش به مکان دوری تبعید شد و…

و روزی دیگر به بهشت پا نهاد، جایی که دیگران نیز بودند.. کسانی دیگر که روزگاران دور؛ مثل جاناتان طرد شده بودند و اینک در بهشت بودند..

جاناتان در بهشت نیز به تمرین خود ادامه داد و روزی رسید که سرآمد همه ی بهشتیان نیز شد.

و روزی رسید که جاناتان خواست به سرزمینش باز گردد. بهشت را ترک کند و به میان مرغان که از سویشان طرد شده بود باز گردد، به امید اینکه شاید جاناتان دیگری میان آنها باشد.

و بازگشت..

هیچ کس حق سخن گفتن با جاناتان را نداشت، با این حال مرغانی بودند که نیم نگاهی به او می انداختند (با اینکه کسی حق نداشت به یک طرد شده نگاهی کند..)

و اما.. روزی رسید که همراهانی پیدا کرد.

آنها کسانی بودند که “اهمیت نمی دادند که دیده می شوند یا نه. گوش فرا می دادند و کوشش می کردند که سخنان جاناتان مرغ دریایی را بفهمند. جاناتان از چیزهای خیلی ساده سخن می گفت. این که یک مرغ دریایی حق دارد پرواز کند، و آزادی طبیعت اصلی هستی اوست، و هر چیزی که علیه این آزادی عمل کند باید کنار گذاشته شود، حتی اگر تشریفات، خرافات و یا محدودیت در هر شکل آن باشد.

کتاب جاناتان مرغ دریایی، یکی از بهترین کتابهایی است که طی زندگی ام خوانده ام..

به حق کتابهایی مث جاناتان مرغ دریایی وجود دارند که من نخوانده ام، کتابهایی که باید روزی خوانده شوند، اگه کتابی از این قبیل در دست دارین حتما معرفی کنید، تا ما هم بخوانیم…

بیشعوری!

کتاب بیشعوری را سالها پیش به پیشنهادی دوستی خواندم، و از خواندن آن ذوق زده نیز شدم! #در بلاگ قبلی از این شور و شوق نیز نوشته ام. فکر کنم ۷ سال پیش بود،که با نگاهی طنز آلود و چهره ای بشاش این کتاب الکترونیک را از طریق کامپیوتر رو میزی خواندم! و امروز؛ باز این کتاب را خواندم! البته از ذوق و نگاه طنزآمیز ۷ سال پیش خبری نبود. این بار، کتاب را در دست گرفتم تا ببینم نویسنده چی میگه! حرف حساب اش چیست؟

قبل از شروع کتاب نگاری؛ بد نیست راه و رسم این گونه پست ها را از همین الان با خودمان مشخص کنیم. به نظرم می آید که در اول کتاب نگاری ها، معرفی کوتاه و منطقی از هر کتاب داشته باشم، و بعد از آن نقد و نوشته شخصی خود را بر هر کتاب بیان کنم. چون بر این باورم که شاید کتاب را در دست داشته و یا مصمم به خواندنش هستید، بنابراین نمیخواهم از همین ابتدای امر، در روند ذهنی خوانش شما تاثیری گذاشته شود، شاید بهتر باشد بعد از خواندن کتاب، نقد و نظر را بخوانید، چون در این صورت شما کتاب را با محوریت ذهنی نظرات من نخواهید خواند، و بعد از اتمام آن، قطعا نقد و نظر بکرِ خود را داشته و می توانیم تبادل اندیشه کنیم.

نگاهی بر یک کتاب:
بیشعوری
اثر دکتر خاویر کرمنت
ترجمه محمود فرجامی

کتاب بیشعوری، با نگارش طنز آلود، نگاهی به خصوصیات منفی انسان ها انداخته، و کسانی را که دارای این خصوصیات منفی هستند را “بیشعور” خوانده؛ نویسنده، از این کلمه، ورای معنی عام آن (بیشعور)، که گاهی برای تحقیر و ناسزاگویی بکاربرده می شود، استفاده کرده و آن را به صورت تخصصی بر روی نوعی بیماری روانی (بیشعوری) گذاشته است.
یکی از تعاریفی که برای “بیشعوری” در این کتاب به کار رفته است، تعریف زیر می باشد: «یک بیشعور کسی است که رفتار وقیح و نفرت انگیزی را به صورت کاملا ارادی و عمدی از خود بروز می دهد و از ایجاد اختلالی که در کارها به وجود آورده و آزاری که به دیگران رسانده قلبا خوشحال است.» صفحه ۴۱.

کتاب بیشعوری به پنج بخش تقسیم شده:
بخش نخست: تعریف و ماهیت این خصلت را بیان کرده، مثال هایی از افرادی که دارای این خصوصیت اخلاقی هستند، زده شده؛ همچنین شدت بیشعوری را رتبه بندی کرده است.
در بخش دوم: بیشعورها را در دسته بندی های بیشعور اجتماعی، تجاری، مدنی، مقدس ماب، عصر جدید، دیوان سالار، بیچاره و شاکی تقسیم کرده است.
بخش سوم: از بیشعوری در اجتماع و نهادهای اجتماعی سخن رانی شده است.
بخش چهارم: زندگی با بیشعورها را توضیح داده است. کار با بیشعورها، دوستی با این افراد، ازدواج با آنها، والدین و فرزندان بیشعور را به تفصیل بیان داشته است. در این جا، خصوصیات این افراد و راه تشخیص شان را در هر حوزه بیان داشته و پیشنهاداتی برای ارتباط با این افراد، نیان کرده است.
بخش پنجم: مراحل، و وسایل درمان این خصلت بیان شده است.

نقدی بر یک کتاب:
۷سال پیش حین خواندن کتاب، این کتاب را یکی از بهترین ها دانستم، و امروز که خواندم، نه تنها از خواندنش چیزی دستگیرم نشد، بلکه، بعد از اتمام، غرولند کنان با خود گفتم: “چرت بود!”، ” از این کتابهایی که میاد یه چیزی میگه و در میره”، “خب حالا فرضا من فهمیدم خودم و یا اطرافیانم بیشعوریم، که چه؟”
شاید نویسنده و مترجم کتاب، با خواندن این خودگویی هایم مرا یک بیشعور تمام عیار بدانند و یا بگویند به فلانم که چیزی دستگیرت نشد، از بس بیشعوری!
ولی حتما موردی بوده که بعد از خواندنش، دست به قلم شده ام و به جز گذاشتن زمان، سرچ گوگل را هم با “بیشعوری” پر می کنم!!

و اما کتاب بیشعوری: از اول تا آخر بیشعورها را معرفی میکند، از رنجی که می برند، از ترک شدن هاشان، از شکست هاشان در آخر کار، از تنها شدن هاشان، و…. سخن به میان می آورد. آدم را به گریه می اندازد از این بیشعوری ای که هستیم؛ ولی راه درمانی ندارد! نویسنده، صرفا تجربه تلخی داشته، متوجه بیشعوری اش شده، آن را درمان کرده و خود را نجات یافته می بینید! و میخواهد همه ی ما را نجات دهد! ولی به نظرم خودش هم نمیداند چگونه! فرضا هم بداند، ولی در این کتاب بیان نشده! صرفا بیان یک بیماری و خصلت بد است و دیگر هیچ! این جور کتاب ها مرا یاد بلاگ نویسی جامعه شناسانی می اندازد که فقط و فقط طرح موضوع می کنند؛ ولی دریغ از یک راهکار و یا حتی یک پیشنهاد برای درمان!

این کتاب را نیز از این دسته دیدم؛ فقط خودت را خالی کن و دیگر هیچ! بنابراین بعد از خواندن این کتاب، جایی برای معرفی به دیگران نمی ماند! برای مثال، فرض کنید من شخصی را می شناسم که از بیماری “بیشعوری” برخوردار است و خودش نمی داند! و میدانم که روزی سرش به سنگ می خورد و بدجور به فلاکت می افتد؛ این کتاب را به او معرفی کنم که چه؟ راه درمان و گریزی برای او در آن نگاشته شده؟
بزرگترین نقد به این کتاب همین می باشد. صرفا بیان اینکه همه بیشعوریم و دیگر هیچ!!!

-حسن خواندن این کتاب:
به نظرم کتاب بیشعوری، اعتراف نامه ای برای همه ی ماست. از این منظر، پیشنهاد میکنم کتاب را بخوانید! کتاب را در خلوت خود بخوانید؛ مثال هایی که آورده، خصلت هایی که بی پروا مطرح کرده، می تواند تلنگری باشد. کتاب را با این دید خواندم و به درون خبیث خودم رجوع کردم. حتی در فایلی جدا، برای خود اعتراف نامه ای خصوصی نوشتم، از هر چه بدی به خود و دیگران کرده بودم؛# البته بر روی فایل پسورد گذاشتم# [خنده]

و اینکه اگر وقت و حوصله خواندن کتابی که در آخر سر راهکاری برایتان نگذاشته، ندارید؛ پیشنهاد میکنم، بخش نخست (برای اینکه ماجرا دستتان بیاید) و بخش چهارم را حتما بخوانید.
خواندن چگونگی کنار آمدن با بیشعورها (بخش چهار)، خصوصا در قسمت “دوست بیشعور” و “کار با بیشعورها”؛ آن هم با تامل، می تواند به ما در فهم اینکه، در ارتباط با دیگران چگونه آدمی هستیم، بهتر است چگونه باشیم و یا نباشیم، کمک کند! در این بخش، به مواردی اشاره شده که چگونه تشخیص دهیم یک دوست و یا یک همکار، بیشعور است! این موارد را با این دیدگاه خواندم که آیا من اینگونه ام یا نه؟ آیا یک دوست و یا همکار باشعورم یا نه؟! و این خیلی به خودنگری و خود بینی ام کمک کرد.

در کل نظرم این کتاب را باید مثل یک آیینه خواند! و بیشتر از اینکه یاد کسی بیافتیم، خودمان را تجزیه و تحلیل کنیم، در سکوت و در خلوت خودمان. و بعد از اینکه خودمان را نظری افکندیم؛ برویم جایی دیگر به سراغ راهکارها و درمان!

پی نوشت: یک سالی می شود دست به قلم نشده ام، حتی یک کلمه؛ شاید این روزها، نگارشم به پیچ و خم کوچه های تنگ ماند؛ بنابراین قصور قلم را به بزرگواری چشمان پاک و قوه ی تفکر سترگ تان بپذیرید.
با مهر

ماهی سیاه کوچولو

الان داشتم قصه ی دوران کودکیمو می خوندم؛ چند دقیقه به دور از هیاهوی روزگار…
قصه ای که هر بار با خوندنش حس ناب کودکی و دریا دلی میاد سراغم، دلم می خوام دنیا رو فتح کنم نه به خاطر غرور و تکبر و هر منظور بزرگ منشانه ی دیگری!!! فقط دوست دارم برم کشف اش کنم ، چون دوست دارم ببینم ته این جویبار کجاست؟؟
و این قصه همیشه منو می بره به اون روزهای معصومیت و صداقت و رفتن..
اینبار ۳ جای قصه تکانم داد …
اولش، دم دمای آخر، و آخرش..
احساس کودکی در من شکفت .. احساس بودن در من پر زد..

به شمام پیشنهاد می کنم یه بار دیگه ماهی سیاه کوچولو رو بخونید.
ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر از این گردش‌ها خسته شده‌ام، می‌خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف‌ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته‌ام؛ مثلا این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگی‌شان را بیخودی تلف کرده‌اند. دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه‌جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد. . .؟»
..
.
.
ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می‌کرد و لذت می‌برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می‌کرد و به خودش می‌گفت:
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد. . .»

.
.
ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می‌خورد و فریاد می‌کشد، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به‌حال هم هیچ خبری نشده . . .
..
ماهی پیر قصه‌اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه‌اش گفت: « دیگر وقت خواب است بچه‌ها، بروید بخوابید.»
بچه‌ها و نوه‌ها گفتند: «مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»
ماهی پیر گفت: « آن‌هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب است، شب‌بخیر!»

یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب‌بخیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد، خوابش نبرد، شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود . . .

مزرعه حیوانات

دیشب تمام مسیر، کتاب “مزرعه حیوانات” جورج اورول رو خوندم. کتابی عمیق در قالب داستانی ساده و گویا. کتابی که به نظرم همه باید بخوانند.

البته کتاب “مزرعه حیوانات” را اولین بار در سن ۱۰ سالگی خوانده و بعد از آن بارها و بارها دوباره خوانی اش کرده ام. و هر بار و هر بار با اشتیاقی ورق اش می زنم که انگار برای اولین بار است می خوانمش!

دیشب نیز با همان حال و اشتیاق “مزرعه حیوانات” را خواندم. و البته با بغض و دلی پر از درد. “مزرعه حیوانات” انگار جامعه ی من بود، انگار من یکی از آن حیوانات بودم. بعد از اتمام داستان سراسر مسیر را گریستم. نمی دانستم بر چه گریه می کنم، ولی دلی تنگ داشتم. دلی تنگ و پر از درد. روز عجیبی را گذرانده بودم. روز خیلی غریبی بود…. همه جا پر از آدم بود، و من چقدر دلم در آن میان خلوتی را می خواست تا دمی بنشینم و به حال آن شلوغی بگریم.

بگریم به حال آن نویسنده ای که با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته است.

بگریم به حال آن اندیشمند و پژوهشگری که تا خرخره در قرض و بیماری فرو رفته و گمان میرود خانه اش را از دست بدهد.

بگریم به حال متفکری که سالهاست ….

بگریم به حال….

راستش را بخواهید دیگر خسته شده ام. خسته شده ام از بس در خلوتم به مردم شهرم فکر می کنم و به اینکه روزی خواهد رسید که همه آگاه و آزاد خواهند شد. خسته شده ام از بس آرزو و آرمانم نجات بشریت است.

آری… خسته شده ام.

دلم می خواهد چند صباحی برای خودم زندگی کنم. غرق در کتاب ها و دوستانم شوم.

دلم می خواهد وقتی رمانی را در دست می گیرم از نهان آه نکشم که ای کاش مردم به جای تلویزیون دیدن کتاب می خواندند..

دلم می خواد چند صباحی را بدون آنها؛ در پستوی قلب مجروح خودم بگذرانم…

در اتاق خودم، در تنهایی خودم، در خلوت خودم…

کتاب مزرعه حیوانات:

داستان با بیان ابهام آمیز خوابی از یکی از حیوانات ارشد و پیشوای حیوانات مزرعه (از نظر هوش و ذکاوت و تجربه و احترام) شروع می شود. میجر پیر حیوانات را جمع کرده و از ظلمی که از طرف انسانها بر آنها میرود سخن می گوید و آنها را به “انقلاب” فرا می خواند. و حیوانات مزرعه اولین بار آن شب با واژگانی مثل ظلم، ستم، ظالم، انقلاب آشنا شده و با ذهنی سراسر ابهام، شب عجیبی را در خلوت خود می گذرانند. بعد از چندی بر حسب اتفاقی بر مالک مزرعه شورش می کنند و در کمال ناباوری خودشان بر آن پیروز می شوند. پس از این شورش، خوکها که از هوش بالاتری نسب به سایر حیوانات برخوردارند رهبری دیگر حیوانات را بر عهده می گیرد و بعد از چندی در بین خود انها توطئه و کودتا صورت می گیرد و یکی از دو خوک پرنفوذ مزرعه با استفاده از سگ‌های درنده‌ای که مخفیانه تربیت کرده، دیگر خوک پرنفوذ مزرعه را فراری داده و خود به رهبر بلامنازع مزرعه تبدیل می‌شود. پس از آن سنوبال (خوک فراری) عامل جونز(مالک مزرعه که بر علیه آن انقلاب شده بود) معرفی شده و تمام اتفاقات بد و خرابکاری‌هایی که در مزرعه صورت می‌گیرد به وی یا عوامل او در داخل مزرعه نسبت داده می‌شود و به فرمان رهبر خودکامه فعلی،عده زیادی از حیوانات به جرم همکاری با سنوبال توسط سگ‌ها اعدام می‌شوند… در ادامه داستان خوک‌ها به‌تدریج تمامی قوانین حیوانات را زیر پا می‌گذارند. قانون اساسی حیوانات معروف به «هفت فرمان» به تدریج محو و تحریف می‌شود، خواندن سرود انقلابی قدغن می‌گردد، حیوانات با غذای روزانه کم مجبور به کار زیاد می‌شوند، در حالیکه خوک‌ها فقط فرمانروایی می‌کنند و غذای زیادی می‌خورند و از تمام امکانات رفاهی استفاده می‌کنند و حتی یادمی‌گیرند که چطور روی دوپا راه بروند و با انسان‌ها معامله کنند.

از جمله برنامه‌های رهبر خودکامه (ناپلئون)، ساخت «آسیاب بادی» است که قرار است برای بهبود کیفیت زندگی حیوانات ساخته شود. نقشه اولیه این آسیاب توسط سنوبال طرح‌ریزی شده بوده و در ابتدا ناپلئون به مخالفت با آن برمی‌خیزد ولی بعدتر با بیرون راندن سنوبال، ایده ساخت آن را پی می‌گیرد اما به دلیل بی کفایتی ناپلئون، ساخت آن به شکل مطلوبی پیش نمی‌رود. در پایان، ساخته شدن این آسیاب، که با فداکاری‌ها و زجر و تحمل فراوان حیوانات مزرعه امکان‌پذیر می‌شود، نه تنها به بهبود وضعیت زندگی حیوانات منجر نمی‌شود، که خود به اسبابی برای بهره‌کشی بیشتر از حیوانات بدل می‌گردد.