نامه به نسیم

سمفونی رهایی..

زندگی باید کرد
و می دانم در این راه، سنگلاخ و راهی سخت و سرد
و می دانم که راهی بس چه دشوار است
اما در جاده رفتن باید رفت
کنار جاده بودن گلهای زیبایی هست، ماه هست، ابرهایی که می بارند..
کنار جاده رفتن درختانی، سایه هایی هست، چشمه سارانی..
کمی آن سو کمی این سو، گهی پست و گهی بالا، گهی دشوار و کامی تلخ؛ گهی اندوه و گاه لبخند..
گهی شیرینی یاقوت و گاهی دست های مهربان دوست
رها باید شدن..

زندگی باید کرد
و می دانم شلاق زمان برگرده ی لحظه سخت می تازد
از این بودن؛ از آن رفتن
..چه دلشادم

و می دانم از آسمان زیستن غم و اندوه و دیگر روز شادی و لبخند میبارد..
ولی چشم از ستاره، از لبخند، از هستی بی انتها، از دوست برنمیدارم
نزاعی در درونم در نمیگیرد
با خویشتن آشتی؛ با هستی آشتی؛ و می دانم باید زیست
می دوم در انتهای رود..
سخن می گویم با پروانه محزون
جرعه آبی می فشانم بر گل
دستی میکشم بر چهره غمناک یک کودک
سلامی میکنم بر سهره رقصان، میان بادهای سرد…

من اینک با خویشتن دست در دست راه زیستن را تا شراب سرخ نیلوفر می پیمایم
آسمان زندگی آبی است، اما گاهی ابری و دلتنگ…
و من رازهای رنج هستی را تا ابد در سینه خواهم داشت
.
.
برای تو، برای من، زندگی اکنون و اینجاییست
راه خویش را هموار خواهم کرد
در شب سرد زمستان، کنار هیزم پر آتشی دست هایم را گرم خواهم کرد
دمی با خود حرف خواهم زد
خسته ام؛ اما در گرمای مهربانی خستگی را فراموش خواهم کرد
میدوم تا پشت هیچستان
میدوم تا پشت هیچستان، تا بیابم روشنایی را
و یادم هست طوفان، شمع درونم را گاهی خاموش خواهد کرد
میرم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
میرم تا عمق برفهای مانده در گرمای تابستان..
در رودخانه لحظه های ناب، شنا خواهم کرد
و اقیانوس زمان را با قایقی راه خواهم رفت
میروم تا چشمه ی آب زلالی را بیابم
اما..
شکسته استخوان صبر در گلوی لحظه های بیقرار من
بارش بی وقت؛ بی پایان
سبزهای زرد در صبح پاییزی
و خوابی آشفته از انکار؛

مسافر خسته از این راه، تن اش مجروح یک فریاد
سنگین کوله بار یک نگاه سرد بر دوشش، دست های یخ زده..
آتشی از دور میخواند مرا
در نگاه گرم یک گنجشک، گرم خواهم کرد دست هایم را
راه خواهم رفت با پاهای مجروحم،
دست در دست یک مهتاب، ماه را از دور می بوسم
و لبخند اقاقی را می نوشم
کنار دوست لبخند خواهم زد

جهان از پنجره، کوچک ولی زیباست
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند
پیاده تا افق برایت شعر خواهم خواند

سخن کوتاه باید کرد
زندگی سنگلاخی ست
راه سخت و دشواریست
ولی گلهای روییده به زیر سنگ
و لبخند زیبا و گرم آفتابم هست
سایه ای، کتابی، چای و دوستی هم هست
و شعری با صدای نرم یک آواز..

زندگی زیباست.. زیبا
از رنجهایش هراسم نیست
پایکوبان با درخت سرو، آرام در کنار جوبیار روشن بودن، خواهم زیست
و چشمان در انتظارم را از امید برنخواهم داشت
برنخواهم داشت..

…و این تنها بخشی از سمفونی رهایی است..
© محبوبه موحددوست | رودخانه
زمستان ۱۳۹۳

نسیمِ سر راهم..

دیروز در مسیر پیاده روی روزانه، روی نیمکت پارک، به یک سررسید برخوردم، نوشته ی روی کاغذی که رویش گذاشته شده بود نظرم را جلب کرد؛ نوشته بود: “بخونش، این منم که پر از دردم”. چون هنوز تایم پیاده روی تندم تمام نشده بود، از آن نوشته و کاغذ رد شدم. ولی در طول مسیر، تمام فکرم پیش آن نوشته بود، با توجه به اینکه مساحت پارک بزرگ است، بعد از بیست دقیقه، دوباره به همان جا رسیده و با خود گفتم باید بنشینم بخونم و خدا خدا کردم هنوز باشد. سرعت و نفسم را متعادل کرده و آرام آرام به نیمکت نزدیک شدم. هنوز سررسیدها آنجا بود، به همراه همان نوشته رویش؛ دو سررسید بود، یکی سال ۹۵، و یکی سال ۹۶. سررسید اولی را باز کردم و ورق زدم. در کل فقط یکی دو نوشته ی مشوش در آن بود. سررسید دوم هم فقط یک نوشته! نشستم و شروع به خواندن کردم. دلم لرزید، عجیب بود، و عجیب تر اینکه در مسیر و در روی یک نیمکت در پارک گذاشته شده بود با نوشته ای که تشویق به خواندن می کرد. از نوشته ها عکس گرفتم تا سر فرصت بتوانم دقیق تر بخوانم. بلند شدم و سررسیدها را همان جا رهایشان کردم و به دویدن هایم ادامه دادم، اما این بار با ذهنی انباشته از ذهنِ دیگری!

تمام مسیر، حس و حال نویسنده آن نوشته ها از ذهنم بیرون نمی رفت.
با خود گفتم امروز را باید در سمفونی واژه ها بنویسم و سرعتم را زیاد کردم، تا هر آنچه کژی است از من دور بیافتد!

بخشی از نوشته های آن سررسید:

۱ آذر ۹۵: سلام ]نام خط خورده بود![ خوبی؟ الان می خوام یه نامه ای بهت بنویسم. بعد از این همه سال که برات برنامه نوشتم الان میخوام بهت نامه بنویسم. میخوام باهات حرف بزنم. میخوام باهات درد دل کنم و راستی احساس میکنم دلم چرکی شده و اونقد زنگار گرفته که دیگه چی بگم. دیگه خسته شدم دلم می خواد حرکت کنم. خیلی وقته یه جای ثابت ایستادم. انگار توی یه مرداب گیر کردم و هر روز فروتر میرم. تا جایی که حال و حوصله حتی راه رفتن با خودمو ندارم. از بس که برنامه ریختم و عملی نشد حالم داره به هم میخوره. ولی هنوز هدف دارم، ولی واقعن حوصله به خرج نمی دم. و هر روز حالم بدتر و بدتر میشه. امروز اول آذره، و صبح زود از خواب پاشدم. اما هنوز بدنم خسته است. در کل خسته ام. خیلی خسته ام و اصلا هیچ کاری نمیکنم. اصلا روحم خسته اس. آخه می دونین روح آدم که خسته باشه جسم اش هم خسته است……”

بعد از کلی آه و ناله نوشته که: “امروز دوشنبه اس به نیت اینکه اول آذره شروع میکنم. الان میرم حمام. از حمام که اومدم دوباره می نویسم.”

بعد صفحه بعد دوباره نوشته: “هنوز آب داغ نشده. برای همین حمام نرفتم. الان یه لیوان شیر خوردم و یه تصمیم بزرگی گرفتم. بزرگترین تصمیم. این تصمیم خیلی بزرگیه. خیلی بزرگه. بیش از حد بزرگه. باید اون رو فراموش کنم. باید هر دو روز یه بار هم برم حمام. باید برم خرید. باید ترک گذشته کنم…..”

و چند تا از تصمیم هاش رو با جزئیات بیشتری نوشته بود که زیاد اند و از حوصله ی وبلاگ من خارج. میرم سراغ تاریخ بعدی:

۱ بهمن۹۵: سلام… داری چیکار می کنی با خودت. با زندگیت. همین الانم اوکی هستی. ببین داری کار میکنی. دست کم نگیر خودتو. به کارت بچسب. مث آدم های بزرگ هم باش. افق بلندی داشته باش. افق روشنی داشته باش. تو ارزشت بیشتر از این حرفاس. چرا تصمیم ها رو اجرا نکردی. دوباره برنامه ریختی و گند زدی بهشون. چرا آخه؟ از امروز شروع کن. از امروز پاشو.

در این جا هم دوباره تصمیم ها رو لیست کرده بود.

تاریخ ۲۵ مهر ۹۶:  چرا یکی از تصمیمامم اجرا نکردم. ای خدا. آخه چرا. چرا… این چه زندگیه. چرا عملی نمیکنم. دارم میمیرم دیگه از دست خودم..

در این سررسید(۹۶) فقط همین نوشته شده بود و بقیه صفحه ها هم خالی بود و گاهی خط خطی کرده بود.

بعد از خواندن این نوشته ها، دلم خواست چند خط برای این دوست نادیده که حتی جنسیت اش را نمی دانم، (زیرا اسم اش را خط خطی کرده بود) بنویسم.

نامه ای به نسیم سرِ راهم!

سلام دوست نادیده ام. امیدوارم احوالت خوب باشد، امیدوارم درد و غم استهلاک زمان و زمانه را نداشته باشی، امیدوارم ذهن و دلت، از خودت ناامید و رنجور نباشد، که دردناک ترین روزهای انسان، روی برگرداندن و جدایی از خویش است. امیدوارم تنها باشی، اما نه از خود. امیدوارم هنوز خود را دوست بداری، و دلت برای خودت بتپد و خودت را با تمامی اشتباهات و بی وفایی هایت ببخشی، خودت را دوست بداری، مثل مادری که حتی فرزند قاتلش را هنوز دوست می دارد. آرزو نمی کنم دنیا بر وفق مراد تو بچرخد، که نمی چرخد؛ حتی اگر هم بچرخد، آرزو نمی کنم که نور امید یکهو در چشم و دلت برق بزند که قطعا برق زدن های این چنینی، زود به خاموشی می گرایند. تنها دعا و آرزویم این است که خودت را دوست بداری و قلبت از تو تنها نباشد.

می دانی دوست خوب؛ این نوشته ات درس بزرگی به من داد، و یقینا به دوستانی که این نوشته را می خوانند، این که بدون تاریخ زندگی کنیم و بدون امضا! این که خود را در حصار برنامه ها نگذاریم. این که اینقدر بر خود سخت نگیریم و فقط حرکت کنیم. خود را ملامت نکنیم، حتی اگر برنامه ای نوشتیم و به آن وفادار نبودیم خود را شلاق نزنیم!

این پیام را برای من آوردی، که هرگاه سرخوشیم و انرژی مثبتِ (انگیزشی) حرکت داریم، شاد و خوشحالیم و یا نوشته ای انگیزشی از جایی خوانده ایم که جرقه ای در ما زده است و قدرتی در بازوانمان، آنچنان که احساس کردیم می توانیم کوه را تکان دهیم، به تکان دادن کوه تصمیم نگیریم. بگذاریم تا احساساتمان فروکش کند، بعد جلوی آیینه بایستیم و صادقانه با خود بگوییم که آیا من توان جابجایی سنگ ریزه ای از این کوه را دارم یا نه!

این پیام را برای من آوردی، که فقط من نیستم که به خود وفادار نمانده ام! برنامه ها و نقشه ها چیده و وفای به عهد نکرده ام! به من آموخت که خود را ببخشم و به دنبال چرایی ماجرا بروم و از دانش و تجربیات آنهایی که توانسته اند وفای به عهد کنند یاری جویم.

می دانی دوست من؛ تو همین امروز که دست نوشته هایت را سر راه افراد قرار داده ای، کار بزرگی کرده ای! تو بخشنده ای؛ اشتباهات و خطاهایت را در سکوتِ قلم به ما هدیه داده ای تا ما هم یاد بگیریم می شود در سکوت با دیگری حرف زد نه در فریاد! می شود تجربیات را در مسیر دیگران قرار داد بدون هر گونه سر و صدا و منفعتی!

از تو ممنونم دوست نادیده ام. تو به من آموختی که چه دنیای غریب و زیبایی است، و می توان کسی را که نمی دانی کیست و حتی از جنسیتش خبر نداری با عمق وجود دوست داشت و به آن مهر ورزید.

از تو ممنونم. از این که هستی. از اینکه فاصله ی من و تو به اندازه ی نگاه به مهتابی است که هر دو در آسمان می بینیم. و سرچی در گوگل که هر دو را به یک نتیجه می رساند (!) و یا ترندی از توئیتر که هر جای دنیا که باشیم یکی را می بینیم!

کاش تو هم خودت را دوست بداری…

دوست من؛ زندگی به من آموخته است که خواسته هایم را فقط حرکت کنم. حرکت؛ آن چیزی است که حالم را خوب میکند، حرکت آن چیزی است که با آن می توانم سمت و سوی مسیر را نیز بیابم. حرکت آن چیزی است که نشستن و خستگی درکردن هایم را معنی می بخشد؛ که گاهی بنشینم و با خود بگویم کجای مسیرم و از چه سمتی برم. و باز حرکت کنم.

و در همین لحظه، تنها آرزویم این است که کاش تو هم این مطالب را می خواندی، و کاش من هم می توانستم چونان تو که با من لب به سخن گشودی؛ با تو به سخن بنشینم.
دوست من، هر جا که هستی، قلب ات همراه و حافظ تو باد.

پی نوشت: قبل از اینکه این متن را در وبلاگ بگذارم، در برگه ای نگاشتم و بدون هیچ پاکنویسی آن برگه را در همان نقطه ای که سررسیدها دیگر در آنجا نبود، گذاردم. کاش دوست نادیده ام بخواند. اگر هم ندید و نخواند غمی به دل نیست. یاد و خاطره ی او را به دست نسیم می سپارم. باشد که برایم و برایش فرخنده باشد.
آمین
۹۷-۰۱-۳۱