از گفتگوهای تنهایی

در این قسمت دل نوشته ها و دست نوشته ای برآمده از جان که مخاطبش خودم می باشد را می نویسم.

امشب دلم می‎خواد…

امشب دلم‎ می خواهد قربان صدقه‎تان بروم!
قربان صدقه ی اونایی که هنوز هستند، هنوز پابرجان، هنوز لبخند بر لب دارند و هنوز آرامش در وجودشان موج می زنه.
اونایی که وقتی بهشون میگی: سلام، چطوری؟ هنوز، در جواب میگن: سلاااام.. عااالی ام… و هنوز به جماعت غر زنندگان و فحش دهندگان به زمین و زمان، آن هم در آغاز کلام (!!) نپیوسته اند..

قربان صدقه ی اونایی برم که با وجود اینکه پر از قرض‎اند و حساب بانکی‎شان هر روز کمتر از روز قبل میشه، با اینکه هر روز دلهره‎شان افزون میشه و استرس‎هاشون از برآورده نشدن نیازهای حتی اولیه، بیشتر و بیشتر میشه، اما؛ اما هنوز هستند، هنوز وجود دارند، هنوز برق نگاه‎شون هویداست، هنوز زنده اند، آخ…هنوز زنده اند.. هنوز تسلیم مرگ در اردوگاههای آشویتس نشده اند، هنوز نفس می کشند..عمیق.
اونایی که تا بهشون میگی سلام، با صدای غّرا و پر از بودن، جواب میدن: سلااام.. تا بهشون میگی چطوری، میگن: عااالی ام.. و حالت رو خوب می کنن، فقط با دو کلمه، هوای اردوگاه آشویتس رو پر از حس و حال زندگی می کنند، و فقط با دو کلمه بهمون یادآوری می کنند که آره.. هنوز زندگی هست!
با دو کلمه.. سلااام.. عااالی ام.

– دم اونایی که هنوز می نویسند گرم، چه در تلگرام، چه اینستاگرام، چه در فضای وبلاگ، و.. هر جایی. جاش مهم نیست، دم همه اونایی که دغدغه‎هاشون رو می نویسند، نوع و موضوعش هم مهم نیست، در کل، دم همه اونایی که روزهاشون رو، آرزوهاشون رو، دانسته‎هاشون رو، برد و باخت‎هاشون رو، آموخته‎هاشون رو، خنده و گریه‎شون رو… دست به قلم میشن گرم.. حالا هرچی می خواد باشد، در هر جا که می خواد باشه..

– دم همه اونایی که هنوز شهوت خواندن در وجودشان فوران میکنه هم گرم.
همه اونایی که در هر نوع زندگی‎ای که دارند، در پس همه محدودیت ها و معذوریت‎های مادی و معنوی، هنوز در پی خواندن‎اند گرم، هر چه باشه، و در هر جا که باشه،
دم همه اونایی که هنوز میگن دلم می خواد فلان کتاب رو بخونم، یا دلشون غنج میره که فلان کتاب که الان خداتومن شده و توان خریدشان از آن صفر شده، منتظرن اون کتاب در کتابخانه‎های عمومی از امانت در بیاد و یا موجود بشه، تا سریع بپرن و بخونن..
آره؛ دم همه اونایی که هنوز شهوت خواندن و نوشتن در روح و جان‎شان جاریه، گررررم..

– راستی؛ یک خبر خوب؛
چند شب پیش که در حال وبلاگ گردی بودم، این پست رو در وبلاگ سامان عزیزی دیدم، و کلی ذوق کردم که کتاب تازه ی دکتر محمود سریع القلم با عنوان “اقتدارگرایی ایرانی در عهد پهلوی” رفت در لیست کتاب‎هایی که دلم می خواد بخونمش..
امیدوارم شما زودتر از من بخوانید و حظ ش رو ببرید.

– این نوشته رو به پاس همه نوشتن‎ها و خواندن‎هایمان با آرزوهای زیبای دکتر سریع القلم در یادداشت صفحه ی تقدیم کتاب تازه‎شان پایان می برم:

تقدیم به ایرانیانی که در سال ۱۴۲۲ زندگی خواهند کرد به طوری که:
۱- در انتخابات، مردم به احزاب رأی خواهند داد نه افراد؛
۲- صادرات پتروشیمی ایران، سهمی جزء پنج کشور اول جهان را خواهد داشت؛
۳- در جاده­ ها، هر ۲۵ کیلومتر، یک بخش استراحت وجود خواهد داشت؛
۴- شهروندان هر چند ماه، یک کتاب خواهند خواند؛
۵- شخصیت شهروندان با دانش آنها هم زمان رشد خواهد کرد؛
۶- نارسایی­ های محیط زیستی با آموزش و فن­آوری روز حل خواهند شد؛
۷- به واسطه حمل و نقل عمومی، نیاز شهروندان به خرید اتوموبیل کمتر خواهد شد؛
۸- یک سوم نمایندگان مجلس از بانوان خواهد بود؛
۹- حداقل بیست میلیون توریست از ایران بازدید خواهند کرد؛
۱۰- هیچ شهروندی در سواحل دریای خزر و خلیج فارس، آشغال پرت نخواهد کرد؛
۱۱- چندین تلویزیون خصوصی با تلویزیون دولتی رقابت خواهند کرد؛
۱۲- شهروندان ۵۶ کشور مسلمان می­توانند بدون ویزا به ایران سفر کنند؛
۱۳- اخلاق مدنی به طور چشمگیری در ایران رشد خواهد کرد؛
۱۴- ایرانیان صاحب قرارداد اجتماعی خواهند بود؛
۱۵- میانگین سن وزرای کشور، بین ۴۰ تا ۴۵ سال خواهد بود؛
۱۶- تعداد دانشگاه هایی که مدرک دکتری می­دهند به زیر بیست خواهد رسید؛
۱۷- نرخ مهاجرت به حداقل خواهد رسید؛
۱۸- نظام بانکی و مالی بین­ المللی شریک و رقیب نظام بانکی ایران خواهد بود؛
۱۹- روابط ایران با عموم همسایگان، عادی و مسالمت­ آمیز خواهد بود؛
۲۰- شهروندان در رعایت آداب گفت و گو، قبول کردن تفاوت­ های فکری و رعایت حریم فردی، در منطقه خاورمیانه زبانزد خواهند بود؛
۲۱- ایران، قطب صنعت IT/ICT در خاورمیانه خواهد بود؛
۲۲- متخصصان و بنگاه های ایرانی، نقش عمده ­ای در امور تجاری و اقتصادی کشورهای همسایه خواهند داشت؛
۲۳- شهروندان با گذرنامه خود حداقل به ۱۴۵ کشور بدون ویزا می­توانند سفر کنند؛
۲۴- صادرات نفت و گاز ایران متوقف خواهد شد؛
۲۵- تصویر بیرونی از ایران: علمی، فن­آوری، فرهنگی و مدنی خواهد شد؛
۲۶- مهندسین و متخصصان ایرانی به همراه تبعه ۳۵ کشور دیگر در تولید ایرباس مشارکت خواهند کرد؛
۲۷- رتبه اعتباری ایران در سرمایه­ گذاری به +A خواهد رسید؛
۲۸- و در نتیجه، هنر، معماری، ادبیات و فرهنگ ایران در دنیا مطرح خواهد بود؛
۲۹- درآمد سرانه به بالای بیست هزار دلار خواهد رسید؛
۳۰- و در نتیجه، اعتماد، صداقت، همکاری مدنی، نهاد خانواده و راست­گویی در کشور فراگیر خواهد شد.

پی نوشت:
این نوشته را به صورت کاملا محاوره ای و کلامی نگاشته ام، و در جای جای آن رعایت نگارش و دستور زبان فارسی معیار نکرده ام..! راستش را بخواهید، دلم میخواست این بار، هر آنچه در ذهن و دل بود، بی واسطه ی ناز و عشوه ی قلم عزیز -که قربانش شوم- باشد، تا دمی در حال و هوای محاوره و کلام، خوش باشیم…

دلم تنگ شد..

کلاس اول دبیرستان بودم؛ آن روزها، شبکه چهار سیما، شب ها ساعت ۱۰، الهی قمشه ای می گذاشت، همگی می نشستیم پای سخنان الهی قمشه ای.
آن روزها هیچ کدام موبایل در دست نداشتیم، لپتاپ روی پا نداشتیم، و حتی کامپیوتر پنتیوم دو مان، اینترنت پرسرعت و فیس بوک نداشت تا دلمان قنج بزند سری به صفحه مان بزنیم. آن روزها حتی جیمیل هم نیامده بود!

آن روزها، ما هنوز شام می خوردیم و همه دور یک سفره می نشستیم،
آن روزها، هنوز مد نشده بود برای سلامتی، شب ها مامانی شام نپزد!
آن روزها، شب ها هر کسی برای خودش یک حاضری بر نمی داشت پای موبایل یا لپتاپش بنشیند و بدون اینکه بفهمد چه می خورد، حاضری اش را بخورد!
آن روزها، حتی هنوز تلویزیون هایمان به ریسیورهای ماهواره ای متصل نبود. ما بودیم و شام پختنیه تازه و شبکه های ۱ تا ۴ و ساعت ۱۰ های الهی قمشه ای.

آن روزها، ما گذرا چیزی را نمی دیدیم و نمی شنیدیم (تا بیاییم توی وبلاگمان بنویسیم بر حسب اتفاق و داشتم میرفتم چای بریزیم، این را دیدم یا آن را شنیدم)، قشنگ می نشستیم، با شش دانگ حواس برنامه ای را می دیدیم.

آن شب هم مثل هر شب با حواس کامل پای صحبت های الهی قمشه ای نشسته بودیم. آن شب الهی قمشه ای حرفی زد که هضم اش نمی کردم و در مخیه ام نمی گنجید، اما برای همیشه در خاطر و تخیلاتم ماند.
آن شب الهی قمشه ای گفت یک مردی بوده همیشه در کثافت می زیسته و بوی بد استشمام می کرده است، روزی عطری خوش بو را بو می کند و از بوی آن عطر حالش به هم می خورد و می گوید اه اه چه بوی بدی می دهد.

این بیان الهی قمشه ای را هیچگاه در واقعیات درک نکردم اما همیشه در خیالم نگهش داشتم به عنوان یک حکایت عجیب.
در این روزها اما، بعد از سالها در واقعیات نیز این سخن الهی قمشه ای را می فهمم.
گاهی آنقدر در کثافت زیسته ایم که با بوی خوش، حالمان به هم می خورد.

استعاری اش را نمی گویم، دقیقا منظورم از کثافت، کثافت است، بوی گنداب است. چند وقت پیش، شخصی را دیدم که بوی گند می داد، بوی عرق شدید ِ مانده شده، مام درون کیف ام را برای معرفی به او نشان دادم، البته نه از روی ترحم و یا تذکر و یا تحقیر؛ باب سخن باز کردم و مام را به او معرفی کردم، مام بوی لطیف و گل می داد، وقتی بو کرد حالش بد شد. و برایش عجیب بود که بتواند زیر بغل هایش را مام بزند، گفت حالم بد میشه از بوی گند این چیزها!
………

پی نوشت یک:
آن روزها، وقتی کتاب می خواندیم، هیچ چیزی دم دستمان نبود برای چک کردن!!
آن روزها، وقتی در کنار کسی بودیم و با او گرم گفتگو، منتظر خبری از کسی دیگر نبودیم و یا در حال سلفی گرفتن!

پی نوشت دو: چند روز پیش با دیانا در کافه نشسته بودم، دیانا در حال گفتگو با من بود، و من در لحظه هم به صحبت های او گوش می دادم هم از خودم سلفی می گرفتم. الان هر چه فکر می کنم نه صحبت هایش را به یاد می آورم نه آن حس شیرین با او بودن در آن لحظه را.
و الان، حسرت آن لحظه را می خورم که کاش چیزی در دستم نبود و در آن دقایق فقط به حرف هایش گوش می دادم. به قول دکتر شیری، گوش نیوش.
کاش آن لحظه نیوشیدن پیشه می کردم نه سلفیدن.

دانه کوچک بود..

عرفان می خوانم؛ از نوع نظر آهاری اش!

گاهی از خود پرسیده ایم چرا وقت هایی که لازم است آرام باشیم، سکوت کنیم و به درون بنگریم؛ به در و دیوار می زنیم و هی به هوا می پریم که یکی ما را ببیند؟! آقا، خانم، مرا ببین….!
این دست نوشته ی عرفان نظر آهاری واقعن به دلم چسبید:

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید؛ اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمین روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد میزد و می گفت من هستم؛ تماشایم کنید! اما جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند، یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند، هیچ کس به او نگاه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاش کمی بزرگ تر، کمی بزرگ تر مرا می آفریدی! خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی! بزرگ تر از آنچه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی! «رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی! دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید؛ اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سال ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد.
سپیداری که به چشم همه می آمد…

پی نوشت: پاراگراف آخر این دست نوشته ی محمدرضا شعبانعلی عزیز، خیلی خوب بود؛ شاید بی ربط به این پست به نظر بیاید، ولی پیوندی بین این پست و این پاراگراف حس میکنم:
«در رونق، همه هستند و حتی تصمیم‌های اشتباه هم، کمابیش جواب می‌دهند. اما در رکود، فرصت طلبان بازار را ترک می‌کنند، ارزیابی‌ها واقع‌بینانه‌تر می‌شود، منابع خود را بهتر می‌بینیم، ارزیابی ریسک را آگاهانه‌تر انجام می‌دهیم، پای خود را در جاهای محکم‌تر می‌گذاریم، و در این وضعیت، پس از اینکه شرایط عادی‌تر شد، در مقایسه با کسانی که تازه از روزنامه‌خوانی و تلگرام‌خوانی و خبرخوانی و لایک زدن در اینستاگرام به زندگی روزمره بازگشته‌اند، جای پای محکم‌تری داریم.»
متن کامل را از اینجا بخوانید.

برای هستی نازم..

آمده ام بگویم دلم برایت تنگِ تنگ شده است دوست همانند خواهر کوچک ِ نداشته ام.

هستی ناز ِ عزیزم. ببخش که اسم دقیق ات را به زبان نمی آورم، می دانم دوست نداری اسمت را دقیق و شفاف بگویم، چون از آن آدمهایی نیستی که بخواهی کسی تو را بشناسد و بداند که من و تو سالهاست که هم را ندیده ایم. نمی خواهی کسی بداند که چگونه از تو جدا افتادم “هستی نازِ” عزیز تر از جان.

آن روزی که از تو جدا افتادم، بدان که تو را به دست آوردم. می خواستم تو خودت تصمیم بگیری، آن روز از پریشانی‌ات و این حس که به من القا می شد که خیلی به من که سراسر کاستی بودم تکیه کرده ای! آن روز دلم می خواست تو پرواز کنی؛ می دانم عزیزم که آن روز و در آن ساعات چه تنها بودی و چه می کشیدی در غربت، و من ناجوانمردانه جدا شدم از تو… آآآخ.

آن روزها برای من هم سخت بود، نمی دانستم آمدی اصفهان یا نه! آآآخ نمیدانی…نمی دانی چقدر هوای اصفهان را عمیــق نفس می کشیدم تا شاید باد هوای تو را به من برساند. فکرش را بکن، نمی دانستم اصفهان هستی یا هنوز در دیار غربتی. مثل همین الان که نمی دانم کجایی و چه می کنی. من هنوز گاهی به بوستان سعدی می روم و آنقدر عمیق نفس می کشم تا نسیم از تو خبری بیاورد.

“هستی نازِ” عزیز دلم؛ می دانم چه رنجی کشیدی وقتی گفتم برو، وقتی گفتم برو و خود تصمیم بگیر. باور کن می دانم؛ و تنها چیزی که مرا از رود اشک هایم برای این سنگ دلی نجات می داد، ایمان به قدرتِ تو بود. می دانستم تو قدرتمندی و بهترین ها را برای خود رقم می زنی. “هستی نازِ من” نمی دانی چقدر دلم برای آغوش ت تنگ شده، برای صدای خنده های شیرینت.

نمی دانی هر روز بارها به یاد می آورم اولین روزی که آمدی و گفتی من “هستی ناز” هستم و گفتی: ای ول خانم موحد که چقدر محکم از “زن” دفاع کردی. آن روز بهترین روز زندگی من در آن آشفته بازار بود. نمی دانی آن روزها با آنکه از دور دختری قدرتمند و محکم می نمودم، چقدر آشفته و مضطرب بودم؛ ولی تو با این آمدنت مرا به سمت حقیقتی بزرگ کشاندی؛ که سراسر ایمان به قدمهایم باشم، که پشیمان نباشم از این که محکم ایستاده بودم و از “زن” بودنم دفاع کرده بودم و تنهای تنها مانده بودم، در میان نگاه های پر از خشم… راستی “هستی ناز” آن روز من ۲۲ سال بیشتر نداشتم؛ روزگار را ببین؛ الان ۱۰ سال از آن سال می گذرد و فراز و نشیب هایی مرا بوده است و تو را.

“هستی ناز” دوست زیبا روی و خوش سخن و خوش قلب من؛ مرا سنگدل نخوان، مرا عصبانی و یا رنجور از خود نخوان و نران، من خود نیز بارها و بارها ترک شده ام و هر بار محکم تر از قبل بازگشته ام. می دانی؛ آن روز می خواستم بروی و پرواز کنی؛ و همیشه در قلب و وجودم تمام و کمال حس و حواسم به تو بود. با آنکه هیچ گاه ندانستم کجایی و چه می کنی ولی همیشه با من بودی و هستی و خواهی بود… آنقدر دوستت دارم که شماره ندارد… دلتنگ تو ام ولی می دانم بهترین ها را برای خودت رقم میزنی؛ دلشادم از اینکه هستی و آن روز پیش ام آمدی و دست در دستم گذاشتی و سالها دوستم بودی و روزی پریدی و رفتی بالا بالا بالاتر….

وه! که چه خوشحالم وبلاگم به عطر و بوی تو معطر شده است…

هستی ِ نازِ دلم
هر کجا هستی بهترین بهترین بهترین ها از آن تو باشد…
دستانم را به هم گره کرده ام و از عمق وجود دعا می کنم روزی قدم به اینجا بگذاری و این سمفونی واژه ها که با یاد زیبای تو زیباتر شده است بخوانی…
آمین.

دوست همیشگی تو..
محبوبه

پی نوشت:
در بهار بارانی اصفهان، این آهنگ رو به یاد تو گوش می دادم. کاش یه روزی بیایی اینجا و تو هم گوش بدی.
شهر بارونی- سیامک عباسی

بریز بیرون.. بیار بیرون..

سه ماه از سال گذشته…
بریز بیرون هر آنچه از خانه تکانی قبل از عید مانده و نریختی بیرون. بریزشون بیرون. برو تو انبار یک نگاهی بکن! چیا بود که حیف ات اومد بریزیشون بیرون با اینکه هیچ استفاده ای از اون ها نمی کنی! پاشو و همین الان همه را بریز بیرون….

من هم دارم همه ی نوشته های قدیمی رو می ریزم بیرون… همه همه ی تراوشات ذهنی سال های پیش رو. آن نوشته هایی را که با قطره قطره ی وجودم نوشته بودم؛ ولی دیگر به آنها نیازی ندارم… گاهی باید برای شفاف تر شدن آب سرچشمه، دستی به سر و روی اطراف چشمه کشید..

سه ماه از سال گذشته…
بیار بیرون همه ی آن چیزهایی که برای سال جدید گرفته بودی را. برو داخل کمد یک نگاهی بیانداز. چند دست لباس هرگز نپوشیده داری و گذاشته ای برای روز مبادا؟
برو سراغ کتابخانه ی کتابها، نظری به کتابها بیانداز؛ چند کتاب دست نخورده آنجاست که برای روزی که هیچ وقت نخواهد آمد گذاشته ای؟ یکی از آنها را به انتخاب خودت بردار و ولو شو روی تخت و ورق بزن… آن یکی را هم بردار و ورق بزن.. آخ نمی دانی چه لذتی دارد ولو شدن روی تخت و دور و برت پر از کتاب های نو و نخوانده باشد. چشمانت را ببندی و یکی از آنها را بازی بازی برداری و روی صورتت بگذاری و آرام بگیری… و یک لبخند الکی بزنی با خودت.

سه ماه از سال گذشته….
ول کن آن هیچ کاری نکرده ای ها را… نگران چه هستی یار موافق؟! سه ماه گذشت؟ رفت و تمام شد؟ آری، سه ماه از این سال هم رفت مثل همه ی روزهایی که رفته و می رود و تمام می شود… به این فکر کن که ۹ ماه دیگر باقی است.. به این فکر کن که هنوز بهار تمام نشده است، هنوز هواشناسی از باد و باران بهاری می گوید و هنوز آلبالوها آن طور که باید و شاید به بازار نیامده اند!

روزی دوستی گفت میدانی غربت کجاست؟ غربت همانجاست که وقتی باد می آید دستانت را به خود می پیچانی که باد کلاهت را نبرد، وطن همانجاست که وقتی باد شروع به وزیدن می کند دستانت را از هم باز میگشایی و خود را به دست باد می سپاری..

غربت تن رو رها کن محبوب، به وطن برگرد… آنجایی که وقتی باد می وزد دست ها را از هم می گشایی و خود را به دست باد می سپاری…

سه ماه از سال۹۷ گذشته ات مبارک؛ نه ماهِ نیامده ات را شادباش.
با مهر
محبوبه موحددوست

پی نوشت:
لینک این پست محمدرضای عزیز رو اینجا می گذارم، چون معتقدم هر روز روز اول عید است و سالی جدید برای خودش. فایل صوتی را گوش بدید تا دوباره جوانه بزنید. و دلتان بخواهد به راه ادامه دهید. مرسی از همه و از محمد رضا شعبانعلی عزیز؛ که هستیم و می مانیم!
مرور چند نکته برای روزهای آغاز سال

مگر قرار نبود هر روز بنویسی؟

چند وقت پیش، برنامه ای با خود گذاشتم مبتنی بر هر روز نوشتن. در پستی از وبلاگ هم اعلام کردم که هر روز می نویسم.
پیوند به پست قبلی وبلاگ: تصمیم گرفتم تقریبا هر روز بنویسم؛ و وبلاگم را به روز کنم.
ولی با این حساب،
یکی دو هفته ای می شود که اصلا ننوشته ام؛ نه فقط در وبلاگ، بلکه اصلا ننوشته ام. و این ننوشتن و چالش هایی که بر سر نوشتن با خود داشتم تا آنجا پیش رفت که حتی می توانست منجر به هرگز ننوشتن شود.
چالش هایی در درون من.

راستش در دو سه هفته ی اخیر، درگیر ماجرایی کاملا شخصی بودم، و در این درگیری شخصی، آن روی تاریک سکه، خود را به من و همراهی که با من بود نشان می داد. همان روی تاریک و سیاهی که وقتی سر بر می آورد، همه چیز را با خود در درون تاریک اش می بلعد. به جزئیات ماجرا نمی پردازم، چرا که شخصی و خصوصی است و شخصی هم باقی می ماند.

در این کنش و واکنش ها بود که در هسته ی مرکزی وجود نیز لرزشی احساس کردم، که من کیستم؟ آیا واقعا من آن قسمت تاریکم و این قسمت روشن و سرزنده ی من فریب و دروغی بیش نیست؟
آیا همه لبخند ها و سرزندگی و صبوری و آرامش من توهمی خودساخته است؟ آیا همه دوست داشتنی هایم دروغ است؟

همه ی این موارد باعث شد که من نخواهم حتی یک کلمه هم بنویسم. آخر مگر می شود با تردید نوشت؟ قلم و وبلاگ، همیشه برایم مقدس بوده است، تا به حال هیچ یک از نوشته هایم، حتی آنهایی که در این ۱۵ سال، نوشته و پاک شده اند، با دروغ، تردید و یا فریب شکل نگرفته اند؛ و اینک من با یک سوال مواجه شده بودم که من که هستم؟ آیا همه ی اینها من اند و یا فریبی بزرگ؟!
روزهای سختی بود، خیلی سخت و طاقت فرسا؛ از آن روزهایی که نه می شود در موردش سخن راند و یا نوشت. سکوتی سرد و سنگین و درونی شلوغ از نزاع تاریکی و روشنایی.

در این روزهاست که آدمی باید دوستی آشنا با تمامی زوایای وجود داشته باشد، دوستی که سالیان سال با آن دوست بوده است، دوستی که همه ی وجود و احوالات آدمی را دیده است و آشناست؛ هم خشم را، هم لطف را. و از خوش وقتی من است که دوستی از این دست دارم. دوستی که در بزنگاه ها با من است.

او طی سال های سال همه ی مرا دیده است، روزگاری دوستانی بسیار نزدیک بودیم، تقریبا هر روز هم دیگر را می دیدیم و به گفتگو می نشستیم، بعد از آن یک سال، از هم جدا شدیم، ۳ سال بدون هیچ خبری از هم. بعد از آن دوباره ارتباطمان شکل گرفت و بعد از ۲ سال ارتباط، دوباره روی سیاه سکه ی روزگار، ما را ۷ سال از هم جدا انداخت و بعد از ۷ سال دوری، باز دوستی مان محکم تر و اصیل تر شکل گرفت و ادامه دارد. نمی دانم شما هم از این نوع دوست ها دارید یا نه. ولی آنها زیاد نیستند. یکی اند، تعدادشان به دو هم نمی رسد؛ دوستانی که هم بوده اند و هم نبوده اند، ولی همیشه هستند.

با او به گفتگو نشستم؛ تمام ماجرا را برایش گفتم، جاهایی که بازگویی اش حتی برای خودم هم ترسناک بود. از آن گفتگو های سراسر چالش. که تمامی هست و نیست ات را روی دایره میریزی؛ حتی زوایایی از وجود که خود از دیدن آن واهمه داری. از آن گفتگو هایی که پاسخی هم ندارند؛ زیرا قرار نیست کسی برایت نسخه بپیچد، و فقط قرار است تو در آینه ی گفتگو با دوست خود را ببینی و این پازل را خود تکمیل کنی.

بگذارید اینگونه سخن را تکمیل کنم: تو در همه ریخته ای، هسته ی وجودت لرزیده است، و آن یگانه دوست، با حضورش، با آن حضور اعتمادگونه اش، تنها بستری است برای ریختن تکه های به هم ریخته ی پازل تو؛ سرهم بندی قطعات پازل توسط خود توست. و من این دوست را داشتم، در محضرش نشستم به جستجو و سرهم بندی تکه های پازل خویش.

روزهایی بود، فراتر از سخت! برزخی که حتی نمی توان باز به آن فکر کرد!! و چه خوب که خوب به پایان رسید.

آری دوستان؛ من به خود شک کرده بودم، به ندای قلبم و جوهره قلمم. و چون هیچگاه در شک قلم نرانده ام؛ از قلم فاصله گرفتم. قلم مقدس تر از آن است که با شک بر روی کاغذ رانده شود.

آری؛ من هیچگاه بدون حضور قلبی مطمئن ننوشته ام. واژه واژه نوشته هایم با حضور قلبم بوده است. البته خیلی وقت ها با گذر زمان به خاطر بالاتر رفتن سطح دانش، نوشته های قبلی را اصلاح و یا تکمیل و ترمیم کرده ام و یا مورد نقد خودم قرار داده ام، و یا حتی رد کرده ام. ولی هیچگاه نشده است که در حین نوشتن، حضور نداشته باشم، الکی نوشتن و صفحه سیاه کردن هیچگاه در مرام من نبوده و نخواهد بود.
در شک این روزها نیز، قلم را کنار گذاشتم تا برطرف شود و قلم آلوده شک نگردد.

و این روزها:
دو روز است حال بهتری دارم. در نزاع تاریکی و روشنایی درونم، این من بودم که پیروزمندانه از میدان بیرون آمدم. نه تاریکی، نه روشنایی.
هر دوی آنها با هم هستند و وجودشان در درونم اجتناب ناپذیر است. این روزها دریافتم که این من هستم که بر آنها تسلط دارم.
و چه خوب و خوشایند، که ریشه و هسته ی وجودم، در این هفته های خشن و پرغوغای درون، محکم تر و با صلابت تر از قبل است؛ ریشه دار تر شده ام.
و چه خوشحالم که هنوز قلم برایم از اصالت برخوردار است و روزهای که نباید می نوشتم، ننوشتم. و خوش حال ترم که دوباره می نویسم.
دوباره آمده ام، و چه خوش آمده ام و چه نیک و خوشبختم که شما با من هستید.
باری؛ خوش آمدیم، همگی مان!

با مهر
محبوبه موحددوست – خرداد ۹۷

رنج ارزشمند

هر کسی را که در خیابان، اتوبوس، محله و محل کارتان می بینید، هر کدام مشکلاتی در زندگی خود دارند. همه ما در زندگی با شکست ها، خیانت ها، ناراحتی های روحی و عاطفی مواجه شده ایم و نباید تصور کنیم زندگی ما پر از مشکلات است و زندگی دیگران عالیست.

اگر عمیق به چشمان انسانهای اطرافمان نگاه کنیم متوجه می شویم درد و رنج در اطراف ماست. هر کس سهمی از مشکلات را دارد. اما چه اتفاقی می افتد اگر از مزایای این رنج ها در زندگیمان بهره ببریم؟ اگر از این دردها پلی بسازیم برای دستاوردهای مثبت. تصور کنید دنیایی را که تجربیات ناخوشایند هر کس به دستاوردی خوشایند تبدیل شود، چه دنیای جادویی خواهد بود.

اغلب با خودم فکر می کنم اگر والدینم زنده بودند زندگی من چگونه بود؟ اگر آنها زنده بودند و سالها با تنهایی مواجه نبودم هرگز به کودکان یتیم و راهی که در آن هستم علاقه مند نمی شدم. یا اگر از سوی کسانی که دوستشان داشتم خیانت نمی دیدم هرگز بخشیدن را نمی آموختم. اگر تجربه مرگ مادر و پدرم که در جوانی فوت کردند پیش از آنکه جهان را ببینند هرگز به تنهایی و بدون ترس به سفر نمی رفتم. از دردهایم راهی ساختم برای زندگی بهتر برای خودم و دیگران و امیدوارم دیگران نیز چنین کنند، در اینصورت رنج ها به زندگیتان معنا می بخشد.

آرزو می کنم مردمان بیشتری از آنچه برایشان اتفاق می افتد برای شفقت و گسترش اتفاقات مثبت در جهان استفاده کنند. امیدوارم بیاموزیم که هر رنجی می تواند اثر مثبتی هم داشته باشد و به جای رفتن به قهقرا و ناراحتی از خود، می توانیم این درد را به اثرات مثبت در زندگی تبدیل کنیم. این دست یافتنی است و من تجربه کرده ام.

هزاران نفر از مردمان دنیا چیزهایی را می دانند که من و شما نمی دانیم، دوست دارم از دانسته هایشان بگویند تا در کنار هم بیشتر بیاموزیم. می خواهم مادران کودکان کم توان و ناتوان از تلاششان برای احقاق حقوق فرزندانشان بگویند.

معتقدم رنج ها دو مسیر را در پیش رویمان می گذارد.

راه اول، ویرانی درونی و احساس تاسف برای خودمان است و عدم تاثیرگذاری رنج در ساختن زندگی مان. افتادن به مصرف دارو، مواد مخدر و رفتار ناشایست و حتی دزدی تا درد را بهانه ای برای انتخابهایمان قرار دهیم.

راه دوم، ساختن شرایط بهتر بر اساس آن درد و رنج و استفاده از تجربیاتی که در مسیر درد و رنج آموخته ایم. می دانم این راه دشوارتر است اما امیدوارم مردمان بیشتری آنرا بیازمایند.

بیابیم چه مسائلی به ما صدمه زده و چه چیزهایی بطور عمیق در زندگی ما تاثیر داشته و بدانیم این تجربیات برای شخص دیگری اتفاق نیفتاده. ما هر کدام برای ساختن دنیایی بهتر مسئولیم، این مسئولیت فقط بر عهده انسان های اندکی نیست. ما همه یک طور به دنیا می آییم و همه مثل هم خواهیم مرد و در زمان زندگی هر کدام مسئولیت های یکسانی در قبال دنیا داریم. هیچوقت قدرت درد و رنج های زندگی را دست کم نگیرید زیرا این رنج ها ارزشمند است.

متنی که خواندید، دل نوشته ای ارزشمند از نرگس کلباسی است؛ که ارزش هزاران بار خواندن را دارد.

تمامی دیشب و امروز را به خواندن تمامی دست نوشته های نرگس گذراندم، سطر سطر خواندن زندگی نرگس مرا پاک و منزه می کرد. به شما هم پیشنهاد می کنم دست نوشته های او را بخوانید، خصوصا آن دست نوشته هایی که در هند به نگارش در آمده اند. لینک اولین پست تلگرامی نرگس را برایتان می گذارم، و پیشنهاد می کنم تمامی نوشته های او را در خلوتتان بخوانید.

لینک اولین پست در تلگرام پیشین: helpnarges

لینک اولین پست در تلگرام کنون: nargeskalbasi

تصویر مربوط به این پست را هم از صفحه ی اینستاگرام سپهر سلیمی برداشته ام، همانی که صدای نرگس را به هموطنانش رساند، کسی که اگر نبود، شاید ما هیچگاه نرگس مان را نداشتیم.

خانه اینجاست.. ما اینجاییم!

کارل سیگن، اختر شناس آمریکایی، در قسمتی از کتاب اش به نام «وویجر» (که با عکس فضایی که توسط فضاپیمای وویجر از زمین گرفته شده است مناسبت دارد) نوشته است:
دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید، تمام کسانی که می شناسید، تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید، تمام کسانی که وجود داشته اند، زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است.

هزاران مذهب، ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند، تمامی شکارچیان و صیادان، تمامی قهرمانان و بزدلان، تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن، تمامی پادشاهان و رعایا، تمامی زوج های جوان عاشق، تمامی پدران و مادران، کودکان امیدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامی معلمان اخلاق، تمامی سیاستمداران فاسد، تمامی «ابرستاره ها»، تمامی رهبران کبیر، تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما، آنجا زیسته اند، در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است

به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده، البته با عظمت و فاتحانه، بیاندیشید. این خونریزان، اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه، توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید، چقدر اینان به کشت یکدیگر مشتاقند، چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.

تمامی شکوه و جلال ما، تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما، توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم، به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود.

سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان، هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، دیده نمی شود.

زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست، حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات، بله، استقرار، هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه، زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این، غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد.

برای من، این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر، و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ، تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

پی نوشت: به احتمال زیاد این متن را بارها و بارها در گوشه و کنار اینترنت خوانده اید. بارها برایتان ایمیل شده است و در انواع و اقسام شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته اید.
راستش من هم این متن را در همین شبکه های اجتماعی دیدم، سالها پیش، در ۳۶۰ درجه ی یاهو به اشتراک گذاشته بودم.
امروز با ایمیل قدیمی یاهو دنبال فایلی قدیمی می گشتم، مسیجی از خدابیامرز ۳۶۰ به چشمم آمد. باز کرده و گوشه ای از این نوشته را در آن یافتم. کل متن اش را نیز در گوگل پیدا کرده و در قسمت “آموختنی ها” ی وبلاگ به اشتراک گذاشتم. به دوباره خوانی اش می ارزید.

سمفونی رهایی..

زندگی باید کرد
و می دانم در این راه، سنگلاخ و راهی سخت و سرد
و می دانم که راهی بس چه دشوار است
اما در جاده رفتن باید رفت
کنار جاده بودن گلهای زیبایی هست، ماه هست، ابرهایی که می بارند..
کنار جاده رفتن درختانی، سایه هایی هست، چشمه سارانی..
کمی آن سو کمی این سو، گهی پست و گهی بالا، گهی دشوار و کامی تلخ؛ گهی اندوه و گاه لبخند..
گهی شیرینی یاقوت و گاهی دست های مهربان دوست
رها باید شدن..

زندگی باید کرد
و می دانم شلاق زمان برگرده ی لحظه سخت می تازد
از این بودن؛ از آن رفتن
..چه دلشادم

و می دانم از آسمان زیستن غم و اندوه و دیگر روز شادی و لبخند میبارد..
ولی چشم از ستاره، از لبخند، از هستی بی انتها، از دوست برنمیدارم
نزاعی در درونم در نمیگیرد
با خویشتن آشتی؛ با هستی آشتی؛ و می دانم باید زیست
می دوم در انتهای رود..
سخن می گویم با پروانه محزون
جرعه آبی می فشانم بر گل
دستی میکشم بر چهره غمناک یک کودک
سلامی میکنم بر سهره رقصان، میان بادهای سرد…

من اینک با خویشتن دست در دست راه زیستن را تا شراب سرخ نیلوفر می پیمایم
آسمان زندگی آبی است، اما گاهی ابری و دلتنگ…
و من رازهای رنج هستی را تا ابد در سینه خواهم داشت
.
.
برای تو، برای من، زندگی اکنون و اینجاییست
راه خویش را هموار خواهم کرد
در شب سرد زمستان، کنار هیزم پر آتشی دست هایم را گرم خواهم کرد
دمی با خود حرف خواهم زد
خسته ام؛ اما در گرمای مهربانی خستگی را فراموش خواهم کرد
میدوم تا پشت هیچستان
میدوم تا پشت هیچستان، تا بیابم روشنایی را
و یادم هست طوفان، شمع درونم را گاهی خاموش خواهد کرد
میرم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
میرم تا عمق برفهای مانده در گرمای تابستان..
در رودخانه لحظه های ناب، شنا خواهم کرد
و اقیانوس زمان را با قایقی راه خواهم رفت
میروم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
اما..
شکسته استخوان صبر در گلوی لحظه های بیقرار من
بارش بی وقت؛ بی پایان
سبزهای زرد در صبح پاییزی
و خوابی آشفته از انکار؛

مسافر خسته از این راه، تن اش مجروح یک فریاد
سنگین کوله بار یک نگاه سرد بر دوشش، دست های یخ زده..
آتشی از دور میخواند مرا
در نگاه گرم یک گنجشک، گرم خواهم کرد دست هایم را
راه خواهم رفت با پاهای مجروحم،
دست در دست یک مهتاب، ماه را از دور می بوسم
و لبخند اقاقی را می نوشم
کنار دوست لبخند خواهم زد

جهان از پنجره، کوچک ولی زیباست
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند

سخن کوتاه باید کرد
زندگی سنگلاخی ست
راه سخت و دشواریست
ولی گلهای روییده به زیر سنگ
و لبخند زیبا و گرم آفتابم هست
سایه ای، کتابی، چای و دوستی هم هست
و شعری با صدای نرم یک آواز..

زندگی زیباست.. زیبا
از رنجهایش هراسم نیست
پایکوبان با درخت سرو، آرام در کنار جوبیار روشن بودن، خواهم زیست
و چشمان در انتظارم را از امید برنخواهم داشت
برنخواهم داشت..

…و این تنها بخشی از سمفونی رهایی است..
© محبوبه موحددوست | رودخانه
زمستان ۱۳۹۳

نسیمِ سر راهم..

دیروز در مسیر پیاده روی روزانه، روی نیمکت پارک، به یک سررسید برخوردم، نوشته ی روی کاغذی که رویش گذاشته شده بود نظرم را جلب کرد؛ نوشته بود: “بخونش، این منم که پر از دردم”. چون هنوز تایم پیاده روی تندم تمام نشده بود، از آن نوشته و کاغذ رد شدم. ولی در طول مسیر، تمام فکرم پیش آن نوشته بود، با توجه به اینکه مساحت پارک بزرگ است، بعد از بیست دقیقه، دوباره به همان جا رسیده و با خود گفتم باید بنشینم بخونم و خدا خدا کردم هنوز باشد. سرعت و نفسم را متعادل کرده و آرام آرام به نیمکت نزدیک شدم. هنوز سررسیدها آنجا بود، به همراه همان نوشته رویش؛ دو سررسید بود، یکی سال ۹۵، و یکی سال ۹۶. سررسید اولی را باز کردم و ورق زدم. در کل فقط یکی دو نوشته ی مشوش در آن بود. سررسید دوم هم فقط یک نوشته! نشستم و شروع به خواندن کردم. دلم لرزید، عجیب بود، و عجیب تر اینکه در مسیر و در روی یک نیمکت در پارک گذاشته شده بود با نوشته ای که تشویق به خواندن می کرد. از نوشته ها عکس گرفتم تا سر فرصت بتوانم دقیق تر بخوانم. بلند شدم و سررسیدها را همان جا رهایشان کردم و به دویدن هایم ادامه دادم، اما این بار با ذهنی انباشته از ذهنِ دیگری!

تمام مسیر، حس و حال نویسنده آن نوشته ها از ذهنم بیرون نمی رفت.
با خود گفتم امروز را باید در سمفونی واژه ها بنویسم و سرعتم را زیاد کردم، تا هر آنچه کژی است از من دور بیافتد!

بخشی از نوشته های آن سررسید:

۱ آذر ۹۵: سلام ]نام خط خورده بود![ خوبی؟ الان می خوام یه نامه ای بهت بنویسم. بعد از این همه سال که برات برنامه نوشتم الان میخوام بهت نامه بنویسم. میخوام باهات حرف بزنم. میخوام باهات درد دل کنم و راستی احساس میکنم دلم چرکی شده و اونقد زنگار گرفته که دیگه چی بگم. دیگه خسته شدم دلم می خواد حرکت کنم. خیلی وقته یه جای ثابت ایستادم. انگار توی یه مرداب گیر کردم و هر روز فروتر میرم. تا جایی که حال و حوصله حتی راه رفتن با خودمو ندارم. از بس که برنامه ریختم و عملی نشد حالم داره به هم میخوره. ولی هنوز هدف دارم، ولی واقعن حوصله به خرج نمی دم. و هر روز حالم بدتر و بدتر میشه. امروز اول آذره، و صبح زود از خواب پاشدم. اما هنوز بدنم خسته است. در کل خسته ام. خیلی خسته ام و اصلا هیچ کاری نمیکنم. اصلا روحم خسته اس. آخه می دونین روح آدم که خسته باشه جسم اش هم خسته است……”

بعد از کلی آه و ناله نوشته که: “امروز دوشنبه اس به نیت اینکه اول آذره شروع میکنم. الان میرم حمام. از حمام که اومدم دوباره می نویسم.”

بعد صفحه بعد دوباره نوشته: “هنوز آب داغ نشده. برای همین حمام نرفتم. الان یه لیوان شیر خوردم و یه تصمیم بزرگی گرفتم. بزرگترین تصمیم. این تصمیم خیلی بزرگیه. خیلی بزرگه. بیش از حد بزرگه. باید اون رو فراموش کنم. باید هر دو روز یه بار هم برم حمام. باید برم خرید. باید ترک گذشته کنم…..”

و چند تا از تصمیم هاش رو با جزئیات بیشتری نوشته بود که زیاد اند و از حوصله ی وبلاگ من خارج. میرم سراغ تاریخ بعدی:

۱ بهمن۹۵: سلام… داری چیکار می کنی با خودت. با زندگیت. همین الانم اوکی هستی. ببین داری کار میکنی. دست کم نگیر خودتو. به کارت بچسب. مث آدم های بزرگ هم باش. افق بلندی داشته باش. افق روشنی داشته باش. تو ارزشت بیشتر از این حرفاس. چرا تصمیم ها رو اجرا نکردی. دوباره برنامه ریختی و گند زدی بهشون. چرا آخه؟ از امروز شروع کن. از امروز پاشو.

در این جا هم دوباره تصمیم ها رو لیست کرده بود.

تاریخ ۲۵ مهر ۹۶:  چرا یکی از تصمیمامم اجرا نکردم. ای خدا. آخه چرا. چرا… این چه زندگیه. چرا عملی نمیکنم. دارم میمیرم دیگه از دست خودم..

در این سررسید(۹۶) فقط همین نوشته شده بود و بقیه صفحه ها هم خالی بود و گاهی خط خطی کرده بود.

بعد از خواندن این نوشته ها، دلم خواست چند خط برای این دوست نادیده که حتی جنسیت اش را نمی دانم، (زیرا اسم اش را خط خطی کرده بود) بنویسم.

نامه ای به نسیم سرِ راهم!

سلام دوست نادیده ام. امیدوارم احوالت خوب باشد، امیدوارم درد و غم استهلاک زمان و زمانه را نداشته باشی، امیدوارم ذهن و دلت، از خودت ناامید و رنجور نباشد، که دردناک ترین روزهای انسان، روی برگرداندن و جدایی از خویش است. امیدوارم تنها باشی، اما نه از خود. امیدوارم هنوز خود را دوست بداری، و دلت برای خودت بتپد و خودت را با تمامی اشتباهات و بی وفایی هایت ببخشی، خودت را دوست بداری، مثل مادری که حتی فرزند قاتلش را هنوز دوست می دارد. آرزو نمی کنم دنیا بر وفق مراد تو بچرخد، که نمی چرخد؛ حتی اگر هم بچرخد، آرزو نمی کنم که نور امید یکهو در چشم و دلت برق بزند که قطعا برق زدن های این چنینی، زود به خاموشی می گرایند. تنها دعا و آرزویم این است که خودت را دوست بداری و قلبت از تو تنها نباشد.

می دانی دوست خوب؛ این نوشته ات درس بزرگی به من داد، و یقینا به دوستانی که این نوشته را می خوانند، این که بدون تاریخ زندگی کنیم و بدون امضا! این که خود را در حصار برنامه ها نگذاریم. این که اینقدر بر خود سخت نگیریم و فقط حرکت کنیم. خود را ملامت نکنیم، حتی اگر برنامه ای نوشتیم و به آن وفادار نبودیم خود را شلاق نزنیم!

این پیام را برای من آوردی، که هرگاه سرخوشیم و انرژی مثبتِ (انگیزشی) حرکت داریم، شاد و خوشحالیم و یا نوشته ای انگیزشی از جایی خوانده ایم که جرقه ای در ما زده است و قدرتی در بازوانمان، آنچنان که احساس کردیم می توانیم کوه را تکان دهیم، به تکان دادن کوه تصمیم نگیریم. بگذاریم تا احساساتمان فروکش کند، بعد جلوی آیینه بایستیم و صادقانه با خود بگوییم که آیا من توان جابجایی سنگ ریزه ای از این کوه را دارم یا نه!

این پیام را برای من آوردی، که فقط من نیستم که به خود وفادار نمانده ام! برنامه ها و نقشه ها چیده و وفای به عهد نکرده ام! به من آموخت که خود را ببخشم و به دنبال چرایی ماجرا بروم و از دانش و تجربیات آنهایی که توانسته اند وفای به عهد کنند یاری جویم.

می دانی دوست من؛ تو همین امروز که دست نوشته هایت را سر راه افراد قرار داده ای، کار بزرگی کرده ای! تو بخشنده ای؛ اشتباهات و خطاهایت را در سکوتِ قلم به ما هدیه داده ای تا ما هم یاد بگیریم می شود در سکوت با دیگری حرف زد نه در فریاد! می شود تجربیات را در مسیر دیگران قرار داد بدون هر گونه سر و صدا و منفعتی!

از تو ممنونم دوست نادیده ام. تو به من آموختی که چه دنیای غریب و زیبایی است، و می توان کسی را که نمی دانی کیست و حتی از جنسیتش خبر نداری با عمق وجود دوست داشت و به آن مهر ورزید.

از تو ممنونم. از این که هستی. از اینکه فاصله ی من و تو به اندازه ی نگاه به مهتابی است که هر دو در آسمان می بینیم. و سرچی در گوگل که هر دو را به یک نتیجه می رساند (!) و یا ترندی از توئیتر که هر جای دنیا که باشیم یکی را می بینیم!

کاش تو هم خودت را دوست بداری…

دوست من؛ زندگی به من آموخته است که خواسته هایم را فقط حرکت کنم. حرکت؛ آن چیزی است که حالم را خوب میکند، حرکت آن چیزی است که با آن می توانم سمت و سوی مسیر را نیز بیابم. حرکت آن چیزی است که نشستن و خستگی درکردن هایم را معنی می بخشد؛ که گاهی بنشینم و با خود بگویم کجای مسیرم و از چه سمتی برم. و باز حرکت کنم.

و در همین لحظه، تنها آرزویم این است که کاش تو هم این مطالب را می خواندی، و کاش من هم می توانستم چونان تو که با من لب به سخن گشودی؛ با تو به سخن بنشینم.
دوست من، هر جا که هستی، قلب ات همراه و حافظ تو باد.

پی نوشت: قبل از اینکه این متن را در وبلاگ بگذارم، در برگه ای نگاشتم و بدون هیچ پاکنویسی آن برگه را در همان نقطه ای که سررسیدها دیگر در آنجا نبود، گذاردم. کاش دوست نادیده ام بخواند. اگر هم ندید و نخواند غمی به دل نیست. یاد و خاطره ی او را به دست نسیم می سپارم. باشد که برایم و برایش فرخنده باشد.
آمین
۹۷-۰۱-۳۱

یاد تو افتادم…

الان داشتم توی روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی می چرخیدم؛ دل نوشته ای پیش رویم باز شد؛ بی مقدمه و اختیار، یاد تو افتادم؛ انگار که برای تو نوشته اند.

” دوست خوب، غمها را از بین نمی برد،
اما کمک میکند با وجود غم ها، محکم بایستیم.
مثل چتر خوب.
که باران را متوقف نمیکند، اما کمک میکند،
آسوده زیر باران بایستیم.”

مرسی دیانای عزیزم که بودی و هستی…

خاطره خیابان ها..!

چند وقت پیش بود که خیابان کارگر شمالی “امیرآباد” را به خیابان مصدق تغییر نام دادند. با اینکه برای دکتر مصدق احترام فراوانی قائل هستم و در دوران دانشجویی ویژه نامه ای هم برای سالروز درگذشت ایشان منتشر کردم (اگر چه مجوز پخش نگرفت!) و در هر شماره ای از نشریاتمان صفحه ای را به دستاوردهای این بزرگ مرد تاریخ ایران زمین اختصاص می دادیم؛ ولی از تغییر نام “کارگر شمالی” به “دکتر مصدق” سر ذوق نیامدم. نه به خاطر نام مقصد! بلکه آن خیابان را کارگر شمالی می خواستم. خیابانی که با آن خاطره ها داشتم و جزئی از تاریخ این سرزمین می دانستم.

راستی، تا به حال به این فکر کرده اید که با تغییر نام خیابان ها بر سر ما چه می آید؟ بر سر خاطراتمان؟ وقتی نام خیابانی که نسلی با آن خاطره دارد را عوض می کنیم انگار که آن خاطرات را در وجودشان می کُشیم!

خیابان ها، رویاهای ما هستند. در آن مکان با آن نام قدم زده ایم. سخن گفته ایم. لذت برده ایم و انبوهی از رویدادهای تلخ و شیرین را از آن به یاد داریم.

بی اختیار یاد زن ها و مردهایی افتادم که حین پرسیدن آدرس، به جای میدان امام یا نقش جهان، سراغ “میدان شاه” را می گرفتند، یا مثلا به میدان قدس، هنوز “طوقچی” می گویند!
امروز به آنها اندیشیدم؛ به زنان و مردان سرزمینم که هنوز به فلان محله شاپور می گوید و یا ژاله!
و با خود می گویم، مگر رویا و خاطره، بی مکان ممکن است؟

امروز با مصدق خواندن کارگر شمالی، به این باور رسیدم که تغییر نام خیابان ها، فقط یک کار ساده ی تغییر نام نیست، بلکه تخریب گذشته ی همه ی کسانی است که در آن جا زیسته اند و گذشته شان با آن نام گره خورده است.

شاید به همین علت است که هنوز کسانی میدان ها و خیابان های شهر را با همان نام هایی قدیمی یاد می کنند. این ها نه لجوج اند و نه با کسی خصومت دارند، این ها فقط می خواهند خودشان را در هیاهوی تغییر نام ها گم نکنند.

یکی دیگر از مضرات این تغییر نام ها را می توان، در از بین بردن منش و فرهنگی که در آن مکان، بوجود آمده و رواج داشته است، دانست. برای مثال لاله زار، برای همه ی نسل ها، تداعی کننده ی منش و فرهنگ روشنفکری و کافه هایی است که نویسندگان و روشنگران این مرز و بوم در آنجا روزگار گذرانده اند و سینه به سینه نقل شده است! نقل؛ تنها با اسم یک خیابان!!

آری! پدران ما از لاله زار خاطره ها بازگو کرده اند، از آن لبوفروشی های سر خیابان و سرمای سخت زمستان و کافه هایش روایت ها دارند. و از گرمای کافه ها و بزرگانی که در این کافه ها بودند. نام “لاله زار”، بدون هیچ پرده ای ما را به علوی ها، مینویی ها، آل احمد ها، هدایت ها، جمال زاده ها، عارف و عشقی و…. پیوند میدهد. و ما برای نسل دیگر از آنها نقل می کنیم.

باری؛ یادمان باشد که خیابان ها، رویاها و خاطرات ما هستند و پیوند محکمی میان گذشته و خاطرات و مکان ها و ساختمان و خیابان ها و کوچه ها است. مکان فیزیکی، از آن وقتی که با ما و سرگذشت ما پیوند می خورد، دیگر یک زمین سرد بی روح نیست. بلکه مکانی است که هستی ما را در خود جای داده است.

ای کسانی که خیابان ها، کوچه ها، بزرگراه ها، و اتوبان ها را یک شبه تغییر نام می دهید؛ این را هم در نظر بگیرید که تغییر نام و تخریب ساختمان ها، پروژه ای است که از ما خاطره زدایی می کند و انسان بی خاطره، یعنی انسان بی گذشته.
دست کم در هنگام تغییر نام خیابان ها و… بدانید که با گذشته ی ما چه می کنید.!

عادت های نجات بخش

یک وقتی از خودم انتظار زیادی داشتم. هنوز هم دارم. اما آن موقع این انتظار زیاد با یک جور نارضایتی از خویشتن هم همراه بود. دور و برم را می‌دیدم و چیزهای زیادی اذیتم می‌کرد. دلم می‌خواست تغییرشان دهم اما نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم. می‌دانستم که باید قبل از هر چیزی از خودم شروع می‌کردم اما بلد نبودم. یک عالمه چیز بود که باید یاد می‌گرفتم تا از ساز و کار دنیا سر در بیاورم و ببینم کجای کار می‌لنگد. شیوه درست انجام دادن کارها چطور است، دانشی که دوست دارم یاد بگیرم از کجا آمده و چطور رشد کرده، هنری که از دیدن و شنیدن و خواندنش لذت می‌برم چطور خلق می‌شود، چطور ببینم، سوال بپرسم، فکر کنم، مقایسه کنم و بیاموزم. و مهم‌تر از همه این‌ها، بعد از این همه آموختن، چطور بیافرینم…
این نارضایتی از خویشتن یک‌وقت‌هایی کم‌تر بود و یک‌وقت‌هایی بیشتر.
آن‌وقت‌هایی که بیشتر بود گاهی می‌توانست به کل معنای زندگی را برایم کم‌رنگ کند. که فکر کنم نمی‌شود، در توان من نیست، سخت است، یا حتی دچار یأس فلسفی بشوم که اصلا که چی؟ به چه درد می‌خورد؟ حالا این کار را هم به فرض کردی، بعدش چی؟
به نظرم کم‌تر کسی است که اهل فکر کردن به دنیای پیرامونش باشد و دچار این یأس فلسفی نشده باشد. معمولا هم دو جور می‌توان با این یأس فلسفی برخورد کرد.
نوع اولش که به نظرم ساده‌تر و دم دست‌تر است این است که به آن تن بدهی. کاری انجام ندهی و اگر دیگرانی هستند که این بازی زندگی را جدی می‌گیرند، دستشان بیاندازی و بگذاری پوچی و نیستی یک پرده ضخیم انفعال و تاریکی روی چشمانت بکشد. یک گوشه بنشینی و بگذاری زندگی به تو غلبه کند و مدام به شرایط غر بزنی و بگویی که چیزی را نمی‌توان تغییر داد و اصلا تغییر بدهیم که چه بشود و این حرف‌ها.
اما یک راه دیگر، جدی گرفتنِ این بازی است، در عین دانستن این‌که پس پرده همه این‌ها بازی است و یک زمانی این پرده از صحنه تئاتر پایین می‌افتد و نمایش تمام می‌شود. با وجود دانستن همه این‌ها به جای گوشه نشینی، وارد صحنه شوی و خوب و قشنگ بازی کنی.
برای من این روش دوم خیلی جذاب‌تر شده است. دور و برم را که نگاه می کنم تک و توک آدم‌هایی را می بینم که کارشان را خوب بلدند و دلم می‌خواهد یاد بگیرم چطور می‌شود خوب بازی کرد، خوب ساخت، و در عین حال خیری به دیگران رساند.
حالا این خیر می‌تواند نوشتن یک کتاب باشد، یا خلق هنری به یادماندنی، یا برداشتن قدمی مهم در تاریکی.
زنده بودن، به پیش رفتن، و چیزی ساختن برای من معنی خوب بازی کردن زندگی شده است. آن چیزی هم که می‌سازی مهم است که فراتر از خود آدم باشد. این‌که از دل تاریکی به تنهایی عبور کنی ممکن است خوش‌آیند باشد و دست آخر دلت به خودت قرص شود. اما برای من این کافی نیست. دلم می‌خواهد در عین حال که این مسیر تاریک را جلو می‌روم، در حد توانم بتوانم شمعی در دست بگیرم و اطرافم را روشن کنم. درست مثل آن‌هایی که قبل از من این‌کار را کردند. دلم می‌خواهد از آن‌ها بیاموزم و یاد بگیرم چطور می‌توان ساخت و جلو رفت.
آموختن علم و هنر و کسب بصیرت بخش مهمی از ماجرا بوده و هست که درباره‌اش می‌توان بسیار گفت و خواند و یاد گرفت. به این بخش ماجرا باید جدا پرداخت که اصل است، اما موضوعِ چیزی که می‌خواهم بگویم نیست.
یک بخش خیلی مهم دیگر قضیه می‌شود عادت های روزانه و جزئیات رفتار روزمره که آدم‌های موفق خود را با آن تربیت کرده‌اند و مهار خلاقیت‌شان را به دست گرفته‌اند. دلم می‌خواهد درباره این ظرایف بدانم و از کارهایی که به نظرم موثر می آید ایده بگیرم برای غلبه بر نخوت روزمره. برای بلند شدن، فعال بودن و جنگیدن با انفعال.
این روزها مهم ترین چیزی که مد نظرم است عادت دادن خود به کار کردن هر روزه برای مواردی است که خارج از برنامه معمول است. این‌که بخشی از وقت روزانه‌ام را صرف کاری که دوست دارم بکنم و آن را با جدیت هر روز انجام دهم و اجازه ندهم فعالیت‌های دیگر این یکی دو ساعت را از من بگیرند و اگر گرفتند بتوانم با پس و پیش کردن برنامه هایم آن وقت هدر رفته را جبران کنم. خود را وقف کار کردن آن هم به طور روزمره موجب می‌شود که کم‌ کم این کار هر روزه برایم تبدیل به عادت شود و لازم نباشد هر بار برای شروع کردنش انرژی زیادی مصرف کنم.
خوردن یک ناهار سبک و ساده به جای غذای سنگین، و نوشیدن یک فنجان قهوه، در بعد از ظهرهای خمود قطعا من را نجات خواهد داد. پیاده‌روی‌ روزمره وقتی از نشستن پشت میز خسته می‌شوم ذهنم را را باز خواهد‌کرد. درست مثل خیلی از این آدم‌های موفق که پیاده‌روی روزمره یا فعالیت بدنی از برنامه روزانه‌شان حذف نمی‌شود من هم سعی کنم این‌ها را بگذارم توی برنامه‌ام.

آری ، این روزها می خواهم به خودم بپردازم… به آن بخش مهم تر از هر چیز؛ “خودم” و دوست داشتنی هایم…

پی نوشت: منظورم از آدم های موفق ، آدم های معروف و یا پولدار نیست. منظورم انسانهایی است که در حد خودشان در این زمین بذری پاشیدند، نهالی کاشتند و خود، و حتی دیگران را از آن بهره مند کرده اند…