گفتگو با دوست

تند نویسی های شبانه برای دوست

شبی از شب های زمستانی سال ۹۵، در گپ و گفتی که با دوستی داشتم، از مباحث و مواردی سخن به میان آورده شد که بهانه ای شد تا چکیده ای از گپ شبانه مان را به رشته تحریر در آورم. دوست مان آن شب، با وسواس و اضطراب و تردید، از اهداف، برنامه ها و… سخن می گفت و از نرسیدن ها سخن می گفت….

تند نویسی های شبانه برای دوست:
به طور خیلی کلی و خلاصه، ما آدمیان… چیزهایی رو دوست داریم. ازشون لذت می بریم و بهشون علاقه داریم… اون چیزهایی رو که دوست داریم، همان مطلوب های هستند. مطلوب های ما از یک جهت، دو دسته اند…. ۱- مطلوب های موجود و ۲- مطلوب های ناموجود. مطلوب های موجود، لذت های ما هستند…
و مطلوب های ناموجود، همان آرزوهای ما هستند..
در ادامه باید بگم. آرزوهای ما هم دو دسته اند. آن چیزایی که دوست داریم داشته باشیم و فقط دوست داریم و براشون تلاش نمی کنیم. اینها فقط یه آرزو هستند. و دسته ی دوم، آرزوهایی که تلاش می کنیم که محقق شان کنیم و به دست شون بیاریم. گروه دوم آرزوها، همون هدف های ما هستند.
خیلی راحت بگم. هدف، همون آرزو و مطلوبی هست که می خواهیم بهش برسیم. اون مطلوبیه که الان نیست و من می خواهم به اون مطلوب برسم. خلاصه بگم… از نظر من تعریف هدف اینه: مطلوب های ناموجود … چیزایی که مطلوب ما هستند ولی اکنون ناموجودند و ما با برنامه ریزی و تلاش می خواهیم به اون مطلوب هامان برسیم. حالا این که هرکسی چه مطلوب هایی داره… با هم فرق می کنند.
همه ی آدمها…هدف هایی دارند. هدف هایی کوتاه مدت/بلند مدت….مهم/غیرمهم…. راحت و در دسترس/سخت و غیرقابل دسترس……کوچک/بزرگ…..مادی/معنوی…..
همه ی این تقسیمات به صورت مطلق نیست. یعنی به نسبت این که هدف از آن کیست با هم فرق می کنند. یعنی این که برخی هدف ها برای من مهم اند که ممکن است برای شما مهم نباشند. اصلا ممکن است من هدفی داشته باشم و شما همان را به عنوان زندگی ات ندانی. اما ما با هم در یک چیز شریکیم. در این که از زمانی که از خواب بلند میشیم تا موقعی که میخوابیم دایما در کار تلاش برای رسیدن به هدف هامان هستیم. ولی بیشتر موقع ها خودمون هم از این آگاهی نداریم و نمی دونیم که چه کار می کنیم. می دونی چرا؟ به این دلیل که بسیاری از هدف های ما این قدر تکراری و روالمند شده اند که از ساحت آگاهی ما دور شدند. بذار مثالی بزنم… ما وقتی از خواب برمی خیزیم … اگر متدین باشیم، نماز می خوانیم، پس اولین هدف: به دست آوردن رضایت خدا… بعد صبحانه می خوریم. دومین هدف: رفع گرسنگی… سپس مسواک می زنیم، سومین هدف: رعایت بهداشت… به وضع مان می رسیم.. شانه می زنیم، جلوی آیینه خودمان را ورنداز می کنیم و… چهارمین هدف: زیبا به نظر آمدن در چشم دیگران …… و همین جوری هدف ها در پی هدف ها…
اما برخی هدف ها را با آگاهی و با برنامه انتخاب می کنیم. برخی از این هدف ها برای ما مهم اند. این که چرا مهم اند قابل تامله و باید دراین باره حرف بزنیم… که فعلا از اون می گذرم…. ولی به هر حال برای ما مهم اند. نشانه ی محسوس و بیرونی این که کدوم هدف برای ما مهمه این هست که چقدر برای دسترسی به اون سعی می کنم. چقدر وقت می گذارم و چقدر خودم رو هزینه می کنم. هر چه هدف مهم تر باشه تلاش های من بیشتر میشه. بنابراین وقتی می شنویی که مهمترین هدف من اینه هست که فلان کار رو بکنم و تو هیچ تلاش و حرکتی برای رسیدن به اون نمی بینی حق داری بگی فلانی، این هدف تو نیست… این فقط یه آرزوی شیرین توست. و شاید شیرین ترین آرزو.
هر چه هدف برای ما مهم تر باشه توجه به اون و هزینه کردن بیشتر میشه…. این یک نتیجه داره…. این که به اندازه ی اهمیت هدفی که انتخاب کرده ایم، به ما نوعی استرس و فشار روانی وارد میشه. هر چه اهمیت هدف بیشتر میشه، فشار اون هم بیشتر می شه. نوعی چالش رو باید تحمل کنیم. این فشار و استرس، ناشی از ترس از شکست است. به خودم می گویم، اگر من نتوانم به هدفم برسم چه کنم؟ البته این استرس و جالش کاملا طبیعیه… هر کسی برای رسیدن به هدفش و به میزان اهمیت هدف… با چالش روان شناختی روبرو می شه.
اما اون چه کم کم غیر طبیعی به نظر می رسه اینه که تلاش هامون تحت تاثیر این احساس قرار بگیره. و از همین قدم اول شکست رو پذیرفته باشیم و وقتی من شکست رو بپذیرم به واقع مقدمات شکست خودم رو فراهم کرده ام. اگر نتونم استرس رو مهار کنم، در این احساس غرق میشم و در نهایت حتی ممکن است دست از تلاش بردارم…
به نظرم مهمترین کاری که باید بکینم اینه که به پس از آن فکر نکینم. تمام وقت و انرژی و هزینه را به قبل از آن بکشانیم. فعلا از این که اصلا به هدفمون می رسیم یا نمی رسیم فکر نکنیم. به خودمان بگوییم من تمام تلاشم رو می کنم و البته راه رسیدن به هدف، همین تلاش ها است. .. وقتی من با برنامه ریزی و تلاش پیش می روم چرا نرسم؟ خواهم رسید. اصلا راه رسیدن به هدف مگر غیر از این تلاش ها است؟ و من که دارم تلاشم رو می کنم. فعلا برای من تلاش کردن و مهیا شدن است…..
خود من در این مواقع به خودم می گویم …. فعلا وقت فکر کردن به شکست و پیروزی ندارم. فرصت برای فکر کردن به این مساله رو ندارم و باید تمام فرصت و وقتم را برای مهیا شدن بگذارم.
راه دومش اینه که واقعا هیچ چیزی رو به دوئل زندگی تبدیل نکنم. درست است برخی هدف ها خیلی مهم اند اما نباید به مساله برای بودن یا نبودن تبدیل بشن. در مسابقه ی دوئل، یا مرگ است یا زندگی…. وقتی چیزی به منزله ی مرگ و زندگی بشه… اون موقع است که بی نهایت استرس به آدمی وارد میشه… گرچه اون هایی که واقعا دوئل می کنند این استرس رو کنترل می کنند تا موقع تیراندازی دستشان نلرزد. خب اگر اون ها در این مسابقه دستشان نمی لرزد چرا من در این رقابت دست و دلم بلرزد؟ نباید رقابت های این گونه را به جدال مرگ و زندگی تبدیل کرد.
البته می دانم که تو با تلاش و سعی خود و برنامه ریزی و حفظ آرامش و با هوش و زکاوتی که کم و بیش از تو سراغ دارم به هدفت خواهی رسید. ولی واقعا الان فرصت فکر کردن و سخن گفتن در باره ی پس از آن نیست… پس این مساله را بگذار به وقت خودش.. به فردایی که به هدفت رسیده ای… و لبخند خواهی زد….
و دوست من.. مگه آدم چند بار زندگی می کنه!؟
زندگی ات را بکن.. زندگی…. زندگی ای پر از رویا و اخلاق
شب و روزت پر از لبخند و آزادی.
امروز در حالتی این دست نوشته ی سریع و بدون ویرایش را خواندم، که انگار من، آن دوست بودم و این نوشته، به من آرامش و امنیت داد، و همچنین نقشه ی راهی شد، برای ادامه ی بودن ام!!