قصه من و کتاب هام

جاناتان مرغ دریایی


به لیست کتابهایم نظری افکندم، کتاب “جاناتان مرغ دریایی” آن بالا بالاها نشسته بود و انگار دلش پرواز می خواست، در حال و هوای بهاری باز خواندمش و پروازش کردم!
کتاب “جاناتان مرغ دریایی”، کم حجم و پر مغز؛ و مناسب برای هدیه دادن و هدیه گرفتن. بعد از پرواز در سطر سطرش، نیک دانستم کمی در مورد این کتاب بنویسم:

• جاناتان مرغ دریایی
• اثری از ریچارد باخ
• مترجم لادن مستوفی

کتابهایی هستند که باید در گذر زندگی خوانده شوند.. “جاناتان مرغ دریایی” از این دسته کتابهاست. کتابی کم حجم اما بزرگ، که داستان زندگی مرغ دریایی کوچکی به نام جاناتان است که مث بقیه مرغ دریایی های سرزمینش فقط به غذا فکر نمیکرد.

او روزها و شبها پرواز می کرد و می خواست به اوج خواسته اش “پرواز” برسد، پدر و مادرش شبانه روز در گوشش می خواندند: جاناتان پرواز برای تو آب و نون نمی شود و ما به وجود آمده ایم تا بخوریم و بیاشامیم و زندگی یعنی همین! و پروازمان هم وسیله ای برای همین هدف است..

“اغلب مرغان رنج آموختن پرواز را در حدی فراتر از یادگیری ساده ترین حقایق به خود هموار نمی کنند. می آموزند که چگونه از ساحل به سوی غذا پرواز کنند و چگونه باز گردند. برای بسیاری از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهمیتی ندارد، اما برای این مرغ دریایی آنچه که ارزشمند بود پرواز بود نه غذا، بیش از هر چیز دیگر، جاناتان لیوینگستون عشق به پریدن داشت.”

آری، جاناتان به دور از حرفها و حدیثهای اطرافش پرواز می کرد و پرواز می کرد…

” .. و این زیباست که رها از هر اندیشه ای در تاریکی به سوی نورهای ساحل پر بگشاید..”

و همیشه با خود می اندیشید: “مهم تر از این در زندگی وجود دارد! به غیر از این آمد و شد پر تقلای کسالت بار کرجی های ماهیگیری دلیل دیگری نیز برای زیستن وجود دارد! ما قادریم خود را از اسارت جهالت آزاد کنیم. می توانیم خود را به عنوان آفریده هایی با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم. می توانیم رهایی یابیم! می توانیم پرواز را بیاموزیم.”

و روزی جاناتان به خاطر خواسته اش “پرواز”، از سوی مرغان دریایی طرد و از سرزمینش به مکان دوری تبعید شد و…

و روزی دیگر به بهشت پا نهاد، جایی که دیگران نیز بودند.. کسانی دیگر که روزگاران دور؛ مثل جاناتان طرد شده بودند و اینک در بهشت بودند..

جاناتان در بهشت نیز به تمرین خود ادامه داد و روزی رسید که سرآمد همه ی بهشتیان نیز شد.

و روزی رسید که جاناتان خواست به سرزمینش باز گردد. بهشت را ترک کند و به میان مرغان که از سویشان طرد شده بود باز گردد، به امید اینکه شاید جاناتان دیگری میان آنها باشد.

و بازگشت..

هیچ کس حق سخن گفتن با جاناتان را نداشت، با این حال مرغانی بودند که نیم نگاهی به او می انداختند (با اینکه کسی حق نداشت به یک طرد شده نگاهی کند..)

و اما.. روزی رسید که همراهانی پیدا کرد.

آنها کسانی بودند که “اهمیت نمی دادند که دیده می شوند یا نه. گوش فرا می دادند و کوشش می کردند که سخنان جاناتان مرغ دریایی را بفهمند. جاناتان از چیزهای خیلی ساده سخن می گفت. این که یک مرغ دریایی حق دارد پرواز کند، و آزادی طبیعت اصلی هستی اوست، و هر چیزی که علیه این آزادی عمل کند باید کنار گذاشته شود، حتی اگر تشریفات، خرافات و یا محدودیت در هر شکل آن باشد.

کتاب جاناتان مرغ دریایی، یکی از بهترین کتابهایی است که طی زندگی ام خوانده ام..

به حق کتابهایی مث جاناتان مرغ دریایی وجود دارند که من نخوانده ام، کتابهایی که باید روزی خوانده شوند، اگه کتابی از این قبیل در دست دارین حتما معرفی کنید، تا ما هم بخوانیم…

ماهی سیاه کوچولو

الان داشتم قصه ی دوران کودکیمو می خوندم؛ چند دقیقه به دور از هیاهوی روزگار…
قصه ای که هر بار با خوندنش حس ناب کودکی و دریا دلی میاد سراغم، دلم می خوام دنیا رو فتح کنم نه به خاطر غرور و تکبر و هر منظور بزرگ منشانه ی دیگری!!! فقط دوست دارم برم کشف اش کنم ، چون دوست دارم ببینم ته این جویبار کجاست؟؟
و این قصه همیشه منو می بره به اون روزهای معصومیت و صداقت و رفتن..
اینبار ۳ جای قصه تکانم داد …
اولش، دم دمای آخر، و آخرش..
احساس کودکی در من شکفت .. احساس بودن در من پر زد..

به شمام پیشنهاد می کنم یه بار دیگه ماهی سیاه کوچولو رو بخونید.
ماهی سیاه کوچولو گفت: «نه مادر، من دیگر از این گردش‌ها خسته شده‌ام، می‌خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرف‌ها را به ماهی کوچولو یاد داده، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته‌ام؛ مثلا این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگی‌شان را بیخودی تلف کرده‌اند. دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه‌جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد. . .؟»
..
.
.
ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می‌کرد و لذت می‌برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می‌کرد و به خودش می‌گفت:
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم ـ که می‌شوم ـ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد. . .»

.
.
ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می‌خورد و فریاد می‌کشد، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به‌حال هم هیچ خبری نشده . . .
..
ماهی پیر قصه‌اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه‌اش گفت: « دیگر وقت خواب است بچه‌ها، بروید بخوابید.»
بچه‌ها و نوه‌ها گفتند: «مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»
ماهی پیر گفت: « آن‌هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب است، شب‌بخیر!»

یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب‌بخیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد، خوابش نبرد، شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود . . .

مزرعه حیوانات

دیشب تمام مسیر، کتاب “مزرعه حیوانات” جورج اورول رو خوندم. کتابی عمیق در قالب داستانی ساده و گویا. کتابی که به نظرم همه باید بخوانند.

البته کتاب “مزرعه حیوانات” را اولین بار در سن ۱۰ سالگی خوانده و بعد از آن بارها و بارها دوباره خوانی اش کرده ام. و هر بار و هر بار با اشتیاقی ورق اش می زنم که انگار برای اولین بار است می خوانمش!

دیشب نیز با همان حال و اشتیاق “مزرعه حیوانات” را خواندم. و البته با بغض و دلی پر از درد. “مزرعه حیوانات” انگار جامعه ی من بود، انگار من یکی از آن حیوانات بودم. بعد از اتمام داستان سراسر مسیر را گریستم. نمی دانستم بر چه گریه می کنم، ولی دلی تنگ داشتم. دلی تنگ و پر از درد. روز عجیبی را گذرانده بودم. روز خیلی غریبی بود…. همه جا پر از آدم بود، و من چقدر دلم در آن میان خلوتی را می خواست تا دمی بنشینم و به حال آن شلوغی بگریم.

بگریم به حال آن نویسنده ای که با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته است.

بگریم به حال آن اندیشمند و پژوهشگری که تا خرخره در قرض و بیماری فرو رفته و گمان میرود خانه اش را از دست بدهد.

بگریم به حال متفکری که سالهاست ….

بگریم به حال….

راستش را بخواهید دیگر خسته شده ام. خسته شده ام از بس در خلوتم به مردم شهرم فکر می کنم و به اینکه روزی خواهد رسید که همه آگاه و آزاد خواهند شد. خسته شده ام از بس آرزو و آرمانم نجات بشریت است.

آری… خسته شده ام.

دلم می خواهد چند صباحی برای خودم زندگی کنم. غرق در کتاب ها و دوستانم شوم.

دلم می خواهد وقتی رمانی را در دست می گیرم از نهان آه نکشم که ای کاش مردم به جای تلویزیون دیدن کتاب می خواندند..

دلم می خواد چند صباحی را بدون آنها؛ در پستوی قلب مجروح خودم بگذرانم…

در اتاق خودم، در تنهایی خودم، در خلوت خودم…

کتاب مزرعه حیوانات:

داستان با بیان ابهام آمیز خوابی از یکی از حیوانات ارشد و پیشوای حیوانات مزرعه (از نظر هوش و ذکاوت و تجربه و احترام) شروع می شود. میجر پیر حیوانات را جمع کرده و از ظلمی که از طرف انسانها بر آنها میرود سخن می گوید و آنها را به “انقلاب” فرا می خواند. و حیوانات مزرعه اولین بار آن شب با واژگانی مثل ظلم، ستم، ظالم، انقلاب آشنا شده و با ذهنی سراسر ابهام، شب عجیبی را در خلوت خود می گذرانند. بعد از چندی بر حسب اتفاقی بر مالک مزرعه شورش می کنند و در کمال ناباوری خودشان بر آن پیروز می شوند. پس از این شورش، خوکها که از هوش بالاتری نسب به سایر حیوانات برخوردارند رهبری دیگر حیوانات را بر عهده می گیرد و بعد از چندی در بین خود انها توطئه و کودتا صورت می گیرد و یکی از دو خوک پرنفوذ مزرعه با استفاده از سگ‌های درنده‌ای که مخفیانه تربیت کرده، دیگر خوک پرنفوذ مزرعه را فراری داده و خود به رهبر بلامنازع مزرعه تبدیل می‌شود. پس از آن سنوبال (خوک فراری) عامل جونز(مالک مزرعه که بر علیه آن انقلاب شده بود) معرفی شده و تمام اتفاقات بد و خرابکاری‌هایی که در مزرعه صورت می‌گیرد به وی یا عوامل او در داخل مزرعه نسبت داده می‌شود و به فرمان رهبر خودکامه فعلی،عده زیادی از حیوانات به جرم همکاری با سنوبال توسط سگ‌ها اعدام می‌شوند… در ادامه داستان خوک‌ها به‌تدریج تمامی قوانین حیوانات را زیر پا می‌گذارند. قانون اساسی حیوانات معروف به «هفت فرمان» به تدریج محو و تحریف می‌شود، خواندن سرود انقلابی قدغن می‌گردد، حیوانات با غذای روزانه کم مجبور به کار زیاد می‌شوند، در حالیکه خوک‌ها فقط فرمانروایی می‌کنند و غذای زیادی می‌خورند و از تمام امکانات رفاهی استفاده می‌کنند و حتی یادمی‌گیرند که چطور روی دوپا راه بروند و با انسان‌ها معامله کنند.

از جمله برنامه‌های رهبر خودکامه (ناپلئون)، ساخت «آسیاب بادی» است که قرار است برای بهبود کیفیت زندگی حیوانات ساخته شود. نقشه اولیه این آسیاب توسط سنوبال طرح‌ریزی شده بوده و در ابتدا ناپلئون به مخالفت با آن برمی‌خیزد ولی بعدتر با بیرون راندن سنوبال، ایده ساخت آن را پی می‌گیرد اما به دلیل بی کفایتی ناپلئون، ساخت آن به شکل مطلوبی پیش نمی‌رود. در پایان، ساخته شدن این آسیاب، که با فداکاری‌ها و زجر و تحمل فراوان حیوانات مزرعه امکان‌پذیر می‌شود، نه تنها به بهبود وضعیت زندگی حیوانات منجر نمی‌شود، که خود به اسبابی برای بهره‌کشی بیشتر از حیوانات بدل می‌گردد.