از گپ و گفتگو با دوستان

در این قسمت هر گونه گفتگو با دوستان و اطرافیان که باعث می شود نتیجه ای داشته باشد می نویسم.

بانک مساعدت…

پیش نوشت:
– دیشب ریحانه بهم پیام داد و برای پیشبرد گرفتن حق و حقوقش ازم راهنمایی خواست؛ من البته از پرونده های دادگاهی سر در نمی آوردم؛ ولی کنارش بودم و موندم و کسانی رو بهش معرفی کردم تا راهنمایی بشه و کارش راه بیافته؛ ریحانه گفت: جبران می کنم….

– سالها پیش، سپهر برای نجات نرگس کنارش موند و با راهنمایی هاش کمک اش کرد؛ نرگس در پستی در اینستاگرام به سپهر گفت: ایشالا بتونم یه روز یه جایی جبران کنم…

– دوستی دارم که گاه و بی گاه، در مواقع دل نگرانی و مشورت، به او مراجعه می کنم و همیشه با راهنمایی هاش بهترین ها رو برام رقم می زنه؛ دل تو دلم نیست که یک روزی بتونم جبران کنم…

– سال پیش، دوستی در گنداب خودساخته دست و پا میزد، دست نیاز به سویم دراز کرد، منم به پاس دوستی دست رد به سینه ش نزدم و تا جایی که ممکن بود برای برون رفت اون شخص از گنداب، بهش یاری کردم، او هم برایم دعاهای خیر کرد…

– این روزها هم نرگس کلباسی به ساختن مشغوله، این بار سرپل ذهاب کرمانشاه؛ بچه های اینستاگرام با پرداخت فقط ۵ هزار تومن به نرگس در این راه کمک می کنند و نرگس و تیم اش به مردم کرمانشاه، و مردم کرمانشاه هم مثل همیشه دلاوران ایران زمین اند و در کوره راههای تاریخ از همه مون حمایت می کنند…

*****

بانک مساعدت:
شاید در نگاه اول این نام برایتان ناآشنا بیاد، ولی هر آدم زنده ای این بانک رو میشناسه.
بانک مساعدت قدرتمندترین بانک دنیاست، که همه جا شعبه دارد.

فرض کن من در یک موقعیتی باشم که تو می دانی سرانجام رشد می کنم، از آنجا که شاید تو هم مثل من بوده باشی، قصد کمک به من را می کنی، چرا که نمی خواهی درجا بزنی، چرا که در پی رشدی، چرا که رویای مبارزه جذابی را داری که اسمش زندگی، قدرت و افتخار است. و شروع می کنی به سپرده گذاری در حساب من.. ((مثال های عینی بالا، نمونه ی خیلی کوچکی از این بانک بود و همه ی ما نمونه های فراوانی از این مثال ها داریم.))

این حساب پولی نیست، رابطه است. به مقتضی توانی که داری به من کمک می کنی و به یاری ام می شتابی و امور را برایم تسریع می کنی تا زودتر به نتیجه برسم.
من می دانم چیزی به تو بدهکارم، اما هرگز اشاره ای نمی کنی…
و یک روز..
دقیقا یک روز از من کمک می خواهی، می توانم بگویم نه، اما می دانم به تو بدهکارم. به تو کمک می کنم و تو همچنان به من کمک می کنی، و دیگران می فهمند من آدم وفادار و قدر شناسی هستم و در حسابم سپرده می گذارند.
همیشه رابطه مطرح است، چرا که این دنیا از روابط ساخته شده و بس.
آنها هم روزی از من کمک خواهند خواست و من به کسانی که به من کمک کرده اند احترام می گذارم و کمکشان می کنم و به مرور زمان در تمام دنیا شبکه ای پیدا می کنیم، هر که را لازم باشد می شناسیم و نفوذمان روز به روز بیشتر میشود.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوی که از تو می خواهم.
_ ممکن است حاضر به انجام کاری نشوم که از من می خواهی.

البته، مثل هر بانک دیگری، سرمایه گذاری در بانک مساعدت هم خطراتی دارد. حاضر نمی شوم کمکت کنم، فکر می کنم به خاطر این به من کمک کرده ای که سزاوارش بوده ام و بهترینم! و با خود می گویم همه ی شما وظیفه داشته اید قدرم را بدانید!! خوب، تو از من تشکر می کنی و می روی سراغ فرد دیگری که در حسابش سپرده داری.
اما از این به بعد، همه بی آنکه لازم به گفتن باشد، خبردار می شوند که من قابل اعتماد نیستم.
تا وسط راه می توانم رشد کنم، اما نمی توانم به حداکثر توقعم دست پیدا کنم. در دوره ای، زندگی ام شروع می کند به تنزل، به نیمه راه رسیده ام، اما تا آخر راه نرفته ام، نیمه شاد و نیمه غمگین، نه ناکامم نه موفق، نه سردم نه گرم، ولرمم، و همان طور که می دانیم چیز ولرم تاثیری بر کام انسان نمی گذارد.

*****

همه این ها رو گفتم تا به اینجا برسم که نگاه شبکه ای داشتن و تفکر سیستمی داشتن به خودمون و ارتباطاتمون هست که زندگی رو برای همه مان دلپذیرتر و آرام تر میکنه. ما شبکه ای از ارتباطات هستیم. من، ریحانه، سپهر، نرگس، دیانا، نجمه، رسول،… همه ی ما.
این شبکه و این نگاهه که به زندگی مون هم کمیت میده هم کیفیت.
یک لحظه به این فکر کنید که اگر دست رد به درخواست دوستی بزنیم چی میشه؟!
ما گاهی با یک نگاه، با ۵ دقیقه گفتگو و یا حتی با نقد به دوستانمون می تونیم زندگی او و در آینده زندگی خودمون رو بهتر از امروز کنیم..
اثر پروانه ای نفس کشیدن هامون رو فراموش نکنیم.

دیگران… (شاتِ دوم)

پیش نوشت: گفتگو با دوست و یادآوری رابطه ها و افکار در مورد دیگران؛ بهانه ای شد تا تجربیات و دریافت هایم را در مورد رابطه ها و دوستی ها، نگاه دیگران و نگاه به گذشته بیان کنم. قبل از خواندن این پست، لطفا پست قبلی، که گفتگوی من و دوست در یک دیدار می باشد را بخوانید؛ چرا که مقدمه ای گریز ناپذیر بر مطلب امروز می باشد.
بخش اول نوشته را از اینجا بخوانید:
دیگران… (شاتِ اول)

باری؛ دیگران.. را در دو “شات” می نویسم، تا در آرشیو اندیشه ام باقی بماند و هر گاه رنجشی از دیگران و یا گذشته در من فراز آمد، باز گردم به نوشته ام و خود را بخوانم. هر گاه در رابطه با فرد و یا گروهی نتوانستم آنها را درک کنم؛ بیایم اینجا، بخوانمشان و لختی سکوت و اندیشه مرا در برگیرد.

۱- رابطه ها و دوستی ها:
گاهی بنا به ملاحظات شخصی و درونی، به صورت مقطعی و یا دائم، از فردی و یا جمعی خداحافظی می کنیم، و یا جمعی و فردی از ما خداحافظی می کند.
باید یاد بگیریم که ما و هر کس دیگر؛ در هر رابطه ای اقتضائات و ملاحظاتی دارند. هر انسانی برای زندگی اش مجبور است برنامه ریزی کند و ضمنا هر شخص برای خودش محدودیت ها، مصایب و مشکلاتی دارد.
رابطه دوستی ما نباید آن ملاحظات و محدودیت ها را نادیده بگیرد. کما این که هر کدام از ما هم حتما همین گونه عمل می کنیم. همگی ما، رابطه ها را بر اساس وضع زندگی خودمان تنظیم می کنیم. و علاقه نداریم شخص دیگر بدون در نظر گرفتن مسایل و منافع مان مرز هایمان را نادیده بگیرد.
همه ی ما انسان ها لاجرم درون محدودیت ها و اقتضائات خودمان قرار داریم. دوستی ها اگر دوستانه و مشفقانه باشد باید این محدودیت ها را به رسمیت بشناسد.

۲- دیگران.. و فوبیای نظر دیگران
به نظرم در باره ی این موضوع باید بیشتر تفکر کنیم و تامل جدی داشته باشیم که دیگران و نظرات شان چقدر مهم است؟
واقعا در این باره تامل عمیق باید داشت. آیا رای و نظر و ارزیابی دیگران برای ما خیلی حیاتی و مهم است؟
ما خیلی وقت ها نسبت به دیگران بدبین هستیم. یعنی فکر می کنیم دیگران در باره ی ما بد فکر می کنند. و بخاطر همین دایم در تلاشیم فکرشان را عوض کنیم! گاهی ما بیش از حد به نظر دیگران اهمیت می دهیم. اصلا بگذاریم هر جور می خواهند فکر کنند! اما از من می شنوید؛ دیگران به ما فکر نمی کنند. خودمان را نگران نظر دیگران نکنیم. آیا خود ما دائم دیگران را ارزیابی می کنیم؟ باور کنید دیگران هم همین طورند!!!

۳- عزت نفس و دوری جستن از تحقیر شدگی
همه ی همه ی ما در طول عمرمان، گاه گاهی احساس کرده ایم عزت نفسمان را از دست داده ایم و مورد تحقیر دیگران قرار گرفته ایم.
ولی بسیاری از ما سعی کرده ایم این پدیده را بشناسیم؛ و مرزهایش را با احساس های دیگر بفهمیم. چون گاهی ما احساس ها را با هم خلط می کنیم. مثلا تحقیر شدن را همان بی اعتنایی دیگران و یا نخواستن ادامه رابطه از طرف دیگران می دانیم؛ در حالی که این گونه نیست. همچنین نیاز به دیده شدن را نباید با تحقیر شدن یکی دانست. (برای درک همدیگر در رابطه ها قسمت ۱ را دوباره بخوانید)
به نظرم از تحقیر شدن بسیار بسیار بیشتر از هر چیزی باید ترسید. بخاطر همین، اولین کاری که میشود کرد این است که خود را از موقعیت هایی که احتمال می دهیم در آن تحقیر می شویم دور نگه داریم. از هر کسی که حس می کنیم می خواهد تحقیرمان کند بشدت دوری کنیم. برای بیشتر دانستن از عزت نفس پیشنهاد می کنم فایل های محمدرضا شعبانعلی را در این باره گوش دهید:

۴- بزرگواری و وارستگی
با خود می گویم: اگر اهمیت نظر دیگران برایم کاهش یابد به راحتی می توانم از کنار رفتارهاشان بگذرم و آن ها را به خودم نگیریم، حتی اگر در موردم اشتباه می کنند و به خطا می روند.

با خود می گویم: بسیاری از رنج های ما در این است که خودمان خودمان را قبول نداریم. این نکته را دلسوزانه با خود می گویم: راهی نیست مگر این که هر یک از ما اول خودمان خودمان را قبول داشته باشیم. وقتی من خودم را قبول نداشته باشم دیگری چرا باید قبول داشته باشد؟

به خود متذکر می شوم که: من هم تجربه ی تحقیر از سوی این و آن داشته ام. سعی می کنم فراموش کنم. سعی می کنم به خودم بگویم آنها اشتباه کرده اند و من چیزی نبودم و نیستم که آنها می گفتند.

با خود یادآوری می کنم: تا وقتی در اسارت نظر دیگران هستیم، تا وقتی در اسارت گذشته هستیم راهی به رهایی وجود نخواهد داشت. از قید و بند این و آن باید رها شد. از قید و بند گذشته و خاطرات تلخ و داوری های دیگران باید رها شد… مسیر درست این است.

و در کلام آخر با خود مرور می کنم:
بیشتر رنج های ما در این است که به دو ریسمان بسته شده ایم، و تا این ریسمان ها را پاره نکنیم رها نخواهیم شد.
ریسمان گذشته
ریسمان دیگری

دایم در گذشته سیر می کنیم. دایم پشت سر را نگاه می کنیم.. یک وقتی باید از گذشته به اکنون بیاییم، در اکنون زندگی کنیم، این که در گذشته چگونه بودیم، این که در گذشته چنان بودیم، در گذشته کسی به ما توجه می کرد و الان نمی کند و از این گونه نگاه ها… این فقط ما را در گذشته نگاه می دارد و سبب کینه و رنج می شود.

ریسمان دیگری؛ یعنی همه ی نگاه مان به دیگران باشد. ببینیم در باره ی ما چه فکر می کنند و ببینیم برای ما چه می کنند، نظر و نگرش و ارزیابی آنها چه است و….
این همان ریسمان دیگران است که دست و پای ما را می بندد، ما روزی باید از دیگران رها بشویم، به هر نگاه و نظری دارند بی تفاوت بشویم، برای ما مهم نباشد دیگران در باره ی ما چگونه فکر می کنند…..

اصلا بگذارید چیزی بگویم؛ چیزی که نه الان که در آینده متوجه می شوید.
این که؛ اصلا دیگران درباره ی ما چیزی نمی اندیشند، و گاهی اصلا ما را نمی بینند.
همان گونه که ما درباره ی دیگران نه چیزی فکر می کنیم و نه برای ما مهم است!
دیگران هم؛ چنین اند.
از خودمان بپرسیم خودمان برای خودمان چه کرده ایم؟ این پرسش اصلی است.

دیگران… (شاتِ اول)

افطاری را، در معیت دوستی بودم؛ در طول گپ و افطار، گریزی به موضوعی با مضمون “دیگران تا چه حد در مورد ما فکر می کنند” داشتیم.

در اصل داشتیم در مورد عجایب تفکرِ فردی صحبت می کردیم که هر که با او باشد را دوست می پندارد و البته در رابطه اش اسیر می کند و اگر آن شخص استعفا بدهد یا برود، از نگاه آن شخص به ناگاه به دشمنی خونی تبدیل می شود.

موضوعی که همه مان به نوعی در همه سطوح خرد و کلان با آن درگیریم و به عینه می بینیم. تقسیمات افراد به خودی و ناخودی، دشمن پنداری ها و خائن دیدن ها. اگر فردی یا گروهی بر اساس مصالح خودشان و با توجه به رویکرد و نظراتشان دیگر نخواهند با ما ادامه دهند، به خیانت کار و دشمن تبدیل می شوند و می روند در لیست سیاه مان و این تفکر غالب مان می شود که او فقط و فقط در اندیشه به نابودی ما هستند!

در حین گفتگو با دوست، به یاد آوردم که گاهی خود ما هم همین طور هستیم، خود من هم بارها شده است احساس کنم اگر دوستی خداحافظی کند (هر چند مقطعی) مرا زیر سوال برده و با خود می گویم ای وای در مورد من چه می اندیشد؟ من که بد نبوده و نیستم؟ و البته گروهی پا را فراتر می نهند و خود را جوری تربیت می کنند که همیشه دوست داشته شوند، همیشه موافق دیگران می شوند تا نکند ترک شوند. همیشه در موضع موافق جمع دوستانه شان قرار می گیرند، به هیچ چیز نه نمی گویند که مبادا اطرافیان از آنها برنجند و آنها را نخواهند!! ایشان انگار به فوبیای ترک شدگی دچار شده اند. بعد از اینکه از گروهی یا جمعی کنار رفتند و یا فرد دیگری از دوستی با آنها دست کشید، دست به توضیح و یا گلایه می گشایند و خود را بد می انگارند.

هیچ وقت از یاد نمی برم دوستی را که به من اصرار می کرد که به خدا من بد نیستم! آن دوست آنقدر در نظر من خوب بود که نگو، ولی در عین حال دلم نمی خواست در مسائل خصوصی با او گپ بزنم. او برای من دیانا، محمد، نجمه، رسول و… نمی شد. نمی توانستم با او راحت و شاد گپ بزنم؛ او هم حرف های مرا نمی فهمید؛ در دو دنیای کاملا متفاوت بودیم، نوع نگاهمان انگار فرق داشت. من واقعن کشش گپ روزانه با او را نداشتم، روزی آمد و گفت تو از من متنفری، تو مرا تحقیر میکنی، مرا بیخود می پنداری! ولی واقعن هیچ وقت او را بد و بیخود نپنداشتم؛ همیشه دلم می خواست در حوزه کسب و کار و یا فیلم و کتاب با او گپ بزنم، چون به نظرم فوق العاده بود؛ ولی خب او را نمی توانستم دوستی مث نجمه و یا دیانا بپندارم. تازه او هم خسته میشد از نوع گفتگوی من. برای همین، من و او “به درد هم نمی خوردیم”؛ نه اینکه “به درد نخوریم!”روزهایی هم شده است که شاید من و شما “به درد هم نخوریم”؛ و این به این مفهوم نیست که ما” به درد نخوریم”!!!!!

دوستان؛ بیاییم جدی به این قضیه نگاه کنیم.
خصوصا در این روزها که شبکه های ارتباطی آنقدر زیاد است که همه مان همیشه آنلاینیم،
ولی قرار نیست برای همه آنلاین باشیم و همه برای ما آنلاین باشند!!

این افرادی که از آن ها سخن می گویم، از کره ی مریخ نیستند؛ غره نشویم، بیاییم یک دقیقه بدون تعارف به خودمان و ارتباط هایمان فکر کنیم؟! مایی که همیشه دم از عزت نفس می زنیم آیا به دام “نگاه دیگران” نمی افتیم؟ اجازه دهید بگویم توهم “نگاه دیگران”؛ چون چه بخواهیم چه نخواهیم، دیگران به ما اصلا فکر هم نمی کنند!

روزی در مصاحبتی که با علی زمانیان داشتم؛ تعریف کرد که: یک دوستی دارد که نظر دیگران برایش خیلی مهم بود، آن دوست؛ همیشه فکر می کرده که همه به او نگاه می کنند و حساسیتی غریب به پوشش اش پیدا کرده بود؛ گفت روزی با او را به خیابان رفتم و با هم در سطح شهر گشتیم، بعد از برگشتن به او گفتم به یاد می آوری مردم فلان جا چه کفشی به پا کرده بودند؟ چه پوشیده بودند؟ گفت نه. گفتم ببین آنها هم تو را ندیدند. باور کن کسی اصلا ما را نمی بیند، حتی اگر ببیند به یاد نمی آورد! پس زندگی خودمان را بکنیم.

بعد از این مقدمه ی طولانی؛ می خواهم کمی در مورد رابطه و دوستی ها و نگاه دیگران، بنویسم. تا هیچ وقت یادم نرود که زندگی کنم، آنطور که خود می خواهم. پی پروا و رها از چشم ها و گوش ها و زبان ها و دست و پای دیگران.

ادامه ی مطلب را به فردا و در پست بعدی موکول میکنم.
فعلا بیاییم با هم به این موضوع فکر کنیم که نظر دیگران تا چه اندازه برایمان اهمیت دارد و در دوستی ها و رابطه ها تا چه اندازه برای احساس و نظر همدیگر احترام قائلیم..!
تا فردا…

به روز شد:
دیگران.. (شات دوم)

اخلاق پروانه ای..

هفته ی پیش در اینستاگرام دوستی ناشناس پیام دایرکت بهم داد، میخوام در مورد آن پیام براتون بنویسم.

نوشته بود: “خوش به حالت چقدر حالت خوبه، و وبلاگ می نویسی و خوش به حالت مثل من هزار درد نداری و حس و حال خوب میپاشی و دغدغه ای نداری و دلت می خواد جامعه به زور هم شده درست شه و امیدواری. حتمن حساب بانکی خوبی داری که به هر روز نوشتن می رسی و به احساسات انسانی و خنده و حتمن استرس نداری که شب ها می تونی کتاب بخونی و یادی از دوستات بکنی. و صفحات خوب معرفی می کنی. برو جمعش کن، ما اونقدر اعصاب و روان نداریم که تا میایم خونه میشینیم پا تی وی (اگه بهتون برنمیخوره) و شو می بینیم تا یه ذره یادمون بره بدبختی و نداریمون و تو سری خوریامون.”

آن روز که این پیام رو می خواندم، واقعن از اتفاقی حالم گرفته بودم ولی چون seen کرده بودم پیام رو، نتونستم بی تفاوت بمونم و فقط نوشتم: “سلام و درود بر تو، هر کس عالم خود را دارد، ولی یادت باشه خوبی ها در همه احوال هست. لبخند یادت نره.”

و این دوست ناشناس محترم، همون لحظه دوباره شروع کرد به داد و بیداد و آه و ناله.

راستش اصلا حوصله ی پاسخ نداشتم، غرق در مسائل خیلی شخصی ام بودم. و واقعیت اش هنوز عادت ندارم دایرکت هایی که از ناشناس ها میاد رو پاسخ بدم. از وقتی صفحه اینستاگرامم رو عمومی کردم هنوز محتاط ام روی گفتگوهای اینستاگرامی. وقتی می بینم یک نفر با یک صفحه ی عمومی از عکس های عجیب (نمیگم بد) ولی عجیب و فالویینگ های خیلی زیاد پیام میده احساس وحشت می کنم و فاصله میگیرم از پاسخ به این جور دایرکت ها.

ولی با توجه به اخلاقی که همه ی دوستان نزدیک از من به سراغ دارند، نمی تونم کسی رو تا جایی که وارد مسایل خصوصی نشه اسپم کنم و بی تفاوت نمی توانم بمانم به احوالات؛ در پاسخ به این دوست اینستاگرامی مطلب “اخلاق پروانه ای، اخلاق مگسی” که در دو هفته نامه ی کیمیا منتشر کرده بودیم را فرستادم.

و ایشون در جواب گفت حوصله ی خوندن این چیزا رو ندارم؛

خیلی دلخور شدم از این مقاومتی که برای بازکردن یک فضای بهتر می کرد.

خلاصه ای از مطلب را برایش بازگو کردم. ولی ایشان دهن به ناسزا گشود و من را بلاک کرد!!

خیلی دلم سوخت؛ آن شخص را نمی شناختم و حتی به نام او و آدرس اینستاگرامی اش هم توجه نکرده بودم، ولی بعد از این مکالمه ی اینستاگرامی دلم برای او و اخلاق مگسی که برای خود انتخاب کرده بود سوخت… اصلا نمی خواست خوبی را ببیند، اصلا نمی خواست گفتگو کند، حتی در گلستان دنبال خار می گشت، ناراحت بود و فقط شکایت می کرد.

گاهی دلم می خواهد پیدایش کنم، زندگی ام را برایش بگویم. و بگویم نه حساب بانکی پری دارم نه در هوای بهشتی نفس می کشم. دلم می خواهد بگویم من هم اینجایم، روی همین زمینی که تو هستی، در همین هوایی که تو نفس می کشی، من و تو هر شب ماه را با یک فاصله می بینیم و یک هوا را نفس می کشیم… و شاید اوقات درونم تلخ تر از تو باشد. ولی دلم می خواهد پروانه باشم، بگردم و بچرخم و روی گل ها بنشینم و در پی بوی تعفن نباشم. بگویم من تمامی تلاش روزانه ام این است که از میان خارها و علف های هرز خانه مان، گلی هر چند کوچک و خود رو ولی زیبا را بیابم و دمی با او شاد باشم.

خیلی دلم می خواهد باز پیدایش بشود و بگویم. ولی از خودم نگفتم و نخواهم گفت؛ چون محتاط م در مکالمات اینستاگرامی. چون با هر کسی از آن گوشه ی دلم سخن باز نمی کنم. چون در این عالم فقط ۳ نفر هستند که همه ی وجوه مرا دیده اند و گاهی از سوزش اش سوخته اند (و من از سوختن آنها سوخته ام) و من و آنها در سوزش و یخبندان ارتباط هایمان اخلاق پروانه ای مان را حفظ کرده ایم و در عین حال در کما هستیم… چون من خود را اینگونه تربیت کرده و می کنم که در قدم هایم خوبی ببینیم و بوی عطر احساس کنم. شکایات را در درونم برای خودم بگذارم و دست به حکایت شوم.. در درون خود و برای خود نگاه دارم که از چه نیستانی بریده ام… و در نفیرم هیچ زن و مردی ننالد!

آری؛ می دانم برای بعضی هایتان سخت و عجیب است که در این دوران و روزگار مرا شاد ببینید و امیدوار؛ ولی من هیچ گاه در دام اخلاق مگسی نخواهم افتاد! من هر روز و هر روز، بیشتر و بیشتر اخلاق پروانه ای خودم را پرورش می دهم و در این کویر می چرخم و بال میزنم در پی یافتن گلی که بر روی آن بنشینم، می خندم و در جمع شما هر روز بلندتر خواهم خندید، امیدوارانه تر از همیشه.

مطلب اخلاق پروانه ای، اخلاق مگسی را از اینجا بخوانید:

اخلاق پروانه ای – نشریه کیمیا-شماره۱۲

پانزده سال؛ از چه و چرا می نویسم؟!

چند وقتی است افرادی در تلگرام و اینستاگرام پیام می دهند و مرا و نوشته هایم را مورد استهزا قرار می دهند؛ و در تلاش اند با تخریب شخصیت، مرا از نوشتن های روزمره ام دلسرد کنند! عزیزانی گاه آشنا و گاه نا آشنا.

در این چند وقت بر اساس اخلاق شخصی که داشتن صبر و تحمل زیاد از حد است، با احترام حتی به توهین های افراد گوش فرا داده ام؛ و به سخن هایی که گاهی با ناسزا همراه است با روی خوش پاسخ داده و یا سکوت کرده ام.

و البته دوستانی هم بوده اند که بعد از خواندن نوشته هایم، پیام هایی برایم می فرستند با این مضمون که در دورانی که دیگر کمتر کسی مانده است وبلاگ نویسی کند، نوشتن های روزانه برایشان عجیب و جالب بوده است؛ و کنجکاوانه از اینکه چگونه به وبلاگ نویسی روی آورده ام پرسیده اند.

امروز تصمیم گرفتم در مورد اینکه چه می نویسم و چرا می نویسم لب به سخن بگشایم. البته پست امروز برای آن دسته دوستانی است که از گذشته بلاگری ام می پرسند و یا منتقدانی که می گویند چرا با اینکه از سال ۸۲ وبلاگ نویس بوده ام، هیچ کدام از آن وبلاگ ها را ندارم و نوشتن هایم متداوم نبوده است.
چرا که تخریب چی ها هیچگاه اهل گفتگو نبوده اند. ولی به آنها هم پیشنهاد می کنم که با آرامش خواندن و شنیدن دیگران را نیز امتحان کنند!

قطعا بعد از انتشار این پست، مشتاقانه از منتقدان و نقدها و نظرها استقبال می کنم؛ و توهین ها، تخریب ها و ناسزاهای هیچ کس را در ایمیل، تلگرام و اینستاگرام بر نخواهم تابید، و اگر از حد بگذرد جور دیگر اقدام خواهم کرد.

چه می نویسی و چرا؟
۱- از سال ۸۲ تا ۹۷:
از کودکی، شریعتی زیاد می خواندم و گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی، گفتگوهای تنهایی من نیز شده بود؛ نوشتن ها از ده سالگی شروع شد؛ و از سال ۸۲، بواسطه دسترسی روزانه ام به اینترنت، نوشته هایم را در یاهو با دیگران به اشتراک می گذاشتم.

شبی در نوجوانی با شخصی ناشناس در یاهو مسنجر آشنا شدم و او پیشنهاد کرد وبلاگ بنویسم. آنجا بود با کلمه ی “وبلاگ” آشنا شدم. مکالمه ی من و آن دوست به یک ساعت نکشید و دیگر هیچگاه با او سخن نگفتم، ولی در همین یک ساعت گفتگو، با دنیای وب نویسی و بلاگ آشنا شدم.
در جستجوگر یاهو، پرشین بلاگ را یافتم؛ و طریقه ساختن وبلاگ را یاد گرفتم و به دنیای وبلاگ نویسی پا گذاشتم.
و از همان مرداد سال ۸۲ تا به همین امروز با وجود فراز و نشیب هایش، روزی نیست که وبلاگی را نخوانم یا چیزی ننویسم.
البته هیچ کدام از وبلاگ های قدیمی و حتی دست نوشته هایم در سرویس پرشین بلاگ و بلاگفا و بلاگر و ورد پرس را ندارم؛ یا حذف کرده ام و یا حذف ام کرده اند! ولی در روزهای وبلاگ نویسی با دوستان زیادی آشنا شدم: سید رسول، مهرداد، گلاره، صادق، مبینا، شراره، نیما، پیمان، فرشاد، محمدرضا، سارا، احسان، مریم، سپید، همه ی دوستان وبلاگی من از سال های ۸۲ تا ۸۸ هستند که با چند نفری از آنها هنوز که هنوز است ارتباط دارم.

از ۳۱ شهریور سال ۸۸ که وبلاگ پر بار و پر مخاطب دوران دانشجویی ام مسدود و حذف شد، به مدت ۳ سال در تب فراق از وبلاگ های فارسی زبان سوختم. دستم از وبلاگ نویسی کوتاه بود، البته در بلاگر بی نام و نشان داستان سرایی هایی داشتم که مخاطبینی نیز داشت؛ گاه آنقدر نوشته هایم غریب و در رنج بودند که به هفته نشده آنها را پاک می کردم تا از اسارت وجود و چشمان ناپاک در امان بمانند؛ و همین امروز، برخی از نوشته هایم که آن سال ها بی نام و نشان منتشر کرده بودم را در فضای اینترنت به نام دیگران می بینم و با سکوت از کنارش رد می شوم.

البته در سال ۸۹ تا ۹۱، به پیشنهاد رفیق همیشگی ام سید رسول؛ دو هفته نامه “کیمیا” را راه اندازی کردم و از طریق ایمیل به دوستان و آشنایان می فرستادیم.
دو هفته نامه “کیمیا”، نشریه الکترونیکی حرفه ای، غنی، منحصر به فرد و پر مخاطبی بود در روزگار خودش. در فیس بوک گروهی به این نام راه اندازی شد و دورهمی هایی را نیز باعث شد!
علی زمانیان عزیز و دکتر سروش دباغ نازنین هم از همراهان فوق العاده ی من در این نشریه بودند.
روزهایی سراسر مهر و عشق، امید و صبوری را در دوران انتشار این دو هفته نامه داشتم؛ که فراموش نشدنیست.

سال ۹۲، باز به فضای وبلاگ بازگشتم و به پیشنهاد دکتر مقامی بزرگوار، در “بلاگ.آی آر” به طور حرفه ای در حوزه کسب و کار و مدیریت قلم راندم، مخاطبینم دوستان شرکت بودند و چه خوشحالم که کتاب ها و افراد و ایده ها و نظرات و مقالاتی را از طریق وبلاگ با آنها به اشتراک گذاشتم و استفاده می بردند.

سال ۹۵؛ به یک باره آن وبلاگ را حذف کرده و یک سال و نیم در تقیه بودم. هیچ ننوشتم، از دوستان بلاگرم هیچ خبری نداشتم، انگار که در تب فرو رفته بودم و دستم به قلم نمی رفت. آن دو سال کلمات در تمام وجودم می لرزیدند و من قلم شان نمی کردم. و گاهی با رکورد موبایل از مسیر خانه تا شرکت باخود و یا با استاد اسلامی حرف می زدم و وبلاگ من شده بود رکورد کردن آنچه در ذهن و دلم انباشته شده بود.
آنجا بود که دفتر عشق را سهیم شدم….. دفتری از نوشته های بکر و دست نیافتنی که هیچ کس از آن هیچ خبری ندارد؛ و تن به انتشار نخواهند داد، هیچ وقت و به هیچ بهانه ای!

اواخر سال ۹۶، شور وبلاگ نویسی بار دیگر در من به یک باره سر بر آورد، در هاست و دامینی جدا از سرویس داخلی و یا خارجی، وبلاگ مستقل خود را راه اندازی کردم و به نوشتن های تقریبا روزانه پرداختم. نوشته هایی کاملا روزانه و شخصی؛ که تخصصی نیست.
به قول همراه این روزها؛ محمد هلاکویی نازنین: دانه ی درخت بامبو، سالها زیر خاک می ماند و به یک باره سر بر می آورد، آیا رشد بامبو در آن سالهایی است که در خاک بوده و یا آن یک سالی است که به رشد حداکثری می رسد!؟

این روزها احساس می کنم وبلاگ نویسی در من به بلوغ رسیده است
و قطعا تا هیچ گاه “سمفونی واژه ها” نه نام عوض می کند و نه حذف می شود.

۲- از چه و برای که می نویسم؟
جزئیات این که قبلا از چه می نوشتم و برای که، بماند برای همان گذشته؛ که گذشته ها با همه ی خوبی و بدی هایش، خنده و نشاط و رنج و دردش گذشته است.

افرادی که این روزها مرا مورد حجمه تخریب قرار داده اند، یک پرسش ثابت دارند: برای چه می نویسی؟ می نویسی تا چه شود؟ برای که می نویسی؟

با کمال احترام به این دوستان می گویم: که برای اولین شخصی که می نویسم خودم هستم. من می نویسم تا نفس بکشم. نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است و اگر ننویسم یا نخوانم می میرم. و این احساس برایم کاملا شخصی است.

البته گروهی می گویند کمی تخصصی تر بنویس. دوستان! این روزها نمی توانم تخصصی بنویسم؛ یک احساس درونی در قلمِ این روزهایم است که نمی خواهم هم اینک، به صورت تخصصی وارد مبحثی شوم. راستش هیچ گاه نتوانسته ام صفحه سیاه کنم. این روزها احساس می کنم نباید تخصصی بنویسم. ولی قطعا روزهایی می رسد که تخصصی تر خواهم نوشت. این روزها بیشتر طالب تخصصی خواندن هستم.
ان شالله روزهایی هم می آید که تخصصی تر می نویسم. ولی اینکه چه زمانی؛ خودم هم نمی دانم. هر وقت آماده بودم حتما تخصصی تر می نویسم.

این روزها بیشتر از فیلم ها و کتاب ها و گفتگوهایم با دیگران می نویسم. و هر آنچه احساس کنم برای خودم و دیگری ارزش افزوده ای شخصی و درونی دارد. شاید تخصصی در حوزه ای ننویسم و از اصطلاحات قلنبه سلنبه استفاده نکنم، ولی احوال آدمی را قلم زدن هم به نظرم سرشار از ارزش است. چیزی که برایم ارزشمند است و ماندنم را با تمامی کاستی ها و فراز و نشیب ها تضمین کرده است این است که همیشه به قلمم متعهد بوده و خواهم بود و صفحه سیاه کردن در مرامم نبوده و نیست.

۳- این سوال هم زیاد شنیده ام که برای که می نویسی؟!
مخاطب خاص نوشته هایم خودم هستم.
و مخاطبین دیگرم هر آن کس که از نوشته های من، زندگی و خوبی و مهر را سرشار شود، و حتی در دردهایی که گاه در نوشته هاست به سپیدی برسد. مصرانه اعتقاد دارم که می شود پاک زیست حتی در میان ناپاکی؛ مصرانه اعتقاد دارم که می شود وقتی اشتباه کردیم بگوییم اشتباه کردم؛ مصرانه اعتقاد دارم می شود خنده بر لب داشت، می شود آغوشی باز داشت، می شود ساده بود و سادگی نکرد.
می شود دست یاری به سوی افراد گشود، می شود دیگران را در حد و توانِ خود نجات داد.
و در یک کلام: می شود بی بهانه و دلیل خوب بود.

آری؛ مخاطبین من اگر فقط و فقط خودم باشم، باز هم می نویسم و می نویسم و کسی را اجبار به خواندن من نیست. آن علامت ضربدر قرمز آن بالای صفحه را می بینید؟ همین الان هم می توانید رویش کلیک کرده و از اینجا بروید، و دیگر برنگردید و یا می توانید با من همراه باشید و ادامه مطلب را بخوانید و از دوستی و آشنایی با همدیگر، روزها و زندگی هایمان رنگ و بویی تازه بگیرد.
این من هستم؛ منی که مصرانه به آزادی فردی و اصالت درون اعتقاد دارم.

دوستان؛ بعد از ۱۵ سال نوشتن؛ این اولین و تنها نوشته ی من بود و خواهد بود که از نوشتن هایم لب به سخن بازگشودم.

آری عزیزانم؛ من این هستم! منی که با این اعتقاد زیسته ام که: زیستن مسالمت آمیز و خوش، در کنار همدیگر، مستلزم این است که من و شما همدیگر را همان طور که هستیم قبول کنیم. و اگر نمی توانیم و یا نمی خواهیم با یک دیگر ارتباط داشته باشیم می توانیم از هم بگذریم. قطعا هیچ کس جز خودمان، خود را به ماندن و یا رفتن مجبور نمی کند. اگر ماندن و خواندنِ همدیگر سخت و شکننده است، نمانیم و نخوانیم! اگر هم دوست داریم باشیم، باشیم؛ به همین راحتی؛ به همین سادگی!

باور کنید آنقدرها هم گذشتن و یا بودن سخت نیست. فقط کافیست خودمان بخواهیم.
اگر هم کینه توزی داریم و یا عادت به تخریب داریم، باور کنید می شود از این کار هم دست کشید؛ کافی است حواسمان را به امور بهتری پرت کنیم. مثلا به جای اینکه بیاییم و به همدیگر ناسزا بگوییم گوشی موبایل را در جیب مان بگذاریم و به خیابان برویم و کمی هوا بخوریم، یا با کودکانِ شاد و آزاد بازی کنیم یا کتابی دست بگیریم و یا به دوستی که دوستش می داریم سلامی کنیم. و یا موسیقی گوش دهیم و یا ظرفی بشوریم…
باور کنید جواب می دهد. و بعد از چند وقت احوالمان بهتر می شود.

دوستتان دارم و همیشه برایم بهترین هستید، در همه احوال.
با مهر
محبوبه موحددوست
دهم خرداد ۱۳۹۷

حال ما، تباهی و سیاهی برای آنها!

بی بی سی خبری را منتشر کرده مبنی بر تعرض یک ناظم مدرسه به دانش آموزان و بازداشت شدنش.
و یک سری فایل در مورد کودک آزاری و راههای تشخیص کودک آزار دیده و پیشگیری از آن را در کانالش منتشر کرده است.

هم اکنون که بر اساس این خبر حواس جامعه به این امر معطوف شده فرصت را مغتنم می‌شمرم و به عنوان کسی که به طور مستقیم با فردی که از ۷ سالگی تا ۱۳ سالگی مورد لمس جنسی نزدیکانش قرار گرفته (آزار) دوست بوده ام، صحبت هایی رو با دوستان در میان می گذارم.

دوستان؛ کودکان واقعن حساس اند و آزار جنسی کودک فقط این نیست که شخصی عمل جنسی با آنها داشته باشد، و یا یک فردی که مشکل روانی و یا اخلاقی داشته باشه این کار رو با کودک انجام بده.

گاهی لمس بیش از حد کودکان و یا بوسیدن هایی که از حالت شاد و عادی خارج بشه یک تعرض محسوب میشه که میتونه تمام عمر یک انسان رو تباه کنه. بنابراین حتی اگه واقعا یک کودک را (حتی فرزند خودتان را) دوست دارید و دوست دارید او را ببوسید، در این کار افراط نکنید و یا از حالت عادی خارج نشید. شاید در ذهن کودک شما اینطور شکل بگیره که شما دارید ازش استفاده می کنید!

می خواهم کمی از دوستم بگویم؛ شخصی که از سن ۲۳ سالگی تا ۲۹ سالگی عذاب وحشتناکی را با یادآوری خاطرات کودکی اش می کشید. و این احساس سیاهی در این سن بر سر بر آورده بود و او را رنج می داد. روزگاری طولانی آن خاطرات را در درون خود محبوس نگه داشته بود و در این سن، در حد بالایی درد را برایش به ارمغان آورده بود. همیشه فکر می کرد مورد آزار عمل جنسی واقع شده بوده و حتی تا مرز خودکشی هم رفت.

بعد از صحبت هایی که با او کردم، متوجه شدم او با توجه به اینکه بدنی تپل و خواستنی داشته، از سن ۷ تا ۱۳،۱۴ سالگی گاهی نزدیکانش که آدم های خوبی هم بوده اند بوس‌ یا لمس اش می کرده اند، و این کودک حالت های تحریک شدن های آنها را احساس می کرده و اینکه آنها از بدن اش استفاده و لذت جنسی می‌برند. البته هیچ گاه کسی قسمت های جنسی او را لمس و یا عریان نکرده بوده ولی گاهی او را روی پاشون میگذاشتن و در تنهایی بازوان او را بیش از حد لمس میکرده اند و می بوسیده اند و احساس اسارت می کرده ولی هیچگاه نتونسته از این رفتارهایی که باهاش می شده با کسی حرفی بزنه، چون افرادی که با او این کار را می کرده اند آدم های خوبی بوده اند و مشکل جنسی نداشته اند.
ولی به گفته ی او، همیشه در رنج بوده؛ از اندام جنسی و تیپ اش همیشه نفرت پیدا کرده بوده، و احساس می کرده که همه فقط به خاطر اینکه می خواهند بهش دستبرد بزنند با او حتی سلام می کنند.

در جوانی بیشتر این رنج های روانی را با خود به دوش می کشید. و همیشه به من می گفت من مورد سو استفاده جنسی قرار گرفته ام.

واقعیت ش من همیشه فکر می کردم در کودکی با اون ارتباط جنسی بر قرار شده؛ روزی گفتم بیا همه مورد را برایم بازگو کن و خودت را راحت کن. بعد از بازگویی خاطرات آن ۶ سال، من و او دیدیم که او حتی آلت جنسی اش هم لمس نشده ولی لمس ها و حالت هایی را در افراد احساس کرده که او را از بدن و ویژگی های بدنش متنفر کرده.

یک بار گفت من احساس کردم فلان شخص با بوسیدنم تحریک می شد و یا وقتی روی پایش قرار گرفته بودم حس ارضا داشت و همین ها زندگی مرا دارد نابود می کند. همین صحبت ها دو الی سه ماه طول کشید که با آه و اشک فراوان برایم بازگو کند. چون رود اشک می ریخت. و تعریف می کرد.
آنجا بود که دریافتم کودکان حساس تر از آنی اند که ما فکر می کنیم. خیلی خیلی حساس تر و لطیف تر. و بیش از حد باید مراقب آنها باشیم چون با یک خطای کوچک ممکن است کل زندگی یه انسان را ناخود آگاه سیاه کنیم.
این دوست عزیز هم اکنون حال و احوالش خیلی بهتر است، سال هاست به مرگ فکر نمی کند و کودکان را بسیار دوست دارد و خود را خادم آنها می داند.

قبل از انتشار این یادداشت را به او دادم تا تاییدیه انتشار را از او بگیرم.
گفت که این را هم اضافه کنم که:
دوستان؛ قرار نیست بد باشیم، کودک آزار باشیم و یا بچه باز و یا روانی و مریض. گاهی ۵ دقیقه احساس نیاز جنسی بنا بر غریزه مان و کودکی ۴ ساله در کنارمان که فکر می کنیم هیچ نمی فهمد و بدون خطایی می توانیم غیر مستقیم با او کمی ارضا شویم حتی با دست کشیدن به بازوانش! باور کنید که او از نفس مان و از نگاهمان درمیابد که خوی شیطانی مان سر بر آورده و تمامی تمامی زندگی اش را تباه می کنیم. حتی کودکی دو ساله. پس مراقب رفتارمان باشیم. حتی اگر بد نیستیم.

من هم از شما می خواهم این نوشته را برای دیگران نیز به اشتراک بگذارید برای آگاهی همه مان. و نجات زندگی و آینده ی کودکانمان.
به امید همیشه پاکی.

چشمت را ببند..!

چشمت را ببند!
او زشت است یا زیبا..؟! (بخش دوم)

سلام عزیزانم؛
بعد از نوشته ی اخیرم در مورد زشت و زیبا؛ به صورت اتفاقی این متن رو از نرگس کلباسی عزیز خواندم. که به نظرم بجاست تا در ادامه ی نوشته ی “او زشت است یا زیبا..!؟” بیاورم.

قبل از آنکه با کودکان روشندلم زندگی کنم مثل همه مردم به ظاهر افراد توجه می کردم. با کسانی که لباس خوب می پوشیدند به شکل مشخصی رفتار می کردم و برای کسانی که لباس خوبی برای پوشیدن نداشتند دلسوزی می کردم. احساس شرمساری می کنم از قضاوتی که پیش از این در خصوص مردم داشتم.

بارها شنیده ایم که نباید افراد را بر اساس ظاهرشان قضاوت کنیم اما در عمل و در زندگی روزانه آیا به آن عمل می کنیم؟ خیلی سخته.

اما آنچه که ازکودکان روشندلم آموختم و تمام عادات قبلی ام را تغییر داد اینست که هیچگاه چشمهایم را ملاک قضاوت اولیه قرار ندهم. آموختم باید تصور کنم نمی توانم آنها را ببینم, چشمانم را ببندم و صدای افراد را بشنوم. چشمانم را ببندم و انرژی افراد را حس کنم. خدا را شاکرم که این مساله را آموختم چون در زندگی کمک بزرگی به من کرد.

کودکان روشندلم در تشخیص وضعیت افراد بسیار ماهر بودند, حتی می توانستند ناراحتی ام را با لمس بازوهایم متوجه شوند. می توانستند تنش های روحی ام را از تُنِ صدایم متوجه شوند و حتی میزان انرژی ام را. با اینکه سالها با آنها بودم ولی همچنان این نبوغ آنها برایم عجیب است. شش سال با آنها بودم و هر روز از آنها آموختم. معتقدم این فقط من نبودم که کمکشان کردم, آنها بیشتر از من جنبه های مختلف زندگی را به من آموختند.

هر کسی را که در هند ملاقات می کردم از بچه هایم در موردش می پرسیدم, چون آنها خیلی بهتر می توانستند احساساتش را بررسی کنند و در اکثر موارد تشخیص شان درست بود. در روزهای اول آدمهای زیادی بودند که کودکانم می گفتند انرژی خوبی ندارند و من پس از اینکه به حرف بچه ها توجه نمی کردم آسیب می دیدم. اما پس از چند سال به تشخیص درستشان ایمان آوردم,  آموختم که قدرت انرژی, صدا لامسه ارزش زیادی دارم و ممنونم از آنها.

وقتی در جمعی باشم بر اساس آنچه که از کودکانم آموختم سعی می کنم پیش از آنکه نگاهشان کنم اول به صدایشان گوش دهم. انرژی صدایشان را درک کنم و بر اساس تن و روح صدایشان قضاوت کنم. برای کسی دلسوزی نمی کنم و رفتارم با کسانی که لباس بهتر و تمیزتری دارند و شاید جایگاه اجتماعی بالاتری دارند تغییر نخواهند کرد. به همین دلایل سعی می کنم خودم باشم و مردمی که با من در معاشرت هستند احساس راحتی می کنند.

پیشنهاد می کنم دفعه بعد که با فرد جدیدی روبرو شدید اینطور رفتار کنید. سعی نکنید به ظاهرش توجه کنید و تمرکزتان را روی صدا, انرژی و احساسی که از او درک می کنید بگذارید. تضمین می کنم احساستان نسبت به آن شخص اشتباه نمی کند. چشمانمان می توانند ما را فریب دهند ولی روح و احساسمان هرگز.

چشمانتان را ببندید و دنیا را بر اساس تصوراتتان تصور کنید. با این کار نه تنها افراد را بر اساس احساسات درونی تان بهتر تشخیص می دهید, که متوجه می شوید خدا تا چه حد پیچیدگی درون ما قرار داده. روشندلان این هدیه را از خدا گرفته اند و ما می توانیم خیلی از آنها بیاموزیم. نباید برای آنها دلسوزی کنیم چون خیلی بهتر و دقیق تر از ما جهان را درک می کنند. دفعه بعد خواستید بر اساس ظاهر در مورد کسی قضاوت کنید یادتان باشد که چشمانتان را ببندید!
نوشته شده توسط “نرگس کلباسی اشتری”

او زشت است یا زیبا..؟!

چند روز پیش هم که با یکی از دوستان دوره ی دانشگاه مکالمه ای داشتم. در میان خاطراتمان گفت، فلانی را یادته؟ نمی دونی چقدر بد شده، چقدر زشت شده، وای یک قیافه ی کریه و زشتی پیدا کرده که نگو… گفتم جدی؟ مگه اتفاقی افتاده؟ گفت: نه، کلا می گم. همان لحظه به صفحه ی اینستاگرام طرف سر زدم و عکس هاش رو مرور کردم، به نظرم چنان تغییری نکرده بود، کماکان از نظر من خوش قیافه و خوش تیپ می نمایید! بعد از دقیقه ها گفتگو به یاد آوردم که آنها دوره ای با هم خیلی صمیمی بودند، و گویا الان با تنش از هم جدا شده اند! به همین خاطر از او دیگر خوشش نمی آید (از چشم اش افتاده است). لحظه ای یاد روزهایی افتادم که از دوست مشترکمان چقدر تعریف می کرد. در راه بازگشت به خانه، به او، به زیبایی و زشتی اندیشیدم، و به اینکه چه کسی زشت است و چه کس زیبا. و اینکه چرا موش صحرایی از نظر ما زشت است ولی خرگوش صحرایی زیبا! و اینکه کودکان را دیده اید که چقدر موش در نظرشان خوشگل است؟! و تا زمانی که به کثیفی سوسک پی نبرده اند، سوسک را نیز دوست دارند.!

و گلهای بدبوی داخل قبرستان که خوش رنگ تر از گل مریم هستند، پس چرا گل مریم را بیشتر دوست می داریم و زیباتر می بینیم؟!

چهره ی آقای رائفی پور از چهره ی آقای الهی قمشه ای از نظر معیارهای زیبایی رایج، بهتر است، ولی چرا الهی قمشه ای را می توانیم ساعت ها نگاه کنیم و حظ ببریم ولی رائفی پور را نه!

به نگاه کودکان باز گردیم. توجه کرده اید کودکان، تا نقصی در رفتار و در ظاهر کسی (مثل سیاهی ناجور و یا پارگی و خونریزی بد) نبینند که آنها را نترساند، همه از نظر آنها زیبایند.

البته کودکان هر چه بزرگ تر می شوند، و در تماس با بزرگ ترها، معیارهای رایج زشتی و زیبایی ظاهری را به عاریت می گیرند، افراد نیز از نظر آنها زشت و یا زیبا می نمایند.

و البته معیار های زیبایی در همه جا یکسان نیست! به عنوان مثال؛ در جوامع آسیای شرقی، صورت پهن معیاری برای زشتی نیست و یا چشم تنگ! در جوامع آفریقایی دماغ پهن هنوز برایشان زیباست! در مناطق سردسیر و سیبری و.. پوست زمخت و زبر و قرمزی و کک های صورت معیاری برای زشتی نیست. کودکان هم با همین معیار ها بزرگ می شوند، و البته معیارهای ظاهری زشتی و زیبایی در طول زمان، در جوامع می تواند تغییر کند.

و این تغییر در جوامع بی روح و بی استعداد سریع تر اتفاق می افند. مثلا ممکن است صورتی با لب های فلان، چشم های فلان، و حتی طرز گوش ها و دندان ها در کمتر از ۵ سال معیار زیبایی اش تغییر کند، ولی در جوامعی که بلوغ عقلانی و رشد و شکوفایی استعداد انسانها در آن بیشتر است، ممکن است تغییر معیار زیبایی به نیم و یا یک قرن برسد.

با تمام این اوصاف، آیا تا به حال شده است شخصی به جمع دوستان، خانواده و یا همکاران شما اضافه شده باشد، و در نگاه نخست با معیار های رایج زیبایی شما جور نباشد؛ حتمن توی مکالمات شنیده و یا گفته اید که این رو ببین؛ زشته، یا زیاد خوشگل نیست، یا فلان جاش رو بهتره عمل کنه! ولی بعد از مراوده با آن شخص در دراز مدت، اگر اخلاق و رفتار شایسته ای داشته باشد، او را زیبارو نیز می بینید. و یا حتی اگر زیبارو نبینید، او را با معیارهای ظاهری نخواهید سنجید، و با معیارهای مثل خوش اخلاق، خوش رفتار، خوش برخورد، مهربان، انسانی وارسته و… توصیف می کنید. و البته برعکس این هم صادق است.

تمام این ها را نوشتم تا لحظه ای به این پرسش بیاندیشیم؛ چه کسی زشت است و چه کسی زیبا؟

نمی خواهم آسمانی حرف بزنم، می خواهم زمینی زمینی بیاندیشیم. به همه ی آنهایی که دوستشان دارید بنگرید؛ به صفحات مجازی شان و یا عکس هایشان رجوع کنید و سعی کنید معایب ظاهریشان را با معیارهای زمانه بسنجید، چند درصدشان همه معیارهای زیبایی را دارند، با اینکه شما همیشه آنها را زیبا دیده اید.

به آنهایی که از آنها دلگیر هستید هم بنگرید؛ دیکتاتورها، بی اخلاق ها، عوضی ها، آیا آنها واقعن زشت اند؟! منصفانه عکس هایشان را ببینید؛ واقعن قیافه های جهنمی دارند؟ و یا این ذهن ماست که آنها را زشت و سیاه می بیند!

در آخر این نوشته نمی خواهم به نتیجه ی خاص و یا اخلاقی برسم. فقط می خواهم حین ورق زدن دفترچه ی مدل های کمپانی هاکوپیان و دیدن زیبارویان و خوش تیپ ترین ها، با خود زمزمه کنم، آیا کسی هست که یکی از این آقایان، از نظرش زشت و کریه بیاید؟!!! و یا آن شخصی که همیشه زشت می بینم، آیا کسی هست که او را فرشته ی روی زمین تصور کند؟ آنقدر زیبا که هیچ نظیری ندارد، و آیا می شود وقتی بین شان شکر آب شد، حالشان از هم به هم بخورد و به همدیگر را زشت و کریه ببینند!؟

– و به این بیاندیشید، چرا آن دختر جوانی که در اثر اسیدپاشی نیمی از صورتش را از دست داد، هنوز برایمان زیباست، آنقدر زیبا که حتی تابلویی از آن کشیده اند؟! مگر نه اینکه او نقص عضو شده است و چشم و نیمی از بینی و لب هایش را به طرز ناجوری از دست داده است؟!

۹۵، ۹۶، ۹۷ و…

در دید و بازدیدها و پیام ها و گفتمان های نوروز، سعی کردم بیشتر شنونده باشم تا گوینده؛ سعی کردم بیشتر بشنوم، به گفتارها توجه کنم؛ البته نه از سر خوش و بش کردن؛ بلکه بشنوم و بعد از شنیدن، از غیظ و طمع و پچ و واپچ با دیگران خبری نباشد.!

در بین صحبت ها، و حتی پیام ها، به جز آن عده ی کثیری که با کینه و نفرت سر در این دیوار و آن دیوار می کوبیدند و از بدبختی “ملت” می گفتند و اینکه دیگه کار تمومه!! آن یک عده ی قلیل که سرشان به زندگی شان گرم بود؛ از برنامه های ۹۷ می گفتند، که چه تصمیم هایی گرفته اند، و واقعن شنیدنش لذت بخش بود، حتی اگر از نظر همدیگه یک تصمیمی اشتباه و یا مسخره بود؛ ولی همین که می دیدم در این بازار شام، کسانی هستند که برای سال ۹۷شان برنامه دارند، که این کار را بکنند و یا نکنند، برایم خیلی خوشایند بود، خیلی زیاد.

حتی یک نفر گفت: من احساس می کنم زیادی خوبم و گذشت دارم، می خواهم در سال ۹۷ دیگر اینقدر خوب نباشم! باز هم این تصمیم اش برایم جذاب بود. چون در آن امید و بهبود و نشاط و در یک کلمه “زندگی” موج می زد.

کسانی هم بودند که سال ۹۷، برایشان ادامه ی ۹۶ بود. نه شکایتی داشتند، نه دنیای جدیدی روبرویشان گسترده بود. ادامه ی یک راهی که از روز تولدشان شروع شده بود و تا حالا ادامه داشت و از الان به بعد هم ادامه ی همان..

اما این میان کسانی بودند که شنیدن آنها لذت بخش تر از دیگران بود و خواندنشان. کسانی که گفتند سال ۹۶ چه کردند و ریز به ریز و خط به خط از برخی کارهایشان یا خوشحال اند و بعضی جاها می گویند این کار را نکردم و بعضی جاها می گویند نباید این کار را می کردم. آنها در این مجلس یک سر و گردن بالاتر از ما روی بلندی ایستاده اند. به اینجا رسیده اند که می دانند چه کرده اند، چه می کنند و چه باید بکنند.

در این دید و بازدیدهای حقیقی و مجازی، بعد از گفتگو با این سه گروه، از خود پرسیدم: من جزء کدام دسته ام؟
– دسته ای که کمر به قتل حال و آینده خود و دیگران بسته اند، و گفتمان های عمومی شان از ناامیدی و پوچی و بدبختی است و اینکه وضع بدتر است! و با بی برنامگی به این و آن می تازند که جز بدبختی و بیچارگی چیزی وجود ندارد، اصلاحی در میان نیست، زندگی نمی کنیم و همه چیز رو به ویرانی است!

– دسته ای که برای ورود به سال شان هدف دارند، برنامه دارند، مشخص کرده اند چه بکنند چه نکنند، (حتی اگر در حرف باشد) انگیزه ی حرکت دارند و امیدوارند. به زندگی و خود نظر افکنده اند و نقطه بهبود می خواهند. و سال ۹۷ شان را دوست دارند متفاوت تر بگذرانند.

– دسته ای که هیچگاه آب از آب شان تکان نمی خورد. روزها و سال هایشان یکسان می گذرد و سال ۹۷هم دنباله ۹۶ است. نه خوشحال اند نه ناراحت. نه شکایتی دارند نه رضایتی. فقط روزگار می گذرانند… حالشان هم خوب است؛ خوشی شان را نمی دانم!!

– دسته ای که از سال قبل شان هم برنامه داشتند و اجرا کرده اند. گویا آنها هر روزشان نوروز بوده است و به هدفمند بودن عادت داشته اند؛ در گفتارهایشان، از برنامه های جدید نمی گویند، بلکه از رضایتمندی و یا اظهار نارضایتی از برنامه های قبلی شان سخن به میان می آورند. آنها شوق و ذوق هدفمند شدن ندارند، بلکه رضایتمندی هدفمند بودنشان را برای خود به ارمغان آورده اند.

عیدها می آیند و می روند، نوروزها با تمامی خوبی و انرژی و شور و شوق شان به ۱۳ می رسند و تمام می شوند. روزهای پر هیاهوی آخر سال، چند روزی بیش نیست! روزهای خاموش و ساکت و بی هیاهوی سال می گذرند و می گذرند و می گذرند… این که چگونه می گذرند، دست ماست. و زندگی نیز از ماست که بر ماست.

پی نوشت یک: الگوی سال ۹۷ ام را نرگس کلباسی قرار داده ام. پشتکارش را، و تعهد به خودش و راهی که انتخاب کرده است.

پی نوشت دو: تِم سال ۹۷ ام را “نظم شخصی درونی” و “علم به انجام هر کار قبل از تصمیم به اجرا” گذاشته ام.
تِم سال را می توان همان گذاشتن یک نام برای سال دانست، مثل همان کاری که کشورها و سیاستمداران برای سال شان می گذارند، همان رسالت و چشم انداز. الگو و تِم امسال شما چیست؟

چرا الکی می خندی!

چند وقت پیش جایی در حال دیدن سریال طنزی بودم و می خندیدم. فردی که کنارم نشسته بود، گفت: هیش.. الکی می خندی. کمی خنده ام فروکش کرد. در طول فیلم، جایی صحنه ای خیلی خنده دار آمد، و من باز زدم زیر خنده؛ همان نفر کناری بهم گفت: چرا الکی داری می خندی، میخواهی بگی خیلی خوشته؟ من که می دونم الکی می خندی!! از حرف اش خندم گرفت ولی برای حفظ ادب خنده ام را فرو خوردم.
آن روز، انرژی منفی را به صورت واقعی در فضای اطرافم احساس کردم، ولی مقاومت کردم تا به هاله ی مثبت دور و برم آسیب نرساند، و بی توجه به سخن اش به دیدن فیلم ادامه دادم و خوش بودم.
می دانید من هم مثل شمایی که در حال خواندن این مطلب هستی، خسته ام از بس از انرژی مثبت و منفی و کائنات و .. حرف زده شده؛ حتی اگر هم درست گفته باشند، آنقدر بیان کرده اند و خواسته اند با هیجان به ما واقعیت هایی را در حرف های قلمبه سلمبه بخورانند، که اشباع شده ایم و واژه های مثبت و منفی لوث شده است.
ولی آن روز که این سخن را از نفر کناری ام شنیدم، به معنی واقعی کلمه افکار منفی و درون سیاه را دیدم. درونی که قبل از اینکه بتواند اطرافش را آتش بزند، خود به خاکستری بدل خواهد شد.

داشتم می گفتم؛
این قضیه بر می گردد به شاید یکی دو هفته پیش، و من همچنان این شخص محترم را روزانه می بینم ولی تمام سعی ام این است که به او نزدیک نشوم؛ نه اینکه انسان شریفی نباشد، که به حق شریف است، ولی این را باور دارم که باید از افرادی که افکار منفی دارند و منفی باف هستند، دوری کرد!
ایشان، با هر که هم کلام می شوند، صرفا نیمه ی “خیلی” خالی لیوان را دیده و بیان می کنند، نه می توان از خوشی ها باهاش صحبت کرد نه از مسائل. ایشان تنها بعد منفی هر ماجرایی را می گیرد و هر چه سیاهی مفرط است تحویل میدهد؛ حتی سیاهی هایی غیر واقعی را نثارت می کند. مثلا وقتی نشسته ای و داری کتابی می خوانی، میگوید: میخوای گریه کنی؟ داری گریه می کنی؟ اعصابت خورده؟! به طرز فجیعی سعی در آشفته کردن ذهن و فکر طرف مقابل دارد.
البته این را هم بگویم، که ایشان در ظاهر فرد گوشه نشین و افسرده ای نمی نماید. تا می تواند بازارگردی میکند، تا میتواند در شبکه های اجتماعی فعال است و پست های با نشاط و اخبار و .. می گذارد، و محال است کسی سخنی بگوید، و ایشان اظهار نظری نداشته باشد. ولی اهل مطالعه نیست؛ و کتاب خواندن را تز روشنفکرانه ی عده ای می داند که می خواهند بگویند ما خیلی حالیمونه! (به صورت علنی این را بیان می کند) اهل خلوت گزینی هم نیست؛ از بی صدایی و سکوت فراری است. به قول خودش تحمل یک لحظه سکوت را ندارد.

ولی به نظرم ایشان از همه کس تنهایند. چون از خودشان تنهایند!

شاید یکی از دلایل تنهایی افراد منفی باف این باشد که هاله ای سیاه، چونان تاری بر دور خود پیچیده اند؛ و چنان این تار بر آنها تنیده شده که از خنده ای بلند ابا دارند، از سلام کردن به کسی که حالش خوش است؛ از رقصیدن در تنهایی؛ از تنها نفس کشیدن در خیابان برای دل خود؛ از زیر چشمی به کودکی در خیابان خندیدن و بای بای کردن با آن ابا دارند.

افراد منفی باف؛ درگیر شده اند. درگیر دیگران. آنها درگیر رفتار و گفتار دیگران شده اند. همه ی زندگی شان را زیر ذره بین دیگران گذاشته اند و خود ذره بینی برای زیر نظر گذاشتن دیگران!
آنها رهایی را تجربه نکرده و نمی کنند، و حتی وقتی دم از رهایی می زنند با این شرط احتیاط است که از نظر دیگران چگونه می نمایند! محافظه کارند؛ حتی در آزادی شان.
تمامی ذهن آنها را دیگران پر کرده اند و می خواهند دیگران را نیز از ذهن خود پر کنند.
آنها فراموش کار هم نیستند. ۵۰ سال قبل را نیز به یاد می آورند! و اینکه در ۲ ماهگی در شرایط بد و یا خوبی زندگی کرده اند!!!
آنها خود را آن گونه که هستند دوست ندارند، دیگران را نیز آن گونه که هستند دوست ندارند؛ اگر دوستشان داشته باشی تو را محکوم میکنند و اگر دوستشان نداشته باشی، باز از نظر آنها محکومی!
آنها…

بگذار آخرش را اینگونه به پایان برسانم که، آنها را باید فقط نظاره کرد! و سعی کرد مثل آنها نبود. یادمان باشد که از آنها فاصله بگیریم؛ نه اینکه ترد یا ترک شان کنیم، نه! باید از آنها فاصله گرفت، با لبخندی و سر تکاندنی!

پی نوشت یک: به نظرم این فرض غلطی ست که بخواهیم به افراد منفی باف کمک کنیم تا بهبود یابند، زیرا تخصص این کار را نداریم و شاید خود نیز تحت تاثیر آنها قرار بگیریم و به قول معروف: کمال همنشین در ما اثر کند!

پی نوشت دو: خیلی دوست دارم فردی که از او نوشتم، دست نوشته ام را یکی دو سال دیگر بخواند.

پی نوشت سه: برای سالم زیستن کافی است کتاب بخوانیم، با خودمان خلوت کنیم، در پارک های شهرمان قدم بزنیم و از ته دل نفس بکشیم، و لحظاتی از زندگی مان را در سکوت باشیم.

جادوی نشکستن پیمان!

یکی نزدیک پاییز که میشه، یکی دم عید؛ شکم و پهلوهام رو ورانداز میکنم و با خودم میگم کاش کمی متناسب تر بود این اندام!
هیچ وقت به تبلیغات لاغری و چاقی هم اعتقادی نداشتم، و همیشه برام سواله، یعنی میشه یه نفر وجود داشته باشه که این گن ها و داروهای لاغری رو باور کنه و از اون وحشتناک تر، بخره!!!؟

تلگرام و اینستاگرام هم که پر از آدمهایی که از چاقی داشتند می ترکیدند و بعد از ۱ الی ۲ ماه، با استفاده از مواد و برنامه های تبلیغ کننده، اونقدر خوش اندام و ورزشکار شدند که آقای گل جهان؛ کریستین رونالدو، با دیدنشون افسردگی میگیره که چرا من که یه عمر ورزش کردم و دنبال توپ دویدم این تیپی نشدم!

چند وقت پیش هم یه فورواردی از یکی از دوستان داشتم با این مضمون که کاهش وزن در ۴۸ ساعت؛ کپشن فوروارد کننده عالی بود: فقط در صورت قطع عضوه که این امکان پذیره!

سخن کوتاه؛ که هیچ کدوم از این موارد مرا مجاب نمیکرد و نخواهد کرد که روزی برسه که بشه خوش اندام شد و خوش اندامی را حفظ کرد! البته در میان اطرافیان، کسانی بوده اند که حتی در سن بالای ۳۰ سال توانسته باشند شکم و پهلوهاشون رو صاف صاف کنند! ولی مقطعی بوده. رژیم پزشکی چند ماهه و بعدش دوباره شروع به خوردن و دوباره وضع به همون روال برگشته و شکم و پهلوها زده اند بیرون!

در این میان اما؛ یک نفر هست که یه روز از سال، تصمیمی برای سلامت و خوش تیپی خودش گرفت! اجراش کرد! و بزنم به تخته، اندامش بر که نگشت هیچی، هر روز بهتر از دیروز میشه.

ایشون علی همدانی هستند.

گمان نکنم نیاز به معرفی اش باشه؛ علی همدانی ِ چشم انداز بامدادی بی بی سی رو فکر کنم همه بشناسیم. از گویندگان خوش صدا و خبره در حرفه ی خبرنگاری! کسی که خیلی هامون با زیگزاگ ش خاطره ها داریم! و صبح ها با صدای ایشون آماده ی رفتن به سر کار میشیم!

علی، سالها پیش، ۵۰ کیلو اضافه وزن داشت. و به معنی واقعی چاق تشریف داشتند.
و این روزها، جزء بچه های دهه شصتی سالم، با نشاط و خوشتیب به حساب میان.

علی همدانی. تصمیم گیری. دست نوشته های محبوبه موحددوست

چطوری؟

از زبان خودش می شنویم:

یکی از افتخاراتم اینه که ۵۰ کیلو وزن کم کردم… بحث زیبایی شناسی چاق و لاغر بودن نیست، بحث روزهایی که همش عرق می کردم، نفسم بالا نمیومد، لباس تنم نمی رفت و تنها لذت زندگیم خوردن بود… بی بندوباری در خوردن… نان خامه ای روی دو پرس چلوکباب… شیرینی های خوشمزه با شکلات های رنگ و وارنگ… من می خوردم، لذت می بردم ولی مشکلاتم روز به روز وخیم تر می شد… این که چی شد و چطوری که ۵۰ کیلو ( یعنی درست هم وزن یک آدم!) وزن کم کردم رو در یک کلمه می تونم خلاصه کنم: خواستم.

[کم کردن وزن] بزرگترین تغییر زندگی من بود و به شدت به همه هم توصیه اش می کنم. لاغری یعنی سلامتی.

بعد از اینکه نوشتم و نشان دادم که ۵ سال پیش حدود ۵۰ کیلو وزن کم کردم، روزی نیست که پیامی نگیرم که چطور؟ این شد که تصمیم گرفتم این را بنویسم شاید به درد خورد:

۱- اول از همه اینکه تصمیم گرفتم!

من از خوردن لذت می بردم ولی خسته شده بودم از اینکه لباس ها تنم نمی رفت یا آنچه می توانستم بپوشم با بقیه فرق داشت… مدام در درونم جنگی بود پر از مقایسه خودم با بقیه. دو راه داشتم این جنگ را تا ابد، درونم تحمل می کردم یا چاره ای می باید… چاره خیلی سخت و دردناک بود…

آینده، یعنی این روزها، را هم اصلا نمی توانستم تصور کنم…

اما یک روز از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم دیگر چهار قاشق شکر در قهوه نریزم، خامه و مربا نخورم، آن همه نان نخورم، دو بشقاب پلو نبلعم، نان خامه ای و کیک نخورم، شام را به قصد سیر خوابیدن نخورم، تصمیم گرفتم بر “ولع” غلبه کنم… چطور؟ رمز عبور از همه سختی ها و وسوسه ها این بود: تصمیم گرفتم!

۲- تصمیم را عملی کردم و پیمان نشکستم: وحشتناک بود، روزهای اول پر از عصبانیت بود، پر از خشم بود، پر از بوی بد دهان بود، پر از بی انگیزه به خانه برگشتن و با چیپس جلوی تلویزیون ولو نشدن بود! در این لندن که همه چیز خوشمزه و خوردنی است، من تصمیم گرفتم کالری ها را بشمرم! پنج سال است که لب به شکر نزده ام، من که دو نان بربری را می بلعیدم دست کم دو سال، لب به نان نزدم و حالا برش های کوچک نان صبحانه ام شده… شیرینی ها را دور ریختم و به خودم قبولاندم قهوه و چای تلخش خوشمزه تر است.

۳- با حذف “شکم پر”، نمی شود شکم را خالی رها کردم… جایگزین پیدا کردم: بطری بطری آب خوردم و می خورم. موقع تماشای تلویزیون یک بطری آب دارم (که بعضا با اسانس طعم دارش می کنم). آبمیوه جایگزین شیرکاکائو و میوه، شکلاتم شد. سالادهای جور و واجور جای پلو را گرفتد. گوشت و مرغ در غذا را بیشتر کردم. اگر به مهمانی رفتم که سراسر غذای خوشمزه بود، مودبانه گزینشی رفتار کردم: سالاد فراوان خوردم و قرمه سبزی را بدون پلو خوردم. اگر خیلی گرفتار تعارف شدم، اندازه یک بند انگشت ته دیگ را جایگزین یک بشقاب پلو کردم… برداشتم تا صاحب خانه رهایم کند.

۴- کالری ها را شمردم. اگر در ناهار، مجبور به پرخوری شدم، در شام جبران کردم. روی بسته های مواد خوراکی میزان انرژی را نوشتند. هر انسان، حدود ۲۰۰۰ کالری، انرژی روزانه می خواهد، من با روزی ۱۰۰۰ تا سر کردم.

۵- به جایش وای عجب روزهای شیرینی بود که شلوارها گشاد می شدند… لباس ها تنم می شدند و آدم ها تحسینم می کردند.

۶- اهل ورزش نبودم… در سالهای اول هم ورزش نکردم و حسابی وزن کم کردم.

هر بار این دست نوشته علی رو میخونم، ایمانم به جادوی تصمیم، اراده، حرکت، ماندگاری در راه، قوی تر میشه؛ و البته این سوال همیشه میاد سراغم: «پس چرا من شروع نمیکنم؟» من فقط ۱۰ کیلو اضافه وزن دارم، در اصل ۵ کیلو اضافه وزن برای سلامتی، و ۱۰ کیلو برای مانکن شدن!!

پاسخ ساده است، و نیاز به پیچیدگی ذهن نیست! «چون هنوز تصمیم نگرفته ام!» چون آن انگیزه ای که باید باشه هنوز در من بوجود نیامده! و تاکنون هر چه بوده شو اف بوده و دیگر هیچ. منظورم از شو اف ذهنی اینه که هرچه بوده انگیزش و به پاشدن هیجانات بوده، نه یه انگیزه و تصمیم قوی و محکم.

و البته حتمن همه تان می دانید، که هر چه این انگیزش های زودگذر در زندگی زیاد و زیاد تر بشه و به تبع آن، برنامه های از شنبه، از اول ماه، از فردا، از یه ساعت دیگه بیشتر و بیشتر شکل بگیره، ذهن آنقدر از این برنامه های پوچ و عملی نشده پر میشه که اون انگیزه ی لازم و تصمیم جدی، آرام و بیصدا در گوشه ذهن می میره!

در آخر لازم می دونم در مورد این پست توضیحاتی بدم:

یک: این دست نوشته، نه پست تبلیغاتی ست نه چیزی دیگر! فقط نمونه ای واقعی از کسی که، کاری که ما فکر می کنیم نمیشه و یا به راحتی میشه، را بیان کردم!!!

دو: اینکه علی همدانی زیر نظر پزشک رژیم غذایی گرفت و یا خودش با قانون خودش وزن کم کرد رو نمیدانم و ازشون نپرسیدم تا به الان؛ چون برایم اهمیت نداشت هیچ وقت! این پایداری و تداوم در راه، و هر روز بهتر شدن اندام بود که برام مهم بود و نظرم رو جلب کرد.

یادمه روزی در یک لایو اینستاگرام ازشون پرسیدم: علی، تو چطوری اینقدر لاغر کردی آخه؟ تو دوران چلچراغ و زیگزاگ وحشتناک بودی. در جواب بهم گفت: نخوردم آبجی؛ نخوردم! تو هم نخور آبجی؛ نخور!

سه: نوشته ی امروز، پست انگیزشی هم نیست که آدرنالین رو در شما زیاد کنه و شاد و با نشاط (لحظه ای) پاشین به بغل دستیتون بگید، یوهو، منم از فردا علی همدانیه خوشتیپ میشم!

چهار: یادمون باشه، یوهوها، هیجانات، پرواز ذهن در ناکجاآباد فرداها، انگیزش ها، انگیزش ها و باز هم انگیزش های بی پشتوانه ی ندای درونی، بی هویت و بدون اصالت از خواستن های عقلانی و قلبی، ما رو به سر منزل مقصود که نمی رسونند هیچ؛ هر روز متوهم تر هم می کنند و چه بسا دورتر از واقعیتی که هست و باید باشه. و مهم تر از اون، هیچ اجرای تصمیمی به همین سادگیا نیست، به یقین اول راه سخت است و طاقت فرسا!

پنج: کامنت باز برای خودم که اگه باز مطلبی در این حوزه به ذهنم رسید، در این جا آپدیت کنم.

تند نویسی های شبانه برای دوست

شبی از شب های زمستانی سال ۹۵، در گپ و گفتی که با دوستی داشتم، از مباحث و مواردی سخن به میان آورده شد که بهانه ای شد تا چکیده ای از گپ شبانه مان را به رشته تحریر در آورم. دوست مان آن شب، با وسواس و اضطراب و تردید، از اهداف، برنامه ها و… سخن می گفت و از نرسیدن ها سخن می گفت….

تند نویسی های شبانه برای دوست:
به طور خیلی کلی و خلاصه، ما آدمیان… چیزهایی رو دوست داریم. ازشون لذت می بریم و بهشون علاقه داریم… اون چیزهایی رو که دوست داریم، همان مطلوب های هستند. مطلوب های ما از یک جهت، دو دسته اند…. ۱- مطلوب های موجود و ۲- مطلوب های ناموجود. مطلوب های موجود، لذت های ما هستند…
و مطلوب های ناموجود، همان آرزوهای ما هستند..
در ادامه باید بگم. آرزوهای ما هم دو دسته اند. آن چیزایی که دوست داریم داشته باشیم و فقط دوست داریم و براشون تلاش نمی کنیم. اینها فقط یه آرزو هستند. و دسته ی دوم، آرزوهایی که تلاش می کنیم که محقق شان کنیم و به دست شون بیاریم. گروه دوم آرزوها، همون هدف های ما هستند.
خیلی راحت بگم. هدف، همون آرزو و مطلوبی هست که می خواهیم بهش برسیم. اون مطلوبیه که الان نیست و من می خواهم به اون مطلوب برسم. خلاصه بگم… از نظر من تعریف هدف اینه: مطلوب های ناموجود … چیزایی که مطلوب ما هستند ولی اکنون ناموجودند و ما با برنامه ریزی و تلاش می خواهیم به اون مطلوب هامان برسیم. حالا این که هرکسی چه مطلوب هایی داره… با هم فرق می کنند.
همه ی آدمها…هدف هایی دارند. هدف هایی کوتاه مدت/بلند مدت….مهم/غیرمهم…. راحت و در دسترس/سخت و غیرقابل دسترس……کوچک/بزرگ…..مادی/معنوی…..
همه ی این تقسیمات به صورت مطلق نیست. یعنی به نسبت این که هدف از آن کیست با هم فرق می کنند. یعنی این که برخی هدف ها برای من مهم اند که ممکن است برای شما مهم نباشند. اصلا ممکن است من هدفی داشته باشم و شما همان را به عنوان زندگی ات ندانی. اما ما با هم در یک چیز شریکیم. در این که از زمانی که از خواب بلند میشیم تا موقعی که میخوابیم دایما در کار تلاش برای رسیدن به هدف هامان هستیم. ولی بیشتر موقع ها خودمون هم از این آگاهی نداریم و نمی دونیم که چه کار می کنیم. می دونی چرا؟ به این دلیل که بسیاری از هدف های ما این قدر تکراری و روالمند شده اند که از ساحت آگاهی ما دور شدند. بذار مثالی بزنم… ما وقتی از خواب برمی خیزیم … اگر متدین باشیم، نماز می خوانیم، پس اولین هدف: به دست آوردن رضایت خدا… بعد صبحانه می خوریم. دومین هدف: رفع گرسنگی… سپس مسواک می زنیم، سومین هدف: رعایت بهداشت… به وضع مان می رسیم.. شانه می زنیم، جلوی آیینه خودمان را ورنداز می کنیم و… چهارمین هدف: زیبا به نظر آمدن در چشم دیگران …… و همین جوری هدف ها در پی هدف ها…
اما برخی هدف ها را با آگاهی و با برنامه انتخاب می کنیم. برخی از این هدف ها برای ما مهم اند. این که چرا مهم اند قابل تامله و باید دراین باره حرف بزنیم… که فعلا از اون می گذرم…. ولی به هر حال برای ما مهم اند. نشانه ی محسوس و بیرونی این که کدوم هدف برای ما مهمه این هست که چقدر برای دسترسی به اون سعی می کنم. چقدر وقت می گذارم و چقدر خودم رو هزینه می کنم. هر چه هدف مهم تر باشه تلاش های من بیشتر میشه. بنابراین وقتی می شنویی که مهمترین هدف من اینه هست که فلان کار رو بکنم و تو هیچ تلاش و حرکتی برای رسیدن به اون نمی بینی حق داری بگی فلانی، این هدف تو نیست… این فقط یه آرزوی شیرین توست. و شاید شیرین ترین آرزو.
هر چه هدف برای ما مهم تر باشه توجه به اون و هزینه کردن بیشتر میشه…. این یک نتیجه داره…. این که به اندازه ی اهمیت هدفی که انتخاب کرده ایم، به ما نوعی استرس و فشار روانی وارد میشه. هر چه اهمیت هدف بیشتر میشه، فشار اون هم بیشتر می شه. نوعی چالش رو باید تحمل کنیم. این فشار و استرس، ناشی از ترس از شکست است. به خودم می گویم، اگر من نتوانم به هدفم برسم چه کنم؟ البته این استرس و جالش کاملا طبیعیه… هر کسی برای رسیدن به هدفش و به میزان اهمیت هدف… با چالش روان شناختی روبرو می شه.
اما اون چه کم کم غیر طبیعی به نظر می رسه اینه که تلاش هامون تحت تاثیر این احساس قرار بگیره. و از همین قدم اول شکست رو پذیرفته باشیم و وقتی من شکست رو بپذیرم به واقع مقدمات شکست خودم رو فراهم کرده ام. اگر نتونم استرس رو مهار کنم، در این احساس غرق میشم و در نهایت حتی ممکن است دست از تلاش بردارم…
به نظرم مهمترین کاری که باید بکینم اینه که به پس از آن فکر نکینم. تمام وقت و انرژی و هزینه را به قبل از آن بکشانیم. فعلا از این که اصلا به هدفمون می رسیم یا نمی رسیم فکر نکنیم. به خودمان بگوییم من تمام تلاشم رو می کنم و البته راه رسیدن به هدف، همین تلاش ها است. .. وقتی من با برنامه ریزی و تلاش پیش می روم چرا نرسم؟ خواهم رسید. اصلا راه رسیدن به هدف مگر غیر از این تلاش ها است؟ و من که دارم تلاشم رو می کنم. فعلا برای من تلاش کردن و مهیا شدن است…..
خود من در این مواقع به خودم می گویم …. فعلا وقت فکر کردن به شکست و پیروزی ندارم. فرصت برای فکر کردن به این مساله رو ندارم و باید تمام فرصت و وقتم را برای مهیا شدن بگذارم.
راه دومش اینه که واقعا هیچ چیزی رو به دوئل زندگی تبدیل نکنم. درست است برخی هدف ها خیلی مهم اند اما نباید به مساله برای بودن یا نبودن تبدیل بشن. در مسابقه ی دوئل، یا مرگ است یا زندگی…. وقتی چیزی به منزله ی مرگ و زندگی بشه… اون موقع است که بی نهایت استرس به آدمی وارد میشه… گرچه اون هایی که واقعا دوئل می کنند این استرس رو کنترل می کنند تا موقع تیراندازی دستشان نلرزد. خب اگر اون ها در این مسابقه دستشان نمی لرزد چرا من در این رقابت دست و دلم بلرزد؟ نباید رقابت های این گونه را به جدال مرگ و زندگی تبدیل کرد.
البته می دانم که تو با تلاش و سعی خود و برنامه ریزی و حفظ آرامش و با هوش و زکاوتی که کم و بیش از تو سراغ دارم به هدفت خواهی رسید. ولی واقعا الان فرصت فکر کردن و سخن گفتن در باره ی پس از آن نیست… پس این مساله را بگذار به وقت خودش.. به فردایی که به هدفت رسیده ای… و لبخند خواهی زد….
و دوست من.. مگه آدم چند بار زندگی می کنه!؟
زندگی ات را بکن.. زندگی…. زندگی ای پر از رویا و اخلاق
شب و روزت پر از لبخند و آزادی.
امروز در حالتی این دست نوشته ی سریع و بدون ویرایش را خواندم، که انگار من، آن دوست بودم و این نوشته، به من آرامش و امنیت داد، و همچنین نقشه ی راهی شد، برای ادامه ی بودن ام!!